متن کتاب مبانی روانکاوی فروید اثر تازه حمید تقدسی
مبانی روانکاوی فروید
نویسنده :
حمید تقدسی
پیشگفتار
مکتب روانکاوی: انقلابی در نگـاه بـه ماهیت انسان
بدون تردید، درتاریخ تمدن بشری، مهمترین جستجوی انسان، تلاش برای شناخت واقعیت خودش بوده است. توسعه علوم مختلف انسانشناسی و ناگزیر هستیشناسی، نتیجه همین کنکاش بیپایان و بیانجام بوده و هست. حتّی میتوان پذیرفت پیشرفت بسیاری از علوم دیگر نیز، مستقیم یا غیرمستقیم وابسته به میزان توفیق آدمی در درک بهتر ساختار حیرتانگیز و خارقالعاده خویش میباشد. بههمین مناسبت، اگرنگاهی از بالا به گستره عظیم دستاوردهای علوم مختلف بشر در حوزه انسانشناسی بیندازیم، با واقعیتی تکاندهنده رودررو خواهیم شد. اینجا تنوع و گوناگونی آراء و نظرات به شکلی حیرتآور بیداد میکند. انگار که هر یافتهای باید کاملاً متفاوت از نتیجه سایر جستجوها باشد. انگار هر نظریه، باید بیرحمانه تئوریهای قبلی را نقض کند. انگار هر اندیشمندی میتواند با اطمینان ، دیگری را متهم به خطا و کجاندیشی بداند. انگار که هراثبات، انکاریست بر قانون ثابت شده پیشین. گویی قرار نیست دو انسانشناس بر سریافتهها و ادراکاتشان با هم به توافق کامل برسند. گرچه فیزیکدانها بسادگی برسر قانون جاذبه به توافق رسیدند یا شیمیدانها متفقالقول مدل ساختار ماده را پذیرفتند و ریاضیدانها فرمول حل معادلات چند مجهول را بطور معینی برای هم اثبات کردند، امّا انسانشناسها هرگز نخواستند و نتوانستند حتی جزئی از واقعیت آدمی را یکسان درک کنند.
گروهی معتقد به آزادی و اختیار انسانند و گروهی او را مجبور باور کردهاند. جمعی انسان را کاملاً منطقی و دستهای او را تابع برنامهریزیهای غیرمنطقی میدانند. برخی او را با نگاهی کلیگرا ارزیابی کرده و در برابر بعضی میخواهند آدمی را جزء به جزء تحلیل کنند. تفکری انسان را بر مبنای اصالت ساخت و فطرتش شناسایی کرده، درحالیکه اندیشهای او را به شدت متأثر از محیط میداند. اندیشمندانی انسان را موجودی تغییرپذیر و پویا ارزیابی کرده، امّا متقابلاً گروهی او را باثبات و تغییرناپذیر میشناسند. تفکری اصالت آدمی را براساس ذهنیات وی قابل درک دانسته و در برابر فکری دیگر، حقایق عینی و قابل مشاهده را مبنای شناخت انسان قرار میدهد. گروهی گرایش ساختار انسان را به سمت حفظ تعادل دانسته، درمقابل دیگران او را به قصد رشد و تکامل پیوسته درحال برهم زدن تعادلها میشناسند. و تسلسل اینگونه دوقطبیهای متضاد و همینطور ادامه داشته و خواهد داشت. گوئی هیأت ساده اینجاندار دوپا، حاوی بینهایتی از اسرار و رموز ناگشودنی و دستنیافتنی است و هرتلاشی برای کشف و رمزگشایی، درواقع دسترسی به زاویهای بسیارکوچک و محدود از ابعاد پیچیده و بینهایت انسان است. زاویهای که تا روشن میشود، به نظر در مقام مقایسه با سایر زوایای وجودی او، کاملاً متفاوت و خارقالعاده مینماید.
پس شاید در این محکمه بتوانیم جماعت اندیشمندان و انسانشناسان را تبرئه کنیم که چرا اینقدر با هم اختلاف داشته و بیپروا یکدیگر را نقد و انکار میکنید. انگار توجیه همه، موجه است. چراکه ذات چنین جستجویی برای کشف ماهیت انسان آنگونه است که شاید هرگز یافته مطلقی درکار نبوده و نتیجه نهایی و حقیقت مسلم اصلاً دردسترس نباشد. چهبسا در این جستجو، امید به کشف هرقانون بینقصی بیهوده است و شاید تنها باید از گامهای این کنکاش، سرمست و سرشـار شـد.
درمیان مکاتب مختلف انسانشناسی، نظریه روانکاوی را میتوان با نگاهی متفاوت نگریست. چراکه عواقب این نگاه شگرف به اعماق ساختار وجودی انسان، انقلابی تکاندهنده در ارزیابی موجودیت بشر و ارتباط او با فلسفه هستی برپـا کرد و به قول هبل اندیشمند بنام، خواب انسان را بـرآشـفت.
تولد و توسعه مکتب روانکاوی، نه تنها مبانی روانشناسی نوین را دگرگون کرد، بلکه شالودة فلسفه، تاریخ و مذهب نیز، به اجبار حال و هوایی جدید را تجربه کرد.
درتاریخ شکلگیری نظریه روانکاوی، زیگموند فروید را بیتردید بنیانگذارآن میشناسند، ولی قطعاً ردپای چنین نگاهی پیش از فروید بارها و بارها در آراء و نظرات اندیشمندان مختلف مشاهده شده است. خود فروید نیز در نخستین سخنرانیها و آثـار خویش به این نکته معترف است که یافتههای او متأثر از تجربیات و کشفیات برخی دانشمندان پیشین و همعصرش نظیر بروئر و شارکو بوده است. بااینحال واضح است که اصول و مبانی مکتب روانکاوی را باید زاییده ذهن خلاق، علمی و تشنه ی جستجوی فروید دانست.
فروید را همراه با داروین، مارکس و انشتین، چهاربنیان اصلی بهراه انداختن جریان علوم جدید میشناسد. گرچه بیپرواییهای علمی و هنجارشکنیهای الزامناپذیر او باعث گردید، چه درعصر خودش و چه درسالهای پس از خویش تا به امروز منتقدانی جدی و سرسخت داشته باشد. هرچند بسیاری از این انتقادها و انکارها ناشی از عدم درک صحیح پیچیدگیهای نظریه او میباشد.
بههـرحـال در تـدریس و تبیین روانکاوی آنچه بسیار مهمتـر از رد یـا اثبـات نظریات و یـا حتی شخصیت فروید بهنظر میرسد. توجه به این حقیقت تعیینکننده است که مبانی روانکاوی فروید نظیر توجه او به "ضمیرناخودآگاه" و یا تقسیم ساختار روانی فرد به سازمانهای مجزای " نهـاد"، "من" و " فرامن" و یـا بـررسی عملکرد "مکانـیزمهای دفـاعی" بـنیان اصلی روانشـناسی و انسانشناسی نوین میباشد و اینکه نوع نگاه فروید به ماهیت انسان، فراتر از شکل تفسیرها و تعبیرهای مجادلهبرانگیز او، میتواند نگرشی ناب و توانمند را دراختیار جویندهای قراردهد که عزمش یافتن است ، نه تأیید و تکذیب.
اصول و چهارچوبهای نظریه روانکاوی، درذات خود آنقدر پیچیده، عمیق و مجادلهبرانگیز است که بازگویی سادهسازی شده و تشریح عمومی و همگانی آن کاری دشوار و شاید غیرممکن بهنظر برسد. امّا من دراین کتاب عزمم را جزم کردهام تا چنین امر دشوار و شاید ناممکنی را درحد بضاعتم ممکن سازم.
هدف از انتشار این نوشتار که به عبارتی بازگویی مجدد انبوه مطالب و کتابهای وزین منتشر شده درباب روانکاویست، تنها بیانی سادهتر و قابل استفادة همگانیتر، البته با نگاهی بدیع و متفاوت به نظریه روانکاوی میباشد.
روانکاوی یعنی چـه؟
روانکاوی را میتوان مدلی جدید و متفاوت از پاسخگوئی به سؤالاتی قدیمی وآشنا دانست؛
- ماهیت واقعی انسان چیست؟
- مفهوم شخصیت در ساختار آدمی چیست؟
- چرا شخصیت، اجزاء تشکیلدهنده ،کارکرد و نمودهای آن دراشخاص مختلف متفاوت است؟
- اگرتمام انسانها را دارای ماهیتی مشترک و یگانه میدانیم، چه عواملی موجب بروز تفاوتهای ساختاری در موجودی آنها میشود؟
- اگرمفهوم شخصیت را بـه رونـد اساسی و پایدارشده ابـراز وجـود انسان اطلاق کنیم، چگونه میتوان او را تحلیل، ارزیابی و پیشبینی نمود؟
- چه عواملی در شکلگیری شخصیت هر فرد تأثیرگذارند؟
- کدام شرایط درونی و بیرونی موجب بروز تفاوتها در شخصیت افراد میشود؟
- روند تکامل و پایداری شخصیت افراد شامل چه عواملی است؟
- چگونه میتوان حقیقت شخصیت پایدارشده یک فرد را در قالب عواملی تثبیت شده و قابل پیشبینی تحلیل کرد؟
- براساس چه فاکتورهایی میتوان وجود ناهنجاریهای شخصیتی را درفرد تفسیر و توجیه نمود؟
- ریشهها وعلل بیتعادلیها و تألمات روحی که درساختار فرد پایدارشده راکجا باید جستجوکرد؟
- میزان تأثیرپذیری قالب شخصیت فرد از دادههای محیط پیرامون تا چه اندازه است؟
- میزان تأثیر ساختارشخصیتی فرد از انتقال دادههای موروثی و ژنتیکی تا چه اندازه است؟
- چگونه میتوان شکل و کیفیت واکنشهای هرفرد را در برابر وقایع منتظره وغیرمنتظره تحلیل و پیشبینی نمـود؟
- ارتباط میان کیفیت زندگی و نوع شخصیت هر فرد را بر مبنای چه الگویی باید ارزیابی کرد؟
- آیا کلیدهای تغییر و بازسازی شخصیت را میتوان دراختیار فرد دانست یا باید اورا مجبور به تحمل ساختار موجودش شناخت؟
و دهها سئوال دیگری که همگی دریک نقطه کلیدی به هم میرسند وآن کلید تغییر است.
" کلیدهای اصلی و مؤثر تغییر و بازسازی شخصیت هرفرد را کجا میتوان یافت"؟
درنگاهی کلی، بایدگفت تمام نظریهپرازیها و مکاتب ساخته شده در باب انسانشناسی و یا تخصصیتر روانشناسی درصدد پاسخگوئی به همین سئوالات قدیمی و همیشگی هستند. بعنوان نمونه کارلراجرز، شخصیت انسان را یک سازمان پویا و روبهرشد میشناسد که کلیدهای رشد و ارتقاءآن میتواند دردست شعورآگاه او باشد و یا فردریکاسکینر که رفتارگرایی افراطی است، تنها روابط علت و معلولی میان رفتارهای شرطی شده انسان و محرکهای محیطی را درتکوین شخصیت انسان مؤثر میشناسد. درحالیکه بـرخلاف او، پیروان روانشناسی گشتالت، نظیرمارکسورتهایمر، کورتکافکا و ولفگانگکهلر معتقد بودند که بههیچوجه نباید با تجزیه رفتارهای جزئی، پدیدهای بغرنج و پیچیده روانی را شناخت، بلکه تنها با مطالعه و تحلیل کلیت وجود انسان بعنوان ماهیتی ساختارسازی شده و سیستمی برنامهریزی شده باید به نتیجه رسید.
درمیان تنوع و پیچیدگیهای چنین نظریاتی، روانکاوی بهنوعی حرفی جدید و نگاهی متفاوت را مطرح میکند. درنگاه نخست، بیتردید میتوان روانکاوی را نگاهی جبریگرا دانست. چرا که مطابق با منطق آن، ساختار روانی انسان محصول برآیند فعل وانفعالات و کشمکشهای موجود در ناخـودآگاه است. کنشها و واکنشهای تعیینکننده که از دستـرس آگاهـی دور بـوده و خواست فرد نقشی درچیدن آنها ندارد. گرچه توسعه دانش روانکاوی، بعدها سمت سویی را کاملاً متفاوت را پیدا میکند. آنجا که با کمک روانکاوی و رمزگشایی ناخودآگاه، انسان با بهرهگیری از ابزار شعورآگاه خویش میتوان در این برنامهریزی ناخودآگاه به شکلی مؤثر دخالت نماید.
اساس پیدایش نظریه روانکاوی برمبنای کشف و اصالت بخشیدن به حضور ضمیر ناخودآگاه درساختار وجودی انسان است. کشف عظیم و حیرتانگیزی که علیرغم اشارات قدیمی بسیار، آنرا به فروید نسبت میدهند. به این ترتیب تئوری روانکاوی آنجا آغاز میشود که در سازه وجودی انسان، قایل به وجود سیستمی سازمانیافته و قدرتمند و نامرئی بنام ناخودآگاه میشویم. آنگونه که از نامیدنش پیداست، جریانات جاری در ناخودآگاه، مستقل و نامرئی از کنترل، دخالت و رویت آگاهی انسان است. روانکاوی زمانیکه وجود سیستم ناخودآگاه را در ساختار انسان تبیین کرد، آنگاه گام مهم و شگرفی برداشت و اساس و اصالت وجود انسان را براساس ساختار و جریانات ضمیرناخودآگاهش دانست. از این پس کاربرد طبیعی و ابزار متداول شعور و آگاهی انسان را چنان محدود و عاجز معرفی کرد که عملاً در مقایسه با تأثیرات ناخودآگاه قدرتمند، بسادگی میتوان آنها را نادیده انگاشت و انسان را اساساً موجودی مجبور و تحت کنترل تنظیمات سیستم ناخودآگاهش دانست.
چنین منطقی را هرگز نباید ساده و سَرسَری ارزیابی کرد. چرا که این نوع نگاه، باوری انقلابی و تکان دهنده درخصوص ماهیت و ذات انسان را پیشروی میگذارد. همین باور بود که مکتب روانـکاوی را بـسان زلـزلهای زیـر و روکننده در روانـشناسی و انسانشناسی مطـرح کرد و مـوجب گردید با مقاومتها، تردیدها و انکارهای جدی مواجه شود. آنچنان که امروزه مکتب روانکاوی بهرغم تأثیرگذاری عمیق و غیرقابل انکارش در توسعه علوم روانشناسی و ساختار بخشیدن به متدها و تئوریهای پیشرفته، مورد تردیدی جدی و حتی انکار بسیاری از آراء در روانشناسی روز قرار دارد. حتی برخی در بسیاری مقولات، روانکاوی را درمحدودهای کلاً متمایز و جدا از روانشناسی قرار میدهند.
زیگموند فروید و روانکاوی
واژه روانکاوی را فروید ابداع کرد. او از این واژه برای نامگذاری جریانی کاملاً متفاوت و مجزا در روانشناسی که خود بنیانگذار آن بوده استفاده کرد. زیگموند فروید درماه می 1856 در چکسلواکی متولد شد. پدرش تاجر پشم بود که ازدواج کرد.
زیگموند در خانوادهای پرمحبت بزرگ شد که درآن 4 خواهر و 3 برادر و همچنین دو برادر ناتنی داشت. او از همان لحظه تولد محبوب مادرش بود و با وجود آنکه مادرش هفت فرزند دیگر به دنیا آورد، امّا زیگموند برای همیشه عزیزدُردانه بیرقیب مادر باقی ماند. فروید نیز مادرش را خیلی دوست داشت و همواره اعتمادبهنفس خود را به محبوبیت متقابل نزد مادرش نسبت میداد.
زمانیکه فروید4 سال داشت، خانوادهاش به وین نقل مکان کردند. با وجود محدودیتهای بسیار و شرایط سخت مالی، آموزش فروید متوقف نماند. او درتحصیلات بسیار موفق بود. فروید دکترای پزشکی خود را درسال 1881 از دانشگاه وین دریافت کرد و پس ازآن در بیمارستان عمومی ویـن بـه طبابت در مـورد بیماریهای عصبی پرداخت. درسال 1886 بـا مارتابرمیز که چهار
سال با او نامزد بود، ازدواج کرد و صاحب 6 فرزند شد. آنا کوچکترین فرزند او بود که درسال 1895 متولد شد و بعدها منشاء خدمات بسیارمهمی در قلمرو روانکاوی گردید. فروید که پس از کشوقوسهای فراوان تصمیم گرفته بود، تخصص حرفهای خود را در زمینه بیماریهای عصبی تعقیب کند، بهتدریج از تأکید بر جنبههای مادی و فیزیولوژیکی سیستم عصبی انسان دست کشید و متمایل به بررسیهای روانشناختی در زمینه علل و عوامل اختلالات و بیماریهای عصبی و روانی گردید. چنین گرایشی درآن زمان تا حدود زیادی غیرعلمی، غیرتخصصی و خیالی و ذهنی محسوب میشد و پزشکان غالباً به دنبال درمان بیماریهای روانی از طریق درمانهای فیزیولوژیکی و جسمی بودند تا روحی و ذهنی.
تغییرجهت فروید در حرفه مورد علاقه خویش بعدها تشدید گردید و او بطور کاملاً جدی و تماموقت به مطالعه روانشناختی رنجها و تألمات روحی بیماران مشغول شد، تا جائیکه ریشه بسیاری از عوارض جسمی بیماریها را نیز در کیفیت جریانات روحی- روانی بیمار میجست. مسیری کاملاً نامتعارف و خلاف جهتی که فروید تا آخر عمرش بدان متعهد ماند.
فروید در طول زندگی پرتلاطم خویش، شرایط سخت و متفاوتی را تجربه کرد. فقرها و شکستهای پیدرپی خانوادگی و شغلی، تجربه دوجنگ جهانی، فرار از اعدام نازیها، مقابلههای سخت با منتقدان سرسخت، ازدست دادن دوستان و همفکران، ازدست دادن اعضاء خانواده و بیماریهای سخت جسمی مثل سرطان فک از جمله این دشواریها بودند.
مطالعات فـروید و تلاش بیوقـفه و خستگیناپـذیرش در انتشار کتابهـا و مقالات متعدد، بستر اصلی ساختار مکتب روانکاوی را تشکیل داد. کتابهای پرشماری که از مهمترین آنها میتوان به تفسیر رویاها(1900)، آسیبشناسی زندگی روزمره(1901)، فراسوی اصل لذت(1920)، خود و نهاد(1923)، تمدن ناخشنودیهایش(1930) و..... اشاره کرد. فروید در تکامل نظریات خویش، بارها برخی فرضیات و یافتههایش را تغییر داد و پارهای از نوشتارهای اولیه، درتجدیدنظرها، اصلاح حتی مردود شدند.
فروید را میتوان یک جبرگرای مطلق دانست. او به شدت معتقد بود که هررفتاری علتی دارد و هرگز نمیتوان رفتار و حتی افکار و احساسات را شانسی و تصادفی دانست. از نگاه او اگر انسان بصورت معمایی حل نشده باقی مانده، به دلیل نقص و نارسایی درکشف نیروهای درونی و تجربیاتی است که او را تحت تأثیر قرارداده، واگر تمام این قدرتهای مؤثر درونی و مسیر تجربیاتی که انسان درمعـرض آنها قرار داشته را بتوان به روشنی و دقـت تحلیل و تفسیرکرد، گرهای از این معما باقی نمیماند.
او وظیفه چنین اکتشاف و رمزگشایی شگرف را برعهده روانکاوی میداند تا با ریشه یا بیافکار احساسات، رفتارها و همچنین کششها و سایـقهای پنهانی و نهفته و ماهیت تعارضها و کشمکشهای درونی و برقراری ارتباط میان تجربیات گذشته فرد، با فطرت نهادینه شده او، بتواند این معمای پیچیده را حل نماید. روشها و الگوهایی که فروید به این منظور پیشنهاد کرد، جملگی به منظور کشف و بررسی علتهای نهفته و نامرئی رفتارها، افکار و احساسات آدمی است.
ازنخستین جرقههایی که مسیرحرکت فروید را روشن و هویدا ساخت، تحلیل و بررسی خـواب
مصنوعی بود. وی درسال 1885 وین را به قصد فرانسه ترک کرد تا به مدت یکسال همراه با پزشک عصبشناس معروف شارکو به تحقیق و بررسی درباره استفاده از خواب مصنوعی در درمان بیماران هیستری بپردازد. بیماری هیستری به گونهای از اختلالات جسمی اطلاق میگردید که علت فیزیولوژیکی خاصی نداشتند، بلکه ریشه در ناملایمات روحی- روانی دارد. مثلاً شخصی بدون عارضه خاص فیزیکی نابینا میگردد و یا از نوعی نقص جسمی رنج میبرد درحالیکه بیماری با مشکل جسمی یا عضوی خاصی قابل توجیه نمیباشد. درچنین بیماری، علت ناتوانی و نقص، اختلال روانی است نه جسمی.
شارکو متوجه شده بود که درفرآیند خواب مصنوعی میتوان نشانههای این اختلالات روانی را در بیماران مشهود ساخت. این نشانهها، علایم مبهمی بودند که درحالت معمولی نیز وجود داشتند، امّا درحالت خواب مصنوعی یا هیپنوتیزم روشن و پدیدار شدند. این کشف برای نخستین بار موجب شد تا شارکو عوامل روانشناختی را بعنوان جایگزین نارساییهای جسمی، بعنوان علل اصلی هیستری مورد نظر قرار دهد. فروید که به شدت تحت تأثیر مشاهدات خویش از درمانهای شارکو قرار گرفته بود، تحقیقاتش را دربازگشت از وین، همراه با پزشک دیگری بنام جوزف بروئر ادامه داد. بروئرهم مانند شارکو پیش از این، برای تخفیف دردهای جسمی از خواب مصنوعی استفاده کرده بود.
روش کار به ایـن شکل بـود که درفـرآیند خـواب مصنوعی، بیمار به خـواب رفـته را وادار میکردند تـا تجربیات آسیبزای فراموش شده خویـش را آزادانه به یادآورد و بیان کند. ایـن کار
باید درحالی صورت میگرفت که هیجانات و تألمات معطوف به آن خاطره در شدیدترین شکل ممکن درشخص بروز پیدا کند. بروئر نـام ایـن فرآیند را پالایش گذاشت. پالایشی که موجب میگردید اثرات بیماریزای خاطره دردناک را از بین برود.
همکاری ثمربخش فروید و بروئر منجر به انتشار کتاب ارزشمند " مطالعاتی پیرامون هیستری" درسال 1895 گردید. انتشار این کتاب را بعنوان یکی از بسترهای اصلی تدوین مکتب روانکاوی میشناسنـد.
با این وجود، همکاری فروید و بروئر تداوم پیدا نکرد و فروید راهش را جداگانه ادامه داد. زیرا ازیکسو بیش از پیش معتقد میگردید زیربنای عمده اختلالات و اضطرابهای روانی ماهیت جنسی دارد و ازسوی دیگر او درپی بکارگیری فرآیندهایی مطمئنتر و سهلالوصولتر از خواب مصنوعی بود.
فروید درادامه مطالعات و تحقیقاتش به تکوین و تنظیم مبانی نظریه روانکاوی پرداخت و همزمان روشها و الگوهایی جدید و مؤثر را برمبنای روش تداعی آزاد ابداع کرد که مبنای عملکرد روانکاوان قرارگرفت. دراین روش بیمار برروی نیمکت مشهور روانکاوی میآرامد و هرچه که به ذهنش میرسد بیان میکند. روانکاو با هدایت صحبتها و تداعیهای آزاد بیمار باید موفق به رمزگشایی و برطرف ساختن ناهنجاریهای ناخودآگاه او شود. این روش همراه با فنون تحلیل رویا از مهمترین خدمات فروید به روشهای روان درمانی محسوب میشود.
فروید در مراحل تکمیل تئـوریهای روانکاوی، عـقاید و نظریات گوناگونی را درمورد ماهیت بنیادی انسان و چگونگی رشد و شکلگیری ساختار شخصیت او فرمولبندی و تنظیم کرد.این عقاید نه تنها تحت تأثیر تماسها و مطالعات او برروی بیمارانش بود، بلکه متأثر از مطالعات ادبی، فلسفی و تاریخی او و همچنین رویدادهای پرفراز و نشیب جهان معاصرش قرار داشتند. جدا از این، تلاش جدی فروید در روانکاوی خودش نیز تأثیر قابل ملاحظهای در تدوین چنین نظراتی داشت. فروید درسال 1897 بررسی گسترده و عمیقی را درخصوص افکار و احساسات درونی و ناخودآگاه خویش درارتباط با تجارب دوران کودکی انجام داد. او سعی کرد رویاهای خویش را نیز تحلیل کند و در این رابطه با همفکرانش به تبادل نظر پرداخت.
باید پذیرفت، مکتب روانکاوی که فروید آنرا بنیان نهاد، ازیکسو تئوری تشکیل شخصیت و تفسیرکننده ماهیت واقعی انسان است و از سویی دیگر یک متد مؤثر درمانی برای التیام التهابات روحی و روانی محسوب میگردد. فلسفهای قدرتمند و مؤثر که از زاویه نگاه خودش میتواند تفسیری برماهیت وجودی انسان باشد و از سویی دیگر بعنوان یک ابزار درمانی برای بازگشت به خط تعادل مورد استفاده قرار میگیرد.
راز ماندگاری و پایداری فروید در حیطه علم پزشکی و روانشناسی، همانا عرصههای درمانی و روانشناختی او در باب بررسی اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، عقدههای درونی، ساختار ناخودآگاه، مراحل رشد روانی و شخصیتشناسی میباشد. آثار دیگر او خارج از این محدوده پزشکی را باید در عرصهای دیگر سنجید. آثاری همچون " توتم و تابو"، " آینده یک توهم"، "تـمدن و نـارضایتیهـای آن" و " موسی و یکتاپرستی" خـارج از حیـطه علوم روانشناسی بالینی و
روانپزشکی هستند و جایگاه آنها را باید در عرصههایی چون فلسفه و علوم نظری جستجو و ارزیابی کرد.
آنچنان که فروید را بعنوان یک پژوهشگر اعصاب و روان میتوان ستایش کرد، شاید در حیطه فلسفه و جامعهشناسی نتوان ستود و شاید در این وادی نظرات او را تنها بعنوان متفکری ارزشمند و تأمل برانگیز باید سنجید.
فروید و آثارش جذابیتی خاص دارند. یورش متعصبان و افراطگرایان مذهبی و غیرمذهبی به جهانبینی و شخصیت و آثار فروید، عطش انسانها را به مطالعه آثار او افزون کرده و مینماید. رویکرد به فروید، همانند سایر شخصیتهای کاریزماتیک تاریخ، مورد افراط و تفریط بسیاری بوده و هست. امّا برای مطالعه و آشنایی با فروید و آثارش، نباید پیشداوریهای مثبت یا منفی را بر قضاوت منصفانه و ارزیابی عاقلانه ترجیح داد. فروید هم یک انسان بود و مثل سایرین، قابل خطا، امّا مهم است بدانیم او به واقع انسانی صادق، مهربان، دلسوز و متعهد به خطمشی صرفاً علمی خویش بود، که به مدت نیم قرن با ظلمت جهل و ریا مبارزه کرد. برخلاف شایعاتی که مخالفانش به او نسبت دادهاند، همواره به همسر و فرزندانش وفادار بود و به مرزهای اخلاقی حرمت مینهاد.
فروید درطول زندگی خویش، بارها فقر و فلاکت را تجربه کرد. و درطول دوجنگ جهانی، آوارگی و خطر را هم پیش روی همیشگی زندگی خـود داشت. مـرگ عزیزان و همچنین بیماریهای مختلف جسمی هم روح او را به شدت آزرد، امّا تلاشش را متوقف نساخت.
سلامت فروید، درسالهای انتهایی دمادم به کاستی گرایید و بیماری هرلحظه دامنه فعالیت و عرصه زندگی را برای او تنگتر میساخت. فروید به ماکسشار، پزشک مخصوص خود اعتراف میکرد که بیش از این تحمل زجرکشیدن را ندارد. سرانجام در23 ستامبر 1939، مردی که خواب جهان را آشفته ساخته بود، به خواب رفت.
آنا فروید و روانـکاوی
آنا فروید، کوچکترین فرزند بنیانگذار و نظریهپرداز بزرگ مکتب روان پویایی و روانکاوی کلاسیک بود. او در سایه پدر و درمعاشرت و ملازمت با بزرگان و اندیشمندانی که هریک سهم بسزایی در رشد و گسترش علم روانشناسی و روانکاوی داشتند، پرورش یافت.
بهنظر میرسد درشرایطی که دوستان و شاگردان فـروید بـه تناوب از او جدا شده و ترکش میکردند (مانند یونگ و آدلر)، این دخترش آنا بود که دستکم به جانشینی سمبولیک برای او تبدیل شـد. آنا فروید برخلاف یونگ و آدلر، به عقاید بنیادی پدر وفادار ماند، هرچند در ادامه راه به پویایی روان بیش از ساختارآن علاقهمند شد. وی درکارهایش بر جنبههایی از نظریات فروید تأکید بیشتر مینمود و برخی نقطه نظرات او را منتقدانه مورد تجزیه و تحلیل قرارداد. آنا فروید بیش از حد مسحور و مجذوب جایگاه "من" (Ego)، درنظریه ساختاری فروید شد. درحالیکه پدرش بیشترین تلاش خود را معطوف به نهاد (Id) و ناخودآگاه کرده بود. آنا معتقد بود، آنگونه که شایسته است بـه "من" تـوجه لازم مـبذول نشده، درحالیکه "من" سکو و جایگاه مشاهده منزلت انسان است. آنا فروید را میتوان یکی از پیشگامان نظریهپرداز روانپویشی پس از فروید دانست. او درکنار بزرگانی چون ملانیکلاین، جانبارلبی، هانیزهارتمن، فربـرن، اسپیتز و دیگران، بهرغم اختلافات عمیقی که با برخی از آنها داشت، با طرحریزی مجدد دیدگاههای فروید و بکارگیری آنها با اصطلاحات خاص و گاه بدیع، تأیید بیش از اندازهای بر پارهای از نظرات او داشت. توجه و تمرکز او بر مفهوم "من" و نظریه "روابط شیء" که زمینهساز روانشناسی من گردید، از جمله تأکیدات ویژه او محسوب میشود.
آنا فروید با ابزار مشاهده وارد صحنه شد و بسترکار و فعالیت خود را کودکان قرارداد. وی همزمان با پیگیری کار روانکاوی بزرگسالان، با تکیه بر نتایج حاصل از تجربه کار با کودکان درجهت رشد و ارتقاء روانکاوی گام برداشت. به حق میتوان او را در زمرة نخستین نظریهپردازان و بنیانگذاران روانشناسی و روانکاوی کودک و نوجوان قرارداد. امّا تأثیر مهمتر او بر سیر رشد روانکاوی را میتوان توجه و تمرکز تحقیقاتش بر"من" وکارکردهای آن دانست که درکتاب بسیار ارزشمند "من و ساز وکارهای دفاعی" تبلور یافت. این تحقیقات را میتوان آغازگر حرکتی مؤثر در جهت رشد و گسترش "مکتب روانشناسی من" دانست. در واقع باید گفت، کارآنا فروید، ادامه ماجراجویی هوشمندانه پدرش بود. او در توصیف رفتار انسان میگوید: " ما احساس کردیم نخستین افرادی هستیم که کلید فهم رفتار بشر را دریافتهایم و به این نتیجه رسیدیم که انحرافات رفتاری نه ازطریق عوامل آشکار بلکه از نیروهای غریزی ناشی از ذهن ناخودآگاه، مشخص میشود". زندگی او نیز یک جستجوی مداوم برای یافتن کاربرد اجتماعی روانکاوی و فراتر ازآن یادگیری و طرح درمان از طریق کار بر روی کودکان بـود.
ساختار ناخودآگاه
چرا باید فراتر از آگاهی، وجود ضمیر ناخودآگاه را باور کنیم
پیش از این اشاره شد که کشف ضمیرناخودآگاه آدمی را میتوان مبنای اصلی شکلگیری مکتب روانکاوی دانست. حال اجازه دهید با این سؤال به ظاهر بسیارساده، امّا تعیینکننده رودررو شویم که اصلاً چرا باید به وجود ناخودآگاه آدمی قایل شد؟ چرا باید پذیرفت، سیستمی قدرتمند و قبلاً برنامهریزی شده بنام ضمیرناخودآگاه در وجود انسان فعال است، که دور از رویت و کنترل آگاهی انسان فعال است و شگرفتر آنکه چرا باید پذیرفت بنای اصلی شخصیت انسان را، عملکرد این سیستم ناخودآگاه تعیین میکند؟
مگر نه اینکه انسان تنها مخلوق صاحب شعور و آگاهی برتر است که حق انتخاب آگاهانه، او را از دیگر مخلوقات متمایز میسازد. آیا نباید کیفیت رفتار این موجود برتر، محصول انتخابهای آگاهانه او باشد؟ آیا واقعاً واکنشهای ما برگزیده شعور آگاهمان نیست؟ مگر نباید آگاهی من مسئول رفتارها و فعل و انفعالات صادره از شخصیتم باشد؟
پاسخگویی به این سئوالات زمانی دشوارتر میشود که من بجز رفتار، کیفیت افکار و احساساتم را نیز نماینده خروجیهای شخصیتم بدانم. آنگاه حتی اگر بتوانم مسئولیت رفتارم را به آگاهیم نسبت دهم، قطعاً نمیتوانم ایمان داشته باشم که تمام افکار و احساساتم نیز تحت سلطه آگاهانه من قراردارند. زیرا به روشنی برایم قابل درک است که جریان افکار و احساسات، کاملاً تحت کنترل آگاهی مختارم قرار ندارند، چنانکه حتی رفتارم نیز همواره، محصول آگاهانه من نیست. بسیا رند افکار مـزاحم و احساسات آزاردهندهای که گاه محاصرهام میکنند و بـهرغم عدم تمایل آگاهانه و عزم جدی برای طرد آنها، توفیقی برای رهایی حاصل نمیشود. گاه میدانم رفتارم نیز همانی نبود که آگاهانه باید انجامش میدادم.
با کمی تأمل درچنین وضعیتهایی، به روشنی میتوان دریافت عزم و تدارک آگاهانه انسان فاصله بسیاری با محصولات شخصیتی او دارد. آگاهی من نخواسته بود خجالتی باشم، من اعتماد به نفس خواسته بودم. آگاهانه در جستجوی شادی بود، نه غصه و افسردگی. و این اضطرابها و ناملایمات را هرگز نمیتوانم در سطح آگاهی خویش تحلیل کنـم.
به سادگی میتوان دریافت، در مواضع بسیاری، فرامین ابلاغی شعورآگاه، چه در حیطه افکار و احساسات، و چه درمحدوده رفتارهای صادرشده از شخصیت، بسیار متفاوت و مغایر با واقعیتهای آگاهانه ذهن آدمی است. گویی یک مرکز فرماندهی مرموز و مخفی بالای دست شعورآگاه انسان درحال فعالیت و حکمرانی است.
جدا از این واقعیات روشن درخصوص عملکرد فراآگاهی سیستم انسان، مصداقهای تأمل برانگیز دیگری در ارزیابی وجود آدمی قابل استفاده میباشد تا بتوان وجود منطقه قدرتمند ناخودآگاه را در سازه انسان مورد تأیید قرارداد. دراینجا به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد:
- تأثیرگذاریهای هیپنوتیکی در فرآیندهای درمانی
استفاده از خواب مصنوعی یا هیپنوتیزم سالهاست که یکی از روشهای متداول در برطرف ساختن برخی ناهنجاریهای روانی محسوب میشود. اساس هیپنوتیزم چیست؟ در بیانی ساده این فـرآیند عبارتست از: دسترسی بـه فعالیتهای ذهنی- روانـی فـرد خارج از دخالت آگاهی او.اما چـرا درمانگر از چنین تکنیکی استفاده میکند؟ زیرا حضور آگاهی انسان، فیلتر قدرتمند و نفوذناپذیریست که با اعمال سلیقه و محدودیت خویش امکان دسترسی به بخش عمدهای از گستره روحی- روانی انسان را ناممکن میسازد. چنین محدودسازی آگاهانهای، کاملاً حیاتی و در ساختار انسان متعادلکننده است و به چند دلیل شعورآگاه آدمی مکلف به اجرای چنین محدودیت بزرگی میبـاشد:
اولاً: ظرفیت ادراک آگاهانه انسان کاملاً محدود است و این حافظه کوچک توان کنترل و رویت همزمان بازه عظیم و نامحدود ظرفیتهای درونی و ادراکی انسان را ندارد. تمرکز آگاهانه انسان همزمان برروی 5 تا 9 سوژه میتواند تعلق گیرد(گنجایش حافظه کوتاه مدت). بنا بر این محدودیت، بسیاری از اطلاعات موجود یا دریافتی ذهن انسان، نظیر خاطرات، انگیزشها، دانشها، واکنشها و مخاطرات حذف میگردند و تنها دسته بسیار بسیار کوچکی از آنها که تمرکز و تأکید بیشتری برآنها بوده، درسطح آگاهی حفظ میشوند. البته این حذف بزرگ به معنای ازدست دادن تمام آن اطلاعات نیست زیـرا چنیـن اطلاعات محذوفی در شرایـط خـاص هـمواره امکان بازیـابی درسطح آگاهی را دارند.
ثانیاً: این را به نوعی میتوان تدبیر شعورآگاه آدمی دانست که بسیاری تمایلات ناپسند، اطلاعات ناهنجار و رانشهای نامشروع را نادیده انگارد. حضور دائمی یک خاطره دردناک در آگاهی انسان قابل تحمل نیست. همانطور که تمایلی خطرناک و ناپسند نیز نباید درآگاهی رسوب کند. بنابرایـن شـعورآگاه آدمی در تدبیری ساده و حیاتی آنها را نادیده میگیرد. ایـن بـدان معنی است که بسیاری از اطلاعات غیرقابل پذیرش از رویت آگاهی رانده میشوند. درحالیکه این نادیدهانگاری هرگز به معنای نابودی و عـدم آن تمایل و داده ذهنی ناپسند و ناهنجار نمیباشد. آنها تنها از معرض دیدآگاهی انسان دور میشوند. بنابراین بسیاری از اطلاعات ناپسند که موجب تنفر و برائت آگاهی آدمی است، نادیده انگاشته میشود. گرچه جایی وجود دارند. همین حضور نامرئی ناهنجاریهاست که میتواند تولید بیماری و التهابهای ملموسی کند که ریشه آنها نامشهـود است.
درمانگر با استفاده از خواب مصنوعی، این ویروسهای پنهان شده از چشمهای فریبکار شعور آگاه را از سنگرهایش بیرون آورده و با تحریک هیجان متناظر با بیماری مربوط به آن تمایل یا خاطره ناگوار، باعث نابودی تأثیرگذاری آن میگردد و بیمار درمان میشود.
بررسی اثرات هیپنوتیکی در درمان اختلالات عصبی- جسمی به روشنی بیانگر وجود منطقهای فراتر ازآگاهی انسان است. ناخودآگاهی که بسیار عظیمتر و قدرتمندتر از شعورآگاه انسان مینماید.
" خانم دکتری در انجام وظایف شغلیش دچار مشکل میباشد. او چندی است با دیدن عکس رادیولوژی بیمارانش دچار اضطرابی عجیب و حالت نامتعادل روحی میشود. دلیل بروز این حالت نامشخص است. درجریان درمان روانکاوی خاطرهای در ناخودآگاه خانم دکتر کشف میشود که دلیل اصلی بروز این حالت است. چندسال پیش او همراه با مادرش برای گرفتن عکس رادیولوژی از سینه مادر مراجعه میکند. مادر مدتی است که مشکل تنفسی پیدا کرده است خانم دکتر در حضور مادر عکسها را نگاه میکند و ناگهان در مییابد، سرطانـی پیشرفته تمام ریـه مادر را دربـر گرفته و هیچ امیدی به زنده ماندنش نیست. درآن لحظات سخت و کشنده، خانم دکتر مجبور است به مادر لبخند بزند و بگوید هیچ مسأله مهمی درمیان نیست. این صحنه ناگوار ضربه روحی سختی به وی وارد میکند که سالها بعد به شکل این عارضه ظاهر میشود. این خاطره تلخ مدتهاست از آگاهی دختر رانده شده، امّا در ناخودآگاه قدرتمندش فعال گردیده و موجب بروز ناهنجاری در او شده است."
- معمای پیچیده خوابها و رویاهـا
از دیرباز، همواره دنیای رویاها و خوابهای انسان، محدودهای سرشار از الهام و اعجاز بوده و تحلیل این عارضه ذهنی همچنان از معماهای پیچیده شناخت انسان محسوب میشود.
همیشه رویاها و خوابها برای آدمی، حاوی اطلاعاتی ارزشمند و البته مبهم و اسرارآمیز بوده و هست. گاه نمایی از آینده و گاه تصویر مبهم و مرموز از گذشته ذهن او را به خود مشغول داشته است. رویاهای انسان هرچه که هست بیتردید برخاسته از جوششی ورای آگاهی اوست. تعبیر خواب و رویا هم با ضریب خطایی، میتواند بازگوکننده زوایای درونی انسان باشد. امّا پاسخ این معما همیشگی که رویاها چگونه خلق میشوند و محصول چه فرآیند درونی هستند، هرچه که باشد، نکتهای درآن قطعی است. اینکه رویاهای آدمی مستقل از آگاهی اوآفریده میشوند. خوابها و رویاها بیتردید به دیاری فراتر از دسترس آگاهی آدمی تعلق دارند که میتواند همان ناخودآگاه اسرارآمیز انسان باشد.
"شبی در خواب دیدم، همراه بـا سه نفـر از دوستان برای گردش و کوهنوردی بیرون رفته بودیم.
دونفر از آنها همکارم بودند و یکی هم از دوستانم محسوب میشد. به دامنه کوهی رسیدیم درحالیکه هرسه به شدت تشنه شده بودیم در قله تنها یک بطری کوچک آب دیده میشد. هرچهار نفر آنرا دیدیم ولی به روی هم نیاوردیم. درحالیکه به شدت محتاج آن بطری آب بودیم، نیازمان را علنی نمیکردیم. تصمیم گرفتیم تا رسیدن به قله مسابقه بگذاریم. هرچهارنفر از مسیرهای مختلف به راه افتادیم. درراه من موتور سیکلتی یافتم و با آنکه میدانستم تقلب است، بدلیل تشنگی زیاد با آن براه افتادم. از اینجا به بعد صحنه شبیه یک فیلم اکشن شد. ازجهات مختلف به مـن تیراندازی میشد و مـن درمیـان گلولهها سعی میکردم خـود را بـه قـله برسانم. میدانستم تیراندازی کار دوستانم است، امّا آنها را نمیدیدم. تنها از سمت دوست قدیمی شلیک نمیشد. سرانجام به قله رسیدم و بطری آب را نوشیدم. کمی بعد دوستانم به من ملحق شدند. همه تشنه بودند ولی به هم لبخند میزدیم. درمسیر بازگشت در نقطهای من و دوست قدیمی از آنها جدا شدیم. سرازیری تندی بود، ناگهان دوستم از پشت سر چنان مرا هول داد که به دره پرتاب شدم و ناگهان از خواب پریدم. من درآن دوره، درمحیطکار به موقعیت شغلی مهمی رسیده بودم، امّا دیگر رقابتهای کاری برایم بطور جدی مطرح نبود. گرچه نگران سعایت و حسادت همکارانم بودم. همزمان به یک دوست قدیمی پولی قرض داده بودم که پس نمیداد. من به شدت با او رودربایستی داشتم و این موضوع آزارم میداد."
آن رویای بسیارساده و روشن بخوبی میتوانست جریانات موجود درناخودآگاهم را بیان کند. البته چنین چالشهایی درآگاهی من کاملاً واضح مطرح نبود. گرچه همواره تعبیر رویا به ایـن سادگی نیست و فـرآیند تبدیل و استحاله عموماً تفسیر یک رویا را بسیار پیچیده و رمزگشایی آنرا دشوار میسازد. آنچنانکه فروید گفته، رویا حاصل تبدیل یک اندیشه به یک تجربه است. تجربهای مجازی و نمایشی در قالب رویا. اندیشهها شاید در محدودة آگاهی نامرئی باشند، امّا هر اندیشه پنهانی، بیتردید در وادی مخفی و گستردهتری حضور دارد.
رویاها و خوابها همیشه به وضوح و روشنی مثالی که بیان کردم نیستند و معنا و مفهوم آنها هم به سادگی قابل تفسیر نیست. امّا واقعیت رویا آنست که، اگر بخاطر آورده شود، قطعاً معنای مشخصی دارد و انعکاسی از یک گردش ذهنی در ناخودآگاه آدمی است.
زبان رویا، زبان سانسور، تحریف و تبدیل است. این تحریف گاهچنان پیچیده صورت میگیرد، که درک معنای جابجا شده و رمزگشایی رویا به سادگی مقدور نیست. باید درنظرداشت ذات یک رویا در مرموز بودن و تحریف شده بودن آن است. رویاها تمایل ندارند پیامشان را مستقیم برسانند، بلکه گرایش به مرموز بودن و درک نشده ماندن دارند.
به هرحال، تحلیل رویاها و شناخت ماهیت آنها بیتردید پردهبرداری از جریان تفکرات و احساساتی است که بسیاری از آنها را نمیتوان درآگاهی خود یافت. این موضوع دلیلی قابل تأمل برحضور مؤثر ناخودآگاه در سازه آدمی است.
خطاهای خواسته یـا ناخواسته
در مناسبتهای مختلف زندگی، بسیاری از عملکردهای ما، مطلقاً یک اشتباه هستند. مفهوم اشتباه در عبارت ذکرشده چیست؟ بدون شک خطا و اشتباه را در یک چهارچوب قابل مقایسه باید ارزیابی کرد. " اشتباه" زمانی مفهوم پیدا میکند که مخالفت و انحرافی از یک " درست" بوجود آید. معیار چنین درستی برای ما، همان تحلیلهای آگاهانه ماست. دروغگویی اگر یک اشتباه است، درمقایسه با تحلیل آگاهانهایست که امر به راستگویی کرده بود. وگرنه یک دروغ میتواند عمل درستی تلقی شود؛ اگر تدبیر شعورآگاه آنرا تأیید نماید. بنابراین خطا و اشتباهی که از شخصیت ما سر میزند، انحراف و تضادیست که با احکام صادر ازآگاهی خویش داشتهایم. ما اشتباه میکنیم، زیرا به دلیلی برخلاف آگاهی خویش عمل میکنیم. حال برخی از این خطاها آگاهانه است. به این معناکه با ارادهای آگاه برخلاف تدبیر شعور خویش عمل میکنیم. شعورآگاهم حکم به سختکوشی و تلاش کرده، امّا من رخوت و سستی را ترجیح میدهم. من آگاهانه مرتکب این خطا میشوم.
دراینجا بحث ما درمورد خطاهای آگاهانه نیست. زیرا بسیاری اوقات تمایلات آگاهانه و شاید ناخودآگاه ما بر تحلیل شعورآگاه غلبه پیدا کرده و یا با فریب و توجیه اصرارداریم برخلاف آنچه که میدانیم درست است عمل کنیم. هیـچ انسانی صددرصد فـرامین شعورآگاهش را اجرایی نمیکند و این نمایانگر ذات مختار آدمی است.
بحث اصلی برسرخطاها و اشتباهاتی است که ناخواسته مرتکب آنها میشویم. تحلیل اینگونه خطاکردن، ما را به سرزمین اسرارآمیز ناخودآگاه رهنمون میکند. زیرا هیچ اراده آگاهانهای برای تخلف مشاهده نمیشود، امّا کاملاً سهوی و ناخودآگاه مرتکب اشتباه میشویم. گویی اتوماتیک و بیاراده خطا را مرتکب شدهایم.
حرفی هرگز نباید گفته میشد و اینرا شعورآگاه به روشنی حکم کرده بود، امّا گفته شد. رفتاری نباید سر میزد و من با ارادهای مصمم و آگاه سعی در اجتناب ازآن داشتم، امّا باز هم رفتار نامناسب از من سر زد. به روشنی میدانستم اگر دستپخت بد همسرم را درجمع بیان کنم روابطمان به تیرگی میگراید، امّا انگار بیاراده مرتکب این خطا شدم. برایم مسلم بود اگر نزد رئیس اداره لودگی کنم، اعتبارم را از دست خواهم داد، امّا انگار نیرویی مرموز مرا وادار به رفتار ناپسـند کرد.
سئوال کلیدی اینجا مطرح میشود که دلیل چنین تخلفات و انحرافهایی چیست و چرا ما ناخواسته از تدبیر و خطمشی آگاهانه خویش تخطی میکنیم. چرا همواره آنطور که میدانیم عمل نمیکنیم و بخش حائز اهمیتی از رفتار، افکار و احساساتمان آنگونه نیست که آگاهانه طراحی کردهایم؟ آیا برای چنین اشتباهات روزمره و اجتنابناپذیری را ناخواسته و ناخودآگاه مرتکب میشویم؟
بسیار سادهانگارانه خواهد بود، اگر بپذیریم دلیل اصلی تمام این انحرافها و خطاها، غفلت و عدم کنترل و مراقبت از رفتارمان میباشد. باید صادقانه اعتراف کرد، بسیاری از این اشتباهات سهوی و خطاهای غیرارادی، درواقع کاملاً عمدی و ارادی هستند. امّا عمد و ارادهای که اثری از آن در شعورآگاه نمیتوان یافت. انگار نیروی مرموز و نامرئی کاملاً حساب شده و خواسته بنا دارد با تدبیر شعورآگاه مخالفت کند و فرامینی برخلاف دستورات آگاهی، صادر نماید. و این نیروی نامرئی چنان قدرتمند و مؤثر است که براحتی میتواند خواست و اراده آگاهانه ما را بیاثر سازد.
به بیانی سادهتر، آدمی در ذات خویش، گرفتار نوعی دوگانگی و تمایز است. دو مرکز کنترل و فرماندهی در سیستم انسان فعال است. دومرکزی که کاملاً مستقل از یکدیگر فعالیت میکنند. یکی شعورآگاه انسان است که کاملاً مرئی، قابل کنترل و دردسترس بوده و دیگری مرموز و نامرئی و ناشناخته است. و شگرف آنکه توان آن مرکز نامرئی و ناشناخته بسیار نیرومندتر از آگاهی قابل تدبیر انسان است. درساختار ما، به واقع بسیاری از خطاها و اشتباهات را نباید نادرست بشناسیم. گرچه به این دلیل به آنها خطا و اشتباه میگوئیم که با پردازشهای آگاهانه ما تضاد دارند، امّا پردازشی بسیار قدرتمندتر و نامرئی درناخودآگاه وجود دارد که طبق آن هیچ خطا و اشتباهی در میان نیست. همان غلطی که شعورآگاه ما به خطا بودنش حکم کرده، درواقع اجرای موفقیتآمیز و کاملاً صحیح یک ابلاغ ناخودآگاه است.
" به یاد دارم یکی از دوستانم که انسانی موفق و کارآمد بود، درمقطع زمانی خاص باید کار و تجارتش را توسعه و رونق میداد. امّا علیرغم تمام قابلیتها و توانمندیهای مورد انتظارش، با شگفتی دچار اشتباهات و خطاهایی زنجیرهوار و بسیار احمقانه میشد. خطاهایی که واقعاً از او بعید بود و شکستهایی متوالی را برایش به دنبال داشت. درزندگی او که دقیق شدم، فهمیدم درهمان زمان فرزند دومش درآستانه تولد بود و همسرش در شرایط سخت جسمی نیاز به مراقبت دائمی داشت. برایم روشن شد که ناخودآگاه قدرتمند او میان توفیق حرفهای و کامیابی خانوادگی، دومی را انتخاب کرده است. هرچند او در تدبیرآگاهانه به سختی تلاش میکرد، به هردو دغدغهاش با جدیت رسیدگی کند، امّا ناخـودآگاهش بـیتردید حکم به تـرجیح خانواده برکار داده بود. چنین سازماندهی درناخودآگاه دوستم که مغایر با تلاش و اراده آگاهانهاش بود، مسبب امید تمام آن خطا و اشتباهات فاحش قلمداد میشد. زیرا آنگونه شکستها مطابق با تدبیر ناخودآگاهش درواقع عین موفقیت محسوب میگردید."
تأمل برروی این موضوع، به روشنی بیانگر آنست که فراتر از عملکرد پردازشگر آگاه انسان، پردازشگری نیرومندتر و مؤثرتر، بطورنامرئی درحال فعالیت است و با اطمینان میتوان گفت کنترل شخصیت انسان بیش از آنکه متأثر از تدابیر شعورآگاه او باشد، وابسته به جریانات ناخودآگاه نیرومند اوست.
همچنین در تحلیل بسیاری از خطاهای کلامی، تپُقها، فراموشیها و واکنشهای نامتعارف یا ناپسند، که بسیاری اوقات ناگزیر به تحملشان هستیم، به ارتباطی ویژه و مستقیم با پردازشهای ناخودآگاه میرسیم. خطاهای آشکار که از ارتکاب آنها شرمسار میشویم، عاداتی که برایمان ناپسند و نـاهنجارند، رفتاری که بـا آنهـا مبارزه میکنیم و شخصیتی که ناخواسته باید شاهد تجلیاش باشیم. همه و همه وجود نوعی تعارض و دوگانگی را درساختار وجودی آدمی نشـان میدهند. آنجا ناخودآگاه نیرومندی حکمران است که توجهی به خواست و اراده آگاهانه ندارد.
جوشش الـهام
شاعران، نویسندگان و هنرمندان برای خلق یک اثرماندگار و برجسته، همگی به ظهور یک سری نقاط عطف ذهنی اعتقاد دارند. در این نقاط خاص قابلیتهای ماورای سقف توانایی شعور آگاه رخ میدهد. گویی جوششی از الهامهای غیبی اتفاق میافتد که بواسطه این الهامها هنرمندقادر به آفرینشی میگردد که خود صادقانه باور دارد فراتر از توان طراحی آگاهی خویش بوده است. به نوعی اتفاق الهامهایی فراتر از ظرفیت عقلانی را، شرطی لازم در خلاقیت هنری میتوان قلمداد کرد که بدون آنها، آفرینشهای هنری فاقد اوجهای لازم برای عبور از مرز معمولی بودن هستند. آفرینندة یک آفرینش هنری لاجرم محتاج این ظرفیتشکنی است وگرنه آفرینشی که در سقف کوتاه ظرفیتهای آگاهانه شکل میگیرد هرگز واجد شرایط یک خلقت هنر بدیع نیست.
یک شاعر عموماً نمیتواند هرزمان که اراده کند، بنشیند و با مهارت، اندوخته واژهها را درچنان زنجیرهای بچیند تا شعری ماندگار و تأثیرگذار نظیر اشعار حافظ خلق شود. اشعار جادویی زمانی خلق میشوند که جریان جوشش الهام در او برانگیخته شود. الهامها و پیامهایی که در اندوخته آگاهی، هرزمان دردسترس نمیباشد. همینطور یک نویسنده، یک نقاش، یک فیلمساز و یک آفرینشگر هنری، بدون دریافت الهام از مرزهای مرموز و دوردست، قادر به آفرینشی که واجد شرایط اصیل هنری باشد نیست. هنرمند بدون الهام تنها میتواند کارآمدی خویش را در محدوده توانمندیهای آگاهانه خرج کند و این هرگز کفایت یک خلقت ماندگار و تأثیرگذار را نمیکند.
نویسندگان خلاق به روشنی گواهی میدهند که درشرایط رهاکردن بیپروا و بیبند افکار و احساسات خویش بهترین حالت را برای نوشتن دارند. این حالت به معنای کاهش دخالت آگاهی و افزایش نفوذ ناخودآگاه در فرآیند آفرینش است. ازآنجا که ناخودآگاه نامحدود، بیقیدو گسترده است، بسیاری از افکار که درچهارچوب شعور آگاه مجال ظهور ندارند، در این شرایط بکارگرفته میشوند. افکاری که چـهبسا اگر درسطح آگاهی مـرئی شوند، غـیرقابل تحمل بـوده یـا
موجب شرمساری و سرافکندگی میشوند. امّا برای آفرینش نیاز به بازهای وسیعتر و امکاناتی گستردهتر از محدودة فیلتر شده آگاهی انسان است و هنرمند ناگزیر باید بتواند با ناخودآگاه نامحدود و گسترده خویش بطورمستقیم ارتباط برقرار نماید. این جریان بهره برداری از ناخودآگاه را میتوان معادل همان جوشش الهام دانست.
" من زمانی که درگیر نوشتن یک داستان میشوم، گاه به روشنی با احساسات و افکاری در درونم مواجه میگردم، که هرگز توان رویایی آگاهانه با آنها را ندارم. گاه احساس تمایل به جنایتی را در درونم میشنوم و گاه چنان در مقام انسانی خویش اوجی را احساس میکنم که هرگز باورپذیر نیست. این انحرافها و تجاوزهای لجامگسیخته از مرزهای آگاهی، منابع اصلی همان الهامهای غیبی هستند که بواقع باید در محدوده شعورآگاهم غایب باشند، گرچه در ناخودآگاه نامحدودم حضور دارند."
درمانهای روانکاوی
"خانمی گرفتار هراس شدید از مرگ بود. این ترس در او توأم با احساس گناه بود. بواسطه هراحساس گناهی، مرگ را بعنوان یک تنبیه دردناک نزدیک خود میدید. هرگاه مرتکب خطایی میشد احساس میکرد زمان مردنش رسیده و این موضوع تعادل روانی او را برهم میزد. این خانم هیچ مشکل خاص و عدیدهای از زندگی نداشت و روال عادی یک زندگی را تجربه میکرد. ولی این هراس کشنده رهایش نمیساخت و روابطش را با دنیای خارج فلج کرده بود. خود این خانم و حتی روانپزشکش، نتوانسته بودند علت دقیق این ناهنجاری را دریابند.
مدتی برای مشاوره نزدش میآمد. من او را در قالب یک تداعی و بازگویی ساده و آزاد مورد روانکاوی قراردادم و به نتیجه جالبی رسیدم. این خانم در دوران نوجوانی یک دوست صمیمی داشت که به انحراف و کارهای خلاف کشیده شده بود. درهمین زمان دوستش در یک سانحه تصادف شدید کشته میشود. درذهن این خانم موضوع کشته شدن فجیع دوستش با کارهای خلافی که انجام میداده مرتبط شده و درناخودآگاه او عقدهای شکل گرفته بود که مرگ را اثر طبیعی و ناگزیر برگناه میشمرد. هرچند این خاطره حضور دائمی و آگاهانهای در ذهن او نداشت امّا درناخودآگاه واپس زده شده بود. حضور همین خاطره بود که موجب بروز آن هراس غیرطبیعی میشد."
این مثال نمونهای ساده از درمانهای روانکاویست. منطق و اصول تمام درمانهای روانکاوی از چنین الگویی پیروی میکنند. تنشی بازمانده و رانده شده از سطح آگاهی به ناخودآگاه قدرتمند تبعید گردیده و درآنجا استحاله و تغییرشکلی برروی آن صورت میگیرد تا با لباسی مبدل دوباره به آگاهی انسان برگردد. دراین بازگشت تنش نقابزده میتواند خسارت و آسیب جدی به تعادل روانی فرد تحمیل نماید. درمان روانکاوی به عبارتی پاره کردن این نقاب است. آنگاه که بیمار بتواند بیپرده و عریان با علت ناهنجاری مخفی شده درناخودآگاه، آگاهانه رودررو شود و دراین رویارویی احساس مسدود شده تخلیه شود، علت بیماریزا توان آسیبرسانی خود را از دسـت میدهد و فرد به حالت متعادل خویش بر میگردد.
گرچـه امروزه درمانهـای روانکاوی در برابر مـعالجات روانپـزشکی کاربـرد کمتری داشته و جایگاه واقعی خویش را پیدا نکرده و بخصوص در کشورما کاربرد چندانی ندارند، امّا بواقع روانکاوی همچنان ارزشهای مؤثر و تعیینکننده ای دربـرطرف ساختن ناملایمات روحی و روانی نشان داده است. کارکرد روانکاوی در درمان ناراحتیهای روانی یکی از مهمترین مدعاهای وجود ضمیر ناخودآگاه ورای آگاهی انسان است.
تفاوتهای فرآیندهای ناخودآگاه با جریان شعور آگاه انسان
کشف بزرگ روانکاوی مبنی برحضور منطقهای نامحدود، عظیم، اسرارآمیز و نامرئی بنام ناخودآگاه در ساختارآدمی، منجر به درک بهتر این واقعیت تعیینکننده شد که، مرزهای عملکرد ناخودآگاه انسان کاملاً متمایز از عملکرد شعورآگاه اوست. به این معنا که باید ماهیت ضمیر ناخودآگاه آدمی را کاملاً مستقل و جدابافته از آگاهی او دانست. این تفکیک در کیفیت و ماهیت باعث میشود فرآیندهای ناشناخته و اسرارآمیز ناخودآگاه انسان را جریانی متفاوت از دانستههای آگاهانه او بدانیم. بـا چنین درکی باید پذیرفت معادلات و موازین حاکم بر ناخودآگاه آدمی، چـهبسا درمحدودة شعورآگاهش کاملاً غریبه و شاید غیرمنطقی تلقی شوند. این تمایز ماهوی در دو سطح متفاوت از لایههای ذهنی (شعورآگاه و ضمیرناخودآگاه) بیانگر نوعی دوگانگی و تضاد شگرف و اسرارآمیز در وجود انسان است.
در این بخش به برخی از این تفاوتهای ماهیتی اشاره خواهیم داشت:
- ناخودآگاه ماهیتی بیقید و صرفاً لذتجو دارد
دقیقاً به همین دلیل است که مواجهه مستقیم و آگاهانه با پردازشهای جاری در ذهن ناخودآگاه گریزانیم. زیرا بسیاری از این پردازشها مطابق با موازین آگاهانه در قوانین شعور منطقی قابل پذیرش نیستند و چهبسا اطلاع از آنها ما را دچار شرمساری و عدم تعادل خواهدکرد. ناخودآگاهی بیقید و لذتجو میتواند در پی تمایلاتی باشد که آگاهی انسان آنها را به شدت طرد کرده و از پذیرش آنها وحشت دارد. عجیب نیست اگر میل به کشتن در ناخودآگاه جریان داشته باشد. درمحدوده شعورآگاه انسان اطلاعات ورودی بهنحوی پردازش میشوند که موازین و چهارچوبهای منطقی خدشهدار نشده و نظام ارزشها و باورها نقض نشوند. نظام مستحکم و سازمانیافتهای که وظیفه ارزیابی و ارزشیابی تمام تفکرات، احساسات و اعمال انسان را برعهده داشته و معیـار رد یـا قبـول خـروجـیهـای شخصیت مـحسوب میشود. لذا گرچـه یکی از جـهتگیریهای اصلی پردازشهای آگاهانه انسان، کسب لذت است، امّا لذتجویی را نمیتوان تنها عامل حرکتهای آگاهانه انسان دانست. بلکه نیروهای دیگری بهموازات نیروی لذت، در تصمیمگیریهای آگاهانه مؤثرند که آنها را میتوان درقالب منطق و وجدان تعریف کرد. شعور آگاه به جز لذتطلبی، واقعیتهای منطقی و محدودیتهای دنیای بیرون را نیز میفهمد و درک میکند. حرکت به سمت کسب لذت نباید حقایق حاکم بر محیط را نقض نماید. همچنین ندای قدرتمند وجدان که محافظ حریم باورهاست تمایل لذتجویی آگاهانه انسان را محدود میسازد. درحالیکه منطق و وجدان تأثیری در جریانات ناخودآگاه آدمی ندارند.
برنامهریزی ضمیرناخودآگاه که خارج از کنترل آگاهانه انسان است، بهگونهای بدوی و خام صرفاً لذتجوست. بدیـن معنی که پـردازشها و نتیجهگیریها در ناخودآگاه نیرومند آدمی، تنها با هدف کسب لذت و دوری از رنج جریان پیدا میکنند و برای این تمایل محدودیتی درکارنیست. نهاد ناخودآگاه انسان، به شکل ابتدائی و غیرقابل پرورش، صرفاً برمبنای کسب لذت برنامهریزی شده است. اگراین برنامهریزی ناخودآگاه را دقیقتر مورد بررسی قراردهیم، درخواهیم یافت هدف اصلی گرایشهای ناخودآگاه ورای کسب لذت، دوری و کاهش درد است. تمام تمایلات و دانشهای ناخودآگاه جملگی برای کاهش انرژیهای روانی برنامهریزی میشوند. ازآنجا که انباشت و تمرکز انرژیهای روانی همواره موجب تالم و عدم تعادل خواهد بود، بنابراین هرفرآیند ناخودآگاهی با هرنوع جهتگیری، برای حذف و تخفیف این تمرکز تنش فعال میگردد تا بار روانی انباشت شده کاهش یافته و درد تخفیف پیدا کند. چنین کاهش دردی، همان تجربه لذت است.
کمبودها و عدم ارضاء تمایلات و غرایز باعث توقف و تمرکز انرژی روانی در ناحیه عدم کامیابی میشوند. گرچه شعورآگاه میکوشد تا به رغم تمام محدودیتهای محیطی و تسلیم در برابر ندای وجدان راهی برای لذت و رفع کمبود پیدا کند، امّا رانشهای ناخودآگاه کاملاً لذتجو و بیقید صرفاً متمایل به ارضائی بیقید وشرط میباشند. آنگاه که فرد دراثر تحقیر، غریزه خودشیفتگی ذاتی خود را دچار کمبود مییابد، شعورآگاه میکوشد درچهارچوب موازین منطقی و متأثـر از وجـدان درد را کاهش دهد، امّا تمایلات ناخـودآگاه او بـدون درنظرگرفتن محدودیتهای موجود در دنیای بیرون و نظام ارزشی وجدان، صرفاً میکوشد درد را کاهش دهد. چنین تمایل ناخودآگاهی تحت تأثیر تجاوز به حقوق دیگران و یـا نقض نظام اعتقادی فرد نیست.
برای شناخت ساختار ناخودآگاه مهم است بدانیم، مستقل از تمام ملاکها و معیارهای پذیرفته شده درآگاهی، ضمیرناخودآگاه تنها درپی کاهش درد است و تمام تمایلات و دانشهای ناخود آگاه آدمی را با این ساختار میتوان ارزیابی کرد.
نتیجه بسیارمهم، از این اختلاف ماهوی میان شعورآگاه ضمیرناخودآگاه، درتقابلها و تضادها میان این دوبخش از سازه وجودی انسان، تعیینکننده میشود. آنجائی که تمایلات ناخودآگاه نیرومند، لذتی را میجوید که معیارهای آگاهانه آنرا منع نموده است. این تقابل نابرابر موجب اصلی ناهنجاریهای روحی- روانی میباشد.
سرانجام حقیقت تکاندهندهای که از این تفاوتهای ساختاری میان ناخودآگاه و آگاهی انسان حاصل میشود آنست که بسیاری از مشکلات درونی آدمی ریشه در تعارض میان تمایلات آگاهانه و کششهای ناخودآگاه دارد.
- مجرای ارتباطی میان ناخودآگاه و آگاهی انسان، کانالی حاوی سانسور وتحریف است
پردازشهایی که در ناخودآگاه انسان جاریست، دور از دسترس آگاهی او قراردارد. شعورآگاه فرد، عموماً مستقیم و بیواسطه قادر به مشاهده رانشها و کشمکشهای فعال در ناخودآگاهش نیست. یکی از مهمترین دلایل این فاصله وجود دیوار سانسور و تحریف است. این فیلتر مراقب است، جریانات ناخودآگاه مستقیم و عریان وارد آگاهی انسان نشود. زیرا درصورت این تبادل مستقیم، تـعادل روانی فـرد مختل خـواهد شد. همانطور که گفته شد بسیاری از تمایلات و کششهای ناخودآگاه در سطح آگاهی انسان قابل تحمل و پذیرش نیستند.
امّا جریانات ناخـودآگاه همـواره اصرار دارند تـا درسطـح آگاهی انسان ظاهر شوند. زمانی ایـن رانشها و کششها، مجال حضور و مرئی شدن درآگاهی فرد را خواهند داشت که از وضعیت عریانی بیپروا و شرمآور درآمده و ملبس به ظاهری قابل قبولتر در این عرصه ظاهر شوند. این لباس جامه تحریف و تبدیل است.
چهبسا درناخودآگاه فردی تمایل به نابودی انسان دیگری وجود داشته باشد. امّا چنین کشش منزجرکنندهای بـرای ظهـور درآگاهی انسان باید تحریف شده و با توجیهاتی نظیر تمایل به اصلاحطلبی یا جایگزینیهای شایستهسالاری ظاهرشود. و یا گرایش به لذتی نامشروع و ناپسند باید با تبدیل و استحاله به لذتطلبیهای منطقیتر و قابل قبولتر به اطلاع آگاهی رسانده شود.
- در ناخودآگاه انسان تناقضها موج میزنند
ساختار شعورآگاه، منطقی است. این چهارچوب منطقی امکان پذیرش همزمان دو عنصر تضاد را ندارد. فلان موضوع یا خوب است یا بد. آگاهی انسان نمیتواند عشق و تنفر همزمان نسبت به یک سوژه را قبول کند. امّا ناخودآگاه اصلاً منطقی نیست بلکه صرفاً لذتجوست. تنها در پی کسب شادی رسیدن به آرزوها و تمایلات است، کودکانه، عامی و تربیتناپذیر است. هیچ چهارچوب و قانونی را درک نمیکند. لزومی برای رعایت قوانین اخلاقی و الزامات مدنی ندارد. بنابراین وجود انبوه تناقضها درآن کاملاً طبیعی است.
گرایشها و تـمایلات کاملاً متضاد، درضمیر ناخـودآگاه در همزیستی مسالمتآمیز بـه سر میبرند. هم گرایش به ویرانگری همکشش به آباد ساختن، هم تمایل به منفعتطلبی و همگرایش به فداکاری، هم میل به جدایی و هم خواست پیوستن، همکشش به سوی اوج و هم جذبه سقوط و اینچنین است که امیال و رانشهای گوناگون و متضاد در ناخودآگاه همزمان فعال بوده و پذیرش هر رانشی در ناخودآگاه دلیلی بر رد رانش متضاد نخواهد بود.
اینگونه حقیقت شگرف ناخودآگاه آدمی عیان میشود که ذات انسان اندوختهای رنگارنگ و متنوع از کششهای متعالی انسان و تمایلات پست حیوانی است. انبانی گسترده و بینهایت از انگیزشهای ملکوتی و خواستگاههای شیطانی.
- ناخودآگاه موجودیتی زنده و پویا دارد
ناخودآگاه آدمی را میتوان به مثابه موجودی کاملاً زنده و پویا درنظر گرفت. ضمیرناخودآگاه هرگز مخزنی ایستا و راکد از امیال تثبیت شده محسوب نمیشود. انرژیهای موجود در ناخودآگاه پیوسته در معرض تبدیل و ترکیب قراردارند و این پویایی مداوم و حیرتانگیز، شناخت تحریفها و تبدیلها در امیال را پیچیدهتر ساخته و ساختار قدرتمند ناخودآگاه انسان را اسرارآمیزتر و مرموزتر مینمایاند. کشف اشکال چنین تحریفاتی در کانال ارتباطی میان خودآگاه و ناخودآگاه انسان از پیچیدهترین و دشوارترین رمزگشاییهای روان آدمی به حساب میآید که میتوان راهگشای برطرف ساختن بسیاری از بیماریها و ناهنجاریهای روحی باشد.
موضوع قابل تأمل در این مقوله آنست که پویایی مداوم و حیرتآور ناخودآگاه باعث میشود دائماً اشکال تحریف و تبدیل امیال و کششها تغییرکرده و متنوعتر و پیچیدهتر شود. به این ترتیب دردسر آگاهی انسان برای مقابله با آثار سرکوبها و واپس زدن امیال غیرقابل قبول بیشتر و بیشتر میشود. چراکه هر تمایل مردود شده و واپسزده شده با نقابی جدید و فریبی پیچیده و متفاوت بـه آگاهی بازخواهد گشت. و همچنان عدم ارضاء آنها دردها و ناهنجاریها را به ساختار روانی انسان تحمیل خواهند کرد.
- ضمیر ناخودآگاه خیال باز و واقعیت گریز است
ساختار لذتطلب ناخودآگاه آدمی موجب میشود، مکانیزم قلب حقایق و جعل واقعیتهای بیرون دائماً فعال باشد. زیـرا واقعیتهای دنیای بیرون لزوماً موجبات لذتطلبی انسان را فراهم نمیکنند. امّا ذات برنامهریزی ناخودآگاه صرفاً براساس لذتخواهی طرحریزی شده، لذا سازه ناخودآگاه عادت دارد بسیاری واقعیتها که حاوی تلخیها و دردهاست را نادیده گرفته و خیالات پرداخته خویش را جایگزین آنها نماید.
در ناخودآگاه فرد تصاویر ناکامیها و ضعفها با خیال قدرتها و توانمندیها جابجا میشود. حقیقت شکست و ناکامی با تصاویر مجازی پیروزی و غلبه جابجا میشود. همچنین آنجا که تمایلی ویرانگر و کششی نابـودکننده در ناخـودآگاه فعال شود، حقیقت پیروزی و کامیابی هم میتوان در سایه تصاویر مجازی شکست و ناکامی قرار گیرد. جاییکه ناخودآگاه لذتش را در فلاکت و بدبختی میجوید، آدمی میتوان گرفتار تمایلات و کششهایی زجرآفرین شود که همگی موهومی و مجازیند. آیا شما انسانهایی را میشناسید که عاشق افسردگی یا بدبختی موهومی خویش باشنـد؟
فرآیند شکلگیری و گسترش ضمیر ناخودآگاه
در بدو تـولد خـودآگاه و ناخـودآگاه انسان موجـودیتی یگانه دارند. در شـروع مراحـل رشد و شکلگیری شخصیت نمیتوان تمایزی میان آگاهی و ناخودآگاه خود قایل شد. امّا طبیعت رشد در ارتباط با دنیای بیرون، باعث این جداسازی میشود.
در تقابل روان آدمی با محیط و حقایق دنیای بیرون، ساختار درونی درگیر بسیاری تعارضها و توافقها میشود. جنگها و دوستیها میان مختصات درونی انسان با واقعیتهای دنیای بیرون منجر به نوعی هماهنگی قراردادی بین آنها میگردد، که این موضوع همان فرآیند شکلگیری شخصیت است. به بیان دیگر شخصیت فرد در چهارچوب نوع تعامل با محیطش قالب زده میشود. اگرچنین هماهنگی به شایسته صورت نگیرد، بنیان شخصیت دچار تزلزل و ناهنجاری خواهد بود.
اگر شخصیت افراد مختلف را به لحاظ استحکام و عملکرد مفید مقایسه کنیم، باید گفت ملاک شخصیت قوی، تقابلی نیرومند میان ساختار درونی با حقایق محیط است. همانطور که نمیتوان هیچ شخصیتی را مطلقاً کامل دانست ،باید پذیرفت به هرحال این هماهنگی بصورت کامل و بیدردسر شکل نخواهد گرفت.
کودک از آغاز وجود، محیط پیرامونش را تنها در وجود مادر خلاصه میبیند. تمام مسئولیت تأمین نیازها و رانشهای وجودش برعهده اوست. امّا به تدریج درک میکند نیازهایش با تأخیر و تعلل برآورده میشوند. پس گریه میکند و این نخستین ابزار برقراری ارتباط با محیط است. به تدریج بزرگتر که میشود، با مفهوم اعمالی ممنوعه مواجه میگردد. محدودههایی غیرمجاز که حریمهایی را تعریف میکنند. او از سویی برای ارضاء تمایلات گرایش به شکستن این حریمها دارد و از جـانب دیـگر محـرکهای تنبیهی محـیط او را دچـار اضطراب میسازد. او باید درچـنین کشمکشی میان نیروهای این دوقطب متضاد به تعادل و هماهنگی برسرکیفیت برقراری این تعادل فرآیند شکلگیری شخصیت اوست.
به دلایل متعدد، آگاهی انسان امکان پذیرش تمام حجم اطلاعات ورودی را ندارد و تحلیل و دریافت و نگهداری این حجم عظیم مسائل فیمابین ساختار درون با شرایط محیط، برای آگاهی آسانپذیر نمیباشد. طبیعت این نارسایی و کمظرفیتی شعورآگاه دو علت مشخص دارد؟
نخست آنکه ظرفیت پذیرش و نگهداری شعورآگاه انسان محدود میباشد. درطول یک روز انسان درمعرض میلیونها دیتای ورودی از محیط قرار میگیرد. اطلاعاتی که در لحظهلحظه زندگی در معرض دریافت آنها قراردارد، امّا آگاهی حاضر و در دسترس او، امکان تمرکز و دسترسی تنها حجم بسیار کوچکی از انبوه این اطلاعات را دارد. آن بخش از اطلاعات دریافتی که بیشتر از سایرین در معرض تأکید و توجه انسان است، درآگاهی او ثبت میشود. مابقی انبوه اطلاعات دریافتی که شعور آگاه ظرفیت جذب آنها را ندارد، عملاً توسط سازه انسان دریافت مـیشود، امّا بدلیل کمبود جـا، به فضایی بزرگتر و نامحدودتر که همان ناخودآگاه است رانده میشود.
درطول یک مسافرت داخل شهری، شاید هزاران اتومبیل را در شرایط مختلف نظاره کنیم. امّا درحافظه آگاه تنها آن اتومبیلی که برای ما ایجاد دردسر کرده را به یاد میآوریم. امّا سایر اطلاعات در ناخودآگاه موجود هستند. سالها پیش اتفاق بدی برای فردی افتاده است، به هیچوجه ردپـای ایـن خاطره را نمیتـوان درآگاهی فـرد پیدا کرد، امّا آن صحنه قطعاً در ناخودآگاه موجود بوده و با رعایت شرایطی قابل دستیابی است.
امّا دلیل دوّم که حائز اهمیت بیشتریست، آنست که کششها و تمایلات درونی در مقابل ابلاغ شرایط و قوانین محیط، در بسیاری موارد قابل قبول نیستند. مطابق با سازماندهی منطقی شعورآگاه، زمانیکه تمایلی، قانون و حقیقت محیط را نقض نماید، قابل پذیرش نیست. بسیاری از امیال و گرایشها در برابر جبرقوانین دنیای بیرون غیرمجاز و نامشروع شمرده میشوند. استراتژی شعورآگاه میگوید، چنین امیالی باید نابود شوند. امّا بواقع آگاهی انسان قادر به نابودی این کششها نیست، تنها میتواند آنها را نادیده بگیرد. چنین تمایلات مطرودشدهای، بسیاری از اوقات قدرتمندتر و ریشهدارتر ازآن هستند که صرفاً بدلیل مخالفت آگاهی انسان نابود شوند. این رانشها و کششها دارای انرژی قابل توجهی هستند که با طرد از آگاهی، عرصه را ترک نکرده و اصرار برحضور خویش دارند. تدبیر شعورآگاه انسان در برابر مقاومت تمایلات ممنوع سرکوب و واپس زدن میباشد. امّا به واقع سرکوب، منجر به رانده شدن این تمایلات از سطح آگاهی و تبعید به منطقه قدرتمند ناخودآگاه انسان میشود. به این ترتیب امیال واپس زده و سرکوب شده، از دید آگاهی پنهان میشوند، گرچه نابود نشدهاند. حضور و فعالیت آنها در ناخودآگاه ما ادامه مییابد، تا نبرد میان خودآگاه و ناخودآگاه در میدانی دیگر ادامه داشته باشد. عرصهای متفاوت که درآن امیال ارضاء نشده با صورتی جدید و فریبکار دوباره ماهیت خویش را به آگاهی انسان تحمیل کنند
بنابراین شکلگیری ناخودآگاه وجود انسان را به نوعی میتوان تفکیک و انشعابی اجتنابناپذیر ازآگاهی او دانست. انبـوه سرریـز آگاهی محدود انسان باید راه بـه جایی پیدا کند که همان ناخودآگاه است. خلق این شکاف میان خودآگاه و ناخودآگاه آدمی به واقع هزینه ناگزیریست که انسان در مقابله طبیعت خویش با الزامات تمدن میپردازد. شاید اگر محیط زندگی او چنان بدوی و لجام گسیخته و بیقانون بود که تمام تمنیات برارضاءبا ممانعتی روبرو نمیشدند، ناخودآگاه نیز موضوعی قابل صرفنظر میشد.
امّا اینگونه است که نهاد لذتجو کششها و تمنیات خویش را به آدمی تحمیل میکند و در مقابل الزامات تمدن و مختصات زندگی شرایطی را به او ابلاغ میکنندکه رعایت آنها لازمه ادامه بقاست. ماحصل تدبیر سیستم انسان برای برقراری تعادل دراین کشمکش، تشکیل محدوده قدرتمند ناخـودآگاه اوست. تـعادلی که بستـراصلی خلق فرهنگ، اخلاق و قانون را آسانپذیر میسازد.
سرکوب، حقیقتی که ماهیت ناخودآگاه را تعریف کرد
شعورآگاه مجبور است پاسخگوی تمام الزامات و نیازمندیهای دنیای درون و بیرون انسان باشد. دراین میان طبق سازماندهی منطقی شعورآگاه بسیاری از نیازمندیها و تمایلات درونی غیرقابل پذیرش محسوب میشوند. رایجترین ترفند شعورآگاهی برای تدبیر این تمایلات غیرقابل ارضاء اجرای فرآیند سرکوب است. به این معنی که کششهای نامشروع و غیرقانونی باید چنان طرد شوند تا از رویت آگاهی دور بمانند و تعادل برقرار شود. بواسطه سرکوب این تمایلات، آگاهی فرد به آرامش رسیده و فرصت بالندگی پیدا میکند. امّا همزمان سرکوب موجب رشد و توسعه و فعالتـر شدن ناخـودآگاه آدمی میگردد. زیـرا امیال سرکوب شده، نابود نمیشوند، بلکه سرکوب آنها را از دسترس آگاهی دورنگه میدارد. ندیدن امیال غیرمجاز، به معنای رانده شدن از آگاهی به ناخودآگاه است. این موضوع بیانگر حقیقت تعیینکنندهایست که به " امیال سرکوب شده، همچنان زنده و فعـال میباشند". دلالتها و قـرینههای فعالیت این امیال، درناخودآگاه را میتوان در عوارض موجود در سطح آگاهی انسان یافت.
بسیاری از اضطرابهای موجود، که شاید بیدلیل و غیرمنطقی بهنظر برسند، ناشی از فعالیت امیال سرکوب شده انسان هستند. بسیاری از عملکردهای ناپسند و اجتنابناپذیر و بازهم غیرمنطقی که از شخصیت انسان سر میزند و مخالف تدبیر شعورآگاه است، به سبب همین فعالیتهای پنهان درناخودآگاه است.
اجرای فرآیند سرکوب، قابلیتی ذاتی و ابزاری اولیه دردست شعورآگاه آدمی است. مراتب و درجات ابتدایی این ابزار وراثتی هستند. به این معنیکه فرد طبق خصوصیات موروثی خویش یاد گرفته چطور امیال فراهم را سرکوب کند. امّا به تدریج این توانای بدوی، قدرتمند، تکاملیافتهتر و پیچیدهتر میشود و مهـارت و کارآمدی سرکوب در فـرد رشد پیداکرده و توانمندتر و مؤثرتر میگردد. گرچه باید درنظرداشت، هرقدر فرآیند سرکوب قدرتمندتر وکارآمدتر باشد، نیروی تقویت شده در تاریکی نیز بیشتر خواهد بود و این انرژی تبعید شده به ناخودآگاه نیز نیرومندتر و خطرناکتر میشود.
سرکوب یک فرآیند طبیعی و لازمه حیات آگاهی انسان است. بدون سرکوب امیال مزاحم، برقـراری تعـادل آگاهانه انسان میسر نمیشود. امّا ایـن فـرآیند طبیعی درسیر تکاملش، اگر منـجر به پاسخی مناسب و قابل ارضاء برای امیال سرکوب شده نگردد و با فرآیندهای تکامل یافتهتری نظیر تصعیـد جایگزین نشود، همـواره تهدیدی جدی بـرای امنـیت شخصیت و روان انسان محسوب میشود. زیرا همواره احتمال بازگشت امیال سرکوب شده وجود دارد.
تردد افکار میان ذهن آگاه و ضمیر ناخودآگاه
مفاهیم مختلفی که با آنها مواجه میگردیم، همواره حاوی یک نمایش مستقیم و همزمان تصویری غیرمستقیم در ذهن است. گاه این نمایش مستقیم و تصویر غیرمستقیم وابستگی و انطباقی با هم ندارند. نمایش مستقیم مفاهیم، معمولاً ثابت، مشخص و یکسان هستند، امّا تصویرغیرمستقیم انتقالی هرمفهوم تابع درنظرگرفتن رموز و پیچیدگیهای خاصی است که متأثر از نوع برنامهریزی ناخودآگاه فرد و نحوه ادراک از محیط دارد.
بعنوان مثال زمانیکه دروغی از فردی میشنویم، نمایش مستقیم عبارتست از دریافت یک خبرخلاف واقع و ارتکاب به جعل حقیقت. امّا تصویر غیرمستقیم این مفهوم را به سادگی نمیتوان تشخیص داد و تفسیرکرد. این تصویر وابسته به درنظرگرفتن مختصات متعددی در برنامهریزی درونی فرد و شرایط خاص آن موقعیت درمحیط دارد. مثلاً اگر این دروغ را مادری به فرزندش بگوید، یک هنرپیشه محبوب به هوادارانش بگوید و یا یک رئیسجمهور به ملتش، تصاویر غیرمستقیم مربوط به دروغ میتوانند در مخاطبان مختلف کاملاً متفاوت باشند. اگراین دروغ در یک معامله تجاری مهم واقع شود یا در یک رابطه عشقی و یا بنا به یک مصلحت قابل قبول باز تصویر غیرمستقیم میتواند برای هرفـردی خاص و متفاوت باشد. ایـن تصویرکاملاً متأثر از کیفیت کانال ادراکی فرد است.
نکته حائز اهمیت از جریان تبادل افکار میان ذهن خودآگاه و ضمیرناخودآگاه آنست که جریان ورود مفاهیم به سطح آگاهی، عموماً شامل انتقال هردو تصویر، با غلبه جدی تصویر مستقیم است. یعنی شعورآگاه در بـرخورد با هـر مفهومی هردو تصویر مستقیم و غیرمستقیم را دریافت مینماید وآنجا که تفاوت و تناقضی میان این تصاویراست، ملاک تصویر مستقیم خواهد بود. این امر بیانگر آنست که شعورآگاه انسان حجم عمده مفاهیم را بطور مستقیم دریافت میکند. گرچه متأثر از تصاویر غیرمستقیم همراه هر مفهومی نیز میباشد. ولی این جریان درخصوص ضمیر ناخودآگاه کاملاً متفاوت است. زیرا ناخودآگاه آدمی در مواجهه با مفاهیم ادراکی، ابداً کاری به نمایش مستقیم آنها ندارد و تنها متأثر از تصاویر غیرمستقیم است.
این موضوع تفاوتی ساختاری و کلیدی را درخصوص تأثیرپذیری شعورآگاه و ذهن ناخودآگاه انسان روشن میکند. تفاوتی که پس از این مبنای تحلیل بسیاری از تعارضها و کشمکشهای درونی خود خواهد بود. ازآنجا که شعورآگاه بیشتر متأثر از نمایش مستقیم مفاهیم بوده و در مقابل ضمیرناخودآگاه نیرومند، کاملاً تحت تأثیر تصاویر غیرمستقیم است. بنابراین قابل پیشبینی است که تمایز و تناقض میان تصاویر مستقیم و نمایشهای غیرمستقیم ادراک شده از مفاهیم مختلف، تعارضی را میان جریانات ناخودآگاه و پردازشهای آگاهانه آدمی پدید آورد. این موضوع بدان معنی است که ممکن است ما درک آگاهانه و ناخودآگاه کاملاً متفاوت و یا حتی متضادی از یک مفهوم ثابت داشته باشیم.
“ مردی اتومبیل شیک و گرانقیمتی میخرد. این موضوع باعث خوشحالی و هیجان همسرش میشود. این ادراک آگاهانه از چنین سوژهای کاملاً روشن و واضح است. امّا همین موضوع که در یک تحلیل منطقی باید موجب آرامش و نشاط بیشتر در خانواده شود، بهشکلی مرموز باعث تیرگی روابط میان زن و شوهر میشود. خرید اتومبیل گرانقیمت، آگاهانه موجب شادمانی زن گردیده، امّا به شکلی نامرئی رفتار و اخلاقش را در ارتباط با همسرش دگرگون ساخته و روابط آنها را مختل کرده است. دلیل اصلی این اختلال شاید چنان ناخودآگاه باشد، که مرد و زن خود نیز موضوع اصلی اختلاف را ندانند.
اینجا میتوان گفت در واقع مفهوم خرید اتومبیل شیک و گرانقیمت در نظام ادراکی زن، شامل دریافت دو نوع نمایش مستقیم و تصویر غیرمستقیم بوده است. تشخیص نمایش مستقیم ساده، مشخص است؛ شادی و غـرور از ایـنکه آنها پیشرفت کردهاند و میتوان از این امکان جدید بهرهمند شوند. امّا تشخیص تصویر غیرمستقیم، همواره ساده و آسان نیست. بخصوص آنکه شاید شعورآگاه درکی ازآن تصویر غیرمستقیم نداشته باشد. و شاید هماهنگی و همراستایی میان نمایش مستقیم و تصویر غیرمستقیم نیز وجود نداشته باشد. تصاویر غیرمستقیم گاه مبهم و مرموزند و شاید در سطح آگاهی اثری ازآنها مشاهده نشود ولی تأثیر نیرومند آنها بر ضمیر ناخودآگاه به شدت مؤثر و تعیینکننده است. درباره این مثال شاید تصویرغیرمستقیم، دال براحتمال بیشتر خطا یا خیانت مرد با وجود داشتن این اتومبیل گرانقیمت باشد. همین تصویر غیرمستقیم، ناخودآگاه زن را چنان تحت تأثیر قرار داده که برخلاف پردازش آگاهانه او، روابط با همسرش دچار مشکل شده است.
مطالب فوق درخصوص فرآیند گردش افکار از ذهن آگاه به ضمیر ناخودآگاه بود. چنین فرآیندی به سبب انتقال تصاویری مبهم و اسرارآمیز ناشناخته از ذهن آگاه به ضمیر ناخودآگاه میتواند، منشاء ارزیابی بسیاری از تناقضها و اختلالات درونی فرد باشد. حال اجازه دهید معکوس این فرآیند را هم بررسی کنیم، یعنی ارائه و انتقال افکار از ضمیر ناخودآگاه به ذهن آگاه. نام این فرآیند را بازنمایی میگذاریم.
تمام اطلاعاتی که از ذهن آگاه به ضمیر ناخودآگاه رانده شدهاند، درهرشرایطی امکان بازگشت به آگاهی انسان را دارند. همانطور که گفته شد، دودلیل اصلی سبب انتقال حجم وسیعی از اطلاعات مازاد از آگاهی انسان به ناخودآگاه او میشوند:
اول: محدودیت ظرفیت پذیرش شعورآگاه و سرریز انبـوه اطلاعات مازاد به ناخودآگاه.
دوم: رانده شدن اطلاعات غیرمجاز و تمایلات ناپسند وغیرمنطقی به ناخودآگاه طی فرآیند سرکوب.
آن دسته از اطلاعاتی که صرفاً بنا به دلیل اول، یعنی محدودیت ظرفیت تمرکز و آگاهی انسان، بعنوان اطلاعات مازاد به ناخودآگاه منتقل میشوند، تحت شرایطی خاص با همان کیفیت امکان بازیابی مجدد درآگاهی را دارند. زمانیکه به هردلیلی خاطرهای فراموش شده به یادآورده میشود و یا به کمک هیپنوتیزم یا روش تداعی، اتفاقی درگذشته خود بازیابی میگردد، این انتقال یا بازنمایی صورت میگیرد.
به بیان سادهتر، درباره این قبیل از تبادل اطلاعات (نوع اول) میان آگاهی و ناخودآگاه میتوان گفت دراین بـعد، ناخودآگاه صرفاً نقش یک حافظه جانبی بزرگ و نامحدود را درکنار حافظه کوچک ذهن آگاه بازی میکند که دسترسی به ایـن حافظه جانبی تنهـا در شـرایطی خاص امکانپذیر است.
امّا درباره نوع دوّم از انتقال اطلاعات، یعنی فراخوانی مجدد تمایلات سرکوب شده و راندهشده از ناخودآگاه به آگاهی، فرآیند شکلی کاملاً متفاوت دارد. تمایلات سرکوب شده، که امکان پذیرش منطقی درآگاهی را نداشتهاند، به همان ترتیب قبلی امکان بازگشت را نخواهند داشت، زیرا آگاهی انسان همچنان از پذیرش آنها معذور بوده و دچار اضطراب خواهد شد. از اینرو ارزیابی این جریان تبادل اطلاعات از اهمیت بسیار تعیینکننده و کلیدی برخوردار است.
اجازه دهید این فرآیند را با بازنمایی نوع دوّم بخوانیم. در بازنمایی یا همان بازگشت تمایلات واپس زده شده به آگاهی، توجه به این نکته کلیدی حائز اهمیت است که عموماً چنین تمایلات ممنوعی به همان شکل و سیـاق اولیه به استحضار آگاهی رسانده نخواهند شد. اینجاست که ضمیر ناخودآگاه با استفاده از فیلتر سانسور و تحریف، اطلاعات را به گونهای کاملاً دگرگون شده، امّا با همان ماهیت اصیل به آگاهی باز مینماید. زیرا اگر تمایلات با همان صورت کریه و نامشروعی که از آگاهی رانده شده بودند، برگردند مجدداً با همان ابزار سرکوب شده و به ناخودآگاه رانده میشوند.
امّا ناخودآگاه نیرومند و حیلهگر، برای ارضاء تمایلات خویش، اینبار میل ممنوعه را در شکل و شمایلی کاملاً جدید و موجه باز مینماید. به این ترتیب که فردی برای کسب ثروت تمایلی برای دزدی و تضعیع حقوق دیگران داشته. امّا این تمایل نامشروع در منطق آگاه سرکوب شده و به ناخودآگاه تبعید میشود. حال میتوان انتظار داشت تا این کشش سرکوب شده، با شمایلی جدیدتر و منطقیتر بازگردد تا آگاهی فرد را در قالبهایی به ظاهـر منطقیتر و قـابل پذیـرشتر، نظیر خیـرخـواهی، اصلاح، رقابت و یـا شایستهسالاری مجاب به ارضاء تمایل سرکوب شده نماید.
اینجا ذکر این نکته بسیار ضروریست که در تمام اخلاقیات، اجرای چنین فرآیند بازنمایی که لزوماً با فریب و تحریف توأم میباشد، درهرشرایطی ناپسند و مذموم تلقی نمیشود. بلکه بازنمایی تمایلات نامشروع سرکوب شده میتواند کششی مذموم را مبدل به تمایلی پسندیده نماید.
مثلاً تمایل به جاهطلبی و برتری جویا بر دیگران میتواند در یک بازنمایی سازنده، اسباب شکلگیری یک رهبر مصلح و دلسوز را فراهم کند.
سازمان شخصیت
تشکیل ساختار "من"؛ نتیجه تقابل میان ذهن آگاه و ناخودآگاه انسان
فروید برای نخستین بار، سه بخش اصلی را در ساختار شخصیت انسان از هم متمایز ساخت؛
نهـاد ، مــن ، فـرامــن
" نهاد"، جایگاه حضور امیال و غرایز طبیعی و ذاتی انسان است. کششهای فطری غیراکتسابی که انسان با آنها زاده میشود.
"من"، ساختاری سازمانیافته و قـابل کنترل و پرورش است که وظیفه مدیریت و کنترل کششها و غرایز خام موجود در نهاد را، در ارتباط با واقعیات دنیای بیرون برعهده دارد.
" فرامن"، حاوی مجموعه قوانین و محدودیتهای تعریف شدهایست که نظام ارزشی و ضدارزشی را برای انسان تعریف مینماید. فرامن را دراصطلاح همان وجدان میتوان درنظرگرفت.
"من"، همواره در مواجهه با دوجبهه متضاد قرار دارد. از سویی وظیفه پاسخگویی به کشش غرایز موجود در نهاد برعهده اوست و از سوی مقابل، مسئولیت برآوردهسازی الزامات فرامن را نیز برعهده دارد.
در بخشهای بعد، به تفصیل درخصوص تشریح این سه بعد از ساختار وجود انسان توضیح داده خواهد شد. امّا آنچه در این قسمت مورد تأکید قرار میگیرد آنست که تشکیل و تکامل تدریجی ساختار "من" نتیجه مستقیم تعارضها و تقابلها میان شعورآگاه و ضمیر ناخودآگاه انسان است.
ساختار وجود آدمی از سویی باید متوجه واقعیات موجود در درون و بیرون خویش باشد، آنها را به روشنی درک کرده و برنامهریزی ساختار روانی، عملکردهای شخصیت و کیفیت زندگی خویش را متناسب با این واقعیتها طرحریزی و اجرا کند، تا در هماهنگی میان حقیقت انسان و حقیقت محیط، تعادل برقرار باشد. از سویی دیگر سازه وجودی آدمی، کاملاً متأثر از جریاناتی قدرتمند در ناخودآگاهش میباشد. ضمیر ناخـودآگاه چنانکه پیش از این گفته شد، طبیعتی لذتجو و غیرمنطقی داشته و تعهدی به واقعیتهای منطقی موجود ندارد. ناخودآگاه خیالپرداز و کامطلب است و برای تأمین کششها و نیازهای لذتجوی خویش، خیال، جعل و تحریف را جایگزین حقایق مینماید.
در این میان قوام و پایداری ساختارآدمی، منوط به تعادل است. تعادلی میان خیال و واقعیت. تعادلی میان تدبیرآگاهانه و کشش ناخودآگاه. برای شکلگیری این تعادل تعیینکننده و هماهنگی و مدیریت میان این دوقطب متضاد، ساختار"من" شکل میگیرد. ساختاری که مختصاتش بازگوکننده شخصیت منحصر بهفرد هر انسانی است.
سازمان"من" از یکسو وظیفه مدیریت غرایز را برعهده دارد. باید پاسخی مناسب برای کششهای نیرومند غریزی تأمین کند، غرایز را کنترل کرده و از تجاوز و سرکشی آنها جلوگیری کند. امیال نیرومند و لذتجوی درونی باید به گونهای ارضاء شوند وگرنه انرژی غیرقابل مهارآنها تعادل آدمی را تهدید مینماید. ازطرف دیگر سازمان"من" باید بتواند وجود انسان را با واقعیتها و چهارچوبهای موجود در محیط هماهنگ ساخته و مـحدود و منطبق سازد. قوانین و محدودیتهای حاکم بر محیط بیرون که انسان درآن واقع شده باید در یک همزیستی مسالمتآمیز و همجهت با ساختار وجودی انسان، او را به تعادل برساند. تعادلی که سازمان"من" وظیفه برقراری آنرا دارد. این دو وظیفه تعیینکننده برای"من"، به روشنی تقابلی است میان شعورآگاه و ضمیر ناخودآگاه آدمی. سازمان بخشیدن و به تفاهم رساندن کششهای لذتجو و غیرمنطقی ناخودآگاه با هنجارهای منطقی قوامیافته در شعورآگاه،موجب تشکیل و پرورش ساختار"من" یا همان شخصیت آدمی میشود.
گسترش و تکامل سازمان"من"، به تدریج خالق سازمانی جدید در ساختار انسان میگردد که عبارتست از" فرامن" یا همان وجدان. فرامن، سازمانی نظارتی و محدودگراست که وظیفه کنترل عملکرد"من" یا شخصیت را برعهده دارد.
"من"، مدافع موجودیت انسان
سازمان"من"، که بیانگر ابعاد شخصیت انسان است را میتوان محور متعادلکننده وجود انسان دانست. بیتردید اصلیترین نقش این سازمان، دفـاع از موجودیت خـویشتن آدمی در برابر آسیبهای بالقوهای است که میتواند در عدم تعادل میان نیازهای درونی و الزامات محیط، او را به سمت نابودی سوق دهد.
این آسیبرسانهای تهدیدگر، چه در درون و چه در بیرون خویشتن انسان تنها مطالبات خود را میجویند. قطبهای متضادی که برای تأمین الزامات خویش، بهسادگی حیات قطب دیگر را به نابودی تهدید کرده و در این نبرد، خط تعادلی را که لازمه ادامه حیات انسان است به عدم تعادل تهدید میکنند.
اینجا صرفاً تشکل"من" است که وظیفه حراست از خویشتن را در برابر این تهدیدها برعهده دارد. "من" آدمی، هرقدر قدرتمندتر و پرورشیافتهتر باشد، دفاع از خویشتن در برابر تهدیدها مقتدرتر و مؤثرتر خواهد بود و کیفیت زندگی انسان متعالیتر خواهد شد. چراکه کیفیت زندگی آدمی نه تنها در میزان ارضاء غرایز و نه صرفاً در تطابق با چهارچوبهای محیط است بلکه، کیفیت برقراری تعادل میان دوقطب متضاد میباشد. این تعادل هرقدر مقتدرتر و مؤثرتر برقرارگردد، کیفیت زندگی او ارتقاء خواهد یافت.
امّا"من" ضعیف و معیـوب یـا همان شخصیت ناتـوان، امکان دفـاع شایستـه در برابر ایـن آسیبرسانها را نخواهد داشت. درچنین فردی، موجودیت خویشتن همواره درمعرض صدمات مختلف ناشی از عدم تعادلهاست. یا گرایش به ارضاء غرایز بیتوجه به قوانین محیط و الزامات فرامن تعادل او را برهم میزند و یا سرکوب نیازهای غریزی در برابر محدودیتهای محیط باعث عدم تعادل وجودی او میشود.
"من"، نه تنها باید از خویشتن در برابر تهدیدها و محدودیتهایی که واقعیات دنیای بیرون به او تحمیل کرده به شایستگی دفاع کند، بلکه باید بتواند در برابر رانشهای لجامگسیخته و خطرناک ناخودآگاه نیز از موجودی خود حمایت کند. در درون آدمی، یکسو " نهاد" است که به عنوان مرجع غرایز و امیالی لذتجو و گریـزان از درد، انـرژی نیرومندی را دروجـود انسان به جریان میاندازد. عدم کنترل این انرژی و تنسپردن به جریان ارضاء غرایز مستلزم نبردی ویرانگر با حقایق زندگی میشود. از سوی دیگر ساختار مـحدودگر و مستکبر "فـرامـن" است که سعـی دارد امکان
پویایی و حرکت را از انسان سلب نماید.
به بیان دیگر " نهاد" به چیزی جز ارضاء بیقید وشرط غرایز لجامگسیخته و ارضاءنشدنی رضایت نمیدهد و"فـرامـن" نیز به چیزی کمتر از نابودی و خاموشی کامل غرایز و امیال نهاد راضی نمیشود.
به ایـن ترتیب ساختار نهـاد و فـرامن در تضاد و نبردی مطلق بـا یکدیگر قراردارند. نبردی پایانناپذیر که تنها سازماندهی و کنترل مقتدر"مـن" نیرومند میتواند از تکامل انسان در برابر تهدیدهای نامتعادلساز آنها محافظت کند.
برای چنین دفاع شایستهای"مـن" باید بتواند انرژی غرایز را کنترل کرده و در مسیر رشد و پویایی قراردهد. ازطرف دیگر باید از پیوسته شدن و گم شدن در فرامن اجتناب نماید. زیرا ادغام "مـن" در فرامن باعث رکود شخصیت و کاهش انرژی زندگی انسان میشود.
"مـن" مقتدر هم قادر است انرژی جادویی غرایز نهاد را به کانالهای امن منتقل ساخته و در موارد لزوم با بهرهگیری از تجهیزات دفاعی نظیر سرکوب، برونفکنی، درونفکنی، انکار و والایش آنها را سازماندهی و ارضاء نماید و هم باید بتواند در برابر انتظارات نامحدود و سیریناپذیر فرامن مقاومت کرده و اجازه ندهد، دستورات وجدان چنان وجودش را مسخر سازد که دیگر اثری از تأثیرگذاری "مـن" باقی نمانده باشد.
شدت و ضعف و کیفیت سازماندهی و دفاع "مـن" را به روشنی در انسانها میتوان دریافت و ارزیابی کرد. درایـن تحلیل آنچه روشن است اینکه، غالب انسانها به دلیل ضعف عملکرد دفاعی "مـن" دچار عدم تعادلهایی هستند که باعث میشود؛دستهای بیشتر گرفتار تأمین کششها و ارضاء غرایز نهاد بوده و گروهی راکد و درمانده، اسیر فرامن مقتدر خود، کیفیت پایینی از زندگی را تجربه میکنند.
"مـن" انرژی لازم برای حیات خویش را از نهاد میگیرد. زیرا منبع اصلی انرژی انسان غرایز موجود در نهاد است. امّا او مکلف است این انرژیهای لجامگسیخته را مهار سازد. همانگونه که نهاد با گسیل انرژیهای حیاتی امّا ویرانگر خویش موجودیت خویشتن را به نابودی تهدید میکند، فرامن نیز در اوج جاهطلبی و کمالگرایی مطلق خود، درصدد خاموشی منابع حیاتی انسان است. لذا علیرغم تضاد ذاتی میان ماهیت نهاد و فرامن، هردویک غایت را میجویند و آن نابودی و مرگ است.
سازمان متعادلساز"مـن" وظیفه بقای انسان را عهدهدار است تا انرژی حیاتی نهاد، بجای ویرانگری، تأمینکننده حیات آدمی باشد و فرامین فرامن بجای خاموشی نهاد، کمک"مـن" برای کنترل نهاد باشد. اینگونه است که سازمان "مـن" همچنانکه حراست از انرژیهای نهاد را در برابر سرکوبهای فرامن برعهده دارد، موظف است با بهرهگرفتن از ابزارهای قدرتمند وجدان، اجازه ویرانگری و لجامگسیختگی غرایز را ندهد.
به بیان دیگر، وجود نهاد جزء طبیعت آدمی است. طبیعی ذاتی که اگر سازماندهی و کنترل نشود، موجودیت انسان را به نابودی تهدید میکند. امّا " فرامـن"، طبیعت ذاتی انسان نیست. بیگانهایست برگرفته از واقعیتهای بیرون او. بیگانهای که"مـن" آنرا ساخته و پرداخته کرده تـا به پشتیبانی و حمایت قدرتمند او موفق شود و بر سرکشیهای نهاد فایق آید.
تشکیل فرامن یا وجدان نتیجه همذات پنداریهایی است که"مـن" در برخورد با حقایق بیرونی انجام میدهد. فرآیند درونفکنی حقایق بیرونی و فراترازآن همذاتپنداری با این حقایق، آنها را چنان با وجود انسان عجین میسازد، تا درنهایت منجر به تشکیل سازمان "فرامـن" در وجود او شود. بـه عبارتـی موجـودیت "فرامـن" یـا وجـدان، زاییده الگوبرداریهـایست که از بیرون، درونفکنی شده و چنان سازماندهی و مستقر میشود، گویی بیگانهای را به درون آوردهایم تا با یاری او طبیعت سرکش و بالقوه ویرانگر خود را مهار نماییم.
همانطور که نهاد صرفاً لذتطلب و تمتعجوست، فرامن هم همواره ناراضی، زیادهخواه و گزافهگوست. نهاد چیزی جز لذت و اجتناب از درد نمیخواهد و فرامن نیز درهرشرایطی باید احساس گناه را بروجود انسان حاکم نماید. نهایت آمال نهاد آدمی فنا شدن و مرگ در طغیان انرژی غرایز است و نهایت کمالطلبی فرامن نیز خاموشی تمام انرژی غرایز و سرانجام همان مرگ است. دفاع شایسته سازمان"مـن" در برابر ویرانگری این دوبخش حیاتی وجود انسان مستلزم زندگی متعادل اوست.
مقایسه قدرت ویرانگری "نهاد" و "فرامن"
"مـن" ضعیف و قوامنیافته، اگر موفق به مدیریت و کنترل عملکرد طبیعی ساختارهای نهاد و فرامن نشود، ناگزیر شاهد بروز اثرات مخرب ویرانگر فعالیتهای این دو واحد خواهد بود. واحدهایی که فعالیت هرکدام از آنها به تـنهایی و کنترل نشده، بروز تعادل حیاتی انسان است. دراین بخش قصد داریم مقایسهای میان عوارض و تأثیرات عملکرد نامتعادل این ساختارها داشته باشیم.
درشرایطی که انرژیهای نهاد و نیروی غرایز به خوبی مهار و کنترل نگردند. سرکشی غرایز لذتجو باعث میشوند شخصیت فرد از مسئولیتهایی که درارتباط با دنیای بیرون و قوانین حاکم برآن دارد، شانه خالی کرده و گرفتار تعارضهای عمیق و سهمگینی شود که ناشی از تضاد میان درک لذت حاصل از ارضاء غریزه و درد ناشی از تحمیل واقعیتهای زندگی است. چنین فردی ناچاراست برای تأمین ارضاء غرایز نامحدود و سرکش خویش مدام قوانین و نظامهای محیط زندگی خویش را نقض نماید، ازچهارچوبهای محدودکننده زندگی منحرف شود و ضربات اجتنابناپذیر حقایق محیط را همزمان با شلاقهای وجدان تحمل کند. گرچه ممکن است خود را در سرمستی لذت ارضاء غرایز رها سازد، امّا ناهنجاریها و ناملایمات بسیاری تعادل روانی او را همواره تهدیدکرده و همگام با کشمکشهای بیپایان با محیط، مسیرزندگی او را به سقوط سوق میدهد. درچنین شرایطی طعم درک لذت ناگزیر معادل پرداخت هزینه رنجی است و این معادله پایانناپذیر لذتها و دردها عملاً شالوده وجودی انسان را از خط تعادل حیاتی منحرف ساخته و به نابودی رهنمون میشود.
امّا عوارض ناشی از سلطه و زیادهخواهی فرامن کاملاً متفاوت است. فرامن اگر برساختار "مـن" مستولی شد و سازمان"مـن" را درسایه الزامات فرامن از کار انداخت، آنگاه شرایط خطرناکی بوجود میآید که از شخصیت انسان میتواند موجودی بالقوه ویرانگر و تباهکننده سازد. موجودیتی که درعین عدم تعادل و نابودگری، برای خویشتن فرد عدم تعادلی را نمایان نمیکند. همین موضوع اصلیترین خطر ویرانگری سلطه فرامن است. زیرا دراین حالت فردی که"مـن" او به تسخیر "فرامـن" درآمده، دیگر قدرت سازماندهی و کنترل تمام اجزای وجودش را به احکام وجدان واگذارکرده و عملاً "مـن" وجود ندارد تا عدم تعادلی را شناسایی کند. با مطالعه زندگی انسانها باید پذیرفت، بدترین شقاوتها ویرانگریهای او، بیش از آنکه ناشی از طغیان غرایز لجامگسیخته باشد، نتیجه سلطهجویی فرامن او بوده است. درطول تاریخ جنایتکاران بزرگ بشری غالباً باور داشتند جنایاتشان عین صواب بوده ویرانگریهای آنها حین مصلحت و اصلاح بوده است. زیرا فرامن محدودیتی نمیشناسد.
اگر فرامن چنان سلطهجو شد که "مـن" را لگدمال کرد و شخصیت انسان را بطور کامل تسخیر کرد آنگاه وابسته به نوع نظام ارزشی که ساختار فرامن را تشکیل داده، هرعملکردی را میتوان متصور بود. هرجنایتی میتواند اصلاح تلقی شود و هـر ظلمی ارزش. اینجاست که شاهد شخصیتهایی خواهیم بود که اگر نظام ارزشی فرامن آنها نقض شود، با آسودگی و ایمان بزرگترین جنایات تاریخ بشری را بیافرینند.
باید پذیرفت ریشه اصلی بسیاری از ویرانگریهای بشر در طول تاریخ، بیش از آنکه در شهوت و لذتطلبی او باشد در نیروی اشتیاق و ایمان وی بوده است. زمانیکه شخصیت بسیاری از دیکتاتورها و جنایتکاران بـزرگ را روانکاوی میکنیم، بـا شگفتی در مییابیم بیش از آنکه لجامگسیختگی و طغیان غـرایز درآنهـا مشهود باشد، ایمان به آرمانی خـدشهناپذیر آنهـا را چنین بیپروا و نامحدود ساخته است.
نکته پایانی و شگفتانگیز درخصوص عوارض عملکرد نامتعادل نهاد و فرامن در انسان حقیقتی حائزاهمیت را نشان میدهد. ساختار حیرتآور و چندبعدی وجود انسان چنان است که بهرغم مخالفت و نبرد دائمی میان نهاد و فرامن، میتوان همزمان نوسانات این عدم تعادلها را در ابعادی مختلف و متضاد مشاهده کرد. نبرد میان نهاد و فرامن در وجود هرانسانی بهگونهایست که در جبهههای مختلف گاه نهاد غالب است و گاه فرامن. شاید منطق این نبرد ایجاب میکرد با تقویت یکی دیگری تضعیف شود، امّا در عمل مشاهده میشود، بیتعادلی و ناهنجاری ناشی از گسترش ناموزون هریک از این قطبهای متضاد، همزمان درجبهههای مختلف متفاوت است.
انسانی که تـحت تأثیر تجـاوز و طغیان غـرایز نهـاد، دچار ناهنجاری ناشی از کنترل غریزه و بیتوجهی به تعهدات محیط و وجدان است میتواند دربـعدی دیگر از وجود خویش گرفتار سلطهجویی وجدان در سرکوب غریزه باشد.
شاید انسانی طماع و پولدوست، که لجامگسیخته وجدان خویش را زیرپا میگذارد، درمسائل اخلاقی بسیار متعهد و پایبند قوانین ارزشی خویش باشد و بالعکس. زمانیکه ناهنجاریهای شخصیتی را در اغلب انسانها مورد ارزیابی قرار میدهیم، مشاهده میشود همانطورکه سرکشی انرژی غرایز علت بسیاری از این نابسامانیهاست، درجهاتی دیگر سلطه فرامن موجب رفتارهای نامطلوب او میشود. چنین است که میپنداریم هرافراطی، تفریطی را در پی دارد.
معرفی سطوح پردازشهای ذهنی
ازآنجا که قالب شخصیت هرانسانی را محصول پردازشهای ذهنی او میدانند، برای شناخت ساختار شخصیت، نخست باید سطوح مختلف این پردازشهای ذهنی را مورد تأمل قرارداد.
پردازشهای ذهنی به هرگونه فعل و انفعال روانی و درونی اطلاق میگردد که درچهارچوب ذهن انسان متولی تولید نتیجه است. به بیان سادهتر، هرآنچه را که تحت عنوان عملکردهای شخصیت درخویش سراغ داریم، هریک معلول یک دسته پردازشهای ذهنی میتواند باشد. هر رفتاری، گفتاری، احساسی و یا افکاری که درشخصیت ما مجال بروز پیدا میکند، لزوماً علتی دارد. علتهایی که در روانکاوی متعصبانه باور داریم، بطور مشخص وجود دارند و بدون آن علـتها هرگز هیچ رفتار، گفتار، افکار و یا احساسی بوجود نمیآید. این علتها چیزی جز پردازشهای ذهنی ما نیستند.
بنابراین مطابق با منـطق روانکاوی، نمیتوانیم بروز هیچیک از مظاهر شخصیت را تصادفی و بیعلت بشناسیم. قطعاً درهرلحظه نوع شخصیتی از ما صادر میشود، درنتیجه عللی است که آنها را باید درکیفیت پردازشهای ذهنی جستجو کرد.
به لحاظ سطوح آگاهی، پردازشهای ذهنی درسه لایه انجام میگیرند:
نخست سطح هوشیاری کامل است که درآن کیفیت پردازشهای ذهنی برای فرد کاملاً قابل مشاهده و تحلیل میباشد. زمانیکه تردید داریم، کالایی را بخریم یا نخریم، در ذهن خویش حساب وکتابی انجـام میدهیم. ایـن محاسبـات میتـواند عطـف به معیارهایی نظیر، قدرت خـرید،شدت نیاز، کیفیت کالا و...... باشد. رویت و تحلیل چنین پردازشهایی درسطح آگاهی کاملاً مشهود و روشن است.
دوّم سطح نیمههوشیار ذهن است. دراین سطح پردازشهای ذهنی روشن و بلافاصله دردسترس آگاهی قرار ندارند ولی با تأمل و تعمیق بیشتر تاحدی قابل دسترس میباشند. نظیرافکار و اعتقاداتی که همـواره نسبت به آنها آگاه نیستیم. ولی هنگامـی که درآنهـا تـدبر مینماییم و میکوشیم نسبت به آنها آگاه شویم، در رویت آگاهی قرار میگیرند. درمثال تصمیم به خرید، دستهای از پردازشهای ذهنی وجود دارند که در تصمیمگیری ما مؤثرند ولی به روشنی نسبت به آنها آگاه نیستیم. امّا با کمی تأمل بیشتر در مییابیم که مثلاً درشرایط خستگی و یا کسالت حوصله خریدکردن نداریم. دراین حالت ممکن است پردازشهای هوشیار(حساب وکتابها) حکم به خرید داده باشند، امّا بـاز تمایلـی به خریدن نداریم. اینجاست که با کمی تأمل در پردازشهای نیمههوشیار ذهن متوجه میشویم. دلیل اصلی عدم تمایل به خرید خستگی یا کسالت است. اینجا پردازشهای نیمههوشیار، حکم پردازشهای هوشیار را به حالت تعلیق در میآورند.
لایه سوّم ذهن، سطح ناهوشیاریست که مربوط به آن دسته از فعالیتهای ذهنی میباشد که، کاملاً ازآنها ناآگاهیم و درشرایط عادی هرگز بطور واضح درآگاهی ما مرئی نمیشوند. درمثال قبل شرایطی را تصور کنید که لزوم خرید در پردازشهای آگاهانه شما کاملاً به اثبات رسیده است. همچنین با تأمل و تدبر میتوانید درک کنید که هیچ پردازش نیمههوشیاری نیز از انجام خرید ممانعت بعمل نمیآورد. امّا با این وجود، کاملاً ناخودآگاه در مییابد اصلاً تمایلی به خریدن
ندارید. درحالیکه اصلاً نمیتوانید علت آنرا بفهمید. پردازشهای ناهوشیار ذهنی درسطح آگاهی ظاهر نمیشوند واگر هم حاضرشوند چنان تحریف شده وملبس درآگاهی حضور مییابند که ماهیت واقعی آنها قابل تشخیص نیست. متوجه میشوید که چه دلایل و بهانههای واهی را برای شانه خالیکردن از خرید میآورید. امّا واقعاً نمیدانید چرا کاری را که لازم است انجام نمیدهید. تنها اگر با استفاده از روانکاوی موفق به کشف و رمزگشایی پردازش ذهنی ناخودآگاه گردید، درمییابید که مثلاً یک خاطره ناگوار درشرایطی مشابه درناخودآگاه ذهن شماست که مانع اصلی برای اجرای این تصمیم است. پردازشهای ناهوشیار ذهنی بسیار قدرتمندند و میتوانند حکم به لغو تمام پردازشهای ذهنی هوشیار و نیمههوشیار دهند. درحالیکه، منطقی برای اینگونه رفتار را نمیتوان درآگاهی یافت. یک فوتبالیست درشرایطی علیرغم تمام استعدادها و توانمندیهایش و بهرغم فراهم بودن همه شرایط مساعد دریک مسابقه حساس، بدترین بازی خود را ارائه میدهد. گرچه تمام پردازشهای ذهنی هوشیار و نیمههوشیار او، بیتردید درجهت ارائه یک بازی درخشان بوده، امّا گویی نیروی مرموز و نامرئی او را فلج کرده است. اینجاست که باید در جستجوی جریاناتی در ناخودآگاه بود که تمام انگیزشها و تلاشهای آگاهانه او را بیاثر کرده است.
نکته حائز اهمیت اینکه هرقدر سطوح پردازشهای ذهنی ناهوشیارتر باشند، از قدرت و تأثیرگذاری بیشتری درعملکرد شخصیت فرد برخوردارند. بنابراین نتیجه تعیینکنندهای که حاصل میشود ایـنست که میتـوان بخـش عمده عـوامـل شکلگیری و ساخـتارسازی شخصیت افـراد را مربوط به علتهای پنهان و نامرئی و پردازشهای ناهوشیار ذهن دانست. دریک کلام این ناخودآگاه شگرف انسان است که مرموز و پنهانی برقلمرو شخصیت اوحکوت میکند وتمام تلاشها وکششهـای آگاهـانه اگـر درمقـام مخـالفت بـا نتایج ناخـودآگاه انسان باشند، تأثیر تعیینکنندهای برکیفیت شخصیت او نخواهند داشت. اگر برنامهریزی ناخودآگاه فردی منجر به شکلگیری یک شخصیت ناهنجار و ناتوان شود، چندان مهم نیست چقدر انگیزه و تلاش آگاهانه صرف خلق یک شخصیت هنجار و قدرتمند شده باشد. باید نوع شخصیت انسانها را متأثر از نوع برنامهریزی ناخودآگاه آنها داشت.
سه سازمان اصلی تأثیرگذار بر شخصیت انسان
چنانکه پیش از این بیان گردید، مطابق با نظریه فروید سه سازمان روان به نامهای نهاد، من و فرامن بخشهای اصلی و تأثیرگذار برکیفیت شخصیت انسان هستند. دراین بخش به بررسی تفضیلی این سه سازمان میپردازیم:
é نهــاد:
نهاد ابتداییترین بخش ساختار وجودی انسان محسوب میشود. نوزادی که به دنیا میآید شامل نظامی انباشته از تمایلات و کششهای ذاتی در قالب غرایز است، که مجموعه آنها را در قالب نهاد بیان میکنند. نوزاد با ایـن مجموعه تمایلات فطری غیراکتسابی پا به عرصه حضور در دنیا میگذارد. موجودیت نهـاد، صرفاً انبانی از غرایز گوناگون، متعدد و متفاوت است. درساختار نهاد گرایشی برای تمایز درست از نادرست وجود ندارد. نهاد آدمی درکی از امکانات و محدودیتهای واقعی دنیای بیرون ندارد و هـرگونه منع و بـازداری برایش نامفـهوم است. جـهتگیری نهـاد صرفـاً لذتجوست. او تنها درصدد ارضاء غرایز خویش بوده و بنابراصل لذت فعالیت میکند.
نهاد جایگاه فعالیت غرایز است و این غرایز با جهتگیریهای متضاد زندگی و مرگ همزمان عمل میکنند. تنها این عنصر غریزه در انسان است که صاحب انرژیست و همین انرژی روانی است که به سایر فعالیتهای انسان نیرو میبخشد.
همانطور که دستهای از غرایز و تمایلات در نهاد گرایش به زندگی و ادامه بقاء دارند، گروهی دیگر تمایل به سوی لذت منتهی به مرگ و نابودی را تداعی میکنند. کششهایی نظیر گرسنگی و میل جنسی گرایش به حیات داشته و تمایلاتی مثل میل به خطر، ماجراجویی و آسیبرسانی به خویش گرایش به مرگ دارند.
درواقع نهاد یا انبارغرایز، منبع اصلی انرژی روانی انسان محسوب میشود. این نیرو درادامه تکامل زندگی موجب شکلگیری و رشد ابعاد مختلف شخصیت انسان شده و پویایی مداوم شخصیت انسان را که ملزوم زنده بودن نوع اوست، تأمین مینماید. شروع فرآیند رشد شخصیت را بیتردید، در فعالیتهای نهاد باید جست. ازآنجا که نهاد انسان را به مثابه یک سیستم تقریباً بسته به انرژی میتوان درنظرگرفت، مکانیزم توزیع این انرژی ثابت و گردشهای گوناگون آن در اجزاء و بخشهای مختلف، شخصیت انسان را تشکیل میدهد. به بیان دیگر سازه شخصیت انسان، سیستم تـوزیع انـرژی غرایـز میان نهاد، من و فرامن میباشد.
تفاوت در رژیم توزیع انرژی میان این بخشها، باعث میشود افراد شخصیتهای متفاوتی داشته باشند. چون این توزیع کاملاً پویا و متغییراست، بنابراین پیشبینی رفتار انسان نیز دشوار میباشد. گاه تحت تأثیر تمرکز انرژی در بخش نهاد، و به لذت طبیعی و تمتع جویا درانسان غالب است وگاه با توزیع بیشترانرژی در سازمان "مـن" انسان موجودی متعادل، مدبر و واقعگرا به نظر میرسد وگاه با اختصاص بیشتر این انرژی در"فرامـن" شخصیت انسان کاملاً اخلاقگرا و متأثر از محدودیتها و تأثیرات وجدان است.
اگر سایقهای موجود مرگ و زندگی در نهاد را معادل انرژیهای منفی و مثبت جاری درآن بدانیم، بنابراین جمع جبری این انرژیها، جهتگیری انسان بسوی بقاء یا نابودی را نشان میدهد. گرچه بطور مطلق نمیتوان سایقهای مرگ و زندگی را از هم تفکیک کرد، چراکه ماهیت شگرف این نیروها چنان است که انسان درعین کشش بسوی زندگی، مرگ را هم تعقیب مینماید و در تمایلات مخرب خویش نیز ادامه و بقاء را میجوید. انرژیهای موجود درنهاد قابل نابودی نیستند. شاید بتوان آنها را نادیده انگاشت و با راندن از رویت آگاهی از عوارض فعالیت عریان آنها اجتناب کرد. ولی به هرحال نابود نمیشوند و هر لحظه میتوان درانتظار ظهور یک انرژی قبلاً رانده شده باقی ماند.
انرژیهای موجود در غرایز نهاد در شرایط مختلف قابل تبدیل و والایش میباشند. امّا یک انرژی مخرب درصورت سرکوب هم بالقوه مخرب باقی خواهد ماند. مگرآنکه آن ماهیت مخرب درفرآیند تبدیل و والایش در مجرایی فـعال شود که بهرغم اصـالتی مخـرب تـأثیری سازنده داشته باشد. این امکانپذیری برگ برنده شخصیت انسان محسوب میشود.
انرژیهای موجود در غرایز نهاد در سراسر عمر تأمینکننده نیروی لازم برای ادامه زندگی انسان هستند. مرگ زمانی اتفاق میافتد که انرژی مثبت یا سایق زندگی کاملاً تحلیل رفته و انرژی منفی یا سایق مرگ کاملاً غالب شود. وجود سایق مرگ یا انرژی منفی درنهاد انسان، ریشه اصلی رفتارهای ویرانگرآدمی نظیر استثمارها، تحقیرها، شکنجهها، جنایات و قتل است.
آنچه مسلم است، آنکه انرژی غرایز ناگزیر به جاریسازی و فعال شدن هستند. نمیتوان جلوی فعالیت انرژیهای نهاد را گرفت و در بلندمدت از بروز آنها جلوگیری کرد. درصورت تلاش"مـن" برای ممانعت از جریان انرژی نهاد، ناگزیر مکانیزمهای دفاعی فعال میگردند. تشدید فعالیت مکانیزمهای دفاعی"مـن" نیازمند مصرف انرژیست و چون منبع انرژی در انسان همان نهاد است، بنابراین انرژیهای انباشت شده خرج میشوند. فلسفه فعالیت مکانیزمهای دفاعی "مـن" نیز جز این نیست. مکانیزمهای دفاعی برای مقابله مؤثرتر و قدرتمندتر با تجاوز انرژیهای نهاد فعال میشوند و در این فعالیت انرژی نهاد را مصرف میکنند و از انباشت انرژی ممانعت بعمل میآورند. امّا عملکرد مکانیزمهای دفاعی لزوماً مستلزم عوارض گوناگونی است که به شکل ناهنجاریهای روانی نظیر اضطراب و آسیبهای شخصیتی ظاهر میشوند.
وجود نهاد یا انبار غرایز درساختار آدمی، گرچه تأمینکننده انرژیهای حیاتی اوست امّا ناگزیر، باعث شکلگیری یک نبرد همیشگی و اجتنابناپذیر میگردد. نبردی برای کنترل و مهار انرژیهای ویرانگر. ایـن نبرد دائمی میان نـهاد و سایـر اجزاء وجودی انسان، جنگی مخفی و ناخودآگاه است ولی تأثیرات آن درتظاهرات شخصیت فرد و عوارض آگاهانه او قابل مشاهده است. همین نبـرد همیشگی و غـیرقابل اجتناب، موجبات تکامل و رشد شخصیت انسان ازیکسو و شکلگیری آسیبهای روانی از سوی دیگر را باعث میشود.
é مــن:
اصالت اولیه وجود انسان، صرفاً شامل نهاد است. ساختاراولیه نوزاد چیزی بجز انبانی از غرایز بالقوه نیست. درابتدای زندگی تنها لذتطلبانی کوچکیم که واقعیتهای محیط را نمیفهمیم. امّا به تدریج واقعیتها خود را به ما تحمیل میکنند. واقعیتهایی که در بدو حضورمان دردنیا ناگزیر از مواجهه با آنها میباشیم. درنوزادی صرفاً لذت سیری و خوردن شیرمادر را درک میکنیم. امّا زمانیکه گرسنهایم و کسی گرسنگی ما را نمیفهمد با اولین تحمیل واقعیت رودررو میشویم و گریه را سَر میدهیم.
ابتداییترین واکنشهای نهاد را ناچار برخلاف ذات لذتجویش در برابر واقعیتها صورت میدهد، فرآیندهای نخستین میگویند. فرآیندهای نخستین، واکنشهای ابتدایی نهاد به تنشهایی است که واقعیات دردناک محیط به او تحمیل میکند و این اولین جرقه انشعاب سازمانی جدید از نهاد است. سازمانی تازه تأسیس که بعداً آنرا بعنوان "مـن" خواهیم شناخت.
کودک ابتدا تنها با حس تغذیه دربرابر گرسنگی آشناست. امّا کمکم در مییابد برای درک لذت رفع گرسنگی به غذا نیازدارد. او غذا را میجوید و با کشف ماهیت غذا به تدریج میفهمد با تصورش غذا نیز تا حدودی ارضا شده و از تنش او کاسته میشود. ایـن ابتداییترین ترفند و تدبیر برای پاسخگویی به تمایلات نهاد یا همان فرآیندهای نخستین است. فرآیندهای نخستین به تدریج گسترش یافته و به خیالپردازیها و تصویرسازیهای گوناگون ذهنی نظیر هوس و توهم میانجامد.با تجربه فرآیندهای نخستین بعنوان اولین تدابیر اتخاذی در برابر سرکشی غرایز نهاد، سنگ بنای اولیه تشکیل "مـن" بنیانگذاری میشود. امّا با رشد تدریجی"مـن" کودک در مییابد، فرآیندهای نخستین ممکن است تنشهای ناشی از کشش غریزه را کاهش دهد، امّا آنها را بر طرف نخواهدکرد. زیرا تصور را نمیتوان خورد و توهم را نمیتوان جایگزین نیاز واقعی ساخت. بنابراین کودک ناگزیر به تماس با دنیای واقعی است. تلاش برای درک مستقیم واقعیتهای محیط را فرآیندهای دومین میگویند. به این ترتیب تعامل کودک با محیط آغاز میشود و این به منزله رشد شخصیت و سازماندهی"مـن" درجریان تعامل با فرآیندهای نخستین و دوّمین است. طی این مراحل کودک به آزمون واقعیتها و تصاویرذهنی خویش پرداخته و درجریان این سنجشها به تدریج ساختار "مـن" در واقعیسازی تصاویرذهنی سازماندهی میشود.
من، برخلاف نهاد که کاملاً ذهنی و واقعیت گریز است، به شدت واقعگرا حقیقتیاب میباشد. تلاش سازمان من برای این است که با برخوردی موفقیتآمیز با محیط بتواند از تنشهای نهاد بکاهد. او قصد دارد برای خرج کردن انرژیهای نهاد قرینههایی بیدردسر و مناسب درمحیط واقعی پیدا کند. درجریان فعالیتهای "مـن" بخشی از انرژی نهاد مصرف میشود و خود این موجب کاهش سطح انرژی نهاد میگردد. نهاد بیپروا در جستجوی ارضاء غرایز است و"مـن" بیوقفه میکـوشد راهکارهایی ارائه دهد تـا ایـن غرایـز در دنیای واقـعی ارضاء شوند. زیرا تصاویر خیالی نمیتوانند مرجع مناسبی برای کاهش انرژی نهاد باشند.
"مـن" که در ابتدا، خود را موظف به پاسخگوئی و خدمت به غرایز نهاد میدید، حال در مواجهه با حقایق حاکم بر محیط درمییابد ناچار به کنترل و مهار نهاد است. زیرا غرایز نامحدود هرگز بهطورکامل و وسیع امکان ارضاء درمحیط را ندارند. با برعهده گرفتن این وظیفه ثانوی"مـن" تبدیل به محور شخصیت انسان میشود. دراین مرکز کنترل و فرماندهی تلاش دوجانبه برای ادامه حیات متعادل و گریز از ناهنجاریها در جریان است. ازیکسو باید بستری مناسب برای بروز ارضاء غرایز و انرژیهای نهاد را فراهم کند و از سوی دیگر باید الزامات و قوانین محـیط را نـیز رعـایت نماید. برای انجام بخش دوّم این وظیفه، بـه هرحال "مـن" ناگزیر میگردد در بسیاری موارد جریان انرژی غرایز نهاد را کُند یا متوقف سازد. گرچه در این مقابله همچنان خود را متعهد به ارضاء نهاد نیز میداند. هرچه باشد "مـن" برخاسته از دل نهاد است.
"مـن" برای این تدبیر مهم و حیاتی، وظایف متضاد نیروگذاری و ضدنیروگذاری را برای تسهیل حرکت و یا محدودیت انرژیهای نهاد برعهده میگیرد. اینجا تفاوت اساسی و متمایزکننده میان نهاد و سازمان"مـن" روشن میشود. زیرا نهاد صرفاً نیروگذاراست و انرژیهای انباشته شده درآن تنها به سمت جلو حرکت میکنند. امّا من بسیاری از اوقات مجبوراست با ترمز و ضدنیرو گذاری جریان این انرژیها را محدود سازد.
ساختار"مـن"، سازمانیافته از روشها، مکانیزمها و استراتژیهای مدبرانهایست که فرد از آنها برای کنترل نهاد بهره میگیرد. ایـن روشها را "مـن"، از محیط پیرامون خـویش فرا میگیرد. نکته حائزاهمیت آنست که سازماندهی همین روشها و مکانیزمها در هرفرد، ساختار"مـن" را مشخص مینمایند. ساختاری که به بیان روشنتر همان کیفیت شخصیت فرد میباشد.
امّا"مـن" روشهای دفاعی و کنترلی خود را چگونه فرا میگیرد؟ پاسخ کلی تاحدود زیادی محیط است. ازآنجا که دراین فرآیند مؤثرترین المانهای محیط، والدین هستند عموماً ساختار "مـن" براساس تأثیرات و تربیت والدین شکل میگیرد. دراین میان نباید از سایر بخشهای تأثیرگذار محیط که در شکلگیری شخصیت فرد مؤثرند، به سادگی عبورکرد. به بیانی روشنتر، شخصیت فرد یا همان کیفیت سازماندهی"مـن" را والدین هرشخص به همراهی سایر شاخصهای تأثیرگذار محیط میسازند برای ارزیابی تفاوتها درشخصیت افراد نیز باید به نقش همین عوامل مراجعه کرد.
ساختار"مـن" هرقدر نیرومند و مقتدر شکل بگیرد، ارکان یک شخصیت سالم و متعادل به نحوی مطلوبتر تشکیل خواهد شد. منی نیرومند و مقتدر است که بتواند میان انرژی نامحدود غرایز و واقعیتهای محدودکننده محیط به بهترین شکل مصالحه برقرار کند. درصورت ضعف من و انجام ناقص این وظیفه، نهاد طغیانگری میکند. یا محیط با چهارچوبهایش فرد را بیش از حد محدود میسازد و یا فرامن بیرحمانه انرژی غرایز را سرکوب میکند. تمام اینها موجب عدم تعادل و اختلال روحی- روانی در فرد میشوند که همه معلول نبود یک"مـن" مقتدر درفرد است.
زمانیکه من درحل وفصل تناقضها و تعارضها دچار مشکل جدی میشود، مکانیزمهای دفاعی به کمک آن میآید. فعالیت مکانیزمهای دفـاعی که درفصول بعدی بطـور مفصل به آنهـا خواهم پرداخت، گرچه"مـن" را دررسیدن به تعادل یاری میکند، امّا همواره موجب عوارضی هستند که بستراصلی بسیاری ناهنجاریهای روحی و عقدههای روانی است.
é فـرامـن:
سازه آدمی درآغاز تنها شامل نهاد بود. سیستمی قدرتمند و کنترلگریز که انباشته از انرژی غرایز تنها لذت ارضاء را میجست. این سیستم در مواجهه با محدودیتهای محیط ناگزیر شد خود را چنان برنامهریزی کند تا از گزند تعارضها درامان باشد. سازمان"مـن" از دل نهاد بوجود آمد تا شرایط بقاء با کیفیتی لذتجو و مصلحتطلب برقرار شود. سازمانی که متولی خدمترسانی و کنترل همزمان نهاد شد. امّا"مـن"، درراستای اجرای وظایف کنترلی خویش در مییابد مقابله با کششها، تمایلات غریزی نهاد ساده نیست و مهار این انرژیهای نیرومند مستلزم بهرهمندی از پشتوانهای حامی و مقتدر است. با تـوجه بـه ایـن نیازکلیدی سازمان جدیدی از دل"مـن" خـلق میشود که به آن "فرامـن" میگوییم. فرامن یا با نگاهی سادهتر وجدان، درمراحل تکامل "مـن" شکل میگیرد. فرامن، مکان سازماندهی، استقرار یکپارچهسازی آن دسته از ابزار کنترلی نیرومندی است که من برای کنترل بستر نهاد به آنها احتیاج پیدا میکند. با سازماندهی این ابزار نظامی منسجم از باورها و ارزشها شکل میگیرند، که در عالیترین سطح فرماندهی پردازشهای ذهنی مستقر میشوند. این نظام مقتدر از ضمانت اجرایی توانایی برخوردار است زیرا احساس گناه ابزار تنبیهی است که من، درصورت تخطی از این نظام گرفتارش خواهد شد.
اما سئوال کلیدی و تـعیینکننده اینجاست که، مبنای تحـریف سازمان فـرامن کجاست؟ به بیـان سادهتر نظام ارزشها و باورهایی که ساختار فرامن را تشکیل میدهند، چگونه تعریف میشوند؟ اهمیت این سئوال زمانی تعیینکنندهتر به نظر میرسد که بدانیم نظام ارزشها و باورها عالیترین مرکز کنترل و فرماندهی ذهن انسان را اشغال کرده و بیتردید نقشی محور در تحریف شکل و کیفیت زندگی انسان خواهد داشت؟
پاسخ به این سوال ساده و روشن است. با یادآوری مبنای تولد و شکلگیری سازمان"مـن"، به نحوه تشکیل فرامن میرسیم. سازمان"مـن"، زاییده تقابلها و تعارضها میان کششهای نهاد با مختصات محیط بود. به بیانی تحمیل واقعیتهای محیط بر تمایلات کور و بیپروای غرایز موجب پیدایش سازمان"مـن" گردید. ادامه همین فرآیند در مراحل پیشرفتهتر نیز علت اصلی پیدایش فرامن میباشد. بنابراین بازهم تحمیلهای محیط را باید به عنوان اصلیترین بستر انشعاب فرامن از من دانست. حال اگر مختصات محیط را مورد ارزیابی دقیقتری قرار دهیم به روشنی در مییابیم عوامل معین و تأثیرگذار به شکلی غالب و سلطهجو ساختار خود را برنامهریزی میکنند که بطور مشخص میتوان به والدین اشاره کرد.
فرامن محل استقرار نظام ارزشها و باورهای حاکم بر سازمان وجودی انسان است. ارزشهایی که ناگزیر باید نقش اصلی را در تعریف آنها به محیط پیرامون هرفرد اختصاص دهیم. دراین محیط، بطور مشخص پدر و مادر، سپس سایراطرافیان، فرهنگ جامعه، رسانهها و افراد خاص تأثیرگذار نقش محوری را بازی میکنند. بنابراین با تقریب بالا، پذیرفتنی است که بگوییم نظام ارزشها و بـاورهـای هـرشخص همانهـایی هستند که ابتدا از پـدر و مـادر و سپس از شاخصهای تأثیرگذار محیط دریافت میشود.
با چنین تحلیلی نتیجهای تکاندهنده، کمکم عیان میشود. اینکه فرد را بسته به نوع محیطی که درآن واقع است نظام اولیه ارزشها و باورهای خود را دریافت میکند. نظامی که سازماندهنده فرامن مقتدر اوست. فرامن تعیینکنندهای که به ظاهرآگاهی و انتخاب فرد نقشی در تعریف و تغییرآن ندارد. گرچه این نظام اولیه درمراحل بعدی تکامل شخصیت فرد میتواند آگاهانه مورد تغییر و بازسازی قرارگیرد، امّا به دلیل آنکه هرگونه تغییری در ارزشها و باورهای پذیرفته شده فرد، مستلزم صرف انرژی بسیارزیاد و هزینهای گزاف است، عملاً دگرگونی درنظام باورها و ارزشها بسیار دشوار صورت پذیرفته و اکثریت شاهد تغییرات آگاهانه چندانی در این نظام نخواهند بود. زیرا انسان به شدت دلبسته و وابسته به ارزشها و باورهای خویش میگردد.
"فرامـن" بازرس ویژه "مـن" میشود. بازرسی که همزمان قاضی نیز بوده و احکامش را مقتدرانه صادر و ابلاغ میکند. نیرویی که فرامن برای کنترل نهاد مورد استفاده قرار میدهد. متفاوت با جنس نیروهایی است که پیش از این"مـن" برای مهار نهاد ازآنها استفاده میکرد. سازمان"مـن" به منظور اجتناب از طغیان غرایز نهاد و هدایت آنها به مجاری مجاز، از بارگذاری و ضدبارگذاری استفاده مینماید. به این معناکه بارگذاری تأیید و حمایت انرژی غرایز در مسیری مجاز بوده و ضدبارگذاری ترمزکننده و متوقفکننده جریان انرژی درمسیرهای انحرافی است. در صورتیکه"مـن" بارگذاریها و ضدبارگذاریها درمهار کنترل نهاد موفق نشود، به ناچار از مکانیزمهای دفاعی نظیر سرکوب، برونفکنی، درونفکنی، عقلاییسازی، انکار، والایـش و تصعید استفاده میکند، تا انرژیها با فریب و تبدیل به مجاری امن منتقل شوند. همانطور که گفته شد فعال شدن مکانیزمهای دفاعی، بهناچار عوارض و ناهنجاریهای روانی را به انسان تحمیل خواهد کرد. امّا نیروهای مورد استفاده فرامن برای مقابله با نهاد از جنس دیگری هستند. به بیانی ساده این نیرو، نیروی وجدان است که بدلیل آنکه حامل مقدارعظیم انرژی منفی تنبیه و گناه میباشد، از اثربخشی مقتدر و نیرومندی برخوردار است.
فرامن در عالیترین سطح، نقش داوری را برای خویش قایل است و مسئولیت قضاوت دربارة خوب و بد را بطور انحصاری به خود اختصاص میدهد. فرامن دراین داوری کاملاً سختگیر و در اغلب اوقـات مصالحهناپذیر است و بـا شلاق احساس گناه، قـوای نظارتی خـویش را اعمال میکند. فرامن پاداشدهنده نیز میباشد که این پاداش در احساس غرور و رضایت فرد تجلی پیدا میکند. امّا ابزار اصلی او برای اعمال قدرت همان تنبیه گناه است.
سازمان"مـن" واقعگراست، زیرا صرفاً با رعایت حقایق موجود در محیط شکل میگیرد. امّا فرامن در شباهتی شگرف با نهاد غیرواقعگرا و معطوف به تصاویر خیالی است. همانطورکه نهاد مطلقاً لذتجوست، فرامن نیز مطلقاً کمالطلب است و به چیزی جزکمال مطلق رضایت نمیدهد.
تشکیل سازمان"فرامـن" یکی از الزامات اساسی تعادل و ادامه بقاء انسان است و تضعیف وجدان و یا کمرنگ شدن آن تهدیدی جدی برای حیات متعادل انسان محسوب شده، او را به سمت نابودی سوق خواهد داد. زیرا سازمان"مـن" هرگز به تنهایی و بدون حمایت"فرامـن" قادر به کنترل و هـدایت نهـاد نخواهد شد. امّـا نکته بسیارمـهم و تعیینکننده آنکه فـرامـن نیز مانند نهاد سلطهجو و توسعهطلب و نامحدود است و اگر به شایستگی توسط"مـن" کنترل نشود، تمایلی جدی برای تسخیر و حذف"مـن" دارد. درصورتیکه فرامن بیش از حد توانا شود، یعنی درتوازن تقسیم انرژیهای غریزی میان سه بخش نهاد، من و فرامن سهم ناموزونی به وی اختصاص یابد، سلطه خود را با حذف و انهدام"مـن" واقعگرا دنبال خواهدکرد. این موضوع یکی از ناهنجاریها و بیتعادلهای خطرناک و ویرانگر در انسان است. ازآنجاکه فرامن دشمن ذاتی و قسمخورده نهاد میباشد و برای کنترل کامل نهاد برچیزی کمتر از خاموشی انرژی غرایز رضایت نمیدهد، بنابراین غایت کمالطلبی فرامن، خاموشی نهاد است که این موضوع مساوی مرگ است. زیرا نهاد منبع تأمین انرژیهای روانی درساختار انسان محسوب میشود.
در این خصومت ذاتی میان فرامن و نهاد، اگر فرامن بیش از حد تقویت شود، به راحتی سازمان "مـن" را تحت سلطه خویش خواهدگرفت و نبرد دوقطبی میشود. نبردی خالص میان نهاد و فرامن. نبردی که با هر نتیجهای تولید شخصیتی خوب خواهدکرد. انسان متعادل و هنجار، فردیست که از"مـن" مقتدر و نیرومندی بهرهمند باشد. مدیریت تعارضها و نبردها برعهده"مـن" است و وظیفه اوست که نهاد و فرامن را واقعگرا، نه تحت کنترل خویش داشته باشد. فرامن بعنوان ابزار کنترلی"مـن" جایگاهی سازنده ومؤثر دارد، امّا اگر موقعیتش جابجا شده و"مـن" بعنوان ابزار فرامن بکارگرفته شود آنگاه غرایز با کیفیتی لجوج و متعصب سرکوب شده، من واقعگرا شرایط مناسب برای سازماندهی کیفیت زندگی را نخواهد داشت و کمالطلبی کور و آشتیناپذیر فرمان کنترل زندگی را دردست میگیرد.
مکانسنجی ابعاد شخصیت با لایههای ذهن
پیشتر درخصوص سطوح مختلف اجرای پردازشهای ذهنی توضیح داده شد. پردازشهای ذهنی بعنوان شاخصهای عملکرد ابعاد مختلف شخصیت، درسه سطح هوشیار، نیمههوشیار و ناهوشیار فعال میگردند. وابسـته به آنکه هـر پـردازش ذهنی درچه سطحی از هـوشیاری اجرا میگردد، میزان دسترس، اطلاع و کنترل آگاهانه فرد برکیفیت اجرا و نتایج حاصل ازآن تعیین میشود. از سوی دیگر هـرقدر پـردازش ذهنی از هـوشیاری و آگاهی دورتـر بوده، کنترل و جهتدهی و یا تغییر آن دشوارتر خواهد بود. همچنین میزان قدرت و اثربخشی فرآیندهای ذهنی، نسبت معکوس با سطح هوشیاری دارد. لذا هرقدر پردازش ناخودآگاهتر باشد، قدرتمندتر و مؤثرتر خواهد بود. دراین بخش مناسب است تا بررسی شود، پردازشهای اجرایی در سه سازمان اصلی شخصیت، یعنی نهاد، من و فرامن درچه سطحی از هوشیاری صورت میگیرند. این بررسی کمک شایانی به ارزیابی و شناسایی این سه سازمان جهت کنترل و میزان اثربخشی آنها مینماید.
ازآنجا که سه سازمان اصلی نهاد، من و فرامن را به ترتیب نمایندگان غریزهجویی، خردورزی و اخلاق میتوان دانست. تعیین میزان کنترل شعورآگاهی آدمی برفعالیت آنها بسیارحائز اهمیت است.
نهاد، حاوی غرایز وتمایلات لذتجو و دردگریز انسان است و علاوه برآن مکان استقرار و نگهداری جریانات سرکوب شده و واپسزده شده توسط مکانیزمهای دفاعی"مـن" است. انرژی غرایز بطور طبیعی درناخودآگاه انسان جریان دارند و تمایلات سرکوب شده نیزتوسط مکانیزمهای دفاعی از سطح آگاهی به ناخودآگاه رانده میشوند، تا دیگر دیده نشده و اسباب مزاحمت را فراهم نکنند. شعورآگاه تمام تجربیات ناخوشایندی که تحمل دردسر و مزاحمت آنها را نداریم به طور ناخودآگاه میفرستد. بنابراین میتوان پذیرفت که کلیه پردازشهای ذهنی درحوزه نهاد در سطح ناهوشیاری جریان پیدا میکنند و از دسترس آگاهی انسان دور هستند.
سازمان"مـن" مکان برنامهریزی آگاهانه و سازماندهی مدبرانه برای برقراری ارتباط شایسته میان کششهای درونی و واقعیات دنیای بیرون میباشد. بنابراین پردازشهای ذهنی در حوزه"مـن" عمدتاً هوشیار و برخی نیمههوشیارند. سازمان"مـن" امکان محدودی برای اجرای پردازشهای ذهنی ناهوشیار دارد. پردازشهای ذهنی در"فرامـن" درهرسه سطح هوشیار، نیمههوشیار و ناهوشیار صورت میگیرد. فـرامین کنترلی و نظارتی فـرامن، هم در قالبهای کاملاً آگاهانه و مـرئی اجـرا میشوند و هم نیمههوشیار یا ناخودآگاه انسان را تحت تأثیر قرار میدهند.
توجه به نمودار زیر، میتواند چنین توزیعی را در هرسه حوزه نمایش دهـد.
|
فرامن من
نهاد |
هوشیــار
نیمه هوشیار
نـاهوشیار
تـوجه به ایـن تـوزیع، بیانگر آنست که پـردازشهای غریزی نـهاد کاملاً ناخـودآگاه صورت میگـیرند. به نحـویکه درآگاهی انسان ایـن تمایلات و کششها بـه روشنی قـابل درک و تحـلیل نیستند و به سبب همین ناهوشیاری از توان مضاعفی برخوردارند.
سازمان"مـن" برنامهریزی و سازماندهی ارتباطات و همچنین بازداریها و سرکوبهای خود را هوشیارانه و نیمههوشیار صورت میدهد. یعنی درسطح آگاهی به روشنی میتوان این فعالیتها را مشاهده کرد و یا با کمی تعمق و تدبیر درلایه نیمههوشیار مسیرها را شناخت. گرچه برخی از این فرآیندها همچنان دور از دسترس آگاهی بوده و ناخودآگاه صورت میگیرند. هرچه فعالیتهای "مـن" ناخودآگاهتر باشد از قدرت و تأثیر بیشتری برخوردار است.
فرامن نیز در هر سه سطح پردازشهای خویش را اجرا میکند. به همین سبب دربسیاری موارد ما متوجه دلایل احساس گناه میشویم و دربسیاری نیزگرفتار نوعی حس گناه و عذاب ناخودآگاهیم که درآگاهی خویش قادر به درک ماهیت آنها نیستیم. بازهم احساس گناه ناخودآگاه نیرومندتر و تأثیرگذارتر از گناه آگاهانه است.
ارزیابی شخصیت، بر مبنای تقسیم انرژی میان سازمانها
دانستیم شخصیت انسان شامل یک سیستم نیمهبسته انرژیست. به این معناکه میزان انرژی موجود در شخصیت انسان تقریباً ثابت است، امّا این حجم انرژی ثابت در اجزاء مختلف آن درگردش بوده و قابل تبدیل و انتقال میباشد. منبع اصلی و یگانه تأمین انرژی درونی انسان سازمان نهاد است که غرایز را درخود دارد امّا این انرژی عظیم به گردش درآمده در بخشهای مختلف نهـاد، من، فـرامن توزیع میشود. رژیم توزیع انـرژی روانـی مـیان بخـشها میتـوانـد تفـسیرکننده کیفیت شخصـیت و نـوع واکـنشهای فـرد در مناسبتهای مخـتلف باشـد. به ایـن ترتیب فـردی که بیشتر تـحت تأثیـر تمـایلات لذتجو و منفعتطلب بوده و احساسات و تفکرات ناخودآگاهی که گرایش به منافع غریزی دارند دراو غالب است، نهاد فعالتری نسبت به دوبخش دیگر دارد. به بیان دیگر توزیع انرژی روانی درسازمان نهاد او متمرکزتر از من و فـرامن است. واکنشهای چنین فـردی را میتوان دور از واقعگرایی، کمتوجه به واقعیات محیط، خیالپرداز و رویایی، کماعتنا به قوانین و هنجارهای حاکم برجامعه و بیقید نسبت به اخلاق و معنویات پیشبینی کرد.امّا انسانی که توزیع انرژی درونی در سازمان"مـن" وی بیشتر و متمرکزتر از بخشهای نهاد و فرامن است، فردیست واقعگراتر. با تدبیر و اندیشه سعی در اتخاذ بهترین تصمیمها دارد. به بهترین شکل خود را با الزامات محیط هماهنگ میسازد. با هنجارهای جمع همراه است. تلاش میکند نیازهای غریزی را ازکم دردسرترین و آسانترین راه پاسخ دهد. پایبند اخلاق و معنویات است امّا این الزامات برایش آزاردهنده و ریاضتآور نیست. چنین فردی ازاستحکام و قوام شخصیتی بالایی برخورداراست. بنابراین بهسادگی میتوان نتیجه گرفت، مناسبترین رژیم توزیع انرژی روانی، اختصاص حجم برتر به سازمان"مـن" میباشد. سرانجام زمانیکه به شدت تحت تأثیر ملاحظات معنوی و اخلاقی قرارداریم، چنان جهتگیری میکنیم گویی آماده قربانی کردن الزامات حیاتی در جهت باورهای خود هستیم، به مبارزهای متعصب با غرایز و کششهای درونی برمیخیزیم، اصالت وجودی خویش درسایه تحقق یک باور محو میکنیم. نمیخواهیم واقعیتهای حاکم بر محیط را آنجا که مخالف باورهایمان هستند، درک کنیم و به سادگی مجوز امورغیرمنطقی را با توجیهات ارزشی صادر میکنیم، زمانیست که تمرکز انرژی روانی دربخش فرامن افزایش یافته.
مکانیزمهای دفاعی من
ماهیت اضطراب
میتوان اضطراب را بعنوان یکی از شاخصهای اصلی بروز ناهنجاری درعملکرد سیستم روانی انسان به رسمیت شناخت. به این معنیکه درک احساس اضطراب معادل برهم خوردن تعادلی در شخصیت و اتفاق یک معادله ناهنجار است. بنابراین ریشهیابی و ارزیابی ساختار اضطراب برای یافتن بسترهای اصلی اختلال در عملکرد سازه روانی انسان اهمیت ویژهای پیدا میکند.
احساس اضطراب، نشانهای از عدم تعادل است. قطعاً انحرافی درعملکرد متعادل اجزاء شخصیت انسان حادث گردیده که عارضه این انحراف، علامتی را نشان خواهد داد که به شکل اضطراب ظاهر میشود.
اگرسازمان"مـن" درمراحل رشد و تکامل خویش به قدرکافی مستحکم و توانمند و مقتدر شده باشد، آنگونه که بتواند به شایستگی کششهای غریزی نهاد را در مجاری امن پاسخگو بوده، واقعیتهای محیط بیرون را بخوبی درک کرده، برنامهریزی درونی را با مختصات محیط هماهنگ ساخته، منهیات و دستورات فرامن را نیز رعایت نموده و عملکرد نظارتی وجدان را درمحدودة مجازش محدود سازد، آنگاه انسان هرگز اضطرابی را تجربه نخواهدکرد. امّا به واقع میدانیم شکلگیری دائمی این حالت ایدهال و مطلق غیرممکن است. درعمل"مـن" دراجرای مسئولیتهای محوری خویش گرفتار چالشهای جدی با نهاد و فرامن خواهد شد و در تعارضها و تقابلها میان غرایز و شرایط همیشه صلح و صفا و آرامش برقرار نیست. بنابراین تجربه اضطراب اجتنابناپذیر است. ظهور اضطـراب علاوه بـرآنکه عـارضه طبیعی اخـتلال در عملکرد متـعادل سیستم آدمی به حساب میآید، نوعی علامت هشدارمفید و سازنده است که به سازمان آگاه"مـن" اعلام مینماید یا درمهار نهاد دچار مشکل گردیده و یا درمحدودسازی فرامن گرفتار سلطهجوییهایش شدهاست.
طبقهبندی انواع اضطراب
احساس اضطراب شامل درک نوعی نگرانی و ابتلا به بیقراری آگاهانه یا ناخودآگاهی است که دربرابر مشکل بوجود آمده و یا پیشبینی اتفاق مشکل درک میشود. این احساس به شکل تجربه رنج هشداری برای تدارک بهتر و یا تغییر در برنامهریزی روانی میباشد. گرچه طبق این الگو ماهیت اضطراب یکی است. امّا به لحاظ علتیابی و نوع پیام انتقالی، انواع اضطرابها را در سه دسته میتوان تقسیمبندی نمود:
1- اضطراب واقعیت: دراین نوع اضطراب تهدیدی از جانب حقایق و واقعیتهای موجود در دنیای واقعی متوجه فرد میباشد. چنین اضطرابی، علامت هشدار خطریت که درمحیط درکمین فرد نشسته است. دلیل بروز اضطراب واقعیت آنست که سازمان"مـن" نتوانسته قوانین و واقعیات محیط را به خوبی با برنامهریزی درونی خود هماهنگ سازد. مثل اضطرابی که در آستانه یک امتحان مهم در فرد بوجود میآید، اضطراب شکست دریک معامله تجاری و یا حتی اضطراب ناشی از شکست یا احتمال شکست در یک رابطه عاطفی.
تجربه این اضطرابها به روشنی بیانگر آن هستند که فرد هنوز آمادگی کامل مواجهه با حقایق و نظام موجود در دنیای بیرون را ندارد و نیازمند به تدارک و برنامهریزی درون مناسبتریست. اضطراب واقعیت عمدتاً آگاهانه و قابل تحلیل در دیگری است.
2- اضطراب روان رنجوری: این اضطراب زمانی حادث میشود که تکانههای نهاد تهدید به طغیان میکنند. سرریزشدن انرژی غرایز نهاد، سازمان"مـن" را تحت فشار قرار میدهد. دراین میان"مـن" ازیکسو فرد را ناگزیر به تأمین و پاسخگویی نیاز غریزه میداند، ولی درهمین شرایط نگران تعارض با هنجارهای حاکم بر واقعیتهای محیط است. از سوی دیگر الزامات و فرامین کنترلی فرامن، به او ممانعت و سرکوب را ابلاغ مینمایند. دراین وضعیت"مـن"، راهکار و تدبیر مناسبی را برای مصالحه و جلبنظر طرفین مخاصه ندارد وگرفتار اضطراب روانرنجوری میشود.
چنین اضطرابی عمدتاً ناخودآگاه بوده و ردیابی و مشاهده آن درشعورآگاه دشوار است. امّا اثرات در تظاهرات آن درآگاهی انسان مشهود است.
بعنوان مثال، فردی درجریان فعالیتهای معمول شغلی و سایر شئون زندگی گرفتار اضطرابی ناشناخته و مبهم اما آزاردهنده گردیده است. بهنحوی که تعادل روانی او به شکلی مشهود تحت تأثیر این اضطراب قراردارد. فرد نمیتواند علت واقعی این اضطراب را درک کند. تحت روانکاوی میتوان مشخص کرد تمایل جاهطلبانه وی برای کسب ثروت بیشتر مدتی است تشدید شده و فرد برای ارضاء این تمایل ناخودآگاه، درصدد انجام اموریست که مطابق با قوانین ارزشی خویش، آنها را ممنوع میشناسد و به همین دلیل گرفتار اضطراب شده است.
همانطور که بیان شد، غالباً این اضطرابها بطور ناخودآگاه درانسان بروز پیدا میکنند.
3- اضطراب اخلاقی: تجربه این اضطراب بیتردید ناشی از نفوذ و اعمال قدرت فرامن یا همان وجدان شخص است. اضطراب اخلاقی زمانی احساس میشود که درحیطه رفتار و یـا حتی افکار و احساسات فرد، کنشی ارزشها و معیارهای فرامن را نقض نماید. فرامن مقتدر در برابر این تعدی به قوانین خویش، از ابزار تنبیهی که همان احساس گناه است، استفاده میکند و فرد دچار اضطراب ناشی از احساس گناه میشود. نکته حائزاهمیت درخصوص اضطراب اخلاقی آنست که درشرایط مختلف سازمان"مـن" ممکن است درگیر اضطرابهایی شود که فرامن یا بواسطه تهدید اصول تثبیت شده خود از او بازخواست میکند و یا به دلیل سلطهجویی و کمالطلبی نامحدود خود به قصد تهاجم به سوی نهاد و محدودسازی سازمان"مـن" تحمیل مینماید. اضطرابهای اخلاقی هم بصورت آگاهانه و هم کاملاً ناخودآگاه میتوانند بروز پیدا کنند.
فردی که عمل نامشروعی انجام داده، ناگزیر گرفتار اضطراب ناشی از احساس گناه میشود. چنین اضطرابی کاملاً شناخته شده وآگاهانه و مرئی است. امّا ممکن است فرد دچار اضطرابی مبهم و گنگ باشد که حتی درشرایطی ماهیت اضطراب را نیز درک نکند. فقط متوجه است که حال روحی او مساعد نیست. دراینحالت او از احساس گناهی کاملاً نهفته و مخفی رنج میبرد که اگر درفرآیندهای روانکاوی عریان شود، تحلیل ارتباط آن با فرامن روشن میشود.
مکانیزمهای دفاعی "مـن"
زمانی شاهد بروز اضطراب در فرد هستیم، که روشهای واقعگرایانه سازمان"مـن" میان شرایط محیط، تمایل غریزه یا الزام وجدان نتواند مصالحه برقرارکرده و تنشها را حل وفصل نماید، در اینحالت مکانیزمهای دفاعی"مـن" فعال میشوند.
مکانیزمهای دفاعی ابزارهای مؤثر وکارآمدی هستند که دراختیار"مـن" بوده، امّا تنها درشرایطی ازآنها استفاده میکند که امکان برقراری موازنه تعادل و کاهش تنش میان نهاد، فرامن و محیط وجود نداشته باشد. مبنای کارکرد مکانیزمهای دفاعی تخفیف تأثیر تنش با نادیدهانگاری و فریب میباشد. لذا غالباً مکانیزمهای دفاعی قادر به حل وفصل ریشهای تعارضها به طریق منطقی نیستند تنها درجهت محافظت از فرد در برابر عوارض ناشی از تناقضها و کشمکشهای درونی عمل مـیکنند.
به این ترتیب سازمان"مـن" اولاً بطور ناگزیر و نه با تدبیری منطقی از مکانیزمهای دفاعیاش استفاده کرده و ثانیاً همواره بکارگیری یک مکانیزم دفاعی بهرغم آنکه تنشی را تخفیف میدهد، خود موجب شکلگیری عارضه و ناهنجاری جدید، متفاوت و نهفتهای در تعادل روانی فرد خواهد شد.
مکانیزمهای دفاعی"مـن"، ابزاری اجتنابناپذیر برای حمایت فرد در برابر اضطرابها و تهدیدهای نامتعادل روانی هستند. اساس عملکرد این روشهای دفاعی، کاملاً ناخودآگاه بوده و از آنجا که لازمه فعال شدن آنها تحریف و تبدیل شرایط و موقعیتهای واقعی است، لذا غفلت آگاهی انسان از کیفیت عملکرد آنها، شرط اثربخشی این مکانیزمها میباشد.
لازم به ذکر است، بهرهگیری از مکانیزمهای دفاعی نوعی پاسخ اولیه و طبیعی مستقیم انسان در مواجهه با واقعیتهای بیرونی محیط و نظام درونی خویش میباشد. امّا اصرار و تأکید طولانی مدت براستفاده از آنها و رها نساختن پس از کارکرد اولیه، باعث پایداری ناهنجاریهای شخصیتی و روانی در انسان میشود.
معرفی انواع مکانیزمهای دفاعی
- سرکـوب:
سرکوب یکی از ابتدائیترین و بنیادیترین مکانیزمهای دفاعی است که براساس آن"مـن" آنچه را قابل پذیرش نیست از هوشیاری میراند. این سادهترین و بدویترین تدبیر"مـن" برای در امان ماندن از شر تمایلات غیرقابل پذیرش است.
برای اجرای فرآیند سرکوب نیاز به زور و فشاری آگاهانه است تا کشش نامعقول محکوم به فراموشی شود. راندن یک رانش از سطح آگاهی، اگر با موفقیت صورت گیرد، به معنای نابودی آن نیست، بلکه این رانش به منطقه قدرتمندتر ناخودآگاه فرستاده میشود و قطعاً باید درانتظار بازگشتی مؤثر و فریبکارتر به آگاهی بود.
گرایش به جنس مخالف دریک نوجوان، اگر به شکلی مؤثر پاسخگویی نشده و انرژی غریزی در مجاری امن آن جاری نگردد صرفاً با اجبارهای بیرونی و درونی درسطح آگاهی فرد سرکوب شو د، آنگاه در ناخودآگاه وی به حیاتش ادامه خواهد داد و همواره تهدیدی جدی برای بازگشتی دوباره و البته تبدیل شده به آگاهی او محسوب میشود. این گرایش سرکوب شده میتواند به اشکالی مختلف نظیر پرخاشگری، خودتخریبی، تنفر و بسیاری واکنشهای ناهنجار دیگر بازگشتی مجدد به عرصه شخصیت فرد داشته باشد.
- واکنـش سازی:
در این مکانیزم دفاعی سوژه، تفکر و یا احساس اضطراب برانگیز یا معکوس آن جابجا میشود .با این تدبیر آگاهی فرد بجای پرداختن به موضوعی که تولید اضطراب میکند برروی متضاد و مـعکوس آن متمرکز میشود. بـا ایـن افـکار و وارونهنمایـی، اضطراب از سطح هـوشیاری دور میگردد. از اینگونه فعالیت دفاعی، سازمان"مـن" برای تدبیر و حل وفصل اختلال بوجود آمده درتمایلات غریزی و واقعیتهای محیط یا الزامات وجدان، واکنشی را طراحی و اجرا مینماید که طی این واکنش فرد شخصیتی را از خود بروز میدهد که اگر این اختلال وجود نداشت از خود نشان میداد. با انجام چنین واکنشی فـرد در خـروجی شخصیت خـویش، شرایطی را بـازسازی مینماید که کاملاً مجازی و غیرواقعی است. اما با تجربه آن وضعیت مجازی، فریبکارانه و غافل و البته بطور موقت از شر عوارض آن ناهنجاری رها میشود.
به بیان دیگر در واکنشسازی سازمان"مـن" کاملاً منفعلانه وغیرواقعی، شرایطی متضاد با حقیقت بروز ناهنجاری را درتصویر ذهنی از شخصیت خویش بازسازی مینماید. درشرایط مجازی جدید اوضاع همانگونه پیش میرود که دلخواه فرد است. دراین بازنمایی، اغراق و معکوسسازی در بالاترین درجه خود جریان یافته تا مکانیزم دفاعی بتواند با قدرت دفع خطرکند.
شاگردی از معلم خویش وحشت دارد. این ترس بعنوان یک اختلال اضطرابی جدی برایش تدارک دیده است. سازمان"مـن" این شخص، با استفاده از مکانیزم واکنشسازی، شخصیتی تهاجمی و بیپروا از شاگرد مقابل معلم بروز میدهد. شاگرد ترسو، نقش یک دلاورخشن را برابر معلمش بازی میکند و به این ترتیب اضطراب را از خویش دفع میکند.
خانمی از مادرشوهرش متنفر است. این تنفر باعث بـروز اختلالی جدی در سازماندهی روانی او شده است که پیامدآن تحمل اضطرابی دردناک است. سازمان"مـن" برای دفع اضطراب میتواند متوسل به مکانیزم واکنشسازی شود. به شکلی کاملاً معکوس محبتی اغراقآمیز از جانب خانم نسبت به مادرشوهر بروز پیدا میکند. شکلگیری ناخودآگاه این محبت غیرمنطقی در شخصیت خانم، واکنشسازی سازمان"مـن" برای رهایی از اضطراب بوده است.
به این ترتیب ریشه بسیاری از وجوه شخصیتی نامتعارف و اغراقآمیز را در افراد میتوان ناشی از عملکرد مکانیزم دفاعی واکنشسازی دانست. چنانکه در روانکاوی میتوان دریافت در لایه اصیل این شخصیت پردازشهایی معکوس شرایط موجود در جریان است.
- عمـلزدایـی:
فعالیت این نوع مکانیزم دفاعی"مـن" مشتمل بر شکلگیری تغییرات جدی درشکل و کیفیت اعمال و رفتاریست که پیش ازاین ناهنجاریزا و اضطراب برانگیز بودهاند. بواسطه عملکرد این مکانیزم دفاعی صورت عمل چنان دگرگون میشود تا از اضطراب حاصل ازآن کاسته شود.
بعنوان مثال شخصی که بواسطه صحبت درجمع دچار اضطراب میگردد سعی میکند بجای سخنرانی بیشتر از مکاتبه استفاده کند یا زمانیکه فـردی در فـرآیند ابراز محبت به فـرد مورد علاقهاش دچار اضطراب میشود تمایل دارد بجای ارتکاب به ابراز محبت از رفتار غیرمستقیم و یا ارائه نشانهها استفاده کند.
- فـرا فکنـی:
بسیاری از عدم تعادلها و اضطرابهای ناشی ازآن در فرد، بدلیل وجود آن دسته از پردازشهای ذهنی(دربعد درونی) و نمودهای شخصیتی (دربعد بیرونی) است که قابل پذیرش و هضم منطقی نیستند. این پردازشهای ذهنی یا نمودهای شخصیتی ازآن جهت توسط شعورآگاه مردود شناختـه میشوند که یا متناسب با نیازهای درونی فرد نیستند و یا نمیتوانند الزامات محیط را رعایت کنند. فرض کنید فردی تمایلی درونی به دروغگویی دارد ولی این پردازش ذهنی که در شخصیت وی نمود پیدا کرده با هنجارهای حاکم برمحیط و نظام ارزشی حاکم بر فرامن سازگار نیست. گرچه نیازهای طبیعی و لذتجوی نهاد فرد چنین میلی را برانگیخته است. سازمان"مـن" امکان حل وفصل و مصالحه برسر این تضاد را با روشهای منطقی خویش ندارد. ازسویی نتوانسته کشش درونی ناپسند خویش را خاموش کند و از سوی دیگر در برابر الزامات محیط و وجدان دچار مشکل شده است. حل نشدن این تعارض به معنای بروز یک عدم تعادل روانی و درک اضطراب ناشی از آنست.
در اینجا سازمان"مـن" که پیش ازاین با اهرمهای منطقی خویش موفق به حل این جدال نگردیده، به ناچار از مکانیزمهای دفاعی موجودش بهره میگیرد.
یکی از مؤثرترین و رایجترین این مکانیزمها، فرافکنی است. با استفاده ازاین مکانیزم فرد خصوصیت نامتعادل خـود را به مرجـعی خارج از خویش نسبت میدهد. مثلاً دروغ پردازیهای خود را منتسب به دیگران دانسته یا آنرا مرتبط با واقعیتهای ناموزون جامعه میداند. با بهرهگیری از این مکانیزم فرد بدون حل تعارض درونی، میتواند از اضطراب آزاردهنده ناشی از دروغگو شناختن خود، رهایی یابد.
- دلیـل تراشـی:
اصلیترین مبنای عملکرد سازمان"مـن"، خردگرایی است. منطقی متقاعدساز بر مبنای عقل را میتوان سیستم عامل حاکم در پردازشگر"مـن" دانست. لذا میتوان گفت عمده عدم تعادلها و تعارضهایی که"مـن" درحل وفصل آنها ناکام مانده و موجب بروز ناهنجاری روانی و اضطراب میگردند، به نوعی با منطق حاکم بر شعورآگاه یا همان نرمافزار عامل سازمان"مـن" نامنطبق هستند. در مکانیزم دفاعی دلیلتراشی سازمان "مـن" تلاش میکند، از ابزار منطقی خویش استفادهای متفاوت نماید. به این ترتیب که تحلیلهایی که تاکنون، بدلیل غیرمنطقی جلوه دادن شرایط موجود تولید ناهنجاری کرده، باید با تحلیلهای متفاوتی جایگزین شود که غیرمنطقی را منطقی نمایاند. این فرآیند چیزی جز تحریف و جعل واقعیت البته درچهارچوب منطقهای قابل پذیرش شعورآگاه نیست.
از قدیم گفتهاند: خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را. این جمله میتواند به روشنی عملکرد مکانیزم دفاعی دلیلتراشی را بیان کند. تحلیلهای منطقی گرچه نتیجه ادراک شعورآگاه از حقایق درونی و بیرونی باید باشند، امّا میتوانند بعـنوان ابـزاری مؤثـر در اختیارسازمـان"مـن" با هـرجهتگیری غیرواقعی نیز مورد استفاده قرار گیرند.
زمانیکه سازمان"مـن" درحل یک تناقض درونی عاجز مانده، یکی از مکانیزمهای دفاعی برای رهایی از اضطراب بوجودآمده، توجیه و دلیلتراشی به منظور منطقی نمایاندن امور غیرمنطقی است. دانشآمـوزی آدم تنبل و خـوشگذرانـی است. تـعـطیلات نـوروز رسیده و او ذاتـاً تـمایل به مهمانی و گردش و تفریح دارد. امّا امسال سال کنکوراست. این واقعیت تحمیلی از شرایط محیط تعارضی جدی با تمایل درونی او دارد. ازطرفی وجدان هم مدام نهیب میزند، مبادا فرصتها را از دست بدهی. دانشآموز نمیتواند میل و کشش درونی خویش را به تفریح درایام نوروز خاموش کند. ازطرفی نگران کنکور است. دراین تعارض حل نشده، دچار اضطراب شدیدی میشود. "مـن" از حل منطقی مشکل عاجز مانده زیرا به تمایل سرکوب شده و به عقب رانده میشود و نه میتوان از الزامات محیط گریخت. لذا مکانیزم دفاعی دلیلتراشی برای نجات او از این اضطراب وارد عمل میشود: " تو نیاز به استراحت داری، مغزت نیاز به آرامش دارد. چند روز تفریح و آرامش میتواندنقش بسیار مؤثری در موفقیت داشته باشد. حتماً با این استراحت پس از تعطیلات با راندمانی چندین برابر دوباره آماده کنکور میشوی"
این توجیه به ظاهر منطقی، اضطراب موجود را تخفیف داده و تعادل را برقرار میسازد.
- انـکــار:
حقیقت موجود، به روشنی بیانگر وضعیت نابسامان در تعادل روانی است. کششی قدرتمند از سوی نهاد، سازمان"مـن" را وادار به پاسخگویی کرده است. نهاد با تمام قدرتش به دنبال مطالبه غریزه است و این کاملاً حقیقت دارد.
از سوی دیگر هنجارهای حاکم بر محیط خارج به روشنی اعلام میکنند، امکان برآوردهسازی نیاز غریزه وجود ندارد و درصورتیکه "مـن" برای کامیابی نهاد و برآورده کردن مطالبات غریزه اقدامی بکند به شدت گرفتار مقابله با محدودیتهای محیط خواهد شد. سرانجام فرامن نیز غضبناک و سلطهجو، من را بـرحذر میدارد که مبـادا به کشش پلید نهاد تنسپاری که محکوم به عقوبت گناه خواهی شد. اینجا من بیچاره درمانده شده است. نه توان مواجهه با حقیقت نیرومند کشش غریزه را دارد، نه امکان نادیدهانگاری حقیقت محدودیتهای محیط را. و نه میتواند به حقیقت تازیانه وجدان بیاعتنا باشد. این تعارضهای حل نشده، اضطرابهـای دردناک را بـه "مـن" تحمیل میکنند و "مـن" بـرای فـرار از این اضطراب مکانیزمهای دفاعی خویش را به یاری میطلبد.
یکی از مکانیزمهای بسیار ساده و ابتدایی، مکانیزم انکاراست. کافی است"مـن" بتواند یکی از این حقیقتها را انکارکند. آنگاه نبرد مختومه خواهد شد. آن زمان که"مـن" بتواند متقاعد شود، اصلاً این موضوع حقیقت ندارد، مکانیزم دفاعی موفق میگردد اضطراب را از فرد دور کند و تعادل را به وی بازگرداند. اینکه کدام حقیقت انکارشود، تفاوت زیادی درکیفیت عملکرد مکانیزم انکار ندارد. هدف از فعالسازی این مکانیزم تنها حذف یکی از طرفین دعوا، آن هم با نادیدهانگاشتن حقیقت موجود درسطح آگاهی است. همانند سایر مکانیزمهای دفاعی، فرایند انکار نیز چیزی جز فریب و تحریف و جعل حقیقت نیست. با انکار هرحقیقتی، تضاد به ظاهر و در سطح آگاهی به تفاهم خواهد رسید. شاید حقیقت تمایل غریزی نهاد انکار شود، که نه چنین کشش و تمایلی در من واقعاً وجود ندارد و موهومی است. شاید حقیقت نظام موجود در محیط انکارشود، که نه چنین محدودیتهایی واقعی نبوده و جعلی هستند و شاید هم حقیقت ندای وجدان خاموش شود که داری دروغ میگویی. مـردی که بنا به دلایل متعـدد گرفتار تمایلی پلـید بـرای خیـانت بـه خانوادهاش شده، از سویی هنجارهای حاکم برمحیط او را از ارتکاب به برآوردهسازی نیاز غریزه باز میدارد و از سوی دیگر ملامت وجدان با تهدید گناه وی را به سرکوبی غریزه فرا میخواند. "مـن" مرد گرفتار اضطراب ناشی از این تناقض درونی است.
مکانیزم دفاعی انکار، برای رفع فریبکارانه این اضطارب به کمکش میشتابد چگونه؟ شاید او بخواهد حقیقت تمایل درونی خویش را انکار کند، بدون توجه به آنکه چه دلایل و بسترهایی این تمایل ناپسند را دراو برانگیخته است. برای مکانیزم انکار این موضوع اهمیتی ندارد، زیرا هدف مکانیزم دفاعی تنها دفع اضطراب و رسیدن به آرامش در سطح آگاهی است. مکانیزم انکار با نادیده گرفتن این حقیقت و جعل و تحریف موفق میگردد وظیفهاش را انجام دهد.
شاید هم بخواهد هنجارهای حاکم برمحیط را انکارکرده و نادیده بگیرد. انگار اصلاً درجامعه چنین منعی وجود ندارد و اگر هم هست بیپایه واساس بوده و ارزش رعایت را ندارد. و یا ندای وجدان خویش را با غفلت و فریبکاری نادیده بگیرد. به هرحال مکانیزمهای دفاعی تنها یک هدف دارند؟ رهایی از اضطراب، مهم نیست با چه نوع انکاری سازمان"مـن" از اثر اضطراب خلاص میگردد.
- همانندسـازی:
معلمی از شاگردش شکایت داشت، زمانیکه به او اعتراض کرده و یا او را تنبیه مینماید، رفتار ناهنجار و پرخاشگری از وی سر میزند. شاگرد دراین موقعیتها بیادب شده و شروع به مسخره بـازی و شکلک درآوردن میکند. درحـالیکه درسایر مـواقع او کودکی مـؤدب و متعادل است و تنها درحالت مواخذه انگار بصورت ناخودآگاه چنین رفتاری از او مشاهده میشود.
همسری مهربان و فداکار و بامحبت، درست زمانیکه شوهرش کوچکترین اعتراضی به اوکرده و یا ایرادی میگیرد، ناگهان دگرگون شده و انگار ناخودآگاه به شدت خشن و بداخلاق میشود.یک شریک تجاری که فردی امین و درستکار است، تنها در مواجهه با یک طرف تجاری خاص تبدیل به فردی حقهباز، حیلهگر و کلاهبردار میشود. انگار تنها در برابر این فردخاص، ناخودآگاه در قالبی جدید فرورفته، درحالیکه درسایر شرایط هرگز چنین شخصیتی ندارد.
با تأمل در چنین مثالهایی، با یکی از مکانیزمهای دفاعی مؤثر و پیچیده سازمان"مـن" مواجه میشویم.
مکانیزم دفاعی همانندسازی.
این روش دفاعی، تلفیقی پیچیده و نیرومند از درونفکنیها و بـرونفکنیهایست که سازمـان"مـن" به منظور قلب و تحریف حقیقتی غیرقابل تحمل انجـام میدهد. فرد هنگام رویارویی با فرد دیگر یا موقعیتی خاص که شرایط نامتعادل و اضطرابآوری را به وی تحمیل مینماید، کاملاً اتوماتیک و ناخودآگاه با خصوصیات طرفی که از جانب او احساس آسیبپذیری مینماید، همانندسازی مینماید. بهعبارتی برای رهایی از صدمات اجتماع و شرایط ناهنجار و اضطرابآور، خود را در قالب شخصیت و یا شرایطی متقابلی قرار میدهد که قصد حمله به آرامش و تعادل او را دارد. این تغییر قالب ناخودآگاه باعث میشود، فرد از مفعول به فاعل بصورت مجازی تغییرنقش داده و بجای مدافع خویش را در نقش مهاجم بییند و دراین قالب مجازی جدید از اضطراب و خطر رهایی یابد.
شاگردی که مواخذه و تنبیه معلم آرامش و تعـادل او را مختل مینماید، ناخودآگاه پرخاشگر و تهاجمی میشود تا از نقش اضطرابآفرین و مخاطرهآمیز مدافع خارج شده و در نقش مهاجم از تعادل خویش محافظت نماید. و یا شریک تجاری که خود را درمعرض خطر و اضطراب کلاهبرداری میبیند، خود نقش کلاهبردار را بصورت مجازی، بازی میکند تا ازآسیب و اضطراب رها گردد. و یا همسری که از برخوردهای تهاجمی شوهرش دچار اضطراب و نگرانی میشود، در شرایط برخورد، ناخودآگاه ترجیح میدهد بجای مخاطب پرخاش خود پرخاشگر شود تا از آسیب و اضطراب ایمن باشد.
لازم به ذکر است مکانیزم همانندسازی یکی از فرآیندهای طبیعی و مؤثر سازمان"مـن" محسوب میگردد که نقش تعیینکنندهای در تکامل و پیشرفت سازمان"مـن" داشته و از عوامل مهم شکلگیری"فرامـن" به حساب میآید. فرد درطول زندگی برای نیرومندساختن"مـن" بارها و بارها خود را با افراد قدرتمندی که خویش را مقهور قدرت آنها میبیند همانندسازی کرده و همین همانندسازیها سبب تقویت و پیشرفت سازمان"مـن" شده و فرامن را سازماندهی مینماید.
مکانیزم همانندسازی را بعنوان یکی از فاکتورهای بلوغ"مـن" در بازیهای کودکان میتوان به روشنی مشاهده کرد. کودکان در بازیهای خویش عمدتاً در قالب اشخاص بزرگتر همانندسازی میکنند که این فرآیند بسان یکی از عوامل مهم انتقال سازماندهی برتر و بالغتر شخصیت در کودک بحساب میآید.
- تثبیـت و واپـسگرایی:
در مراحل مختلف رشد شخصیت و تکامل روانی، ممکن است شخـص کم وبیش دچـار تثبیت شود. به این معناکه رشد کامل درهرمرحله که لازمه آن ارضاء کامل نیازهای درونی درشرایط خاص آن مرحله است کامل نشده و عبور به مرحله بعدی رشد بصورت ناقص صورت گیرد. کودک در دوران طفولیت نیازهای درونی خاصی مربوط به این مقطع از زندگی خویش دارد و برای عبور موفق و کامل از این مرحله و ورود به مقطع نوجوانی باید نیازها و تمایلات کودکانه خویش را ارضاء شده درک کند وگرنه بخشی از الزامات و تمایلات کودکانه در او تثبیت خواهد شد. هرفردی که اقدام به ازدواج و شروع زندگی مشترک میکند، در دوران پیشین یعنی تجرد نوعی تمایلات و نیازهای خاص آن دوره داشته است. ورود کامل و آماده او به مرحله زندگی مشترک مستلزم عبور موفق از مرحله قبلی است. این عبور موفق زمانی اتفاق میافتد که الزامات و امیال دوران پیش از ازدواج بطورکامل تعریف، پیادهسازی و ارضاء شوند. درغیراین صورت بخشی از الزامات دوران مجردی را خود بشکل تثبیت شده همراه خویش به مرحله زندگی مشترک میبرد.
عبور ناقص و ارضاء نشده از هریک مراحل رشد زندگی باعث تثبیت نوعی تمایلات و پایگاههای ذهنی خاص میگردد، که فرد آنها را همراه خود به مرحله بعدی میبرد. به این ترتیب هرشخصی در هر مقطع زندگی دستهای از پردازشهای ذهنی تجربه شده و شناخته شده را مربوط به مراحل پیشین زندگی همراه خود دارد که به این موضوع تثبیت میگویند. بهترین دلیل تثبیت یا حضور و ماندگاری پردازشهای پیشین مربوط به دوران تکامل قبلی در ذهن، ناکامی درهـریک از مقاطع رشد قـبلی بـه دلیل کم ارضایی و یـا پایداری اضطراب نـاشی از ورود به مقاطع تکامل جدیدتر زندگی میباشد. ازآنجا که چنین پردازشهای ذهنی تثبیتشدهای درسازمان"مـن" هرشخص به شکل تجربه شده و شناخته شده وجود دارد، سازمان"مـن" ازاین پردازشهای ماندگار و تثبیت شده بعنوان مکانیزم دفاعی در مواجهه با شرایط جدید بهره میگیرد. ازاینرو وقتی شخص با مشکلی جدید مواجه میشود، تمایل دارد به روشها و پردازشهای قبلی و تثبیت شده بازگردد و با کمک آنها موضوع را حل وفصل کرده و خویش را از اضطراب و ناهنجاری ایمن دارد.
پسری که دیگر بزرگ شده، ممکن است هنگام روبرو شدن با شرایط تنشزا و مخاطرهآمیز جدید تمایل داشته باشد، همچنان پشت مادرش پنهان شود. زیرا این پردازش ذهنی که درمراحل قبلی رشد به خوبی از وی محافظت میکرده، به شکلی تثبیت شده هنوز در وی وجود دارد. نوعروس با درک اولین تنشهای زندگی مشترک تمایل دارد به محیط امن خانه پدری برگشته و تحت حمایت پدر و مادر قرارگیرد. زیرا این پردازشهای محافظتی در وی به شکل تثبیت شده وجود دارند. مرد هنگام برخورد با شرایط سخت کاری و مسئولیتهای دشوار ناخودآگاه تمایل دارد بیمار شود و تحت مراقبت همسرش قرار گیرد.
مکانیزم دفاعی تثبیت و واپسگرایی مانند سایر مکانیزمهای دفاعی، ناخودآگاه فعال میشود. هدف آن استفاده از روشها و الگوهای تاریخ مصرف گذشتهایست که درفرد تثبیت گردیده است.
- تـصعیـد:
مکانیزم دفاعی تصعید را میتوان نوع متعالی و سازنده جابجایی امیال و کششها دانست. استفاده از این روش دفاعی موجب میشود مطالبات و کششهای غریزی ممنوع و دردسرسازدر فرآیند تبدیل و تحریف مکانیزمهای دفاعی، بدل به تمایلات و انگیزههای سازنده، پویا و اجتماعی شوند. با این تبدیل و جابجا شدن تمایل غریزی هم ارضا شده و هم اسباب رشد شخصیت فرد و تفاهم و سازگاری بیشتر با محیط و فرامن را فراهم میآورد. مثلاً تمایل غریزی به پرخاشگری و تهاجم علیه دیگران میتواند با عملکرد مکانیزم تصعید به گونهای جابجا شود که انگیزه و انرژی لازم برای تلاش و فعالیت شغلی سازنده خود را تأمین نماید. و یا شرکت در فعالیتهای گروهی سازنده و پویا میتوان شکل تبدیلیافته و تصعیدشده تمایل به جاهطلبی و برتریجویی بردیگران باشد. همچنین میتوان زمینه اصلی ظهور و اجرای بسیاری از استعدادهای هنری و خلاق را نظیر نقاشی، نویسندگی، شعر و.... وجود برخی تمایلات غریزی و نهفته، ناپسند و غیرقابل پذیرش دانست. حضور برخی کششها و نیازهای نامشروع و غیرمنطقی میتواند بسترساز نوشتن یک رمان برجسته و ارزشمند شود و یا تمایلات خیالی و دستنیافتنی میتواند زمینهساز خلق یک تابلوی نقاشی باشکوه گردد. و یا یک موسیقیدان انرژی اصلی مورد نیاز برای خلق اثر الهام بخش خویش را از کششها و تمایلاتی وام گیرد که در دنیای واقعی مجال پرداختن به آنها نیست. به شرطی که چنین کششهایی در قالب مکانیزم تصعید به شکلی پویا وسازنده جابجا شوند. بسیاری از موفقیتهای ورزشکاران برتر، اگر براحتی روانکاوی شوند را میتوان در بستر برخی کششها و
نیازهای غریزی دانست که دردنیای واقعی به شکلی غیرمجاز امکان شکوفایی نداشتند. ازآنجا که همواره خلق و آفرینش یک اثر هنری برجسته و خلاق و یا پرورش یک استعداد ورزشی برتر و قهرمانآفرین نیاز به انرژی و کششهایی فراتر از شرایط طبیعی و نرمال اکثریت دارند، باید دانست منبع اصلی تأمین تمام انرژیهای روانی آدمی، غرایز موجود در نهاد وی میباشد. درفرآیند روانکاوی به روشنی میتوان دریافت دراشخاص موفق و برتر، تمایلات و کششهای ممنوع بجای سرکوب و رانده شدن ازآگاهی جابجا و تبدیل میشوند و درفرآیند تصعید چنان در مجاری امن و متعالی به جریان میافتند که موجب شکلگیری شخصیتهای هنجار، متعادل و درخشان میگردند .شخصیتهـایی که دارای انـرژیهـای نهـفته برتری هستند که منشاء مـوفقیتها و آفرینشهای آنهاست. بدون شک این انرژیهای برتر، اشکال تبدیلیافته بسیاری از تمایلات ممنوع بودهاند. به بیان دیگر یکی از مجالهای مهم و امتیازات تعیینکننده در تعالی و شکوفایی شخصیت افراد، رشد فـرهنگ و پـیشرفت تمـدن، تصعید تمایلات و کششهای ممنـوع و غیـرمجاز به انگیزهها و انرژیهایی شکوفا و بالنده میباشد.
درمان روانکاوی یا رمزگشایی مکانیزمهای دفاعی
همانطور که شناسایی و ریشهیابی امیال و کششهای نهفته در ناخودآگاه آدمی، یکی از رسالتهای مهم درمان روانکاوی به منظور حل وفصل تعارضهای درونی است، رمزگشایی مکانیزمهای دفاعی نیز از ابزار تعیینکننده روانکاوی بحساب میآید. زیرا وظیفه مکانیزمهای دفاعی تحریف و تبدیل و جـعل جـدالهای درونی فـرد به گونهایست که حقیقت تحریف شده و جعل شده کم خطرتر و امنتر باشند. با توجه به اینکه فعال شدن مکانیزمهای دفاعی"مـن" بهرغم کاهش و تخفیف بسیاری از تنشها، خود تولیدکننده بسیاری ناهنجاریها و عوارض روانی از نوعی متفاوت و جدیدتـر است، بنابرایـن روانکاوی بـرای ورود به حیطه ناخودآگاه فرد و علتیابی و ریشهیابی مشکلاتش، ناگزیر باید نحوه عملکرد مکانیزمهای دفاعی سازمان"مـن" فرد را شناسایی نماید.
تجربه اضطراب علامت هشداردهنده مشخصی است که وقوع یک ناهنجاری و تعارض روان درونی را گزارش میدهد. اگر درمان ریشهای و پایدار این اضطراب هدف روانکاو باشد، بدون شک باید منبع تولید این اضطراب را به روشنی شناسایی کرد. چه زمانی اضطراب درساختار روانی فرد شکل میگیرد؟
تمایل و کششی غریزی در نهاد بدنبال ارضاء است. سازمان"مـن" بعنوان مجری اصلی فرمایشات نهاد در مییابد برای انجام این وظیفه دچار مشکل شده و نمیتواند پاسخ غریزه را به شکلی شایسته بدهد. زیرا این تمایل غریزی با هنجارهای محیط بیرون تعارض داشته و یا فرامین کنترلی- نظارتی فرامن پرداختن به ارضاء غریزه را غیـرمجاز شمرده و آنها را مستوجب گنـاه میداند. وجود این تناقضها روال طبیعی اجرای وظیفه سازمان"مـن" را که همانا پاسخگویی به غرایز است، مختل مینماید. این اختلال موجب خلق یک اضطراب اولیه میشود. اضطرابی که تحمل آن در درازمدت برای ساختار روانی فرد مقدور نیست. امّا سازمان"مـن" پیشرفتهتر و نیرومندتـر از آنست که مجـبور به تـحمل اضطراب اولیه غیرقابل تحمل و کشنده نـاشی از تعارض غرایزش با شرایط واقعی باشد. بنابراین امکاناتش را درجهت حل وفصل این جدالها وکشمکشها با هرراه ممکن بسیج میکند. اینجاست که مکانیزمهای دفاعی"مـن" بصورت ناخودآگاه وارد عمل میشوند. کار مکانیزمهای دفاعی این است که تناقضها و تعارضهایی که حل وفصل نشده و تفاهمناپذیر است را با تحریف و فریب و جعل تبدیل به کشمکشهایی قابل تفاهم و مصالحه نماید. بعبارتی مکانیزم دفاعی تدبیر پیشرفته سازمان"مـن" است تا به هرطریق ممکن طرفین دعوا را فریب داده، سرآنها راکلاه گذاشته و نبرد را فیصله دهد. بنابراین ذات عملکرد مکانیزمهای دفاعی "مـن" حل وفصل ریشهای دعوا میان نهاد، محیط و فرامن نیست، بلکه با فریب و نیرنگ صلح و صفا را برقرارساخته و وضعیت را به حال متعادل باز میگرداند. امّا از آنجا که چنین جعل و تحریفها یا هرگز ریشه تعارضهای دائمی در وجود انسان را خشک نمیکند، نتیجه کار مکانیزمهای دفاعی تخفیف و یا از بین بردن اضطراب اولیهایست که برای ساختار روانی فرد غیر قابل تحمل بود و تعادل ساختاری او را مختل میکرد. با رفع این ناهنجاری و اضطراب اولیه و وحشتناک، عارضه فعالیت مکانیزمهای دفاعی خود تولیدکننده اضطرابها و ناهنجاریهای ثانویهای هستند که البته به شکل اضطراب اولیه ویرانگر و تحملناپذیر نیستند ولی وجود آنها نیز علت اصلی بسیاری از ناهنجاریها و گرفتاریهای روحی و روانی فرد محسوب میگردد.
به بیان دیگر مکانیزمهای دفاعی اختلال حاد و ویرانگر اولیه را تبدیل به اختلالاتی کوچکتر و تحملپذیرتر میکنند، که وجود همین اختلالات دلیل اصلی بسیاری مشکلات روحی و روانی انسان است. اغلب اوقـات، استفاده ناگـزیر سازمان"مـن" از مکانیزمهای دفـاعی، مـولد عارضهها و مشکلات متنوع و گوناگون روحی- روانی است که درزمان فعال شدن مکانیزم پدید آمده و یا پس ازآن درساختار فرد پایدار میشوند. بنابرای در این مرحله روانکاوی با نوع دوّم و پیشرفتهتر و پیچیدهتری از اضطراب و ناهنجاری روبروست. اضطرابی که پنهانتر و مزمنتر از اضطراب اولیه ناشی از تعارض میان غریزه با محیط و وجدان است. سازمان"مـن" با توانمندیهایش به سادگی قادر بود به کمک مکانیزمهای دفاعی براضطراب اولیه فایق شود. امّا اضطراب ثانوی که نتیجه عملکرد همان مکانیزمهای دفاعیست، درسازمان شخصیتی فرد پایدارشده و میتواند تا پایان عمر او را آزار دهد. لذا این سئوال پیش میآید که چرا سازمان"مـن" چنان برنامهریزی شده که برای رهایی از اضطرابی ساده و روشن، خود را گرفتار اضطرابی پیچیده و نهفته میسازد؟ پاسخ روشن است. اضطراب اولیه که ناشی از عدم امکانپذیری و یا دردسرساز بودن ارضاء غریزه است، اضطرابی روشن و ساده، امّا بسیار ناگوار و تحملناپذیر است. سازمان"مـن" نمیتواند در برابر ناتوانی خویش در ارضاء غرایز تعادلش را حفظ کند. "مـن" نمیتواند در نبرد سهمگین و پیوسته و رودررو میان نهاد، محیط و عوامل متعادل و پایدار باقی بماند. مجبوراست تدبیری را برای رهایی ازاین شرایط ویرانگر اتخاذ نماید. بنابراین سازمان"مـن" که برای مصالحه و برقراری تفاهم مستقیم میان نهاد، محیط و فرامن خود را عاجز مییابد، به سرعت دست بکار فریب و نیرنگ میشود. هر یک از مکانیزمهای دفاعی و یا ترکیبی ازآنها فعال شده و با انجام این وظیفه از ادامه شرایط خطرناک نبرد جلوگیری میکنند. بکارگیری مکانیزمهای دفاعی، تدبیر مؤثر سازمان"مـن" برای خاموش سازی و نهفته کردن نبردی سخت و مستقیم و ویرانگر در ساختار درونی فرد است تـا نبرد نابودکننده تبدیل به جنگ سرد و نهفته شود. آنجا که نمیتوان طرفین دعوا را صلح داد باید به تحریف و فریب متوسل شد. مکانیزمهای دفاعی میتوانند این وظیفه را با موفقیت انجام دهند. با این وجود اصل تعارض همچنان حل نشده است. تنها شرایط پیچیدهتر، تحریفشدهتر و فریبکارانهتر شده است. لذا هنوز هم اضطرابها و ناهنجایهایی نهفته و پیچیده سلامت و تعادل روانی فرد را دچار اختلال میکند. اختلالی مزمن و پایدار که البته برخلاف اضطراب اولیه تا مـدتها و حتی تا پایان عمر نیز میتوان با آزار آنها زندگی کرد.
نکته حائز اهمیت اینکه بخش عمده این فرآیندها، بطورناخودآگاه صورت میگیرند. یعنی فرد در سطح شعورآگاه خویش اطلاع و درک آگاهانهای از کیفیت کششهای غریزی و نحوه فریب مکانیزمهای دفاعی ندارد. لذا علت اصلی وجود ناهنجاری روانی و اضطراب درونی خویش را نیز نمیشناسد. گرچه از وجود ناهنجاری و مشکل در درون خویش مطلع بوده و آزار آنرا آگاهانه حس میکند. بر مبنای منطق روانکاوی، کلید اصلی رفع این اضطرابها و درمان ناهنجاریهای روحی- روانی، شناسایی منبع و ریشه تولید اضطراب و به بیان دقیقتر نوع مکانیزم دفاعی است که سازمان"مـن" آن را فعال ساخته است.
به عبارت روشنتر، تأثیر درمان روانکاوی مستلزم آنست که تضاد موجود در ساختار روانی که اضطراب اولیه را تولید کرده بود و نوع مکانیزم دفاعی که با تخفیف اضطراب اولیه، اضطراب ثانوی را بوجود آورده، از ناخودآگاه نامرئی به آگاهی نقل مکان کرده و رویت شوند. بـا خروج ایـن بستـرهای ناهنجارآفـرین از سنگرهای ناخـودآگاه آنهـا درمعـرض ابـزار آگاهانه انسان قـرار میگیرند و شعور آگاه آدمی فرصت تدبیری آگاهانه را مجدداً پیدا میکند.
ساختارآدمی هیچگاه تحمل بیدفاعی و تسلیم در برابر اضطراب را ندارد. اضطرابی که حکایت از وجود یک ناهنجاری و بیتعادلی در لایههای شخصیتی فرد میکند. وظیفه مکانیزم دفاعی، تنها تخفیف اضطراب هولناک اولیه است. این مکانیزمها در تمام شرایط امکان تأمین کلیه الزامات یک شخصیت سالم و متعادل را ندارند. همچنان این شعور آگاه و مختارانسان است که باید با احاطه بیشتر بر زوایای ناخودآگاه خویش بتواند تعادل نهایی و پایداری را برقرار سازد. امّا چنین امکان برتری برای شعورآگاه آدمی زمانی میسراست که زاویه او درناخودآگاه گسترش یابد. مکانیزمهای دفاعی برای ایمنی سازمان

