متن کتاب مبانی روانکاوی فروید

متن کتاب مبانی روانکاوی فروید اثر تازه حمید تقدسی

 

 

 

 

 

 

 

مبانی روانکاوی فروید

 

نویسنده :

حمید تقدسی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پیشگفتار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                              

 

 

 

مکتب روانکاوی: انقلابی در نگـاه بـه ماهیت انسان

     بدون تردید، درتاریخ تمدن بشری، مهمترین جستجوی انسان، تلاش برای شناخت واقعیت خودش بوده است. توسعه علوم مختلف انسان­شناسی و ناگزیر هستی­شناسی، نتیجه همین کنکاش بی­پایان و بی­انجام بوده و هست. حتّی می­توان پذیرفت پیشرفت بسیاری از علوم دیگر نیز، مستقیم یا غیرمستقیم وابسته به میزان توفیق آدمی در درک بهتر ساختار حیرت­انگیز و خارق­العاده خویش می­باشد. به­همین مناسبت، اگرنگاهی از بالا به گستره عظیم دستاوردهای علوم مختلف بشر در حوزه انسان­شناسی بیندازیم، با واقعیتی تکان­دهنده رودررو خواهیم شد. این­جا تنوع و گوناگونی آراء و نظرات به شکلی حیرت­آور بی­داد می­کند. انگار که هر یافته­ای باید کاملاً متفاوت از نتیجه سایر جستجوها باشد. انگار هر نظریه، باید بی­رحمانه تئوری­های قبلی را نقض کند. انگار هر اندیشمندی می­تواند با اطمینان ، دیگری را متهم به خطا و کج­اندیشی بداند. انگار که هراثبات، انکاریست بر قانون ثابت شده پیشین. گویی قرار نیست دو انسان­شناس بر سریافته­ها و ادراکاتشان با هم به توافق کامل برسند. گرچه فیزیکدان­ها بسادگی برسر قانون جاذبه به توافق رسیدند یا شیمیدان­ها متفق­القول مدل ساختار ماده را پذیرفتند و ریاضیدان­ها فرمول حل معادلات چند مجهول را بطور معینی برای هم اثبات کردند، امّا انسان­شناس­ها هرگز نخواستند و نتوانستند حتی جزئی از واقعیت آدمی را یکسان درک کنند.

     گروهی معتقد به آزادی و اختیار انسانند و گروهی او را مجبور باور کرده­اند. جمعی انسان را کاملاً منطقی و دسته­ای او را تابع برنامه­ریزی­های غیرمنطقی می­دانند. برخی او را با نگاهی کلی­گرا ارزیابی کرده و در برابر بعضی می­خواهند آدمی را جزء به جزء تحلیل کنند. تفکری انسان را بر مبنای اصالت ساخت و فطرتش شناسایی کرده، درحالی­که اندیشه­ای او را به شدت متأثر از محیط می­داند. اندیشمندانی انسان را موجودی تغییرپذیر و پویا ارزیابی کرده، امّا متقابلاً گروهی او را باثبات و تغییرناپذیر می­شناسند. تفکری اصالت آدمی را براساس ذهنیات وی قابل درک دانسته و در برابر فکری دیگر، حقایق عینی و قابل مشاهده را مبنای شناخت انسان قرار می­دهد. گروهی گرایش ساختار انسان را به سمت حفظ تعادل دانسته، درمقابل دیگران او را به قصد رشد و تکامل پیوسته درحال برهم زدن تعادل­ها می­شناسند. و تسلسل اینگونه دوقطبی­های متضاد و همین­طور ادامه داشته و خواهد داشت. گوئی هیأت ساده این­جاندار دوپا، حاوی بی­نهایتی از اسرار و رموز ناگشودنی و دست­نیافتنی است و هرتلاشی برای کشف و رمزگشایی، درواقع دسترسی به زاویه­ای بسیارکوچک و محدود از ابعاد پیچیده و بی­نهایت انسان است. زاویه­ای که تا روشن می­شود، به نظر در مقام مقایسه با سایر زوایای وجودی او، کاملاً متفاوت و خارق­العاده می­نماید.

     پس شاید در این محکمه بتوانیم جماعت اندیشمندان و انسان­شناسان را تبرئه کنیم که چرا اینقدر با هم اختلاف داشته و بی­پروا یکدیگر را نقد و انکار می­کنید. انگار توجیه همه، موجه است. چراکه ذات چنین جستجویی برای کشف ماهیت انسان آنگونه است که شاید هرگز یافته مطلقی درکار نبوده و نتیجه نهایی و حقیقت مسلم اصلاً دردسترس نباشد. چه­بسا در این جستجو، امید به کشف هرقانون بی­نقصی بیهوده است و شاید تنها باید از گام­های این کنکاش، سرمست و سرشـار شـد.

     درمیان مکاتب مختلف انسان­شناسی، نظریه روانکاوی را می­توان با نگاهی متفاوت نگریست. چراکه عواقب این نگاه شگرف به اعماق ساختار وجودی انسان، انقلابی تکان­دهنده در ارزیابی موجودیت بشر و ارتباط او با فلسفه هستی برپـا کرد و به قول هبل اندیشمند بنام، خواب انسان را بـرآشـفت.

     تولد و توسعه مکتب روانکاوی، نه تنها مبانی روانشناسی نوین را دگرگون کرد، بلکه شالودة فلسفه، تاریخ و مذهب نیز، به اجبار حال و هوایی جدید را تجربه کرد.

     درتاریخ شکل­گیری نظریه روانکاوی، زیگموند فروید را بی­تردید بنیانگذارآن می­شناسند، ولی قطعاً ردپای چنین نگاهی پیش از فروید بارها و بارها در آراء و نظرات اندیشمندان مختلف مشاهده شده است. خود فروید نیز در نخستین سخنرانی­ها و آثـار خویش به این نکته معترف است که یافته­های او متأثر از تجربیات و کشفیات برخی دانشمندان پیشین و هم­عصرش نظیر بروئر و شارکو بوده است. بااین­حال واضح است که اصول و مبانی مکتب روانکاوی را باید زاییده ذهن خلاق، علمی و تشنه ی جستجوی فروید دانست.

     فروید را همراه با داروین، مارکس و انشتین، چهاربنیان اصلی به­راه انداختن جریان علوم جدید می­شناسد. گرچه بی­پروایی­های علمی و هنجارشکنی­های الزام­ناپذیر او باعث گردید، چه درعصر خودش و چه درسال­های پس از خویش تا به امروز منتقدانی جدی و سرسخت داشته باشد. هرچند بسیاری از این انتقادها و انکارها ناشی از عدم درک صحیح پیچیدگی­های نظریه او می­باشد.

     به­هـرحـال در تـدریس و تبیین روانکاوی آنچه بسیار مهم­تـر از رد یـا اثبـات نظریات و یـا حتی شخصیت فروید به­نظر می­رسد. توجه به این حقیقت تعیین­کننده است که مبانی روانکاوی فروید نظیر توجه او به "ضمیرناخودآگاه" و یا تقسیم ساختار روانی فرد به سازمان­های مجزای " نهـاد"، "من" و " فرامن" و یـا بـررسی عملکرد "مکانـیزم­های دفـاعی" بـنیان اصلی روان­شـناسی و انسان­شناسی نوین می­باشد و این­که نوع نگاه فروید به ماهیت انسان، فراتر از شکل تفسیرها و تعبیرهای مجادله­برانگیز او، می­تواند نگرشی ناب و توانمند را دراختیار جوینده­ای قراردهد که عزمش یافتن است ، نه تأیید و تکذیب.

     اصول و چهارچوب­های نظریه روانکاوی، درذات خود آنقدر پیچیده، عمیق و مجادله­برانگیز است که بازگویی ساده­سازی شده و تشریح عمومی و همگانی آن کاری دشوار و شاید غیرممکن به­نظر برسد. امّا من دراین کتاب عزمم را جزم کرده­ام تا چنین امر دشوار و شاید ناممکنی را درحد بضاعتم ممکن سازم.

     هدف از انتشار این نوشتار که به عبارتی بازگویی مجدد انبوه مطالب و کتاب­های وزین منتشر شده درباب روانکاویست، تنها بیانی ساده­تر و قابل استفادة همگانی­تر، البته با نگاهی بدیع و متفاوت به نظریه روانکاوی می­باشد.

روانکاوی یعنی چـه؟

     روانکاوی را می­توان مدلی جدید و متفاوت از پاسخگوئی به سؤالاتی قدیمی وآشنا دانست؛

-  ماهیت واقعی انسان چیست؟

- مفهوم شخصیت در ساختار آدمی چیست؟

- چرا شخصیت، اجزاء تشکیل­دهنده ،کارکرد و نمودهای آن دراشخاص مختلف متفاوت است؟

- اگرتمام انسان­ها را دارای ماهیتی مشترک و یگانه می­دانیم، چه عواملی موجب بروز تفاوت­های ساختاری در موجودی آن­ها می­شود؟

- اگرمفهوم شخصیت را بـه رونـد اساسی و پایدارشده ابـراز وجـود انسان اطلاق کنیم، چگونه می­توان او را تحلیل، ارزیابی و پیش­بینی نمود؟

- چه عواملی در شکل­گیری شخصیت هر فرد تأثیرگذارند؟

- کدام شرایط درونی و بیرونی موجب بروز تفاوت­ها در شخصیت افراد می­شود؟

- روند تکامل و پایداری شخصیت افراد شامل چه عواملی است؟

- چگونه می­توان حقیقت شخصیت پایدارشده یک فرد را در قالب عواملی تثبیت شده و قابل پیش­بینی تحلیل کرد؟

- براساس چه فاکتورهایی می­توان وجود ناهنجاری­های شخصیتی را درفرد تفسیر و توجیه نمود؟

- ریشه­ها وعلل بی­تعادلی­ها و تألمات روحی که درساختار فرد پایدارشده راکجا باید جستجوکرد؟

- میزان تأثیرپذیری قالب شخصیت فرد از داده­های محیط پیرامون تا چه اندازه است؟

- میزان تأثیر ساختارشخصیتی فرد از انتقال داده­های موروثی و ژنتیکی تا چه اندازه است؟

- چگونه می­توان شکل و کیفیت واکنش­های هرفرد را در برابر وقایع منتظره وغیرمنتظره تحلیل و پیش­بینی نمـود؟

- ارتباط میان کیفیت زندگی و نوع شخصیت هر فرد را بر مبنای چه الگویی باید ارزیابی کرد؟

- آیا کلیدهای تغییر و بازسازی شخصیت را می­توان دراختیار فرد دانست یا باید اورا مجبور به تحمل ساختار موجودش شناخت؟

     و ده­ها سئوال دیگری که همگی دریک نقطه کلیدی به هم می­رسند وآن کلید تغییر است.

     " کلیدهای اصلی و مؤثر تغییر و بازسازی شخصیت هرفرد را کجا می­توان یافت"؟

     درنگاهی کلی، بایدگفت تمام نظریه­پرازی­ها و مکاتب ساخته شده در باب انسان­شناسی و یا تخصصی­تر روان­شناسی درصدد پاسخگوئی به همین سئوالات قدیمی و همیشگی هستند. بعنوان نمونه کارل­راجرز، شخصیت انسان را یک سازمان پویا و روبه­رشد می­شناسد که کلیدهای رشد و ارتقاءآن می­تواند دردست شعورآگاه او باشد و یا فردریک­اسکینر که رفتارگرایی افراطی است، تنها روابط علت و معلولی میان رفتارهای شرطی شده انسان و محرک­های محیطی را درتکوین شخصیت انسان مؤثر می­شناسد. درحالی­که بـرخلاف او، پیروان روانشناسی گشتالت، نظیرمارکس­ورتهایمر، کورت­کافکا و ولفگانگ­کهلر معتقد بودند که به­هیچ­وجه نباید با تجزیه رفتارهای جزئی، پدیدهای بغرنج و پیچیده روانی را شناخت، بلکه تنها با مطالعه و تحلیل کلیت وجود انسان بعنوان ماهیتی ساختارسازی شده و سیستمی برنامه­ریزی شده باید به نتیجه رسید.

     درمیان تنوع و پیچیدگی­های چنین نظریاتی، روانکاوی به­نوعی حرفی جدید و نگاهی متفاوت را مطرح می­کند. درنگاه نخست، بی­تردید می­توان روانکاوی را نگاهی جبری­گرا دانست. چرا که مطابق با منطق آن، ساختار روانی انسان محصول برآیند فعل وانفعالات و کشمکش­های موجود در ناخـودآگاه است. کنش­ها و واکنش­های تعیین­کننده که از دستـرس آگاهـی دور بـوده و خواست فرد نقشی درچیدن آن­ها ندارد. گرچه توسعه دانش روانکاوی، بعدها سمت سویی را کاملاً متفاوت را پیدا می­کند. آنجا که با کمک روانکاوی و رمزگشایی ناخودآگاه، انسان با بهره­گیری از ابزار شعورآگاه خویش می­توان در این برنامه­ریزی ناخودآگاه به شکلی مؤثر دخالت نماید.

     اساس پیدایش نظریه روانکاوی برمبنای کشف و اصالت بخشیدن به حضور ضمیر ناخودآگاه درساختار وجودی انسان است. کشف عظیم و حیرت­انگیزی که علی­رغم اشارات قدیمی بسیار، آن­را به فروید نسبت می­دهند. به این ترتیب تئوری روانکاوی آنجا آغاز می­شود که در سازه وجودی انسان، قایل به وجود سیستمی سازمان­یافته و قدرتمند و نامرئی بنام ناخودآگاه می­شویم. آن­گونه که از نامیدنش پیداست، جریانات جاری در ناخودآگاه، مستقل و نامرئی از کنترل، دخالت و رویت آگاهی انسان است. روانکاوی زمانی­که وجود سیستم ناخودآگاه را در ساختار انسان تبیین کرد، آنگاه گام مهم و شگرفی برداشت و اساس و اصالت وجود انسان را براساس ساختار و  جریانات ضمیرناخودآگاهش دانست. از این پس کاربرد طبیعی و ابزار متداول شعور و آگاهی انسان را چنان محدود و عاجز معرفی کرد که عملاً در مقایسه با تأثیرات ناخودآگاه قدرتمند، بسادگی می­توان آن­ها را نادیده انگاشت و انسان را اساساً موجودی مجبور و تحت کنترل تنظیمات سیستم ناخودآگاهش دانست.

     چنین منطقی را هرگز نباید ساده و سَرسَری ارزیابی کرد. چرا که این نوع نگاه، باوری انقلابی و تکان دهنده درخصوص ماهیت و ذات انسان را پیش­روی می­گذارد. همین باور بود که مکتب روانـکاوی را بـسان زلـزله­ای زیـر و روکننده در روانـشناسی و انسان­شناسی مطـرح کرد و مـوجب گردید با مقاومت­ها، تردیدها و انکارهای جدی مواجه شود. آن­چنان که امروزه مکتب روانکاوی به­رغم تأثیرگذاری عمیق و غیرقابل انکارش در توسعه علوم روانشناسی و ساختار بخشیدن به متدها و تئوری­های پیشرفته، مورد تردیدی جدی و حتی انکار بسیاری از آراء در روانشناسی روز قرار دارد. حتی برخی در بسیاری مقولات، روانکاوی را درمحدوده­ای کلاً متمایز و جدا از روانشناسی قرار می­دهند.

زیگموند فروید و  روانکاوی

     واژه روانکاوی را فروید ابداع کرد. او از این واژه برای نامگذاری جریانی کاملاً متفاوت و مجزا در روانشناسی که خود بنیانگذار آن بوده استفاده کرد. زیگموند فروید درماه می 1856 در چکسلواکی متولد شد. پدرش تاجر پشم بود که  ازدواج کرد.

     زیگموند در خانواده­ای پرمحبت بزرگ شد که درآن 4 خواهر و 3 برادر و همچنین دو برادر ناتنی داشت. او از همان لحظه تولد محبوب مادرش بود و با وجود آن­که مادرش هفت فرزند دیگر به دنیا آورد، امّا زیگموند برای همیشه عزیزدُردانه بی­رقیب مادر باقی ماند. فروید نیز مادرش را خیلی دوست داشت و همواره اعتمادبه­نفس خود را به محبوبیت متقابل نزد مادرش نسبت می­داد.

     زمانی­که فروید4 سال داشت، خانواده­اش به وین نقل مکان کردند. با وجود محدودیت­های بسیار و شرایط سخت مالی، آموزش فروید متوقف نماند. او درتحصیلات بسیار موفق بود. فروید دکترای پزشکی خود را درسال 1881 از دانشگاه وین دریافت کرد و پس ازآن در بیمارستان عمومی ویـن بـه طبابت در مـورد بیماری­های عصبی پرداخت. درسال 1886 بـا مارتابرمیز که چهار

سال با او نامزد بود، ازدواج کرد و صاحب 6 فرزند شد. آنا کوچکترین فرزند او بود که درسال 1895 متولد شد و بعدها منشاء خدمات بسیارمهمی در قلمرو روانکاوی گردید. فروید که پس از کش­وقوس­های فراوان تصمیم گرفته بود، تخصص حرفه­ای خود را در زمینه بیماری­های عصبی تعقیب کند، به­تدریج از تأکید بر جنبه­های مادی و فیزیولوژیکی سیستم عصبی انسان دست کشید و متمایل به بررسی­های روان­شناختی در زمینه علل و عوامل اختلالات و بیماری­های عصبی و روانی گردید. چنین گرایشی درآن زمان تا حدود زیادی غیرعلمی، غیرتخصصی و خیالی و ذهنی محسوب می­شد و پزشکان غالباً به دنبال درمان بیماری­های روانی از طریق درمان­های فیزیولوژیکی و جسمی بودند تا روحی و ذهنی.

     تغییرجهت فروید در حرفه مورد علاقه خویش بعدها تشدید گردید و او بطور کاملاً جدی و تمام­وقت به مطالعه روانشناختی رنج­ها و تألمات روحی بیماران مشغول شد، تا جائی­که ریشه بسیاری از عوارض جسمی بیماری­ها را نیز در کیفیت جریانات روحی- روانی بیمار می­جست. مسیری کاملاً نامتعارف و خلاف جهتی که فروید تا آخر عمرش بدان متعهد ماند.

     فروید در طول زندگی پرتلاطم خویش، شرایط سخت و متفاوتی را تجربه کرد. فقرها و شکست­های پی­درپی خانوادگی و شغلی، تجربه دوجنگ جهانی، فرار از اعدام نازی­ها، مقابله­های سخت با منتقدان سرسخت، ازدست دادن دوستان و همفکران، ازدست دادن اعضاء خانواده و بیماری­های سخت جسمی مثل سرطان فک از جمله این دشواری­ها بودند.

     مطالعات فـروید و تلاش بی­وقـفه و خستگی­ناپـذیرش در انتشار کتاب­هـا و مقالات متعدد، بستر اصلی ساختار مکتب روانکاوی را تشکیل داد. کتاب­های پرشماری که از مهمترین آن­ها می­توان به تفسیر رویاها(1900)، آسیب­شناسی زندگی روزمره(1901)، فراسوی اصل لذت(1920)، خود و نهاد(1923)، تمدن ناخشنودی­هایش(1930) و..... اشاره کرد. فروید در تکامل نظریات خویش، بارها برخی فرضیات و یافته­هایش را تغییر داد و پاره­ای از نوشتارهای اولیه، درتجدیدنظرها، اصلاح حتی مردود شدند.

     فروید را می­توان یک جبرگرای مطلق دانست. او به شدت معتقد بود که هررفتاری علتی دارد و هرگز نمی­توان رفتار و حتی افکار و احساسات را شانسی و تصادفی دانست. از نگاه او اگر انسان بصورت معمایی حل نشده باقی مانده، به دلیل نقص و نارسایی درکشف نیروهای درونی و تجربیاتی است که او را تحت تأثیر قرارداده، واگر تمام این قدرت­های مؤثر درونی و مسیر تجربیاتی که انسان درمعـرض آن­ها قرار داشته را بتوان به روشنی و دقـت تحلیل و تفسیرکرد، گره­ای از این معما باقی نمی­ماند.

     او وظیفه چنین اکتشاف و رمزگشایی شگرف را برعهده روانکاوی می­داند تا با ریشه یا بی­افکار احساسات، رفتارها و همچنین کشش­ها و سایـق­های پنهانی و نهفته و ماهیت تعارض­ها و کشمکش­های درونی و برقراری ارتباط میان تجربیات گذشته فرد، با فطرت نهادینه شده او، بتواند این معمای پیچیده را حل نماید. روش­ها و الگوهایی که فروید به این منظور پیشنهاد کرد، جملگی به منظور کشف و بررسی علت­های نهفته و نامرئی رفتارها، افکار و احساسات آدمی است.

     ازنخستین جرقه­هایی که مسیرحرکت فروید را روشن و هویدا ساخت، تحلیل و بررسی خـواب

مصنوعی بود. وی درسال 1885 وین را به قصد فرانسه ترک کرد تا به مدت یکسال همراه با پزشک عصب­شناس معروف شارکو به تحقیق و بررسی درباره استفاده از خواب مصنوعی در درمان بیماران هیستری بپردازد. بیماری هیستری به گونه­ای از اختلالات جسمی اطلاق می­گردید که علت فیزیولوژیکی خاصی نداشتند، بلکه ریشه در ناملایمات روحی- روانی دارد. مثلاً شخصی بدون عارضه خاص فیزیکی نابینا می­گردد و یا از نوعی نقص جسمی رنج می­برد درحالی­که بیماری با مشکل جسمی یا عضوی خاصی قابل توجیه نمی­باشد. درچنین بیماری، علت ناتوانی و نقص، اختلال روانی است نه جسمی.

     شارکو متوجه شده بود که درفرآیند خواب مصنوعی می­توان نشانه­های این اختلالات روانی را در بیماران مشهود ساخت. این نشانه­ها، علایم مبهمی بودند که درحالت معمولی نیز وجود داشتند، امّا درحالت خواب مصنوعی یا هیپنوتیزم روشن و پدیدار شدند. این کشف برای نخستین بار موجب شد تا شارکو عوامل روانشناختی را بعنوان جایگزین نارسایی­های جسمی، بعنوان علل اصلی هیستری مورد نظر قرار دهد. فروید که به شدت تحت تأثیر مشاهدات خویش از درمان­های شارکو قرار گرفته بود، تحقیقاتش را دربازگشت از وین، همراه با پزشک دیگری بنام جوزف بروئر ادامه داد. بروئرهم مانند شارکو پیش از این، برای تخفیف دردهای جسمی از خواب مصنوعی استفاده کرده بود.

     روش کار به ایـن شکل بـود که درفـرآیند خـواب مصنوعی، بیمار به خـواب رفـته را وادار می­کردند تـا تجربیات آسیب­زای فراموش شده خویـش را آزادانه به یادآورد و بیان کند. ایـن کار

باید درحالی صورت می­گرفت که هیجانات و تألمات معطوف به آن خاطره در شدیدترین شکل ممکن درشخص بروز پیدا کند. بروئر نـام ایـن فرآیند را پالایش گذاشت. پالایشی که موجب می­گردید اثرات بیماری­زای خاطره دردناک را از بین برود.

     همکاری ثمربخش فروید و بروئر منجر به انتشار کتاب ارزشمند " مطالعاتی پیرامون هیستری" درسال 1895 گردید. انتشار این کتاب را بعنوان یکی از بسترهای اصلی تدوین مکتب روانکاوی می­شناسنـد.

     با این وجود، همکاری فروید و بروئر تداوم پیدا نکرد و فروید راهش را جداگانه ادامه داد. زیرا ازیک­سو بیش از پیش معتقد می­گردید زیربنای عمده اختلالات و اضطراب­های روانی ماهیت جنسی دارد و ازسوی دیگر او درپی بکارگیری فرآیندهایی مطمئن­تر و سهل­الوصول­تر از خواب مصنوعی بود.

     فروید درادامه مطالعات و تحقیقاتش به تکوین و تنظیم مبانی نظریه روانکاوی پرداخت و همزمان روش­ها و الگوهایی جدید و مؤثر را برمبنای روش تداعی آزاد ابداع کرد که مبنای عملکرد روانکاوان قرارگرفت. دراین روش بیمار برروی نیمکت مشهور روانکاوی می­آرامد و هرچه که به ذهنش می­رسد بیان می­کند. روانکاو با هدایت صحبت­ها و تداعی­های آزاد بیمار باید موفق به رمزگشایی و برطرف ساختن ناهنجاری­های ناخودآگاه او شود. این روش همراه با فنون تحلیل رویا از مهمترین خدمات فروید به روش­های روان درمانی محسوب می­شود.

     فروید در مراحل تکمیل تئـوری­های روانکاوی، عـقاید و نظریات گوناگونی را درمورد ماهیت بنیادی انسان و چگونگی رشد و شکل­گیری ساختار شخصیت او فرمول­بندی و تنظیم کرد.این عقاید نه تنها تحت تأثیر تماس­ها و مطالعات او برروی بیمارانش بود، بلکه متأثر از مطالعات ادبی، فلسفی و تاریخی او و همچنین رویدادهای پرفراز و نشیب جهان معاصرش قرار داشتند. جدا از این، تلاش جدی فروید در روانکاوی خودش نیز تأثیر قابل ملاحظه­ای در تدوین چنین نظراتی داشت. فروید درسال 1897 بررسی گسترده و عمیقی را درخصوص افکار و احساسات درونی و ناخودآگاه خویش درارتباط با تجارب دوران کودکی انجام داد. او سعی کرد رویاهای خویش را نیز تحلیل کند و در این رابطه با هم­فکرانش به تبادل نظر پرداخت.

     باید پذیرفت، مکتب روانکاوی که فروید آن­را بنیان نهاد، ازیک­سو تئوری تشکیل شخصیت و تفسیرکننده ماهیت واقعی انسان است و از سویی دیگر یک متد مؤثر درمانی برای التیام التهابات روحی و روانی محسوب می­گردد. فلسفه­ای قدرتمند و مؤثر که از زاویه نگاه خودش می­تواند تفسیری برماهیت وجودی انسان باشد و از سویی دیگر بعنوان یک ابزار درمانی برای بازگشت به خط تعادل مورد استفاده قرار می­گیرد.

     راز ماندگاری و پایداری فروید در حیطه علم پزشکی و روان­شناسی، همانا عرصه­های درمانی و روانشناختی او در باب بررسی اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، عقده­های درونی، ساختار ناخودآگاه، مراحل رشد روانی و شخصیت­شناسی می­باشد. آثار دیگر او خارج از این محدوده پزشکی را باید در عرصه­ای دیگر سنجید. آثاری همچون " توتم و تابو"، " آینده یک توهم"، "تـمدن و نـارضایتی­هـای آن" و " موسی و یکتاپرستی" خـارج از حیـطه علوم روانشناسی بالینی و

روان­پزشکی هستند و جایگاه آن­ها را باید در عرصه­هایی چون فلسفه و علوم نظری جستجو و ارزیابی کرد.

     آن­چنان که فروید را بعنوان یک پژوهشگر اعصاب و روان می­توان ستایش کرد، شاید در حیطه فلسفه و جامعه­شناسی نتوان ستود و شاید در این وادی نظرات او را تنها بعنوان متفکری ارزشمند و تأمل برانگیز باید سنجید.

     فروید و آثارش جذابیتی خاص دارند. یورش متعصبان و افراط­گرایان مذهبی و غیرمذهبی به جهان­بینی و شخصیت و آثار فروید، عطش انسان­ها را به مطالعه آثار او افزون کرده و می­نماید. رویکرد به فروید، همانند سایر شخصیت­های کاریزماتیک تاریخ، مورد افراط و تفریط بسیاری بوده و هست. امّا برای مطالعه و آشنایی با فروید و آثارش، نباید پیش­داوری­های مثبت یا منفی را بر قضاوت منصفانه و ارزیابی عاقلانه ترجیح داد. فروید هم یک انسان بود و مثل سایرین، قابل خطا، امّا مهم است بدانیم او به واقع انسانی صادق، مهربان، دلسوز و متعهد به خط­مشی صرفاً علمی خویش بود، که به مدت نیم قرن با ظلمت جهل و ریا مبارزه کرد. برخلاف شایعاتی که مخالفانش به او نسبت داده­اند، همواره به همسر و فرزندانش وفادار بود و به مرزهای اخلاقی حرمت می­نهاد.

     فروید درطول زندگی خویش، بارها فقر و فلاکت را تجربه کرد. و درطول دوجنگ جهانی، آوارگی و خطر را هم پیش روی همیشگی زندگی خـود داشت. مـرگ عزیزان و همچنین بیماری­های مختلف جسمی هم روح او را به شدت آزرد، امّا تلاشش را متوقف نساخت.

     سلامت فروید، درسال­های انتهایی دمادم به کاستی گرایید و بیماری هرلحظه دامنه فعالیت و عرصه زندگی را برای او تنگ­تر می­ساخت. فروید به ماکس­شار، پزشک مخصوص خود اعتراف می­کرد که بیش از این تحمل زجرکشیدن را ندارد. سرانجام در23 ستامبر 1939، مردی که خواب جهان را آشفته ساخته بود، به خواب رفت.

آنا فروید و روانـکاوی

     آنا فروید، کوچکترین فرزند بنیانگذار و نظریه­پرداز بزرگ مکتب روان پویایی و روانکاوی کلاسیک بود. او در سایه پدر و درمعاشرت و ملازمت با بزرگان و اندیشمندانی که هریک سهم بسزایی در رشد و گسترش علم روانشناسی و روانکاوی داشتند، پرورش یافت.

     به­نظر می­رسد درشرایطی که دوستان و شاگردان فـروید بـه تناوب از او جدا شده و ترکش می­کردند (مانند یونگ و آدلر)، این دخترش آنا بود که دست­کم به جانشینی سمبولیک برای او تبدیل شـد. آنا فروید برخلاف یونگ و آدلر، به عقاید بنیادی پدر وفادار ماند، هرچند در ادامه راه به پویایی روان بیش از ساختارآن علاقه­مند شد. وی درکارهایش بر جنبه­هایی از نظریات فروید تأکید بیشتر می­نمود و برخی نقطه نظرات او را منتقدانه مورد تجزیه و تحلیل قرارداد.  آنا فروید بیش از حد مسحور و مجذوب جایگاه "من" (Ego)، درنظریه ساختاری فروید شد. درحالی­که پدرش بیشترین تلاش خود را معطوف به نهاد (Id) و ناخودآگاه کرده بود. آنا معتقد بود، آنگونه که شایسته است بـه "من" تـوجه لازم مـبذول نشده، درحالی­که "من" سکو و جایگاه مشاهده منزلت انسان است. آنا فروید را می­توان یکی از پیشگامان نظریه­پرداز روان­پویشی پس از فروید دانست. او درکنار بزرگانی چون ملانی­کلاین، جان­بارلبی، هانیزهارتمن، فربـرن، اسپیتز و دیگران، به­رغم اختلافات عمیقی که با برخی از آن­ها داشت، با طرح­ریزی مجدد دیدگاه­های فروید و بکارگیری آن­ها با اصطلاحات خاص و گاه بدیع، تأیید بیش از اندازه­ای بر پاره­ای از نظرات او داشت. توجه و تمرکز او بر مفهوم "من" و نظریه "روابط شیء" که زمینه­ساز روانشناسی من گردید، از جمله تأکیدات ویژه او محسوب می­شود.

     آنا فروید با ابزار مشاهده وارد صحنه شد و بسترکار و فعالیت خود را کودکان قرارداد. وی همزمان با پی­گیری کار روانکاوی بزرگسالان، با تکیه بر نتایج حاصل از تجربه کار با کودکان درجهت رشد و ارتقاء روانکاوی گام برداشت.  به حق می­توان او را در زمرة نخستین نظریه­پردازان و بنیانگذاران روانشناسی و روانکاوی کودک و نوجوان قرارداد. امّا تأثیر مهم­تر او بر سیر رشد روانکاوی را می­توان توجه و تمرکز تحقیقاتش بر"من" وکارکردهای آن دانست که درکتاب بسیار ارزشمند "من و ساز وکارهای دفاعی" تبلور یافت. این تحقیقات را می­توان آغازگر حرکتی مؤثر در جهت رشد و گسترش "مکتب روان­شناسی من" دانست. در واقع باید گفت، کارآنا فروید، ادامه ماجراجویی هوشمندانه پدرش بود. او در توصیف رفتار انسان می­گوید: " ما احساس کردیم نخستین افرادی هستیم که کلید فهم رفتار بشر را دریافته­ایم و به این نتیجه رسیدیم که انحرافات رفتاری نه ازطریق عوامل آشکار بلکه از نیروهای غریزی ناشی از ذهن ناخودآگاه، مشخص می­شود". زندگی او نیز یک جستجوی مداوم برای یافتن کاربرد اجتماعی روانکاوی و فراتر ازآن یادگیری و طرح درمان از طریق کار بر روی کودکان بـود.

 

 

 

 

 

 ساختار ناخودآگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چرا باید فراتر از آگاهی، وجود ضمیر ناخودآگاه را باور کنیم

     پیش از این اشاره شد که کشف ضمیرناخودآگاه آدمی را می­توان مبنای اصلی شکل­گیری مکتب روانکاوی دانست. حال اجازه دهید با این سؤال به ظاهر بسیارساده، امّا تعیین­کننده رودررو شویم که اصلاً چرا باید به وجود ناخودآگاه آدمی قایل شد؟ چرا باید پذیرفت، سیستمی قدرتمند و قبلاً برنامه­ریزی شده بنام ضمیرناخودآگاه در وجود انسان فعال است، که دور از رویت و کنترل آگاهی انسان فعال است و شگرف­تر آن­که چرا باید پذیرفت بنای اصلی شخصیت انسان را، عملکرد این سیستم ناخودآگاه تعیین می­کند؟

     مگر نه این­که انسان تنها مخلوق صاحب شعور و آگاهی برتر است که حق انتخاب آگاهانه، او را از دیگر مخلوقات متمایز می­سازد. آیا نباید کیفیت رفتار این موجود برتر، محصول انتخاب­های آگاهانه او باشد؟ آیا واقعاً واکنش­های ما برگزیده شعور آگاهمان نیست؟ مگر نباید آگاهی من مسئول رفتارها و فعل و انفعالات صادره از شخصیتم باشد؟

     پاسخگویی به این سئوالات زمانی دشوارتر می­شود که من بجز رفتار، کیفیت افکار و احساساتم را نیز نماینده خروجیهای شخصیتم بدانم. آنگاه حتی اگر بتوانم مسئولیت رفتارم را به آگاهیم نسبت دهم، قطعاً نمی­توانم ایمان داشته باشم که تمام افکار و احساساتم نیز تحت سلطه آگاهانه من قراردارند. زیرا به روشنی برایم قابل درک است که جریان افکار و احساسات، کاملاً تحت کنترل آگاهی مختارم قرار ندارند، چنان­که حتی رفتارم نیز همواره، محصول آگاهانه من نیست. بسیا رند افکار مـزاحم و احساسات آزاردهنده­ای که گاه محاصره­ام می­کنند و بـه­رغم عدم تمایل آگاهانه و عزم جدی برای طرد آن­ها، توفیقی برای رهایی حاصل نمی­شود. گاه می­دانم رفتارم نیز همانی نبود که آگاهانه باید انجامش می­دادم.

     با کمی تأمل درچنین وضعیت­هایی، به روشنی می­توان دریافت عزم و تدارک آگاهانه انسان فاصله بسیاری با محصولات شخصیتی او دارد. آگاهی من نخواسته بود خجالتی باشم، من اعتماد به نفس خواسته بودم. آگاهانه در جستجوی شادی بود، نه غصه و افسردگی. و این اضطراب­ها و ناملایمات را هرگز نمی­توانم در سطح آگاهی خویش تحلیل کنـم.

     به سادگی می­توان دریافت، در مواضع بسیاری، فرامین ابلاغی شعورآگاه، چه در حیطه افکار و احساسات، و چه درمحدوده رفتارهای صادرشده از شخصیت، بسیار متفاوت و مغایر با واقعیت­های آگاهانه ذهن آدمی است. گویی یک مرکز فرماندهی مرموز و مخفی بالای دست شعورآگاه انسان درحال فعالیت و حکمرانی است.

     جدا از این واقعیات روشن درخصوص عملکرد فراآگاهی سیستم انسان، مصداق­های تأمل برانگیز دیگری در ارزیابی وجود آدمی قابل استفاده می­باشد تا بتوان وجود منطقه قدرتمند ناخودآگاه را در سازه انسان مورد تأیید قرارداد. دراین­جا به برخی از آن­ها اشاره خواهیم کرد:

- تأثیرگذاری­های هیپنوتیکی در فرآیندهای درمانی

     استفاده از خواب مصنوعی یا هیپنوتیزم سال­هاست که یکی از روش­های متداول در برطرف ساختن برخی ناهنجاری­های روانی محسوب می­شود. اساس هیپنوتیزم چیست؟ در بیانی ساده این فـرآیند عبارتست از: دسترسی بـه فعالیت­های ذهنی- روانـی فـرد خارج از دخالت آگاهی او.اما چـرا درمانگر از چنین تکنیکی استفاده می­کند؟ زیرا حضور آگاهی انسان، فیلتر قدرتمند و نفوذناپذیریست که با اعمال سلیقه و محدودیت خویش امکان دسترسی به بخش عمده­ای از گستره روحی- روانی انسان را ناممکن می­سازد. چنین محدودسازی آگاهانه­ای، کاملاً حیاتی و در ساختار انسان متعادل­کننده است و به چند دلیل شعورآگاه آدمی مکلف به اجرای چنین محدودیت بزرگی می­بـاشد:

     اولاً: ظرفیت ادراک آگاهانه انسان کاملاً محدود است و این حافظه کوچک توان کنترل و رویت هم­زمان بازه عظیم و نامحدود ظرفیت­های درونی و ادراکی انسان را ندارد. تمرکز آگاهانه انسان همزمان برروی 5 تا 9 سوژه می­تواند تعلق گیرد(گنجایش حافظه کوتاه مدت). بنا بر این محدودیت، بسیاری از اطلاعات موجود یا دریافتی ذهن انسان، نظیر خاطرات، انگیزش­ها، دانش­ها، واکنش­ها و مخاطرات حذف می­گردند و تنها دسته بسیار بسیار کوچکی از آن­ها که تمرکز و تأکید بیشتری برآن­ها بوده، درسطح آگاهی حفظ می­شوند. البته این حذف بزرگ به معنای ازدست دادن تمام آن اطلاعات نیست زیـرا چنیـن اطلاعات محذوفی در شرایـط خـاص هـمواره امکان بازیـابی درسطح آگاهی را دارند.

     ثانیاً: این را به نوعی می­توان تدبیر شعورآگاه آدمی دانست که بسیاری تمایلات ناپسند، اطلاعات ناهنجار و رانش­های نامشروع را نادیده انگارد. حضور دائمی یک خاطره دردناک در آگاهی انسان قابل تحمل نیست. همان­طور که تمایلی خطرناک و ناپسند نیز نباید درآگاهی رسوب کند. بنابرایـن شـعورآگاه آدمی در تدبیری ساده و حیاتی آن­ها را نادیده می­گیرد. ایـن بـدان معنی است که بسیاری از اطلاعات غیرقابل پذیرش از رویت آگاهی رانده می­شوند. درحالی­که این نادیده­انگاری هرگز به معنای نابودی و عـدم آن تمایل و داده ذهنی ناپسند و ناهنجار نمی­باشد. آن­ها تنها از معرض دیدآگاهی انسان دور می­شوند. بنابراین بسیاری از اطلاعات ناپسند که موجب تنفر و برائت آگاهی آدمی است، نادیده انگاشته می­شود. گرچه جایی وجود دارند. همین حضور نامرئی ناهنجاری­هاست که می­تواند تولید بیماری و التهابهای ملموسی کند که ریشه آن­ها نامشهـود است.

     درمانگر با استفاده از خواب مصنوعی، این ویروس­های پنهان شده از چشم­های فریبکار شعور آگاه را از سنگرهایش بیرون آورده و با تحریک هیجان متناظر با بیماری مربوط به آن تمایل یا خاطره ناگوار، باعث نابودی تأثیرگذاری آن می­گردد و بیمار درمان می­شود.

     بررسی اثرات هیپنوتیکی در درمان اختلالات عصبی- جسمی به روشنی بیانگر وجود منطقه­ای فراتر ازآگاهی انسان است. ناخودآگاهی که بسیار عظیم­تر و قدرتمندتر از شعورآگاه انسان می­نماید.

   "  خانم دکتری در انجام وظایف شغلیش دچار مشکل می­باشد. او چندی است با دیدن عکس رادیولوژی بیمارانش دچار اضطرابی عجیب و حالت نامتعادل روحی می­شود. دلیل بروز این حالت نامشخص است. درجریان درمان روانکاوی خاطره­ای در ناخودآگاه خانم دکتر کشف می­شود که دلیل اصلی بروز این حالت است. چندسال پیش او همراه با مادرش برای گرفتن عکس رادیولوژی از سینه مادر مراجعه می­کند. مادر مدتی است که مشکل تنفسی پیدا کرده است خانم دکتر در حضور مادر عکس­ها را نگاه می­کند و ناگهان در می­یابد، سرطانـی پیشرفته تمام ریـه مادر را دربـر گرفته و هیچ امیدی به زنده ماندنش نیست. درآن لحظات سخت و کشنده، خانم دکتر مجبور است به مادر لبخند بزند و بگوید هیچ مسأله مهمی درمیان نیست. این صحنه ناگوار ضربه روحی سختی به وی وارد می­کند که سال­ها بعد به شکل این عارضه ظاهر می­شود. این خاطره تلخ مدت­هاست از آگاهی دختر رانده شده، امّا در ناخودآگاه قدرتمندش فعال گردیده و موجب بروز ناهنجاری در او شده است."

- معمای پیچیده خواب­ها و رویاهـا

     از دیرباز، همواره دنیای رویاها و خواب­های انسان، محدوده­ای سرشار از الهام و اعجاز بوده و تحلیل این عارضه ذهنی همچنان از معماهای پیچیده شناخت انسان محسوب می­شود.

     همیشه رویاها و خواب­ها برای آدمی، حاوی اطلاعاتی ارزشمند و البته مبهم و اسرارآمیز بوده و هست. گاه نمایی از آینده و گاه تصویر مبهم و مرموز از گذشته ذهن او را به خود مشغول داشته است. رویاهای انسان هرچه که هست بی­تردید برخاسته از جوششی ورای آگاهی اوست. تعبیر خواب و رویا هم با ضریب خطایی، می­تواند بازگوکننده زوایای درونی انسان باشد. امّا پاسخ این معما همیشگی که رویاها چگونه خلق می­شوند و محصول چه فرآیند درونی هستند، هرچه که باشد، نکته­ای درآن قطعی است. این­که رویاهای آدمی مستقل از آگاهی اوآفریده می­شوند. خواب­ها و رویاها بی­تردید به دیاری فراتر از دسترس آگاهی آدمی تعلق دارند که می­تواند همان ناخودآگاه اسرارآمیز انسان باشد.

     "شبی در خواب دیدم، همراه بـا سه نفـر از دوستان برای گردش و کوهنوردی بیرون رفته بودیم.

دونفر از آن­ها همکارم بودند و یکی هم از دوستانم محسوب می­شد. به دامنه کوهی رسیدیم درحالی­که هرسه به شدت تشنه شده بودیم در قله تنها یک بطری کوچک آب دیده می­شد. هرچهار نفر آنرا دیدیم ولی به روی هم نیاوردیم. درحالی­که به شدت محتاج آن بطری آب بودیم، نیازمان را علنی نمی­کردیم. تصمیم گرفتیم تا رسیدن به قله مسابقه بگذاریم. هرچهارنفر از مسیرهای مختلف به راه افتادیم. درراه من موتور سیکلتی یافتم و با آن­که می­دانستم تقلب است، بدلیل تشنگی زیاد با آن براه افتادم. از اینجا به بعد صحنه شبیه یک فیلم اکشن شد. ازجهات مختلف به مـن تیراندازی می­شد و مـن درمیـان گلوله­ها سعی می­کردم خـود را بـه قـله برسانم. می­دانستم تیراندازی کار دوستانم است، امّا آن­ها را نمی­دیدم. تنها از سمت دوست قدیمی شلیک نمی­شد. سرانجام به قله رسیدم و بطری آب را نوشیدم. کمی بعد دوستانم به من ملحق شدند. همه تشنه بودند ولی به هم لبخند می­زدیم. درمسیر بازگشت در نقطه­ای من و دوست قدیمی از آن­ها جدا شدیم. سرازیری تندی بود، ناگهان دوستم از پشت سر چنان مرا هول داد که به دره پرتاب شدم و ناگهان از خواب پریدم. من درآن دوره، درمحیط­کار به موقعیت شغلی مهمی رسیده بودم، امّا دیگر رقابت­های کاری برایم بطور جدی مطرح نبود. گرچه نگران سعایت و حسادت همکارانم بودم. هم­زمان به یک دوست قدیمی پولی قرض داده بودم که پس نمی­داد. من به شدت با او رودربایستی داشتم و این موضوع آزارم می­داد."

آن رویای بسیارساده و روشن بخوبی می­توانست جریانات موجود درناخودآگاهم را بیان کند. البته چنین چالش­هایی درآگاهی من کاملاً واضح مطرح نبود. گرچه همواره تعبیر رویا به ایـن سادگی نیست و فـرآیند تبدیل و استحاله عموماً تفسیر یک رویا را بسیار پیچیده و رمزگشایی آنرا دشوار می­سازد. آن­چنان­که فروید گفته، رویا حاصل تبدیل یک اندیشه به یک تجربه است. تجربه­ای مجازی و نمایشی در قالب رویا. اندیشه­ها شاید در محدودة آگاهی نامرئی باشند، امّا هر اندیشه پنهانی، بی­تردید در وادی مخفی و گسترده­تری حضور دارد.

     رویاها و خواب­ها همیشه به وضوح و روشنی مثالی که بیان کردم نیستند و معنا و مفهوم آن­ها هم به سادگی قابل تفسیر نیست. امّا واقعیت رویا آنست که، اگر بخاطر آورده شود، قطعاً معنای مشخصی دارد و انعکاسی از یک گردش ذهنی در ناخودآگاه آدمی است.

     زبان رویا، زبان سانسور، تحریف و تبدیل است. این تحریف گاه­چنان پیچیده صورت می­گیرد، که درک معنای جابجا شده و رمزگشایی رویا به سادگی مقدور نیست. باید درنظرداشت ذات یک رویا در مرموز بودن و تحریف شده بودن آن است. رویاها تمایل ندارند پیامشان را مستقیم برسانند، بلکه گرایش به مرموز بودن و درک نشده ماندن دارند.

     به هرحال، تحلیل رویاها و شناخت ماهیت آن­ها بی­تردید پرده­برداری از جریان تفکرات و احساساتی است که بسیاری از آن­ها را نمی­توان درآگاهی خود یافت. این موضوع دلیلی قابل تأمل برحضور مؤثر ناخودآگاه در سازه آدمی است.

خطاهای خواسته یـا ناخواسته

     در مناسبت­های مختلف زندگی، بسیاری از عملکردهای ما، مطلقاً یک اشتباه هستند. مفهوم اشتباه در عبارت ذکرشده چیست؟ بدون شک خطا و اشتباه را در یک چهارچوب قابل مقایسه باید ارزیابی کرد. " اشتباه" زمانی مفهوم پیدا می­کند که مخالفت و انحرافی از یک " درست" بوجود آید. معیار چنین درستی برای ما، همان تحلیل­های آگاهانه ماست. دروغگویی اگر یک اشتباه است، درمقایسه با تحلیل آگاهانه­ایست که امر به راستگویی کرده بود. وگرنه یک دروغ می­تواند عمل درستی تلقی شود؛ اگر تدبیر شعورآگاه آنرا تأیید نماید. بنابراین خطا و اشتباهی که از شخصیت ما سر می­زند، انحراف و تضادیست که با احکام صادر ازآگاهی خویش داشته­ایم. ما اشتباه می­کنیم، زیرا به دلیلی برخلاف آگاهی خویش عمل می­کنیم. حال برخی از این خطاها آگاهانه است. به این معناکه با اراده­ای آگاه برخلاف تدبیر شعور خویش عمل می­کنیم. شعورآگاهم حکم به سخت­کوشی و تلاش کرده، امّا من رخوت و سستی را ترجیح می­دهم. من آگاهانه مرتکب این خطا می­شوم.

     دراینجا بحث ما درمورد خطاهای آگاهانه نیست. زیرا بسیاری اوقات تمایلات آگاهانه و شاید ناخودآگاه ما بر تحلیل شعورآگاه غلبه پیدا کرده و یا با فریب و توجیه اصرارداریم برخلاف آنچه که می­دانیم درست است عمل کنیم. هیـچ انسانی صددرصد فـرامین شعورآگاهش را اجرایی نمی­کند و این نمایانگر ذات مختار آدمی است.

     بحث اصلی برسرخطاها و اشتباهاتی است که ناخواسته مرتکب آن­ها می­شویم. تحلیل اینگونه خطاکردن، ما را به سرزمین اسرارآمیز ناخودآگاه رهنمون می­کند. زیرا هیچ اراده آگاهانه­ای برای تخلف مشاهده نمی­شود، امّا کاملاً سهوی و ناخودآگاه مرتکب اشتباه می­شویم. گویی اتوماتیک و بی­اراده خطا را مرتکب شده­ایم.

     حرفی هرگز نباید گفته می­شد و این­را شعورآگاه به روشنی حکم کرده بود، امّا گفته شد. رفتاری نباید سر می­زد و من با اراده­ای مصمم و آگاه سعی در اجتناب ازآن داشتم، امّا باز هم رفتار نامناسب از من سر زد. به روشنی می­دانستم اگر دست­پخت بد همسرم را درجمع بیان کنم روابطمان به تیرگی می­گراید، امّا انگار بی­اراده مرتکب این خطا شدم. برایم مسلم بود اگر نزد رئیس اداره لودگی کنم، اعتبارم را از دست خواهم داد، امّا انگار نیرویی مرموز مرا وادار به رفتار ناپسـند کرد.

     سئوال کلیدی اینجا مطرح می­شود که دلیل چنین تخلفات و انحراف­هایی چیست و چرا ما ناخواسته از تدبیر و خط­مشی آگاهانه خویش تخطی می­کنیم. چرا همواره آن­طور که می­دانیم عمل نمی­کنیم و بخش حائز اهمیتی از رفتار، افکار و احساساتمان آنگونه نیست که آگاهانه طراحی کرده­ایم؟ آیا برای چنین اشتباهات روزمره و اجتناب­ناپذیری را ناخواسته و ناخودآگاه مرتکب می­شویم؟

     بسیار ساده­انگارانه خواهد بود، اگر بپذیریم دلیل اصلی تمام این انحراف­ها و خطاها، غفلت و عدم کنترل و مراقبت از رفتارمان می­باشد. باید صادقانه اعتراف کرد، بسیاری از این اشتباهات سهوی و خطاهای غیرارادی، درواقع کاملاً عمدی و ارادی هستند. امّا عمد و اراده­ای که اثری از آن در شعورآگاه نمی­توان یافت. انگار نیروی مرموز و نامرئی کاملاً حساب شده و خواسته بنا دارد با تدبیر شعورآگاه مخالفت کند و فرامینی برخلاف دستورات آگاهی، صادر نماید. و این نیروی نامرئی چنان قدرتمند و مؤثر  است که براحتی می­تواند خواست و اراده آگاهانه ما را بی­اثر سازد.

     به بیانی ساده­تر، آدمی در ذات خویش، گرفتار نوعی دوگانگی و تمایز است. دو مرکز کنترل و فرماندهی در سیستم انسان فعال است. دومرکزی که کاملاً مستقل از یکدیگر فعالیت می­کنند. یکی شعورآگاه انسان است که کاملاً مرئی، قابل کنترل و دردسترس بوده و دیگری مرموز و نامرئی و ناشناخته است. و شگرف آن­که توان آن مرکز نامرئی و ناشناخته بسیار نیرومندتر از آگاهی قابل تدبیر انسان است. درساختار ما، به واقع بسیاری از خطاها و اشتباهات را نباید نادرست بشناسیم. گرچه به این دلیل به آن­ها خطا و اشتباه می­گوئیم که با پردازش­های آگاهانه ما تضاد دارند، امّا پردازشی بسیار قدرتمندتر و نامرئی درناخودآگاه وجود دارد که طبق آن هیچ خطا و اشتباهی در میان نیست. همان غلطی که شعورآگاه ما به خطا بودنش حکم کرده، درواقع اجرای موفقیت­آمیز و کاملاً صحیح یک ابلاغ ناخودآگاه است.

    " به یاد دارم یکی از دوستانم که انسانی موفق و کارآمد بود، درمقطع زمانی خاص باید کار و تجارتش را توسعه و رونق می­داد. امّا علی­رغم تمام قابلیت­ها و توانمندی­های مورد انتظارش، با شگفتی دچار اشتباهات و خطاهایی زنجیره­وار و بسیار احمقانه می­شد. خطاهایی که واقعاً از او بعید بود و شکست­هایی متوالی را برایش به دنبال داشت. درزندگی او که دقیق شدم، فهمیدم درهمان زمان فرزند دومش درآستانه تولد بود و همسرش در شرایط سخت جسمی نیاز به مراقبت دائمی داشت. برایم روشن شد که ناخودآگاه قدرتمند او میان توفیق حرفه­ای و کامیابی خانوادگی، دومی را انتخاب کرده است. هرچند او در تدبیرآگاهانه به سختی تلاش می­کرد، به هردو دغدغه­اش با جدیت رسیدگی کند، امّا ناخـودآگاهش بـی­تردید حکم به تـرجیح خانواده برکار داده بود. چنین  سازماندهی درناخودآگاه دوستم که مغایر با تلاش و اراده آگاهانه­اش بود، مسبب امید تمام آن خطا و اشتباهات فاحش قلمداد می­شد. زیرا آنگونه شکست­ها مطابق با تدبیر ناخودآگاهش درواقع عین موفقیت محسوب می­گردید."

     تأمل برروی این موضوع، به روشنی بیانگر آنست که فراتر از عملکرد پردازشگر آگاه انسان، پردازشگری نیرومندتر و مؤثرتر، بطورنامرئی درحال فعالیت است و با اطمینان می­توان گفت کنترل شخصیت انسان بیش از آن­که متأثر از تدابیر شعورآگاه او باشد، وابسته به جریانات ناخودآگاه نیرومند اوست.

     همچنین در تحلیل بسیاری از خطاهای کلامی، تپُق­ها، فراموشی­ها و واکنش­های نامتعارف یا ناپسند، که بسیاری اوقات ناگزیر به تحملشان هستیم، به ارتباطی ویژه و مستقیم با پردازش­های ناخودآگاه می­رسیم. خطاهای آشکار که از ارتکاب آن­ها شرمسار می­شویم، عاداتی که برایمان ناپسند و نـاهنجارند، رفتاری که بـا آن­هـا مبارزه می­کنیم و شخصیتی که ناخواسته باید شاهد تجلی­اش باشیم. همه و همه وجود نوعی تعارض و دوگانگی را درساختار وجودی آدمی نشـان می­دهند. آنجا ناخودآگاه نیرومندی حکمران است که توجهی به خواست و اراده آگاهانه ندارد.

جوشش الـهام

     شاعران، نویسندگان و هنرمندان برای خلق یک اثرماندگار و برجسته، همگی به ظهور یک­ سری نقاط عطف ذهنی اعتقاد دارند. در این نقاط خاص قابلیت­های ماورای سقف توانایی شعور آگاه رخ می­دهد. گویی جوششی از الهام­های غیبی اتفاق می­افتد که بواسطه این الهام­ها هنرمندقادر به آفرینشی می­گردد که خود صادقانه باور دارد فراتر از توان طراحی آگاهی خویش بوده است. به نوعی اتفاق الهام­هایی فراتر از ظرفیت عقلانی را، شرطی لازم در خلاقیت هنری می­توان قلمداد کرد که بدون آن­ها، آفرینش­های هنری فاقد اوج­های لازم برای عبور از مرز معمولی بودن هستند. آفرینندة یک آفرینش هنری لاجرم محتاج این ظرفیت­شکنی است وگرنه آفرینشی  که در سقف کوتاه ظرفیت­های آگاهانه شکل می­گیرد هرگز واجد شرایط یک خلقت هنر بدیع نیست.

     یک شاعر عموماً نمی­تواند هرزمان که اراده کند، بنشیند و با مهارت، اندوخته واژه­ها را درچنان زنجیره­ای بچیند تا شعری ماندگار و تأثیرگذار نظیر اشعار حافظ خلق شود. اشعار جادویی زمانی خلق می­شوند که جریان جوشش الهام در او برانگیخته شود. الهام­ها و پیام­هایی که در اندوخته آگاهی، هرزمان دردسترس نمی­باشد. همین­طور یک نویسنده، یک نقاش، یک فیلمساز و یک آفرینش­گر هنری، بدون دریافت الهام از مرزهای مرموز و دوردست، قادر به آفرینشی که واجد شرایط اصیل هنری باشد نیست. هنرمند بدون الهام تنها می­تواند کارآمدی خویش را در محدوده توانمندی­های آگاهانه خرج کند و این هرگز کفایت یک خلقت ماندگار و تأثیرگذار را نمی­کند.

     نویسندگان خلاق به روشنی گواهی می­دهند که درشرایط رهاکردن بی­پروا و بی­بند افکار و احساسات خویش بهترین حالت را برای نوشتن دارند. این حالت به معنای کاهش دخالت آگاهی و افزایش نفوذ ناخودآگاه در فرآیند آفرینش است. ازآنجا که ناخودآگاه نامحدود، بی­قیدو گسترده است، بسیاری از افکار که درچهارچوب شعور آگاه مجال ظهور ندارند، در این شرایط بکارگرفته می­شوند. افکاری که چـه­بسا اگر درسطح آگاهی مـرئی شوند، غـیرقابل تحمل بـوده یـا

موجب شرمساری و سرافکندگی می­شوند. امّا برای آفرینش نیاز به بازه­ای وسیع­تر و امکاناتی گسترده­تر از محدودة فیلتر شده آگاهی انسان است و هنرمند ناگزیر باید بتواند با ناخودآگاه نامحدود و گسترده خویش بطورمستقیم ارتباط برقرار نماید. این جریان بهره برداری از ناخودآگاه را می­توان معادل همان جوشش الهام دانست.

    " من زمانی که درگیر نوشتن یک داستان می­شوم، گاه به روشنی با احساسات و افکاری در درونم مواجه می­گردم، که هرگز توان رویایی آگاهانه با آن­ها را ندارم. گاه احساس تمایل به جنایتی را در درونم می­شنوم و گاه چنان در مقام انسانی خویش اوجی را احساس می­کنم که هرگز باورپذیر نیست. این انحراف­ها و تجاوزهای لجام­گسیخته از مرزهای آگاهی، منابع اصلی همان الهام­های غیبی هستند که بواقع باید در محدوده شعورآگاهم  غایب باشند، گرچه در ناخودآگاه نامحدودم حضور دارند."

درمان­های روانکاوی

     "خانمی گرفتار هراس شدید از مرگ بود. این ترس در او توأم با احساس گناه بود. بواسطه هراحساس گناهی، مرگ را بعنوان یک تنبیه دردناک نزدیک خود می­دید. هرگاه مرتکب خطایی می­شد احساس می­کرد زمان مردنش رسیده و این موضوع تعادل روانی او را برهم می­زد. این خانم هیچ مشکل خاص و عدیده­ای از زندگی نداشت و روال عادی یک زندگی را تجربه می­کرد. ولی این هراس کشنده رهایش نمی­ساخت و روابطش را با دنیای خارج فلج کرده بود. خود این خانم و حتی روان­پزشکش، نتوانسته بودند علت دقیق این ناهنجاری را دریابند.

     مدتی برای مشاوره نزدش می­آمد. من او را در قالب یک تداعی و بازگویی ساده و آزاد مورد روانکاوی قراردادم و به نتیجه جالبی رسیدم. این خانم در دوران نوجوانی یک دوست صمیمی داشت که به انحراف و کارهای خلاف کشیده شده بود. درهمین زمان دوستش در یک سانحه تصادف شدید کشته می­شود. درذهن این خانم موضوع کشته شدن فجیع دوستش با کارهای خلافی که انجام می­داده مرتبط شده و درناخودآگاه او عقده­ای شکل گرفته بود که مرگ را اثر طبیعی و ناگزیر برگناه می­شمرد. هرچند این خاطره حضور دائمی و آگاهانه­ای در ذهن او نداشت امّا درناخودآگاه واپس زده شده بود. حضور همین خاطره بود که موجب بروز آن هراس غیرطبیعی می­شد."

     این مثال نمونه­ای ساده از درمان­های روانکاویست. منطق و اصول تمام درمان­های روانکاوی از چنین الگویی پیروی می­کنند. تنشی بازمانده و رانده شده از سطح آگاهی به ناخودآگاه قدرتمند تبعید گردیده و درآنجا استحاله و تغییرشکلی برروی آن صورت می­گیرد تا با لباسی مبدل دوباره به آگاهی انسان برگردد. دراین بازگشت تنش نقاب­زده می­تواند خسارت و آسیب جدی به تعادل روانی فرد تحمیل نماید. درمان روانکاوی به عبارتی پاره کردن این نقاب است. آنگاه که بیمار بتواند بی­پرده و عریان با علت ناهنجاری مخفی شده درناخودآگاه، آگاهانه رودررو شود و دراین رویارویی احساس مسدود شده تخلیه شود، علت بیماری­زا توان آسیب­رسانی خود را از دسـت می­دهد و فرد به حالت متعادل خویش بر می­گردد.

     گرچـه امروزه درمان­هـای روانکاوی در برابر مـعالجات روان­پـزشکی کاربـرد کمتری داشته و جایگاه واقعی خویش را پیدا نکرده و بخصوص در کشورما کاربرد چندانی ندارند، امّا بواقع روانکاوی همچنان ارزش­های مؤثر و تعیین­کننده ای دربـرطرف ساختن ناملایمات روحی و روانی نشان داده است. کارکرد روانکاوی در درمان ناراحتی­های روانی یکی از مهمترین مدعاهای وجود ضمیر ناخودآگاه ورای آگاهی انسان است.

تفاوت­های فرآیندهای ناخودآگاه با جریان شعور آگاه انسان

     کشف بزرگ روانکاوی مبنی برحضور منطقه­ای نامحدود، عظیم، اسرارآمیز و نامرئی بنام ناخودآگاه در ساختارآدمی، منجر به درک بهتر این واقعیت تعیین­کننده شد که، مرزهای عملکرد ناخودآگاه انسان کاملاً متمایز از عملکرد شعورآگاه اوست. به این معنا که باید ماهیت ضمیر ناخودآگاه آدمی را کاملاً مستقل و جدابافته از آگاهی او دانست. این تفکیک در کیفیت و ماهیت باعث می­شود فرآیندهای ناشناخته و اسرارآمیز ناخودآگاه انسان را جریانی متفاوت از دانسته­های آگاهانه او بدانیم. بـا چنین درکی باید پذیرفت معادلات و موازین حاکم بر ناخودآگاه آدمی، چـه­بسا درمحدودة شعورآگاهش کاملاً غریبه و شاید غیرمنطقی تلقی شوند. این تمایز ماهوی در دو سطح متفاوت از لایه­های ذهنی (شعورآگاه و ضمیرناخودآگاه) بیانگر نوعی دوگانگی و تضاد شگرف و اسرارآمیز در وجود انسان است.

     در این بخش به برخی از این تفاوت­های ماهیتی اشاره خواهیم داشت:

- ناخودآگاه ماهیتی بی­قید و صرفاً لذت­جو دارد

    دقیقاً به همین دلیل است که مواجهه مستقیم و آگاهانه با پردازش­های جاری در ذهن ناخودآگاه گریزانیم. زیرا بسیاری از این پردازش­ها مطابق با موازین آگاهانه در قوانین شعور منطقی قابل پذیرش نیستند و چه­بسا اطلاع از آن­ها ما را دچار شرمساری و عدم تعادل خواهدکرد. ناخودآگاهی بی­قید و لذت­جو می­تواند در پی تمایلاتی باشد که آگاهی انسان آن­ها را به شدت طرد کرده و از پذیرش آن­ها وحشت دارد. عجیب نیست اگر میل به کشتن در ناخودآگاه جریان داشته باشد. درمحدوده شعورآگاه انسان اطلاعات ورودی به­نحوی پردازش می­شوند که موازین و چهارچوب­های منطقی خدشه­دار نشده و نظام ارزش­ها و باورها نقض نشوند. نظام مستحکم و سازمان­یافته­ای که وظیفه ارزیابی و ارزشیابی تمام تفکرات، احساسات و اعمال انسان را برعهده داشته و معیـار رد یـا قبـول خـروجـی­هـای شخصیت مـحسوب می­شود. لذا گرچـه یکی از جـهت­گیری­های اصلی پردازش­های آگاهانه انسان، کسب لذت است، امّا لذت­جویی را نمی­توان تنها عامل حرکت­های آگاهانه انسان دانست. بلکه نیروهای دیگری به­موازات نیروی لذت، در تصمیم­گیری­های آگاهانه مؤثرند که آن­ها را می­توان درقالب منطق و وجدان تعریف کرد. شعور آگاه به جز لذت­طلبی، واقعیت­های منطقی و محدودیت­های دنیای بیرون را نیز می­فهمد و درک می­کند. حرکت به سمت کسب لذت نباید حقایق حاکم بر محیط را نقض نماید. همچنین ندای قدرتمند وجدان که محافظ حریم باورهاست  تمایل لذت­جویی آگاهانه انسان را محدود می­سازد. درحالی­که منطق و وجدان تأثیری در جریانات ناخودآگاه آدمی ندارند.

     برنامه­ریزی ضمیرناخودآگاه که خارج از کنترل آگاهانه انسان است، به­گونه­ای بدوی و خام صرفاً لذت­جوست. بدیـن معنی که پـردازش­ها و نتیجه­گیری­ها در ناخودآگاه نیرومند آدمی، تنها با هدف کسب لذت و دوری از رنج جریان پیدا می­کنند و برای این تمایل محدودیتی درکارنیست. نهاد ناخودآگاه انسان، به شکل ابتدائی و غیرقابل پرورش، صرفاً برمبنای کسب لذت برنامه­ریزی شده است. اگراین برنامه­ریزی ناخودآگاه را دقیق­تر مورد بررسی قراردهیم، درخواهیم یافت هدف اصلی گرایش­های ناخودآگاه ورای کسب لذت، دوری و کاهش درد است. تمام تمایلات و دانش­های ناخودآگاه جملگی برای کاهش انرژی­های روانی برنامه­ریزی می­شوند. ازآنجا که انباشت و تمرکز انرژی­های روانی همواره موجب تالم و عدم تعادل خواهد بود، بنابراین هرفرآیند ناخودآگاهی با هرنوع جهت­گیری، برای حذف و تخفیف این تمرکز تنش فعال می­گردد تا بار روانی انباشت شده کاهش یافته و درد تخفیف پیدا کند. چنین کاهش دردی، همان تجربه لذت است.

     کمبودها و عدم ارضاء تمایلات و غرایز باعث توقف و تمرکز انرژی روانی در ناحیه عدم کامیابی می­شوند. گرچه شعورآگاه می­کوشد تا به رغم تمام محدودیت­های محیطی و  تسلیم در برابر ندای وجدان راهی برای لذت و رفع کمبود پیدا کند، امّا رانش­های ناخودآگاه کاملاً لذت­جو و بی­قید صرفاً متمایل به ارضائی بی­قید وشرط می­باشند. آنگاه که فرد دراثر تحقیر، غریزه خودشیفتگی ذاتی خود را دچار کمبود می­یابد، شعورآگاه می­کوشد درچهارچوب موازین منطقی و متأثـر از وجـدان درد را کاهش دهد، امّا تمایلات ناخـودآگاه او بـدون درنظرگرفتن محدودیت­های موجود در دنیای بیرون و نظام ارزشی وجدان، صرفاً می­کوشد درد را کاهش دهد. چنین تمایل ناخودآگاهی تحت تأثیر تجاوز به حقوق دیگران و یـا نقض نظام اعتقادی فرد نیست.

برای شناخت ساختار ناخودآگاه مهم است بدانیم، مستقل از تمام ملاک­ها و معیارهای پذیرفته شده درآگاهی، ضمیرناخودآگاه تنها درپی کاهش درد است و تمام تمایلات و دانش­های ناخود آگاه آدمی را با این ساختار می­توان ارزیابی کرد.

     نتیجه بسیارمهم، از این اختلاف ماهوی میان شعورآگاه ضمیرناخودآگاه، درتقابل­ها و تضادها میان این دوبخش از سازه وجودی انسان، تعیین­کننده می­شود. آنجائی که تمایلات ناخودآگاه نیرومند، لذتی را می­جوید که معیارهای آگاهانه آن­را منع نموده است. این تقابل نابرابر موجب اصلی ناهنجاری­های روحی- روانی می­باشد.

     سرانجام حقیقت تکان­دهنده­ای که از این تفاوت­های ساختاری میان ناخودآگاه و آگاهی انسان حاصل می­شود آنست که بسیاری از مشکلات درونی آدمی ریشه در تعارض میان تمایلات آگاهانه و کشش­های ناخودآگاه دارد.

- مجرای ارتباطی میان ناخودآگاه و آگاهی انسان، کانالی حاوی سانسور وتحریف است

     پردازش­هایی که در ناخودآگاه انسان جاریست، دور از دسترس آگاهی او قراردارد. شعورآگاه فرد، عموماً مستقیم و بی­واسطه قادر به مشاهده رانش­ها و کشمکش­های فعال در ناخودآگاهش نیست. یکی از مهمترین دلایل این فاصله وجود دیوار سانسور و تحریف است. این فیلتر مراقب است، جریانات ناخودآگاه مستقیم و عریان وارد آگاهی انسان نشود. زیرا درصورت این تبادل مستقیم، تـعادل روانی فـرد مختل خـواهد شد. همان­طور که گفته شد بسیاری از تمایلات و کشش­های ناخودآگاه در سطح آگاهی انسان قابل تحمل و پذیرش نیستند.

     امّا جریانات ناخـودآگاه همـواره اصرار دارند تـا درسطـح آگاهی انسان ظاهر شوند. زمانی ایـن رانش­ها و کشش­ها، مجال حضور و مرئی شدن درآگاهی فرد را خواهند داشت که از وضعیت عریانی بی­پروا و شرم­آور درآمده و ملبس به ظاهری قابل قبول­تر در این عرصه ظاهر شوند. این لباس جامه تحریف و تبدیل است.

     چه­بسا درناخودآگاه فردی تمایل به نابودی انسان دیگری وجود داشته باشد. امّا چنین کشش منزجرکننده­ای بـرای ظهـور درآگاهی انسان باید تحریف شده و با توجیهاتی نظیر تمایل به اصلاح­طلبی یا جایگزینی­های شایسته­سالاری ظاهرشود. و یا گرایش به لذتی نامشروع و ناپسند باید با تبدیل و استحاله به لذت­طلبی­های منطقی­تر و قابل قبول­تر به اطلاع آگاهی رسانده شود.

- در ناخودآگاه انسان تناقض­ها موج می­زنند

     ساختار شعورآگاه، منطقی است. این چهارچوب منطقی امکان پذیرش همزمان دو عنصر تضاد را ندارد. فلان موضوع یا خوب است یا بد. آگاهی انسان نمی­تواند عشق و تنفر همزمان نسبت به یک سوژه را قبول کند. امّا ناخودآگاه اصلاً منطقی نیست بلکه صرفاً لذت­جوست. تنها در پی کسب شادی رسیدن به آرزوها و تمایلات است، کودکانه، عامی و تربیت­ناپذیر است. هیچ چهارچوب و قانونی را درک نمی­کند. لزومی برای رعایت قوانین اخلاقی و الزامات مدنی ندارد. بنابراین وجود انبوه تناقض­ها درآن کاملاً طبیعی است.

     گرایش­ها و تـمایلات کاملاً متضاد، درضمیر ناخـودآگاه در همزیستی مسالمت­آمیز بـه سر می­برند. هم گرایش به ویرانگری هم­کشش به آباد ساختن، هم تمایل به منفعت­طلبی و هم­گرایش به فداکاری، هم میل به جدایی و هم خواست پیوستن، هم­کشش به سوی اوج و هم جذبه سقوط و این­چنین است که امیال و رانش­های گوناگون و متضاد در ناخودآگاه همزمان فعال بوده و پذیرش هر رانشی در ناخودآگاه دلیلی بر رد رانش متضاد نخواهد بود.

     اینگونه حقیقت شگرف ناخودآگاه آدمی عیان می­شود که ذات انسان اندوخته­ای رنگارنگ و متنوع از کشش­های متعالی انسان و تمایلات پست حیوانی است. انبانی گسترده و بی­نهایت از انگیزش­های ملکوتی و خواستگاه­های شیطانی.

- ناخودآگاه موجودیتی زنده و پویا دارد

     ناخودآگاه آدمی را می­توان به مثابه موجودی کاملاً زنده و پویا درنظر گرفت. ضمیرناخودآگاه هرگز مخزنی ایستا و راکد از امیال تثبیت شده محسوب نمی­شود. انرژی­های موجود در ناخودآگاه پیوسته در معرض تبدیل و ترکیب قراردارند و این پویایی مداوم و حیرت­انگیز، شناخت تحریف­ها و تبدیل­ها در امیال را پیچیده­تر ساخته و ساختار قدرتمند ناخودآگاه انسان را اسرارآمیزتر و مرموزتر می­نمایاند. کشف اشکال چنین تحریفاتی در کانال ارتباطی میان خودآگاه و ناخودآگاه انسان از پیچیده­ترین و دشوارترین رمزگشایی­های روان آدمی به حساب می­آید که می­توان راهگشای برطرف ساختن بسیاری از بیماری­ها و ناهنجاری­های روحی باشد.

     موضوع قابل تأمل در این مقوله آنست که پویایی مداوم و حیرت­آور ناخودآگاه باعث می­شود دائماً اشکال تحریف و تبدیل امیال و کشش­ها تغییرکرده و متنوع­تر و پیچیده­تر شود. به این ترتیب دردسر آگاهی انسان برای مقابله با آثار سرکوب­ها و واپس زدن امیال غیرقابل قبول بیشتر و بیشتر می­شود. چراکه هر تمایل مردود شده و واپس­زده شده با نقابی جدید و فریبی پیچیده و متفاوت بـه آگاهی بازخواهد گشت. و همچنان عدم ارضاء آن­ها دردها و ناهنجاری­ها را به ساختار روانی انسان تحمیل خواهند کرد.

- ضمیر ناخودآگاه خیال باز و واقعیت گریز است

     ساختار لذت­طلب ناخودآگاه آدمی موجب می­شود، مکانیزم قلب حقایق و جعل واقعیت­های بیرون دائماً فعال باشد. زیـرا واقعیت­های دنیای بیرون لزوماً موجبات لذت­طلبی انسان را فراهم نمی­کنند. امّا ذات برنامه­ریزی ناخودآگاه صرفاً براساس لذت­خواهی طرح­ریزی شده، لذا سازه ناخودآگاه عادت دارد بسیاری واقعیت­ها که حاوی تلخی­ها و دردهاست را نادیده گرفته و خیالات پرداخته خویش را جایگزین آن­ها نماید.

     در ناخودآگاه فرد تصاویر ناکامی­ها و ضعف­ها با خیال قدرت­ها و توانمندی­ها جابجا می­شود. حقیقت شکست و ناکامی با تصاویر مجازی پیروزی و غلبه جابجا می­شود. همچنین آنجا که تمایلی ویرانگر و کششی نابـودکننده در ناخـودآگاه فعال شود، حقیقت پیروزی و کامیابی هم می­توان در سایه تصاویر مجازی شکست و ناکامی قرار گیرد. جایی­که ناخودآگاه لذتش را در فلاکت و بدبختی می­جوید، آدمی می­توان گرفتار تمایلات و کشش­هایی زجرآفرین شود که همگی موهومی و مجازیند. آیا شما انسان­هایی را می­شناسید که عاشق افسردگی یا بدبختی موهومی خویش باشنـد؟

فرآیند شکل­گیری و گسترش ضمیر ناخودآگاه

     در بدو تـولد خـودآگاه و ناخـودآگاه انسان موجـودیتی یگانه دارند. در شـروع مراحـل رشد و شکل­گیری شخصیت نمی­توان تمایزی میان آگاهی و ناخودآگاه خود قایل شد. امّا طبیعت رشد در ارتباط با دنیای بیرون، باعث این جداسازی می­شود.

     در تقابل روان آدمی با محیط و حقایق دنیای بیرون، ساختار درونی درگیر بسیاری تعارض­ها و توافق­ها می­شود. جنگ­ها و دوستی­ها میان مختصات درونی انسان با واقعیت­های دنیای بیرون منجر به نوعی هماهنگی قراردادی بین آن­ها می­گردد، که این موضوع همان فرآیند شکل­گیری شخصیت است. به بیان دیگر شخصیت فرد در چهارچوب نوع تعامل با محیطش قالب زده می­شود. اگرچنین هماهنگی به شایسته صورت نگیرد، بنیان شخصیت دچار تزلزل و ناهنجاری خواهد بود.

     اگر شخصیت افراد مختلف را به لحاظ استحکام و عملکرد مفید مقایسه کنیم، باید گفت ملاک شخصیت قوی، تقابلی نیرومند میان ساختار درونی با حقایق محیط است. همان­طور که نمی­توان هیچ شخصیتی را مطلقاً کامل دانست ،باید پذیرفت به هرحال این هماهنگی بصورت کامل و بی­دردسر شکل نخواهد گرفت.

     کودک از آغاز وجود، محیط پیرامونش را تنها در وجود مادر خلاصه می­بیند. تمام مسئولیت تأمین نیازها و رانش­های وجودش برعهده اوست. امّا به تدریج درک می­کند نیازهایش با تأخیر و تعلل برآورده می­شوند. پس گریه می­کند و این نخستین ابزار برقراری ارتباط با محیط است. به تدریج بزرگتر که می­شود، با مفهوم اعمالی ممنوعه مواجه می­گردد. محدوده­هایی غیرمجاز که حریم­هایی را تعریف می­کنند. او از سویی برای ارضاء تمایلات گرایش به شکستن این حریم­ها دارد و از جـانب دیـگر محـرک­های تنبیهی محـیط او را دچـار اضطراب می­سازد. او باید درچـنین کشمکشی میان نیروهای این دوقطب متضاد به تعادل و هماهنگی برسرکیفیت برقراری این تعادل فرآیند شکل­گیری شخصیت اوست.

     به دلایل متعدد، آگاهی انسان امکان پذیرش تمام حجم اطلاعات ورودی را ندارد و تحلیل و دریافت و نگهداری این حجم عظیم مسائل فی­مابین ساختار درون با شرایط محیط، برای آگاهی آسان­پذیر نمی­باشد. طبیعت این نارسایی و کم­ظرفیتی شعورآگاه دو علت مشخص دارد؟

     نخست آن­که ظرفیت پذیرش و نگهداری شعورآگاه انسان محدود می­باشد. درطول یک روز انسان درمعرض میلیون­ها دیتای ورودی از محیط قرار می­گیرد. اطلاعاتی که در لحظه­لحظه زندگی در معرض دریافت آن­ها قراردارد، امّا آگاهی حاضر و در دسترس او، امکان تمرکز و دسترسی تنها حجم بسیار کوچکی از انبوه این اطلاعات را دارد. آن بخش از اطلاعات دریافتی که بیشتر از سایرین در معرض تأکید و توجه انسان است، درآگاهی او ثبت می­شود. مابقی انبوه اطلاعات دریافتی که شعور آگاه ظرفیت جذب آن­ها را ندارد، عملاً توسط سازه انسان دریافت مـی­شود، امّا بدلیل کمبود جـا، به فضایی بزرگتر و نامحدودتر که همان ناخودآگاه است رانده می­شود.

     درطول یک مسافرت داخل شهری، شاید هزاران اتومبیل را در شرایط مختلف نظاره کنیم. امّا درحافظه آگاه تنها آن اتومبیلی که برای ما ایجاد دردسر کرده را به یاد می­آوریم. امّا سایر اطلاعات در ناخودآگاه موجود هستند. سال­ها پیش اتفاق بدی برای فردی افتاده است، به هیچ­وجه ردپـای ایـن خاطره را نمی­تـوان درآگاهی فـرد پیدا کرد، امّا آن صحنه قطعاً در ناخودآگاه موجود بوده و با رعایت شرایطی قابل دستیابی است.

     امّا دلیل دوّم که حائز اهمیت بیشتریست، آنست که کشش­ها و تمایلات درونی در مقابل ابلاغ شرایط و قوانین محیط، در بسیاری موارد قابل قبول نیستند. مطابق با سازماندهی منطقی شعورآگاه، زمانی­که تمایلی، قانون و حقیقت محیط را نقض نماید، قابل پذیرش نیست. بسیاری از امیال و گرایش­ها در برابر جبرقوانین دنیای بیرون غیرمجاز و نامشروع شمرده می­شوند. استراتژی شعورآگاه می­گوید، چنین امیالی باید نابود شوند. امّا بواقع آگاهی انسان قادر به نابودی این کشش­ها نیست، تنها می­تواند آن­ها را نادیده بگیرد. چنین تمایلات مطرودشده­ای، بسیاری از اوقات قدرتمندتر و ریشه­دارتر ازآن هستند که صرفاً بدلیل مخالفت آگاهی انسان نابود شوند. این رانش­ها و کشش­ها دارای انرژی قابل توجهی هستند که با طرد از آگاهی، عرصه را ترک نکرده و اصرار برحضور خویش دارند. تدبیر شعورآگاه انسان در برابر مقاومت تمایلات ممنوع سرکوب و واپس زدن می­باشد. امّا به واقع سرکوب، منجر به رانده شدن این تمایلات از سطح آگاهی و تبعید به منطقه قدرتمند ناخودآگاه انسان می­شود. به این ترتیب امیال واپس زده و سرکوب شده، از دید آگاهی پنهان می­شوند، گرچه نابود نشده­اند. حضور و فعالیت آن­ها در ناخودآگاه ما ادامه می­یابد، تا نبرد میان خودآگاه و ناخودآگاه در میدانی دیگر ادامه داشته باشد. عرصه­ای متفاوت که درآن امیال ارضاء نشده با صورتی جدید و فریبکار دوباره ماهیت خویش را به آگاهی انسان تحمیل کنند

    بنابراین شکل­گیری ناخودآگاه وجود انسان را به نوعی می­توان تفکیک و انشعابی اجتناب­ناپذیر ازآگاهی او دانست. انبـوه سرریـز آگاهی محدود انسان باید راه بـه جایی پیدا کند که همان ناخودآگاه است. خلق این شکاف میان خودآگاه و ناخودآگاه آدمی به واقع هزینه ناگزیریست که انسان در مقابله طبیعت خویش با الزامات تمدن می­پردازد. شاید اگر محیط زندگی او چنان بدوی  و لجام گسیخته و بی­قانون بود که تمام تمنیات برارضاءبا ممانعتی روبرو نمی­شدند، ناخودآگاه نیز موضوعی قابل صرف­نظر می­شد.

     امّا اینگونه است که نهاد لذت­جو کشش­ها و تمنیات خویش را به آدمی تحمیل می­کند و در مقابل الزامات تمدن و مختصات زندگی شرایطی را به او ابلاغ می­کنندکه رعایت آن­ها لازمه ادامه بقاست. ماحصل تدبیر سیستم انسان برای برقراری تعادل دراین کشمکش، تشکیل محدوده قدرتمند ناخـودآگاه اوست. تـعادلی که بستـراصلی خلق فرهنگ، اخلاق و قانون را آسان­پذیر می­سازد.

سرکوب، حقیقتی که ماهیت ناخودآگاه را تعریف کرد

     شعورآگاه مجبور است پاسخگوی تمام الزامات و نیازمندی­های دنیای درون و بیرون انسان باشد. دراین میان طبق سازماندهی منطقی شعورآگاه بسیاری از نیازمندی­ها و تمایلات درونی غیرقابل پذیرش محسوب می­شوند. رایج­ترین ترفند شعورآگاهی برای تدبیر این تمایلات غیرقابل ارضاء اجرای فرآیند سرکوب است. به این معنی که کشش­های نامشروع و غیرقانونی  باید چنان طرد شوند تا از رویت آگاهی دور بمانند و تعادل برقرار شود. بواسطه سرکوب این تمایلات، آگاهی فرد به آرامش رسیده و فرصت بالندگی پیدا می­کند. امّا همزمان سرکوب موجب رشد و توسعه و فعال­تـر شدن ناخـودآگاه آدمی می­گردد. زیـرا امیال سرکوب شده، نابود نمی­شوند، بلکه سرکوب آن­ها را از دسترس آگاهی دورنگه می­دارد. ندیدن امیال غیرمجاز، به معنای رانده شدن از آگاهی به ناخودآگاه است. این موضوع بیانگر حقیقت تعیین­کننده­ایست که به " امیال سرکوب شده، همچنان زنده و فعـال می­باشند". دلالت­ها و قـرینه­های فعالیت این امیال، درناخودآگاه را می­توان در عوارض موجود در سطح آگاهی انسان یافت.

     بسیاری از اضطراب­های موجود، که شاید بی­دلیل و غیرمنطقی به­نظر برسند، ناشی از فعالیت امیال سرکوب شده انسان هستند. بسیاری از عملکردهای ناپسند و اجتناب­ناپذیر و بازهم غیرمنطقی که از شخصیت انسان سر می­زند و مخالف تدبیر شعورآگاه است، به سبب همین فعالیت­های پنهان درناخودآگاه است.

     اجرای فرآیند سرکوب، قابلیتی ذاتی و ابزاری اولیه دردست شعورآگاه آدمی است. مراتب و درجات ابتدایی این ابزار وراثتی هستند. به این معنی­که فرد طبق خصوصیات موروثی خویش یاد گرفته چطور امیال فراهم را سرکوب کند. امّا به تدریج این توانای بدوی، قدرتمند، تکامل­یافته­تر و پیچیده­تر می­شود و مهـارت و کارآمدی سرکوب در فـرد رشد پیداکرده و توانمندتر و مؤثرتر می­گردد. گرچه باید درنظرداشت، هرقدر فرآیند سرکوب قدرتمندتر وکارآمدتر باشد، نیروی تقویت شده در تاریکی نیز بیشتر خواهد بود و این انرژی تبعید شده به ناخودآگاه نیز نیرومندتر و خطرناک­تر می­شود.

     سرکوب یک فرآیند طبیعی و لازمه حیات آگاهی انسان است. بدون سرکوب امیال مزاحم، برقـراری تعـادل آگاهانه انسان میسر نمی­شود. امّا ایـن فـرآیند طبیعی درسیر تکاملش، اگر منـجر به پاسخی مناسب و قابل ارضاء برای امیال سرکوب شده نگردد و با فرآیندهای تکامل یافته­تری نظیر تصعیـد جایگزین نشود، همـواره تهدیدی جدی بـرای امنـیت شخصیت و روان انسان محسوب می­شود. زیرا همواره احتمال بازگشت امیال سرکوب شده وجود دارد.

تردد افکار میان ذهن آگاه و ضمیر ناخودآگاه

     مفاهیم مختلفی که با آن­ها مواجه می­گردیم، همواره حاوی یک نمایش مستقیم و همزمان تصویری غیرمستقیم در ذهن است. گاه این نمایش مستقیم و تصویر غیرمستقیم وابستگی و انطباقی با هم ندارند. نمایش مستقیم مفاهیم، معمولاً ثابت، مشخص و یکسان هستند، امّا تصویرغیرمستقیم انتقالی هرمفهوم تابع درنظرگرفتن رموز و پیچیدگی­های خاصی است که متأثر از نوع برنامه­ریزی ناخودآگاه فرد و نحوه ادراک از محیط دارد.

     بعنوان مثال زمانی­که دروغی از فردی می­شنویم، نمایش مستقیم عبارتست از دریافت یک خبرخلاف واقع و ارتکاب به جعل حقیقت. امّا تصویر غیرمستقیم این مفهوم را به سادگی نمی­توان تشخیص داد و تفسیرکرد. این تصویر وابسته به درنظرگرفتن مختصات متعددی در برنامه­ریزی درونی فرد و شرایط خاص آن موقعیت درمحیط دارد. مثلاً اگر این دروغ را مادری به فرزندش بگوید، یک هنرپیشه محبوب به هوادارانش بگوید و یا یک رئیس­جمهور به ملتش، تصاویر غیرمستقیم مربوط به دروغ می­توانند در مخاطبان مختلف کاملاً متفاوت باشند. اگراین دروغ در یک معامله تجاری مهم واقع شود یا در یک رابطه عشقی و یا بنا به یک مصلحت قابل قبول باز تصویر غیرمستقیم می­تواند برای هرفـردی خاص و متفاوت باشد. ایـن تصویرکاملاً متأثر از کیفیت کانال ادراکی فرد است.

     نکته حائز اهمیت از جریان تبادل افکار میان ذهن خودآگاه و ضمیرناخودآگاه آنست که جریان ورود مفاهیم به سطح آگاهی، عموماً شامل انتقال هردو تصویر، با غلبه جدی تصویر مستقیم است. یعنی شعورآگاه در بـرخورد با هـر مفهومی هردو تصویر مستقیم و غیرمستقیم را دریافت می­نماید وآنجا که تفاوت و تناقضی میان این تصاویراست، ملاک تصویر مستقیم خواهد بود. این امر بیانگر آنست که شعورآگاه انسان حجم عمده مفاهیم را بطور مستقیم دریافت می­کند. گرچه متأثر از تصاویر غیرمستقیم همراه هر مفهومی نیز می­باشد. ولی این جریان درخصوص ضمیر ناخودآگاه کاملاً متفاوت است. زیرا ناخودآگاه آدمی در مواجهه با مفاهیم ادراکی، ابداً کاری به نمایش مستقیم آن­ها ندارد و تنها متأثر از تصاویر غیرمستقیم است.

    این موضوع تفاوتی ساختاری و کلیدی را درخصوص تأثیرپذیری شعورآگاه و ذهن ناخودآگاه انسان روشن می­کند. تفاوتی که پس از این مبنای تحلیل بسیاری از تعارض­ها و کشمکش­های درونی خود خواهد بود. ازآنجا که شعورآگاه بیشتر متأثر از نمایش مستقیم مفاهیم بوده و در مقابل ضمیرناخودآگاه نیرومند، کاملاً تحت تأثیر تصاویر غیرمستقیم است. بنابراین قابل پیش­بینی است که تمایز و تناقض میان تصاویر مستقیم و نمایش­های غیرمستقیم ادراک شده از مفاهیم مختلف، تعارضی را میان جریانات ناخودآگاه و پردازش­های آگاهانه آدمی پدید آورد. این موضوع بدان معنی است که ممکن است ما درک آگاهانه و ناخودآگاه کاملاً متفاوت و یا حتی متضادی از یک مفهوم ثابت داشته باشیم.

     مردی اتومبیل شیک و گران­قیمتی می­خرد. این موضوع باعث خوشحالی و هیجان همسرش می­شود. این ادراک آگاهانه از چنین سوژه­ای کاملاً روشن و واضح است. امّا همین موضوع که در یک تحلیل منطقی باید موجب آرامش و نشاط بیشتر در خانواده شود، به­شکلی مرموز باعث تیرگی روابط میان زن و شوهر می­شود. خرید اتومبیل گران­قیمت، آگاهانه موجب شادمانی زن گردیده، امّا به شکلی نامرئی رفتار و اخلاقش را در ارتباط با همسرش دگرگون ساخته و روابط آن­ها را مختل کرده است. دلیل اصلی این اختلال شاید چنان ناخودآگاه باشد، که مرد و زن خود نیز موضوع اصلی اختلاف را ندانند.

 اینجا می­توان گفت در واقع مفهوم خرید اتومبیل شیک و گران­قیمت در نظام ادراکی زن، شامل دریافت دو نوع نمایش مستقیم و تصویر غیرمستقیم بوده است. تشخیص نمایش مستقیم ساده، مشخص است؛ شادی و غـرور از ایـن­که آن­ها پیشرفت کرده­اند و می­توان از این امکان جدید بهره­مند شوند. امّا تشخیص تصویر غیرمستقیم، همواره ساده و آسان نیست. بخصوص آن­که شاید شعورآگاه درکی ازآن تصویر غیرمستقیم نداشته باشد. و شاید هماهنگی و هم­راستایی میان نمایش مستقیم و تصویر غیرمستقیم نیز وجود نداشته باشد. تصاویر غیرمستقیم گاه مبهم و مرموزند و شاید در سطح آگاهی اثری ازآن­ها مشاهده نشود ولی تأثیر نیرومند آن­ها بر ضمیر ناخودآگاه به شدت مؤثر و تعیین­کننده است. درباره این مثال شاید تصویرغیرمستقیم، دال براحتمال بیشتر خطا یا خیانت مرد با وجود داشتن این اتومبیل گران­قیمت باشد. همین تصویر غیرمستقیم، ناخودآگاه زن را چنان تحت تأثیر قرار داده که برخلاف پردازش آگاهانه او، روابط با همسرش دچار مشکل شده است.

     مطالب فوق درخصوص فرآیند گردش افکار از ذهن آگاه به ضمیر ناخودآگاه بود. چنین فرآیندی به سبب انتقال تصاویری مبهم و اسرارآمیز ناشناخته از ذهن آگاه به ضمیر ناخودآگاه می­تواند، منشاء ارزیابی بسیاری از تناقض­ها و اختلالات درونی فرد باشد. حال اجازه دهید معکوس این فرآیند را هم بررسی کنیم، یعنی ارائه و انتقال افکار از ضمیر ناخودآگاه به ذهن آگاه. نام این فرآیند را بازنمایی می­گذاریم.

     تمام اطلاعاتی که از ذهن آگاه به ضمیر ناخودآگاه رانده شده­اند، درهرشرایطی امکان بازگشت به آگاهی انسان را دارند. همان­طور که گفته شد، دودلیل اصلی سبب انتقال حجم وسیعی از اطلاعات مازاد از آگاهی انسان به ناخودآگاه او می­شوند:

     اول: محدودیت ظرفیت پذیرش شعورآگاه و سرریز انبـوه اطلاعات مازاد به ناخودآگاه.

     دوم: رانده شدن اطلاعات غیرمجاز و تمایلات ناپسند وغیرمنطقی به ناخودآگاه طی فرآیند سرکوب.

     آن دسته از اطلاعاتی که صرفاً بنا به دلیل اول، یعنی محدودیت ظرفیت تمرکز و آگاهی انسان، بعنوان اطلاعات مازاد به ناخودآگاه منتقل می­شوند، تحت شرایطی خاص با همان کیفیت امکان بازیابی مجدد درآگاهی را دارند. زمانی­که به هردلیلی خاطره­ای فراموش شده به یادآورده می­شود و یا به کمک هیپنوتیزم یا روش تداعی، اتفاقی درگذشته خود بازیابی می­گردد، این انتقال یا بازنمایی صورت می­گیرد.

به بیان ساده­تر، درباره این قبیل از تبادل اطلاعات (نوع اول) میان آگاهی و ناخودآگاه می­توان گفت دراین بـعد، ناخودآگاه صرفاً نقش یک حافظه جانبی بزرگ و نامحدود را درکنار حافظه کوچک ذهن آگاه بازی می­کند که دسترسی به ایـن حافظه جانبی تنهـا در شـرایطی خاص امکان­پذیر است.

     امّا درباره نوع دوّم از انتقال اطلاعات، یعنی فراخوانی مجدد تمایلات سرکوب شده و رانده­شده از ناخودآگاه به آگاهی، فرآیند شکلی کاملاً متفاوت دارد. تمایلات سرکوب شده، که امکان پذیرش منطقی درآگاهی را نداشته­اند، به همان ترتیب قبلی امکان بازگشت را نخواهند داشت، زیرا آگاهی انسان هم­چنان از پذیرش آن­ها معذور بوده و دچار اضطراب خواهد شد. از این­رو ارزیابی این جریان تبادل اطلاعات از اهمیت بسیار تعیین­کننده و کلیدی برخوردار است.

     اجازه دهید این فرآیند را با بازنمایی نوع دوّم بخوانیم. در بازنمایی یا همان بازگشت تمایلات واپس زده شده به آگاهی، توجه به این نکته کلیدی حائز اهمیت است که عموماً چنین تمایلات ممنوعی به همان شکل و سیـاق اولیه به استحضار آگاهی رسانده نخواهند شد. اینجاست که ضمیر ناخودآگاه با استفاده از فیلتر سانسور و تحریف، اطلاعات را به گونه­ای کاملاً دگرگون شده، امّا با همان ماهیت اصیل به آگاهی باز می­نماید. زیرا اگر تمایلات با همان صورت کریه و نامشروعی که از آگاهی رانده شده بودند، برگردند مجدداً با همان ابزار سرکوب شده و به ناخودآگاه رانده می­شوند.

     امّا ناخودآگاه نیرومند و حیله­گر، برای ارضاء تمایلات خویش، این­بار میل ممنوعه را در شکل و شمایلی کاملاً جدید و موجه باز می­نماید. به این ترتیب که فردی برای کسب ثروت تمایلی برای دزدی و تضعیع حقوق دیگران داشته. امّا این تمایل نامشروع در منطق آگاه سرکوب شده و به ناخودآگاه تبعید می­شود. حال می­توان انتظار داشت تا این کشش سرکوب شده، با شمایلی جدیدتر و منطقی­تر بازگردد تا آگاهی فرد را در قالب­هایی به ظاهـر منطقی­تر و قـابل پذیـرش­تر، نظیر خیـرخـواهی، اصلاح، رقابت و یـا شایسته­سالاری مجاب به ارضاء تمایل سرکوب شده نماید.

     اینجا ذکر این نکته بسیار ضروریست که در تمام اخلاقیات، اجرای چنین فرآیند بازنمایی که لزوماً با فریب و تحریف توأم می­باشد، درهرشرایطی ناپسند و مذموم تلقی نمی­شود. بلکه بازنمایی تمایلات نامشروع سرکوب شده می­تواند کششی مذموم را مبدل به تمایلی پسندیده نماید.

     مثلاً تمایل به جاه­طلبی و برتری جویا بر دیگران می­تواند در یک بازنمایی سازنده، اسباب شکل­گیری یک رهبر مصلح و دلسوز را فراهم کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سازمان شخصیت 

 

 

 

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تشکیل ساختار "من"؛ نتیجه تقابل میان ذهن آگاه و ناخودآگاه انسان

     فروید برای نخستین بار، سه بخش اصلی را در ساختار شخصیت انسان از هم متمایز ساخت؛

نهـاد ،  مــن ،  فـرامــن

     " نهاد"، جایگاه حضور امیال و غرایز طبیعی و ذاتی انسان است. کشش­های فطری غیراکتسابی که انسان با آن­ها زاده می­شود.

     "من"، ساختاری سازمان­یافته و قـابل کنترل و پرورش است که وظیفه مدیریت و کنترل کشش­ها و غرایز خام موجود در نهاد را، در ارتباط با واقعیات دنیای بیرون برعهده دارد.

     " فرامن"، حاوی مجموعه قوانین و محدودیت­های تعریف شده­ایست که نظام ارزشی و ضدارزشی را برای انسان تعریف می­نماید. فرامن را دراصطلاح همان وجدان می­توان درنظرگرفت.

          "من"، همواره در مواجهه با دوجبهه متضاد قرار دارد. از سویی وظیفه پاسخگویی به کشش غرایز موجود در نهاد برعهده اوست و از سوی مقابل، مسئولیت برآورده­سازی الزامات فرامن را نیز برعهده دارد.

     در بخش­های بعد، به تفصیل درخصوص تشریح این سه بعد از ساختار وجود انسان توضیح داده خواهد شد. امّا آنچه در این قسمت مورد تأکید قرار می­گیرد آنست که تشکیل و تکامل تدریجی ساختار "من" نتیجه مستقیم تعارض­ها و تقابل­ها میان شعورآگاه و ضمیر ناخودآگاه انسان است.

     ساختار وجود آدمی از سویی باید متوجه واقعیات موجود در درون و بیرون خویش باشد، آن­ها را به روشنی درک کرده و برنامه­ریزی ساختار روانی، عملکردهای شخصیت و کیفیت زندگی خویش را متناسب با این واقعیت­ها طرح­ریزی و اجرا کند، تا در هماهنگی میان حقیقت انسان و حقیقت محیط، تعادل برقرار باشد. از سویی دیگر سازه وجودی آدمی، کاملاً متأثر از جریاناتی قدرتمند در ناخودآگاهش می­باشد. ضمیر ناخـودآگاه چنان­که پیش از این گفته شد، طبیعتی لذت­جو و غیرمنطقی داشته و تعهدی به واقعیت­های منطقی موجود ندارد. ناخودآگاه خیال­پرداز و کام­طلب است و برای تأمین کشش­ها و نیازهای لذت­جوی خویش، خیال، جعل و تحریف را جایگزین حقایق می­نماید.

     در این میان قوام و پایداری ساختارآدمی، منوط به تعادل است. تعادلی میان خیال و واقعیت. تعادلی میان تدبیرآگاهانه و کشش ناخودآگاه. برای شکل­گیری این تعادل تعیین­کننده و هماهنگی و مدیریت میان این دوقطب متضاد، ساختار"من" شکل می­گیرد. ساختاری که مختصاتش بازگوکننده شخصیت منحصر به­فرد هر انسانی است.

     سازمان"من" از یک­سو وظیفه مدیریت غرایز را برعهده دارد. باید پاسخی مناسب برای کشش­های نیرومند غریزی تأمین کند، غرایز را کنترل کرده و از تجاوز و سرکشی آن­ها جلوگیری کند. امیال نیرومند و لذت­جوی درونی باید به گونه­ای ارضاء شوند وگرنه انرژی غیرقابل مهارآن­ها تعادل آدمی را تهدید می­نماید. ازطرف دیگر سازمان"من" باید بتواند وجود انسان را با واقعیت­ها و چهارچوب­های موجود در محیط هماهنگ ساخته و مـحدود و منطبق سازد. قوانین و محدودیت­های حاکم بر محیط بیرون که انسان درآن واقع شده باید در یک همزیستی مسالمت­آمیز و هم­جهت با ساختار وجودی انسان، او را به تعادل برساند. تعادلی که سازمان"من" وظیفه برقراری آن­را دارد. این دو وظیفه تعیین­کننده برای"من"، به روشنی تقابلی است میان شعورآگاه و ضمیر ناخودآگاه آدمی. سازمان بخشیدن و به تفاهم رساندن کشش­های لذت­جو و غیرمنطقی ناخودآگاه با هنجارهای منطقی قوام­یافته در شعورآگاه،موجب تشکیل و پرورش ساختار"من" یا همان شخصیت آدمی می­شود.

     گسترش و تکامل سازمان"من"، به تدریج خالق سازمانی جدید در ساختار انسان می­گردد که عبارتست از" فرامن" یا همان وجدان. فرامن، سازمانی نظارتی و محدودگراست که وظیفه کنترل عملکرد"من" یا شخصیت را برعهده دارد.

     "من"، مدافع موجودیت انسان

     سازمان"من"، که بیانگر ابعاد شخصیت انسان است را می­توان محور متعادل­کننده وجود انسان دانست. بی­تردید اصلی­ترین نقش این سازمان، دفـاع از موجودیت خـویشتن آدمی در برابر آسیب­های بالقوه­ای است که می­تواند در عدم تعادل میان نیازهای درونی و الزامات محیط، او را به سمت نابودی سوق دهد.

     این آسیب­رسانهای تهدیدگر، چه در درون و چه در بیرون خویشتن انسان تنها مطالبات خود را می­جویند. قطب­های متضادی که برای تأمین الزامات خویش، به­سادگی حیات قطب دیگر را به نابودی تهدید کرده و در این نبرد، خط تعادلی را که لازمه ادامه حیات انسان است به عدم تعادل تهدید می­کنند.

     اینجا صرفاً تشکل"من" است که وظیفه حراست از خویشتن را در برابر این تهدیدها برعهده دارد. "من" آدمی، هرقدر قدرتمندتر و پرورش­یافته­تر باشد، دفاع از خویشتن در برابر تهدیدها مقتدرتر و مؤثرتر خواهد بود و کیفیت زندگی انسان متعالی­تر خواهد شد. چراکه کیفیت زندگی آدمی نه تنها در میزان ارضاء غرایز و نه صرفاً در تطابق با چهارچوب­های محیط است بلکه، کیفیت برقراری تعادل میان دوقطب متضاد می­باشد. این تعادل هرقدر مقتدرتر و مؤثرتر برقرارگردد، کیفیت زندگی او ارتقاء خواهد یافت.

     امّا"من" ضعیف و معیـوب یـا همان شخصیت ناتـوان، امکان دفـاع شایستـه در برابر ایـن آسیب­رسان­ها را نخواهد داشت. درچنین فردی، موجودیت خویشتن همواره درمعرض صدمات مختلف ناشی از عدم تعادل­هاست. یا گرایش به ارضاء غرایز بی­توجه به قوانین محیط و الزامات فرامن تعادل او را برهم می­زند و یا سرکوب نیازهای غریزی در برابر محدودیت­های محیط باعث عدم تعادل وجودی او می­شود.

     "من"، نه تنها باید از خویشتن در برابر تهدیدها و محدودیت­هایی که واقعیات دنیای بیرون به او تحمیل کرده به شایستگی دفاع کند، بلکه باید بتواند در برابر رانش­های لجام­گسیخته و خطرناک ناخودآگاه نیز از موجودی خود حمایت کند. در درون آدمی، یک­سو " نهاد" است که به عنوان مرجع غرایز و امیالی لذت­جو و گریـزان از درد، انـرژی نیرومندی را دروجـود انسان به جریان می­اندازد. عدم کنترل این انرژی و تن­سپردن به جریان ارضاء غرایز مستلزم نبردی ویرانگر با حقایق زندگی می­شود. از سوی دیگر ساختار مـحدودگر و مستکبر "فـرامـن" است که سعـی دارد امکان

پویایی و حرکت را از انسان سلب نماید.

     به بیان دیگر " نهاد" به چیزی جز ارضاء بی­قید وشرط غرایز لجام­گسیخته و ارضاءنشدنی رضایت نمی­دهد و"فـرامـن" نیز به چیزی کمتر از نابودی و خاموشی کامل غرایز و امیال نهاد راضی نمی­شود.

     به ایـن ترتیب ساختار نهـاد و فـرامن در تضاد و نبردی مطلق بـا یکدیگر قراردارند. نبردی پایان­ناپذیر که تنها سازماندهی و کنترل مقتدر"مـن" نیرومند می­تواند از تکامل انسان در برابر تهدیدهای نامتعادل­ساز آن­ها محافظت کند.

     برای چنین دفاع شایسته­ای"مـن" باید بتواند انرژی غرایز را کنترل کرده و در مسیر رشد و پویایی قراردهد. ازطرف دیگر باید از پیوسته شدن و گم شدن در فرامن اجتناب نماید. زیرا ادغام "مـن" در فرامن باعث رکود شخصیت و کاهش انرژی زندگی انسان می­شود.

     "مـن" مقتدر هم قادر است انرژی جادویی غرایز نهاد را به کانال­های امن منتقل ساخته و در موارد لزوم با بهره­گیری از تجهیزات دفاعی نظیر سرکوب، برون­فکنی، درون­فکنی، انکار و والایش آن­ها را سازماندهی و ارضاء نماید و هم باید بتواند در برابر انتظارات نامحدود و سیری­ناپذیر فرامن مقاومت کرده و اجازه ندهد، دستورات وجدان چنان وجودش را مسخر سازد که دیگر اثری از تأثیرگذاری "مـن" باقی نمانده باشد.

     شدت و ضعف و کیفیت سازماندهی و دفاع "مـن" را به روشنی در انسان­ها می­توان دریافت و ارزیابی کرد. درایـن تحلیل آنچه روشن است این­که، غالب انسان­ها به دلیل ضعف عملکرد دفاعی "مـن" دچار عدم تعادل­هایی هستند که باعث می­شود؛دسته­ای بیشتر گرفتار تأمین کشش­ها و ارضاء غرایز نهاد بوده و گروهی راکد و درمانده، اسیر فرامن مقتدر خود، کیفیت پایینی از زندگی را تجربه می­کنند.

     "مـن" انرژی لازم برای حیات خویش را از نهاد می­گیرد. زیرا منبع اصلی انرژی انسان غرایز موجود در نهاد است. امّا او مکلف است این انرژی­های لجام­گسیخته را مهار سازد. همانگونه که نهاد با گسیل انرژی­های حیاتی امّا ویرانگر خویش موجودیت خویشتن را به نابودی تهدید می­کند، فرامن نیز در اوج جاه­طلبی و کمال­گرایی مطلق خود، درصدد خاموشی منابع حیاتی انسان است. لذا علی­رغم تضاد ذاتی میان ماهیت نهاد و فرامن، هردویک غایت را می­جویند و آن نابودی و مرگ است.

    سازمان متعادل­ساز"مـن" وظیفه بقای انسان را عهده­دار است تا انرژی حیاتی نهاد، بجای ویرانگری، تأمین­کننده حیات آدمی باشد و فرامین فرامن بجای خاموشی نهاد، کمک"مـن" برای کنترل نهاد باشد. اینگونه است که سازمان "مـن" همچنان­که حراست از انرژی­های نهاد را در برابر سرکوب­های فرامن برعهده دارد، موظف است با بهره­گرفتن از ابزارهای قدرتمند وجدان، اجازه ویرانگری و لجام­گسیختگی غرایز را ندهد.

     به بیان دیگر، وجود نهاد جزء طبیعت آدمی است. طبیعی ذاتی که اگر سازماندهی و کنترل نشود، موجودیت انسان را به نابودی تهدید می­کند. امّا " فرامـن"، طبیعت ذاتی انسان نیست. بیگانه­ایست برگرفته از واقعیت­های بیرون او. بیگانه­ای که"مـن" آن­را ساخته و پرداخته کرده تـا به پشتیبانی و حمایت قدرتمند او موفق شود و بر سرکشی­های نهاد فایق آید.

     تشکیل فرامن یا وجدان نتیجه همذات پنداری­هایی است که"مـن" در برخورد با حقایق بیرونی انجام می­دهد. فرآیند درون­فکنی حقایق بیرونی و فراترازآن همذات­پنداری با این حقایق، آن­ها را چنان با وجود انسان عجین می­سازد، تا درنهایت منجر به تشکیل سازمان "فرامـن" در وجود او شود. بـه عبارتـی موجـودیت "فرامـن" یـا وجـدان، زاییده الگوبرداری­هـایست که از بیرون، درون­فکنی شده و چنان سازماندهی و مستقر می­شود، گویی بیگانه­ای را به درون آورده­ایم تا با یاری او طبیعت سرکش و بالقوه ویرانگر خود را مهار نماییم.

     همان­طور که نهاد صرفاً لذت­طلب و تمتع­جوست، فرامن هم همواره ناراضی، زیاده­خواه و گزافه­گوست. نهاد چیزی جز لذت و اجتناب از درد نمی­خواهد و فرامن نیز درهرشرایطی باید احساس گناه را بروجود انسان حاکم نماید. نهایت آمال نهاد آدمی فنا شدن و مرگ در طغیان انرژی غرایز است و نهایت کمال­طلبی فرامن نیز خاموشی تمام انرژی غرایز و سرانجام همان مرگ است. دفاع شایسته سازمان"مـن" در برابر ویرانگری این دوبخش حیاتی وجود انسان مستلزم زندگی متعادل اوست.

مقایسه قدرت ویرانگری "نهاد" و "فرامن" 

     "مـن" ضعیف و قوام­نیافته، اگر موفق به مدیریت و کنترل عملکرد طبیعی ساختارهای نهاد و فرامن نشود، ناگزیر شاهد بروز اثرات مخرب ویرانگر فعالیت­های این دو واحد خواهد بود. واحدهایی که فعالیت هرکدام از آن­ها به تـنهایی و کنترل نشده، بروز تعادل حیاتی انسان است. دراین بخش قصد داریم مقایسه­ای میان عوارض و تأثیرات عملکرد نامتعادل این ساختارها داشته باشیم.

     درشرایطی که انرژی­های نهاد و نیروی غرایز به خوبی مهار و کنترل نگردند. سرکشی غرایز لذت­جو باعث می­شوند شخصیت فرد از مسئولیت­هایی که درارتباط با دنیای بیرون و قوانین حاکم برآن دارد، شانه خالی کرده و گرفتار تعارض­های عمیق و سهمگینی شود که ناشی از تضاد میان درک لذت حاصل از ارضاء غریزه و درد ناشی از تحمیل واقعیت­های زندگی است. چنین فردی ناچاراست برای تأمین ارضاء غرایز نامحدود و سرکش خویش مدام قوانین و نظام­های محیط زندگی خویش را نقض نماید، ازچهارچوب­های محدودکننده زندگی منحرف شود و ضربات اجتناب­ناپذیر حقایق محیط را همزمان با شلاق­های وجدان تحمل کند. گرچه ممکن است خود را در سرمستی لذت ارضاء غرایز رها سازد، امّا ناهنجاری­ها و ناملایمات بسیاری تعادل روانی او را همواره تهدیدکرده و همگام با کشمکش­های بی­پایان با محیط، مسیرزندگی او را به سقوط سوق می­دهد. درچنین شرایطی طعم درک لذت ناگزیر معادل پرداخت هزینه رنجی است و این معادله پایان­ناپذیر لذت­ها و دردها عملاً شالوده وجودی انسان را از خط تعادل حیاتی منحرف ساخته و به نابودی رهنمون می­شود.

     امّا عوارض ناشی از سلطه و زیاده­خواهی فرامن کاملاً متفاوت است. فرامن اگر برساختار "مـن" مستولی شد و سازمان"مـن" را درسایه الزامات فرامن از کار انداخت، آنگاه شرایط خطرناکی بوجود می­آید که از شخصیت انسان می­تواند موجودی بالقوه ویرانگر و تباه­کننده سازد. موجودیتی که درعین عدم تعادل و نابودگری، برای خویشتن فرد عدم تعادلی را نمایان نمی­کند. همین موضوع اصلی­ترین خطر ویرانگری سلطه فرامن است. زیرا دراین حالت فردی که"مـن" او به تسخیر "فرامـن" درآمده، دیگر قدرت سازماندهی و کنترل تمام اجزای وجودش را به احکام وجدان واگذارکرده و عملاً "مـن" وجود ندارد تا عدم تعادلی را شناسایی کند. با مطالعه زندگی انسان­ها باید پذیرفت، بدترین شقاوت­ها ویرانگری­های او، بیش از آن­که ناشی از طغیان غرایز لجام­گسیخته باشد، نتیجه سلطه­جویی فرامن او بوده است. درطول تاریخ جنایتکاران بزرگ بشری غالباً باور داشتند جنایاتشان عین صواب بوده ویرانگری­های آن­ها حین مصلحت و اصلاح بوده است. زیرا فرامن محدودیتی نمی­شناسد.

     اگر فرامن چنان سلطه­جو شد که "مـن" را لگدمال کرد و شخصیت انسان را بطور کامل تسخیر کرد آنگاه وابسته به نوع نظام ارزشی که ساختار فرامن را تشکیل داده، هرعملکردی را می­توان متصور بود. هرجنایتی می­تواند اصلاح تلقی شود و هـر ظلمی ارزش. اینجاست که شاهد شخصیت­هایی خواهیم بود که اگر نظام ارزشی فرامن آن­ها نقض شود، با آسودگی و ایمان بزرگترین جنایات تاریخ بشری را بیافرینند.

     باید پذیرفت ریشه اصلی بسیاری از ویرانگری­های بشر در طول تاریخ، بیش از آن­که در شهوت و لذت­طلبی او باشد در نیروی اشتیاق و ایمان وی بوده است. زمانی­که شخصیت بسیاری از دیکتاتورها و جنایتکاران بـزرگ را روانکاوی می­کنیم، بـا شگفتی در می­یابیم بیش از آن­که لجام­گسیختگی و طغیان غـرایز درآن­هـا مشهود باشد، ایمان به آرمانی خـدشه­ناپذیر آن­هـا را چنین بی­پروا و نامحدود ساخته است.

     نکته پایانی و شگفت­انگیز درخصوص عوارض عملکرد نامتعادل نهاد و فرامن در انسان حقیقتی حائزاهمیت را نشان می­دهد. ساختار حیرت­آور و چندبعدی وجود انسان چنان است که به­رغم مخالفت و نبرد دائمی میان نهاد و فرامن، می­توان همزمان نوسانات این عدم تعادل­ها را در ابعادی مختلف و متضاد مشاهده کرد. نبرد میان نهاد و فرامن در وجود هرانسانی به­گونه­ایست که در جبهه­های مختلف گاه نهاد غالب است و گاه فرامن.  شاید منطق این نبرد ایجاب می­کرد با تقویت یکی دیگری تضعیف شود، امّا در عمل مشاهده می­شود، بی­تعادلی و ناهنجاری ناشی از گسترش ناموزون هریک از این قطب­های متضاد، همزمان درجبهه­های مختلف متفاوت است.

     انسانی که تـحت تأثیر تجـاوز و طغیان غـرایز نهـاد، دچار ناهنجاری ناشی از کنترل غریزه و بی­توجهی به تعهدات محیط و وجدان است می­تواند دربـعدی دیگر از وجود خویش گرفتار سلطه­جویی وجدان در سرکوب غریزه باشد.

     شاید انسانی طماع و پول­دوست، که لجام­گسیخته وجدان خویش را زیرپا می­گذارد، درمسائل اخلاقی بسیار متعهد و پایبند قوانین ارزشی خویش باشد و بالعکس. زمانی­که ناهنجاری­های شخصیتی را در اغلب انسان­ها مورد ارزیابی قرار می­دهیم، مشاهده می­شود همان­طورکه سرکشی انرژی غرایز علت بسیاری از این نابسامانی­هاست، درجهاتی دیگر سلطه فرامن موجب رفتارهای نامطلوب او می­شود. چنین است که می­پنداریم هرافراطی، تفریطی را در پی دارد.

معرفی سطوح پردازش­های ذهنی

     ازآن­جا که قالب شخصیت هرانسانی را محصول پردازش­های ذهنی او می­دانند، برای شناخت ساختار شخصیت، نخست باید سطوح مختلف این پردازش­های ذهنی را مورد تأمل قرارداد.

     پردازش­های ذهنی به­ هرگونه فعل و انفعال روانی و درونی اطلاق می­گردد که درچهارچوب ذهن انسان متولی تولید نتیجه است. به بیان ساده­تر، هرآنچه را که تحت عنوان عملکردهای شخصیت درخویش سراغ داریم، هریک معلول یک دسته پردازش­های ذهنی می­تواند باشد. هر رفتاری، گفتاری، احساسی و یا افکاری که درشخصیت ما مجال بروز پیدا می­کند، لزوماً علتی دارد. علت­هایی که در روانکاوی متعصبانه باور داریم، بطور مشخص وجود دارند و بدون آن علـت­ها هرگز هیچ رفتار، گفتار، افکار و یا احساسی بوجود نمی­آید. این علت­ها چیزی جز پردازش­های ذهنی ما نیستند.

    بنابراین مطابق با منـطق روانکاوی، نمی­توانیم بروز هیچ­یک از مظاهر شخصیت را تصادفی و بی­علت بشناسیم. قطعاً درهرلحظه نوع شخصیتی از ما صادر می­شود، درنتیجه عللی است که آن­ها را باید درکیفیت پردازش­های ذهنی جستجو کرد.

     به لحاظ سطوح آگاهی، پردازش­های ذهنی درسه لایه انجام می­گیرند:

     نخست سطح هوشیاری کامل است که درآن کیفیت پردازش­های ذهنی برای فرد کاملاً قابل مشاهده و تحلیل می­باشد. زمانی­که تردید داریم، کالایی را بخریم یا نخریم، در ذهن خویش حساب وکتابی انجـام می­دهیم. ایـن محاسبـات می­تـواند عطـف به معیارهایی نظیر، قدرت خـرید،شدت نیاز، کیفیت کالا و...... باشد. رویت و تحلیل چنین پردازش­هایی درسطح آگاهی کاملاً مشهود و روشن است.

     دوّم سطح نیمه­هوشیار ذهن است. دراین سطح پردازش­های ذهنی روشن و بلافاصله دردسترس آگاهی قرار ندارند ولی با تأمل و تعمیق بیشتر تاحدی قابل دسترس می­باشند. نظیرافکار و اعتقاداتی که همـواره نسبت به آن­ها آگاه نیستیم. ولی هنگامـی که درآن­هـا تـدبر می­نماییم ­و می­کوشیم نسبت به آن­ها آگاه شویم، در رویت آگاهی قرار می­گیرند. درمثال تصمیم به خرید، دسته­ای از پردازش­های ذهنی وجود دارند که در تصمیم­گیری ما مؤثرند ولی به روشنی نسبت به آن­ها آگاه نیستیم. امّا با کمی تأمل بیشتر در می­یابیم که مثلاً درشرایط خستگی و یا کسالت حوصله خریدکردن نداریم. دراین حالت ممکن است پردازش­های هوشیار(حساب وکتاب­ها) حکم به خرید داده باشند، امّا بـاز تمایلـی به خریدن نداریم. اینجاست که با کمی تأمل در پردازش­های نیمه­هوشیار ذهن متوجه می­شویم. دلیل اصلی عدم تمایل به خرید خستگی یا کسالت است. اینجا پردازش­های نیمه­هوشیار، حکم پردازش­های هوشیار را به حالت تعلیق در می­آورند.

     لایه سوّم ذهن، سطح ناهوشیاریست که مربوط به آن دسته از فعالیت­های ذهنی می­باشد که، کاملاً ازآن­ها ناآگاهیم و درشرایط عادی هرگز بطور واضح­ درآگاهی ما مرئی نمی­شوند. درمثال قبل شرایطی را تصور کنید که لزوم خرید در پردازش­های آگاهانه شما کاملاً به اثبات رسیده است. همچنین با تأمل و تدبر می­توانید درک کنید که هیچ پردازش نیمه­هوشیاری نیز از انجام خرید ممانعت بعمل نمی­آورد. امّا با این وجود، کاملاً ناخودآگاه در می­یابد اصلاً تمایلی به خریدن

ندارید. درحالی­که اصلاً نمی­توانید علت آن­را بفهمید. پردازش­های ناهوشیار ذهنی درسطح آگاهی ظاهر نمی­شوند واگر هم حاضرشوند چنان تحریف شده وملبس درآگاهی حضور می­یابند که ماهیت واقعی آن­ها قابل تشخیص نیست. متوجه می­شوید که چه دلایل و بهانه­های واهی را برای شانه خالی­کردن از خرید می­آورید. امّا واقعاً نمی­دانید چرا کاری را که لازم است انجام نمی­دهید. تنها اگر با استفاده از روانکاوی موفق به کشف و رمزگشایی پردازش ذهنی ناخودآگاه گردید، درمی­یابید که مثلاً یک خاطره ناگوار درشرایطی مشابه درناخودآگاه ذهن شماست که مانع اصلی برای اجرای این تصمیم است. پردازش­های ناهوشیار ذهنی بسیار قدرتمندند و می­توانند حکم به لغو تمام پردازش­های ذهنی هوشیار و نیمه­هوشیار دهند. درحالی­که، منطقی برای اینگونه رفتار را نمی­توان درآگاهی یافت. یک فوتبالیست درشرایطی علی­رغم تمام استعدادها و توانمندیهایش و به­رغم فراهم بودن همه شرایط مساعد دریک مسابقه حساس، بدترین بازی خود را ارائه می­دهد. گرچه تمام پردازش­های ذهنی هوشیار و نیمه­هوشیار او، بی­تردید درجهت ارائه یک بازی درخشان بوده، امّا گویی نیروی مرموز و نامرئی او را فلج کرده است. اینجاست که باید در جستجوی جریاناتی در ناخودآگاه بود که تمام انگیزش­ها و تلاش­های آگاهانه او را بی­اثر کرده است.

     نکته حائز اهمیت این­که هرقدر سطوح پردازش­های ذهنی ناهوشیارتر باشند، از قدرت و تأثیرگذاری بیشتری درعملکرد شخصیت فرد برخوردارند. بنابراین نتیجه تعیین­کننده­ای که حاصل می­شود ایـنست که می­تـوان بخـش عمده عـوامـل شکل­گیری و ساخـتارسازی شخصیت افـراد را مربوط به علت­های پنهان و نامرئی و پردازش­های ناهوشیار ذهن دانست. دریک کلام این ناخودآگاه شگرف انسان است که مرموز و پنهانی برقلمرو شخصیت اوحکوت می­کند وتمام تلاش­ها وکشش­هـای آگاهـانه اگـر درمقـام مخـالفت بـا نتایج ناخـودآگاه انسان باشند، تأثیر تعیین­کننده­ای برکیفیت شخصیت او نخواهند داشت. اگر برنامه­ریزی ناخودآگاه فردی منجر به شکل­گیری یک شخصیت ناهنجار و ناتوان شود، چندان مهم نیست چقدر انگیزه و تلاش آگاهانه صرف خلق یک شخصیت هنجار و قدرتمند شده باشد. باید نوع شخصیت انسان­ها را متأثر از نوع برنامه­ریزی ناخودآگاه آن­ها داشت.

سه سازمان اصلی تأثیرگذار بر شخصیت انسان

     چنان­که پیش از این بیان گردید، مطابق با نظریه فروید سه سازمان روان به نام­های نهاد، من و فرامن بخش­های اصلی و تأثیرگذار برکیفیت شخصیت انسان هستند. دراین بخش به بررسی تفضیلی این سه سازمان می­پردازیم:

é نهــاد:

نهاد ابتدایی­ترین بخش ساختار وجودی انسان محسوب می­شود. نوزادی که به دنیا می­آید شامل نظامی انباشته از تمایلات و کشش­های ذاتی در قالب غرایز است، که مجموعه آن­ها را در قالب نهاد بیان می­کنند. نوزاد با ایـن مجموعه تمایلات فطری غیراکتسابی پا به عرصه حضور در دنیا می­گذارد. موجودیت نهـاد، صرفاً انبانی از غرایز گوناگون، متعدد و متفاوت است. درساختار نهاد گرایشی برای تمایز درست از نادرست وجود ندارد. نهاد آدمی درکی از امکانات و محدودیت­های واقعی دنیای بیرون ندارد و هـرگونه منع و بـازداری برایش نامفـهوم است. جـهت­گیری نهـاد صرفـاً لذت­جوست. او تنها درصدد ارضاء غرایز خویش بوده و بنابراصل لذت فعالیت می­کند.

     نهاد جایگاه فعالیت غرایز است و این غرایز با جهت­گیری­های متضاد زندگی و مرگ هم­زمان عمل می­کنند. تنها این عنصر غریزه در انسان است که صاحب انرژیست و همین انرژی روانی است که به سایر فعالیت­های انسان نیرو می­بخشد.

     همان­طور که دسته­ای از غرایز و تمایلات در نهاد گرایش به زندگی و ادامه بقاء دارند، گروهی دیگر تمایل به سوی لذت منتهی به مرگ و نابودی را تداعی می­کنند. کشش­هایی نظیر گرسنگی و میل جنسی گرایش به حیات داشته و تمایلاتی مثل میل به خطر، ماجراجویی و آسیب­رسانی به خویش گرایش به مرگ دارند.

     درواقع نهاد یا انبارغرایز، منبع اصلی انرژی روانی انسان محسوب می­شود. این نیرو درادامه تکامل زندگی موجب شکل­گیری و رشد ابعاد مختلف شخصیت انسان شده و پویایی مداوم شخصیت انسان را که ملزوم زنده بودن نوع اوست، تأمین می­نماید. شروع فرآیند رشد شخصیت را بی­تردید، در فعالیت­های نهاد باید جست. ازآنجا که نهاد انسان را به مثابه یک سیستم تقریباً بسته به انرژی می­توان درنظرگرفت، مکانیزم توزیع این انرژی ثابت و گردش­های گوناگون آن در اجزاء و بخش­های مختلف، شخصیت انسان را تشکیل می­دهد. به بیان دیگر سازه شخصیت انسان، سیستم تـوزیع انـرژی غرایـز میان نهاد، من و فرامن می­باشد.

تفاوت در رژیم توزیع انرژی میان این بخش­ها، باعث می­شود افراد شخصیت­های متفاوتی داشته باشند. چون این توزیع کاملاً پویا و متغییراست، بنابراین پیش­بینی رفتار انسان نیز دشوار می­باشد. گاه تحت تأثیر تمرکز انرژی در بخش نهاد، و به لذت طبیعی و تمتع جویا درانسان غالب است وگاه با توزیع بیشترانرژی در سازمان "مـن" انسان موجودی متعادل، مدبر و واقعگرا به نظر می­رسد وگاه با اختصاص بیشتر این انرژی در"فرامـن" شخصیت انسان کاملاً اخلاق­گرا و متأثر از محدودیت­ها و تأثیرات وجدان است.

     اگر سایق­های موجود مرگ و زندگی در نهاد را معادل انرژی­های منفی و مثبت جاری درآن بدانیم، بنابراین جمع جبری این انرژی­ها، جهت­گیری انسان بسوی بقاء یا نابودی را نشان می­دهد. گرچه بطور مطلق نمی­توان سایق­های مرگ و زندگی را از هم تفکیک کرد، چراکه ماهیت شگرف این نیروها چنان است که انسان درعین کشش بسوی زندگی، مرگ را هم تعقیب می­نماید و در تمایلات مخرب خویش نیز ادامه و بقاء را می­جوید. انرژی­های موجود درنهاد قابل نابودی نیستند. شاید بتوان آن­ها را نادیده انگاشت و با راندن از رویت آگاهی از عوارض فعالیت عریان آن­ها اجتناب کرد. ولی به هرحال نابود نمی­شوند و هر لحظه می­توان درانتظار ظهور یک انرژی قبلاً رانده شده باقی ماند.

     انرژی­های موجود در غرایز نهاد در شرایط مختلف قابل تبدیل و والایش می­باشند. امّا یک انرژی مخرب درصورت سرکوب هم بالقوه مخرب باقی خواهد ماند. مگرآن­که آن ماهیت مخرب درفرآیند تبدیل و والایش در مجرایی فـعال شود که به­رغم اصـالتی مخـرب تـأثیری سازنده داشته باشد. این امکان­پذیری برگ برنده شخصیت انسان محسوب می­شود.

     انرژی­های موجود در غرایز نهاد در سراسر عمر تأمین­کننده نیروی لازم برای ادامه زندگی انسان هستند. مرگ زمانی اتفاق می­افتد که انرژی مثبت یا سایق زندگی کاملاً تحلیل رفته و انرژی منفی یا سایق مرگ کاملاً غالب شود. وجود سایق مرگ یا انرژی منفی درنهاد انسان، ریشه اصلی رفتارهای ویرانگرآدمی نظیر استثمارها، تحقیرها، شکنجه­ها، جنایات و قتل است.

     آنچه مسلم است، آن­که انرژی غرایز ناگزیر به جاری­سازی و فعال شدن هستند. نمی­توان  جلوی فعالیت انرژی­های نهاد را گرفت و در بلندمدت از بروز آن­ها جلوگیری کرد. درصورت تلاش"مـن" برای ممانعت  از جریان انرژی نهاد، ناگزیر مکانیزم­های دفاعی فعال می­گردند. تشدید فعالیت مکانیزم­های دفاعی"مـن" نیازمند مصرف انرژیست و چون منبع انرژی در انسان همان نهاد است، بنابراین انرژی­های انباشت شده خرج می­شوند. فلسفه فعالیت مکانیزم­های دفاعی "مـن" نیز جز این نیست. مکانیزم­های دفاعی برای مقابله مؤثرتر و قدرتمندتر با تجاوز انرژی­های نهاد فعال می­شوند و در این فعالیت انرژی نهاد را مصرف می­کنند و از انباشت انرژی ممانعت بعمل می­آورند. امّا عملکرد مکانیزم­های دفاعی لزوماً مستلزم عوارض گوناگونی است که به شکل ناهنجاری­های روانی نظیر اضطراب و آسیب­های شخصیتی ظاهر می­شوند.

     وجود نهاد یا انبار غرایز درساختار آدمی، گرچه تأمین­کننده انرژی­های حیاتی اوست امّا ناگزیر، باعث شکل­گیری یک نبرد همیشگی و اجتناب­ناپذیر می­گردد. نبردی برای کنترل و مهار انرژی­های ویرانگر. ایـن نبرد دائمی میان نـهاد و سایـر اجزاء وجودی انسان، جنگی مخفی و ناخودآگاه است ولی تأثیرات آن درتظاهرات شخصیت فرد و عوارض آگاهانه او قابل مشاهده است. همین نبـرد همیشگی و غـیرقابل اجتناب، موجبات تکامل و رشد شخصیت انسان ازیک­سو و شکل­گیری آسیب­های روانی از سوی دیگر را باعث می­شود.

é مــن:

اصالت اولیه وجود انسان، صرفاً شامل نهاد است. ساختاراولیه نوزاد چیزی بجز انبانی از غرایز بالقوه نیست. درابتدای زندگی تنها لذت­طلبانی کوچکیم که واقعیت­های محیط را نمی­فهمیم. امّا به تدریج واقعیت­ها خود را به ما تحمیل می­کنند. واقعیت­هایی که در بدو حضورمان دردنیا ناگزیر از مواجهه با آن­ها می­باشیم. درنوزادی صرفاً لذت سیری و خوردن شیرمادر را درک می­کنیم. امّا زمانی­که گرسنه­ایم و کسی گرسنگی ما را نمی­فهمد با اولین تحمیل واقعیت رودررو می­شویم و گریه را سَر می­دهیم.

     ابتدایی­ترین واکنش­های نهاد را ناچار برخلاف ذات لذت­جویش در برابر واقعیت­ها صورت می­دهد، فرآیندهای نخستین می­گویند. فرآیندهای نخستین، واکنش­های ابتدایی نهاد به تنش­هایی است که واقعیات دردناک محیط به او تحمیل می­کند و این اولین جرقه انشعاب سازمانی جدید از نهاد است. سازمانی تازه تأسیس که بعداً آن­را بعنوان "مـن" خواهیم شناخت.

     کودک  ابتدا تنها با حس تغذیه دربرابر گرسنگی آشناست. امّا کم­کم در می­یابد برای درک لذت رفع گرسنگی به غذا نیازدارد. او غذا را می­جوید و با کشف ماهیت غذا به تدریج می­فهمد با تصورش غذا نیز تا حدودی ارضا شده و از تنش او کاسته می­شود. ایـن ابتدایی­ترین ترفند و تدبیر برای پاسخگویی به تمایلات نهاد یا همان فرآیندهای نخستین است. فرآیندهای نخستین به تدریج گسترش یافته و به خیال­پردازی­ها و تصویرسازی­های گوناگون ذهنی نظیر هوس و توهم می­انجامد.با تجربه فرآیندهای نخستین بعنوان اولین تدابیر اتخاذی در برابر سرکشی غرایز نهاد، سنگ بنای اولیه تشکیل "مـن" بنیانگذاری می­شود. امّا با رشد تدریجی"مـن" کودک در می­یابد، فرآیندهای نخستین ممکن است تنش­های ناشی از کشش غریزه را کاهش دهد، امّا آن­ها را بر طرف نخواهدکرد. زیرا تصور را نمی­توان خورد و توهم را نمی­توان جایگزین نیاز واقعی ساخت. بنابراین کودک ناگزیر به تماس با دنیای واقعی است. تلاش برای درک مستقیم واقعیت­های محیط را فرآیندهای دومین می­گویند. به این ترتیب تعامل کودک با محیط آغاز می­شود و این به منزله رشد شخصیت و سازماندهی"مـن" درجریان تعامل با فرآیندهای نخستین و دوّمین است. طی این مراحل کودک به آزمون واقعیت­ها و تصاویرذهنی خویش پرداخته و درجریان این سنجش­ها به تدریج ساختار "مـن" در واقعی­سازی تصاویرذهنی سازماندهی می­شود.

     من، برخلاف نهاد که کاملاً ذهنی و واقعیت گریز است، به شدت واقعگرا حقیقت­یاب می­باشد. تلاش سازمان من برای این است که با برخوردی موفقیت­آمیز با محیط بتواند از تنش­های نهاد بکاهد. او قصد دارد برای خرج کردن انرژی­های نهاد قرینه­هایی بی­دردسر و مناسب درمحیط واقعی پیدا کند. درجریان فعالیت­های "مـن" بخشی از انرژی نهاد مصرف می­شود و خود این موجب کاهش سطح انرژی نهاد می­گردد. نهاد بی­پروا در جستجوی ارضاء غرایز است و"مـن" بی­وقفه می­کـوشد راهکارهایی ارائه دهد تـا ایـن غرایـز در دنیای واقـعی ارضاء شوند. زیرا تصاویر خیالی نمی­توانند مرجع مناسبی برای کاهش انرژی نهاد باشند.

     "مـن" که در ابتدا، خود را موظف به پاسخگوئی و خدمت به غرایز نهاد می­دید، حال در مواجهه با حقایق حاکم بر محیط درمی­یابد ناچار به کنترل و مهار نهاد است. زیرا غرایز نامحدود هرگز به­طورکامل و وسیع امکان ارضاء درمحیط را ندارند. با برعهده گرفتن این وظیفه ثانوی"مـن" تبدیل به محور شخصیت انسان می­شود. دراین مرکز کنترل و فرماندهی تلاش دوجانبه برای ادامه حیات متعادل و گریز از ناهنجاری­ها در جریان است. ازیک­سو باید بستری مناسب برای بروز ارضاء غرایز و انرژی­های نهاد را فراهم کند و از سوی دیگر باید الزامات و قوانین محـیط را نـیز رعـایت نماید. برای انجام بخش دوّم این وظیفه، بـه هرحال "مـن" ناگزیر می­گردد در بسیاری موارد جریان انرژی غرایز نهاد را کُند یا متوقف سازد. گرچه در این مقابله همچنان خود را متعهد به ارضاء نهاد نیز می­داند. هرچه باشد "مـن" برخاسته از دل نهاد است.

     "مـن" برای این تدبیر مهم و حیاتی، وظایف متضاد نیروگذاری و ضدنیروگذاری را برای تسهیل حرکت و یا محدودیت انرژی­های نهاد برعهده می­گیرد. اینجا تفاوت اساسی و متمایزکننده میان نهاد و سازمان"مـن" روشن می­شود. زیرا نهاد صرفاً نیروگذاراست و انرژی­های انباشته شده درآن تنها به سمت جلو حرکت می­کنند. امّا من بسیاری از اوقات مجبوراست با ترمز و ضدنیرو گذاری جریان این انرژی­ها را محدود سازد.

     ساختار"مـن"، سازمان­یافته از روش­ها، مکانیزم­ها و استراتژی­های مدبرانه­ایست که فرد از آن­ها برای کنترل نهاد بهره می­گیرد. ایـن روش­ها را "مـن"، از محیط پیرامون خـویش فرا می­گیرد. نکته حائزاهمیت آنست که سازماندهی همین روش­ها و مکانیزم­ها در هرفرد، ساختار"مـن" را مشخص می­نمایند. ساختاری که به بیان روشن­تر همان کیفیت شخصیت فرد می­باشد.

     امّا"مـن" روش­های دفاعی و کنترلی خود را چگونه فرا می­گیرد؟ پاسخ کلی تاحدود زیادی محیط است. ازآنجا که دراین فرآیند مؤثرترین المان­های محیط، والدین هستند عموماً ساختار "مـن" براساس تأثیرات و تربیت والدین شکل می­گیرد. دراین میان نباید از سایر بخش­های تأثیرگذار محیط که در شکل­گیری شخصیت فرد مؤثرند، به سادگی عبورکرد. به بیانی روشن­تر، شخصیت فرد یا همان کیفیت سازماندهی"مـن" را والدین هرشخص به همراهی سایر شاخص­های تأثیرگذار محیط می­سازند برای ارزیابی تفاوت­ها درشخصیت افراد نیز باید به نقش همین عوامل مراجعه کرد.

     ساختار"مـن" هرقدر نیرومند و مقتدر شکل بگیرد، ارکان یک شخصیت سالم و متعادل به نحوی مطلوب­تر تشکیل خواهد شد. منی نیرومند و مقتدر است که بتواند میان انرژی نامحدود غرایز و واقعیت­های محدودکننده محیط به بهترین شکل مصالحه برقرار کند. درصورت ضعف من و انجام ناقص این وظیفه، نهاد طغیان­گری می­کند. یا محیط با چهارچوبهایش فرد را بیش از حد محدود می­سازد و یا فرامن بی­رحمانه انرژی غرایز را سرکوب می­کند. تمام این­ها موجب عدم تعادل و اختلال روحی- روانی در فرد می­شوند که همه معلول نبود یک"مـن" مقتدر درفرد است.

     زمانی­که من درحل وفصل تناقض­ها و تعارض­ها دچار مشکل جدی می­شود، مکانیزم­های دفاعی به کمک آن می­آید. فعالیت مکانیزم­های دفـاعی که درفصول بعدی بطـور مفصل به آن­هـا خواهم پرداخت، گرچه"مـن" را دررسیدن به تعادل یاری می­کند، امّا همواره موجب عوارضی هستند که بستراصلی بسیاری ناهنجاری­های روحی و عقده­های روانی است.

é فـرامـن:

سازه آدمی درآغاز تنها شامل نهاد بود. سیستمی قدرتمند و کنترل­گریز که انباشته از انرژی غرایز تنها لذت ارضاء را می­جست. این سیستم در مواجهه با محدودیت­های محیط ناگزیر شد خود را چنان برنامه­ریزی کند تا از گزند تعارض­ها درامان باشد. سازمان"مـن" از دل نهاد بوجود آمد تا شرایط بقاء با کیفیتی لذت­جو و مصلحت­طلب برقرار شود. سازمانی که متولی خدمت­رسانی و کنترل همزمان نهاد شد. امّا"مـن"، درراستای اجرای وظایف کنترلی خویش در می­یابد مقابله با کشش­ها، تمایلات غریزی نهاد ساده نیست و مهار این انرژی­های نیرومند مستلزم بهره­مندی از پشتوانه­ای حامی و مقتدر است. با تـوجه بـه ایـن نیازکلیدی سازمان جدیدی از دل"مـن" خـلق می­شود که به آن "فرامـن" می­گوییم. فرامن یا با نگاهی ساده­تر وجدان، درمراحل تکامل "مـن" شکل می­گیرد. فرامن، مکان سازماندهی، استقرار یکپارچه­سازی آن دسته از ابزار کنترلی نیرومندی است که من برای کنترل بستر نهاد به آن­ها احتیاج پیدا می­کند. با سازماندهی این ابزار نظامی منسجم از باورها و ارزش­ها شکل می­گیرند، که در عالی­ترین سطح فرماندهی پردازش­های ذهنی مستقر می­شوند. این نظام مقتدر از ضمانت اجرایی توانایی برخوردار است زیرا احساس گناه ابزار تنبیهی است که من، درصورت تخطی از این نظام گرفتارش خواهد شد.

     اما سئوال کلیدی و تـعیین­کننده اینجاست که، مبنای تحـریف سازمان فـرامن کجاست؟ به بیـان ساده­تر نظام ارزش­ها و باورهایی که ساختار فرامن را تشکیل می­دهند، چگونه تعریف می­شوند؟ اهمیت این سئوال زمانی تعیین­کننده­تر به نظر می­رسد که بدانیم نظام ارزش­ها و باورها عالی­ترین مرکز کنترل و فرماندهی ذهن انسان را اشغال کرده و بی­تردید نقشی محور در تحریف شکل و کیفیت زندگی انسان خواهد داشت؟

     پاسخ به این سوال ساده و روشن است. با یادآوری مبنای تولد و شکل­گیری سازمان"مـن"، به نحوه تشکیل فرامن می­رسیم. سازمان"مـن"، زاییده تقابل­ها و تعارض­ها میان کشش­های نهاد با مختصات محیط بود. به بیانی تحمیل واقعیت­های محیط بر تمایلات کور و بی­پروای غرایز موجب پیدایش سازمان"مـن" گردید. ادامه همین فرآیند در مراحل پیشرفته­تر نیز علت اصلی پیدایش فرامن می­باشد. بنابراین بازهم تحمیل­های محیط را باید به عنوان اصلی­ترین بستر انشعاب فرامن از من دانست. حال اگر مختصات محیط را مورد ارزیابی دقیق­تری قرار دهیم به روشنی در می­یابیم عوامل معین و تأثیرگذار به شکلی غالب و سلطه­جو ساختار خود را برنامه­ریزی می­کنند که بطور مشخص می­توان به والدین اشاره کرد.

     فرامن محل استقرار نظام ارزش­ها و باورهای حاکم بر سازمان وجودی انسان است. ارزش­هایی که ناگزیر باید نقش اصلی را در تعریف آن­ها به محیط پیرامون هرفرد اختصاص دهیم. دراین محیط، بطور مشخص پدر و مادر، سپس سایراطرافیان، فرهنگ جامعه، رسانه­ها و افراد خاص تأثیرگذار نقش محوری را بازی می­کنند. بنابراین با تقریب بالا، پذیرفتنی است که بگوییم نظام ارزش­ها و بـاورهـای هـرشخص همان­هـایی هستند که ابتدا از پـدر و مـادر و سپس از شاخص­های تأثیرگذار محیط دریافت می­شود.

     با چنین تحلیلی نتیجه­ای تکان­دهنده، کم­کم عیان می­شود. این­که فرد را بسته به نوع محیطی که درآن واقع است نظام اولیه ارزش­ها و باورهای خود را دریافت می­کند. نظامی که سازمان­دهنده فرامن مقتدر اوست. فرامن تعیین­کننده­ای که به ظاهرآگاهی و انتخاب فرد نقشی در تعریف و تغییرآن ندارد. گرچه این نظام اولیه درمراحل بعدی تکامل شخصیت فرد می­تواند آگاهانه مورد تغییر و بازسازی قرارگیرد، امّا به دلیل آن­که هرگونه تغییری در ارزش­ها و باورهای پذیرفته شده فرد، مستلزم صرف انرژی بسیارزیاد و هزینه­ای گزاف است، عملاً دگرگونی درنظام باورها و ارزش­ها بسیار دشوار صورت پذیرفته و اکثریت شاهد تغییرات آگاهانه چندانی در این نظام نخواهند بود. زیرا انسان به شدت دلبسته و وابسته به ارزش­ها و باورهای خویش می­گردد.

"فرامـن" بازرس ویژه "مـن" می­شود. بازرسی که همزمان قاضی نیز بوده و احکامش را مقتدرانه صادر و ابلاغ می­کند. نیرویی که فرامن برای کنترل نهاد مورد استفاده قرار می­دهد. متفاوت با جنس نیروهایی است که پیش از این"مـن" برای مهار نهاد ازآن­ها استفاده می­کرد. سازمان"مـن" به منظور اجتناب از طغیان غرایز نهاد و هدایت آن­ها به مجاری مجاز، از بارگذاری و ضدبارگذاری استفاده می­نماید. به این معناکه بارگذاری تأیید و حمایت انرژی غرایز در مسیری مجاز بوده و ضدبارگذاری ترمزکننده و متوقف­کننده جریان انرژی درمسیرهای انحرافی است. در صورتی­که"مـن" بارگذاری­ها و ضدبارگذاری­ها درمهار کنترل نهاد موفق نشود، به ناچار از مکانیزم­های دفاعی نظیر سرکوب، برون­فکنی، درون­فکنی، عقلایی­سازی، انکار، والایـش و تصعید استفاده می­کند، تا انرژی­ها با فریب و تبدیل به مجاری امن منتقل شوند. همان­طور که گفته شد فعال شدن مکانیزم­های دفاعی، به­ناچار عوارض و ناهنجاری­های روانی را به انسان تحمیل خواهد کرد. امّا نیروهای مورد استفاده فرامن برای مقابله با نهاد از جنس دیگری هستند. به بیانی ساده این نیرو، نیروی وجدان است که بدلیل آن­که حامل مقدارعظیم انرژی منفی تنبیه و گناه می­باشد، از اثربخشی مقتدر و نیرومندی برخوردار است.

     فرامن در عالی­ترین سطح، نقش داوری را برای خویش قایل است و مسئولیت قضاوت دربارة خوب و بد را بطور انحصاری به خود اختصاص می­دهد. فرامن دراین داوری کاملاً سخت­گیر و در اغلب اوقـات مصالحه­ناپذیر است و بـا شلاق احساس گناه، قـوای نظارتی خـویش را اعمال می­کند. فرامن پاداش­دهنده نیز می­باشد که این پاداش در احساس غرور و رضایت فرد تجلی پیدا می­کند. امّا ابزار اصلی او برای اعمال قدرت همان تنبیه گناه است.

     سازمان"مـن" واقعگراست، زیرا صرفاً با رعایت حقایق موجود در محیط شکل می­گیرد. امّا فرامن در شباهتی شگرف با نهاد غیرواقعگرا و معطوف به تصاویر خیالی است. همان­طورکه نهاد مطلقاً لذت­جوست، فرامن نیز مطلقاً کمال­طلب است و به چیزی جزکمال مطلق رضایت نمی­دهد.

     تشکیل سازمان"فرامـن" یکی از الزامات اساسی تعادل و ادامه بقاء انسان است و تضعیف وجدان و یا کم­رنگ شدن آن تهدیدی جدی برای حیات متعادل انسان محسوب شده، او را به سمت نابودی سوق خواهد داد. زیرا سازمان"مـن" هرگز به تنهایی و بدون حمایت"فرامـن" قادر به کنترل و هـدایت نهـاد نخواهد شد. امّـا نکته بسیارمـهم و تعیین­کننده آن­که فـرامـن نیز مانند نهاد سلطه­جو و توسعه­طلب و نامحدود است و اگر به شایستگی توسط"مـن" کنترل نشود، تمایلی جدی برای تسخیر و حذف"مـن" دارد. درصورتی­که فرامن بیش از حد توانا شود، یعنی درتوازن تقسیم انرژی­های غریزی میان سه بخش نهاد، من و فرامن سهم ناموزونی به وی اختصاص یابد، سلطه خود را با حذف و انهدام"مـن" واقعگرا دنبال خواهدکرد. این موضوع یکی از ناهنجاری­ها و بی­تعادل­های خطرناک و ویرانگر در انسان است. ازآنجاکه فرامن دشمن ذاتی و قسم­خورده نهاد می­باشد و برای کنترل کامل نهاد برچیزی کمتر از خاموشی انرژی غرایز رضایت نمی­دهد، بنابراین غایت کمال­طلبی فرامن، خاموشی نهاد است که این موضوع مساوی مرگ است. زیرا نهاد منبع تأمین انرژی­های روانی درساختار انسان محسوب می­شود.

     در این خصومت ذاتی میان فرامن و نهاد، اگر فرامن بیش از حد تقویت شود، به راحتی سازمان "مـن" را تحت سلطه خویش خواهدگرفت و نبرد دوقطبی می­شود. نبردی خالص میان نهاد و فرامن. نبردی که با هر نتیجه­ای تولید شخصیتی خوب خواهدکرد. انسان متعادل و هنجار، فردیست که از"مـن" مقتدر و نیرومندی بهره­مند باشد. مدیریت تعارض­ها و نبردها برعهده"مـن" است و وظیفه اوست که نهاد و فرامن را واقعگرا، نه تحت کنترل خویش داشته باشد. فرامن بعنوان ابزار کنترلی"مـن" جایگاهی سازنده ومؤثر دارد، امّا اگر موقعیتش جابجا شده و"مـن" بعنوان ابزار فرامن بکارگرفته شود آنگاه غرایز با کیفیتی لجوج و متعصب سرکوب شده، من واقعگرا شرایط مناسب برای سازماندهی کیفیت زندگی را نخواهد داشت و کمال­طلبی کور و آشتی­ناپذیر فرمان کنترل زندگی را دردست می­گیرد.

مکان­سنجی ابعاد شخصیت با لایه­های ذهن

     پیشتر درخصوص سطوح مختلف اجرای پردازش­های ذهنی توضیح داده شد. پردازش­های ذهنی بعنوان شاخص­های عملکرد ابعاد مختلف شخصیت، درسه سطح هوشیار، نیمه­هوشیار و ناهوشیار فعال می­گردند. وابسـته به آن­که هـر پـردازش ذهنی درچه سطحی از هـوشیاری اجرا می­گردد، میزان دسترس، اطلاع و کنترل آگاهانه فرد برکیفیت اجرا و نتایج حاصل ازآن تعیین می­شود. از سوی دیگر هـرقدر پـردازش ذهنی از هـوشیاری و آگاهی دورتـر بوده، کنترل و جهت­دهی و یا تغییر آن دشوارتر خواهد بود. همچنین میزان قدرت و اثربخشی فرآیندهای ذهنی، نسبت معکوس با سطح هوشیاری دارد. لذا هرقدر پردازش ناخودآگاه­تر باشد، قدرتمندتر و مؤثرتر خواهد بود. دراین بخش مناسب است تا بررسی شود، پردازش­های اجرایی در سه سازمان اصلی شخصیت، یعنی نهاد، من و فرامن درچه سطحی از هوشیاری صورت می­گیرند. این بررسی کمک شایانی به ارزیابی و شناسایی این سه سازمان جهت کنترل و میزان اثربخشی آن­ها می­نماید.

     ازآنجا که سه سازمان اصلی نهاد، من و فرامن را به ترتیب نمایندگان غریزه­جویی، خردورزی و اخلاق می­توان دانست. تعیین میزان کنترل شعورآگاهی آدمی برفعالیت آن­ها بسیارحائز اهمیت است.

     نهاد، حاوی غرایز وتمایلات لذت­جو و دردگریز انسان است و علاوه برآن مکان استقرار و نگهداری جریانات سرکوب شده و واپس­زده شده توسط مکانیزم­های دفاعی"مـن" است. انرژی غرایز بطور طبیعی درناخودآگاه انسان جریان دارند و تمایلات سرکوب شده نیزتوسط مکانیزم­های دفاعی از سطح آگاهی به ناخودآگاه رانده می­شوند، تا دیگر دیده نشده و اسباب مزاحمت را فراهم نکنند. شعورآگاه تمام تجربیات ناخوشایندی که تحمل دردسر و مزاحمت آن­ها را نداریم به طور ناخودآگاه می­فرستد. بنابراین می­توان پذیرفت که کلیه پردازش­های ذهنی درحوزه نهاد در سطح ناهوشیاری جریان پیدا می­کنند و از دسترس آگاهی انسان دور هستند.

     سازمان"مـن" مکان برنامه­ریزی آگاهانه و سازماندهی مدبرانه برای برقراری ارتباط شایسته میان کشش­های درونی و واقعیات دنیای بیرون می­باشد. بنابراین پردازش­های ذهنی در حوزه"مـن" عمدتاً هوشیار و برخی نیمه­هوشیارند. سازمان"مـن" امکان محدودی برای اجرای پردازش­های ذهنی ناهوشیار دارد. پردازش­های ذهنی در"فرامـن" درهرسه سطح هوشیار، نیمه­هوشیار و ناهوشیار صورت می­گیرد. فـرامین کنترلی و نظارتی فـرامن، هم در قالب­های کاملاً آگاهانه و مـرئی اجـرا می­شوند و هم نیمه­هوشیار یا ناخودآگاه انسان را تحت تأثیر قرار می­­دهند.

     توجه به نمودار زیر، می­تواند چنین توزیعی را در هرسه حوزه نمایش دهـد.

 

فرامن                        

من

                                                    

 

 

نهاد

                                                                                                                                                                                        

                                                                                       هوشیــار

                                                                                                                        نیمه هوشیار

                                                                                                                           نـاهوشیار

                                                                                                                        

        تـوجه به ایـن تـوزیع، بیانگر آنست که پـردازش­های غریزی نـهاد کاملاً ناخـودآگاه صورت می­گـیرند. به نحـوی­که درآگاهی انسان ایـن تمایلات و کشش­ها بـه روشنی قـابل درک و تحـلیل نیستند و به سبب همین ناهوشیاری از توان مضاعفی برخوردارند.

     سازمان"مـن" برنامه­ریزی و سازماندهی ارتباطات و همچنین بازداری­ها و سرکوب­های خود را هوشیارانه و نیمه­هوشیار صورت می­دهد. یعنی درسطح آگاهی به روشنی می­توان این فعالیت­ها را مشاهده کرد و یا با کمی تعمق و تدبیر درلایه نیمه­هوشیار مسیرها را شناخت. گرچه برخی از این فرآیندها همچنان دور از دسترس آگاهی بوده و ناخودآگاه صورت می­گیرند. هرچه فعالیت­های "مـن" ناخودآگاهتر باشد از قدرت و تأثیر بیشتری برخوردار است.

     فرامن نیز در هر سه سطح پردازش­های خویش را اجرا می­کند. به همین سبب دربسیاری موارد ما متوجه دلایل احساس گناه می­شویم و دربسیاری نیزگرفتار نوعی حس گناه و عذاب ناخودآگاهیم که درآگاهی خویش قادر به درک ماهیت آن­ها نیستیم. بازهم احساس گناه ناخودآگاه نیرومندتر و تأثیرگذارتر از گناه آگاهانه است.

ارزیابی شخصیت، بر مبنای تقسیم انرژی میان سازمان­ها

     دانستیم شخصیت انسان شامل یک سیستم نیمه­بسته انرژیست. به این معناکه میزان انرژی موجود در شخصیت انسان تقریباً ثابت است، امّا این حجم انرژی ثابت در اجزاء مختلف آن درگردش بوده و قابل تبدیل و انتقال می­باشد. منبع اصلی و یگانه تأمین انرژی درونی انسان سازمان نهاد است که غرایز را درخود دارد امّا این انرژی عظیم به گردش درآمده در بخش­های مختلف نهـاد، من، فـرامن توزیع می­شود. رژیم توزیع انـرژی روانـی مـیان بخـش­ها می­تـوانـد تفـسیرکننده کیفیت شخصـیت و نـوع واکـنش­های فـرد در مناسبت­های مخـتلف باشـد. به ایـن ترتیب فـردی که بیشتر تـحت تأثیـر تمـایلات لذت­جو و منفعت­طلب بوده و احساسات و تفکرات ناخودآگاهی که گرایش به منافع غریزی دارند دراو غالب است، نهاد فعال­تری نسبت به دوبخش دیگر دارد. به بیان دیگر توزیع انرژی روانی درسازمان نهاد او متمرکزتر از من و فـرامن است. واکنش­های چنین فـردی را می­توان دور از واقعگرایی، کم­توجه به واقعیات محیط، خیال­پرداز و رویایی، کم­اعتنا به قوانین و هنجارهای حاکم برجامعه و بی­قید نسبت به اخلاق و معنویات پیش­بینی کرد.امّا انسانی که توزیع انرژی درونی در سازمان"مـن" وی بیشتر و متمرکزتر از بخش­های نهاد و فرامن است، فردیست واقعگراتر. با تدبیر و اندیشه سعی در اتخاذ بهترین تصمیم­ها دارد. به بهترین شکل خود را با الزامات محیط هماهنگ می­سازد. با هنجارهای جمع همراه است. تلاش می­کند نیازهای غریزی را ازکم دردسرترین و آسان­ترین راه پاسخ دهد. پایبند اخلاق و معنویات است امّا این الزامات برایش آزاردهنده و ریاضت­آور نیست. چنین فردی ازاستحکام و قوام شخصیتی بالایی برخورداراست. بنابراین به­سادگی می­توان نتیجه گرفت، مناسب­ترین رژیم توزیع انرژی روانی، اختصاص حجم برتر به سازمان"مـن" می­باشد. سرانجام زمانی­که به شدت تحت تأثیر ملاحظات معنوی و اخلاقی قرارداریم، چنان جهت­گیری می­کنیم گویی آماده قربانی کردن الزامات حیاتی در جهت باورهای خود هستیم، به مبارزه­ای متعصب با غرایز و کشش­های درونی برمی­خیزیم، اصالت وجودی خویش درسایه تحقق یک باور محو می­کنیم. نمی­خواهیم واقعیت­های حاکم بر محیط را آنجا که مخالف باورهایمان هستند، درک کنیم و به سادگی مجوز امورغیرمنطقی را با توجیهات ارزشی صادر می­کنیم، زمانیست که تمرکز انرژی روانی دربخش فرامن افزایش یافته.     

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 مکانیزمهای دفاعی من

 

 

 

 

 

 

 

                                                                       

 

 

 

ماهیت اضطراب

     می­توان اضطراب را بعنوان یکی از شاخص­های اصلی بروز ناهنجاری درعملکرد سیستم روانی انسان به رسمیت شناخت. به این معنی­که درک احساس اضطراب معادل برهم خوردن تعادلی در شخصیت و اتفاق یک معادله ناهنجار است. بنابراین ریشه­یابی و ارزیابی ساختار اضطراب برای یافتن بسترهای اصلی اختلال در عملکرد سازه روانی انسان اهمیت ویژه­ای پیدا می­کند.

     احساس اضطراب، نشانه­ای از عدم تعادل است. قطعاً انحرافی درعملکرد متعادل اجزاء شخصیت انسان حادث گردیده که عارضه این انحراف، علامتی را نشان خواهد داد که به شکل اضطراب ظاهر می­شود.

     اگرسازمان"مـن" درمراحل رشد و تکامل خویش به قدرکافی مستحکم و توانمند و مقتدر شده باشد، آنگونه که بتواند به شایستگی کشش­های غریزی نهاد را در مجاری امن پاسخگو بوده، واقعیت­های محیط بیرون را بخوبی درک کرده، برنامه­ریزی درونی را با مختصات محیط هماهنگ ساخته، منهیات و دستورات فرامن را نیز رعایت نموده و عملکرد نظارتی وجدان را درمحدودة مجازش محدود سازد، آنگاه انسان هرگز اضطرابی را تجربه نخواهدکرد. امّا به واقع می­دانیم شکل­گیری دائمی این حالت ایده­ال و مطلق غیرممکن است. درعمل"مـن" دراجرای مسئولیتهای محوری خویش گرفتار چالش­های جدی با نهاد و فرامن خواهد شد و در تعارض­ها و تقابل­ها میان غرایز و شرایط همیشه صلح و صفا و آرامش برقرار نیست. بنابراین تجربه اضطراب اجتناب­ناپذیر است. ظهور اضطـراب علاوه بـرآن­که عـارضه طبیعی اخـتلال در عملکرد متـعادل سیستم آدمی به حساب می­آید، نوعی علامت هشدارمفید و سازنده است که به سازمان آگاه"مـن" اعلام می­نماید یا درمهار نهاد دچار مشکل گردیده و یا درمحدودسازی فرامن گرفتار سلطه­جویی­هایش شده­است.

طبقه­بندی انواع اضطراب

      احساس اضطراب شامل درک نوعی نگرانی و ابتلا به بی­قراری آگاهانه یا ناخودآگاهی است که دربرابر مشکل بوجود آمده و یا پیش­بینی اتفاق مشکل درک می­شود. این احساس به شکل تجربه رنج هشداری برای تدارک بهتر و یا تغییر در برنامه­ریزی روانی می­باشد. گرچه طبق این الگو ماهیت اضطراب یکی است. امّا به لحاظ علت­یابی و نوع پیام انتقالی، انواع اضطراب­ها را در سه دسته می­توان تقسیم­بندی نمود:

      1- اضطراب واقعیت: دراین نوع اضطراب تهدیدی از جانب حقایق و واقعیت­های موجود در دنیای واقعی متوجه فرد می­باشد. چنین اضطرابی، علامت هشدار خطریت که درمحیط درکمین فرد نشسته است. دلیل بروز اضطراب واقعیت آنست که سازمان"مـن" نتوانسته قوانین و واقعیات محیط را به خوبی با برنامه­ریزی درونی خود هماهنگ سازد. مثل اضطرابی که در آستانه یک امتحان مهم در فرد بوجود می­آید، اضطراب شکست دریک معامله تجاری و یا حتی اضطراب ناشی از شکست یا احتمال شکست در یک رابطه عاطفی.

     تجربه این اضطراب­ها به روشنی بیانگر آن هستند که فرد هنوز آمادگی کامل مواجهه با حقایق و نظام موجود در دنیای بیرون را ندارد و نیازمند به تدارک و برنامه­ریزی درون مناسب­تریست. اضطراب واقعیت عمدتاً آگاهانه و قابل تحلیل در دیگری است.

     2- اضطراب روان رنجوری: این اضطراب زمانی حادث می­شود که تکانه­های نهاد تهدید به طغیان می­کنند. سرریزشدن انرژی غرایز نهاد، سازمان"مـن" را تحت فشار قرار می­دهد. دراین میان"مـن" ازیک­سو فرد را ناگزیر به تأمین و پاسخگویی نیاز غریزه می­داند، ولی درهمین شرایط نگران تعارض با هنجارهای حاکم بر واقعیت­های محیط است. از سوی دیگر الزامات و فرامین کنترلی فرامن، به او ممانعت و سرکوب را ابلاغ می­نمایند. دراین وضعیت"مـن"، راهکار و تدبیر مناسبی را برای مصالحه و جلب­نظر طرفین مخاصه ندارد وگرفتار اضطراب روان­رنجوری می­شود.

     چنین اضطرابی عمدتاً ناخودآگاه بوده و ردیابی و مشاهده آن درشعورآگاه دشوار است. امّا اثرات در تظاهرات آن درآگاهی انسان مشهود است.

     بعنوان مثال، فردی درجریان فعالیت­های معمول شغلی و سایر شئون زندگی گرفتار اضطرابی ناشناخته و مبهم اما آزاردهنده گردیده است. به­نحوی که تعادل روانی او به شکلی مشهود تحت تأثیر این اضطراب قراردارد. فرد نمی­تواند علت واقعی این اضطراب را درک کند. تحت روانکاوی می­توان مشخص کرد تمایل جاه­طلبانه وی برای کسب ثروت بیشتر مدتی است تشدید شده و فرد برای ارضاء این تمایل ناخودآگاه، درصدد انجام اموریست که مطابق با قوانین ارزشی خویش، آن­ها را ممنوع می­شناسد و به همین دلیل گرفتار اضطراب شده است.

     همان­طور که بیان شد، غالباً این اضطراب­ها بطور ناخودآگاه درانسان بروز پیدا می­کنند.

     3- اضطراب اخلاقی: تجربه این اضطراب بی­تردید ناشی از نفوذ و اعمال قدرت فرامن یا همان وجدان شخص است. اضطراب اخلاقی زمانی احساس می­شود که درحیطه رفتار و یـا حتی افکار و احساسات فرد، کنشی ارزش­ها و معیارهای فرامن را نقض نماید. فرامن مقتدر در برابر این تعدی به قوانین خویش، از ابزار تنبیهی که همان احساس گناه است، استفاده می­کند و فرد دچار اضطراب ناشی از احساس گناه می­شود. نکته حائزاهمیت درخصوص اضطراب اخلاقی آنست که درشرایط مختلف سازمان"مـن" ممکن است درگیر اضطراب­هایی شود که فرامن یا بواسطه تهدید اصول تثبیت شده خود از او بازخواست می­کند و یا به دلیل سلطه­جویی و کمال­طلبی نامحدود خود به قصد تهاجم به سوی نهاد و محدودسازی سازمان"مـن" تحمیل می­نماید. اضطراب­های اخلاقی هم بصورت آگاهانه و هم کاملاً ناخودآگاه می­توانند بروز پیدا کنند.

     فردی که عمل نامشروعی انجام داده، ناگزیر گرفتار اضطراب ناشی از احساس گناه می­شود. چنین اضطرابی کاملاً شناخته شده وآگاهانه و مرئی است. امّا ممکن است فرد دچار اضطرابی مبهم و گنگ باشد که حتی درشرایطی ماهیت اضطراب را نیز درک نکند. فقط متوجه است که حال روحی او مساعد نیست. دراین­حالت او از احساس گناهی کاملاً نهفته و مخفی رنج می­برد که اگر درفرآیندهای روانکاوی عریان شود، تحلیل ارتباط آن با فرامن روشن می­شود.

مکانیزم­های دفاعی "مـن"

     زمانی شاهد بروز اضطراب در فرد هستیم، که روش­های واقعگرایانه سازمان"مـن" میان شرایط محیط، تمایل غریزه یا الزام وجدان نتواند مصالحه برقرارکرده و تنش­ها را حل وفصل نماید، در این­حالت مکانیزم­های دفاعی"مـن" فعال می­شوند.

   مکانیزم­های دفاعی ابزارهای مؤثر وکارآمدی هستند که دراختیار"مـن" بوده، امّا تنها درشرایطی ازآن­ها استفاده می­کند که امکان برقراری موازنه تعادل و کاهش تنش میان نهاد، فرامن و محیط وجود نداشته باشد. مبنای کارکرد مکانیزم­های دفاعی تخفیف تأثیر تنش با نادیده­انگاری و فریب می­باشد. لذا غالباً مکانیزم­های دفاعی قادر به حل وفصل ریشه­ای تعارض­ها به طریق منطقی نیستند تنها درجهت محافظت از فرد در برابر عوارض ناشی از تناقض­ها و کشمکش­های درونی عمل مـی­کنند.

     به این ترتیب سازمان"مـن" اولاً بطور ناگزیر و نه با تدبیری منطقی از مکانیزم­های دفاعی­اش استفاده کرده و ثانیاً همواره بکارگیری یک مکانیزم دفاعی به­رغم آن­که تنشی را تخفیف می­دهد، خود موجب شکل­گیری عارضه و ناهنجاری جدید، متفاوت و نهفته­ای در تعادل روانی فرد خواهد شد.

     مکانیزم­های دفاعی"مـن"، ابزاری اجتناب­ناپذیر برای حمایت فرد در برابر اضطراب­ها و تهدیدهای نامتعادل روانی هستند. اساس عملکرد این روش­های دفاعی، کاملاً ناخودآگاه بوده و از آنجا که لازمه فعال شدن آن­ها تحریف و تبدیل شرایط و موقعیت­های واقعی است، لذا غفلت آگاهی انسان از کیفیت عملکرد آن­ها، شرط اثربخشی این مکانیزم­ها می­باشد.

     لازم به ذکر است، بهره­گیری از مکانیزم­های دفاعی نوعی پاسخ اولیه و طبیعی مستقیم انسان در مواجهه با واقعیت­های بیرونی محیط و نظام درونی خویش می­باشد. امّا اصرار و تأکید طولانی مدت براستفاده از آن­ها و رها نساختن پس از کارکرد اولیه، باعث پایداری ناهنجاری­های شخصیتی و روانی در انسان می­شود.

معرفی انواع مکانیزم­های دفاعی

- سرکـوب:

     سرکوب یکی از ابتدائی­ترین و بنیادی­ترین مکانیزم­های دفاعی است که براساس آن"مـن" آنچه را قابل پذیرش نیست از هوشیاری می­راند. این ساده­ترین و بدوی­ترین تدبیر"مـن" برای در امان ماندن از شر تمایلات غیرقابل پذیرش است.

     برای اجرای فرآیند سرکوب نیاز به زور و فشاری آگاهانه است تا کشش نامعقول محکوم به فراموشی شود. راندن یک رانش از سطح آگاهی، اگر با موفقیت صورت گیرد، به معنای نابودی آن نیست، بلکه این رانش به منطقه قدرتمندتر ناخودآگاه فرستاده می­شود و قطعاً باید درانتظار بازگشتی مؤثر و فریبکارتر به آگاهی بود.

     گرایش به جنس مخالف دریک نوجوان، اگر به شکلی مؤثر پاسخگویی نشده و انرژی غریزی در مجاری امن آن جاری نگردد صرفاً با اجبارهای بیرونی و درونی درسطح آگاهی فرد سرکوب شو د، آنگاه در ناخودآگاه وی به حیاتش ادامه خواهد داد و همواره تهدیدی جدی برای بازگشتی دوباره و البته تبدیل شده به آگاهی او محسوب می­شود. این گرایش سرکوب شده می­تواند به اشکالی مختلف نظیر پرخاشگری، خودتخریبی، تنفر و بسیاری واکنش­های ناهنجار دیگر بازگشتی مجدد به عرصه شخصیت فرد داشته باشد.

- واکنـش سازی:

    در این مکانیزم دفاعی سوژه، تفکر و یا احساس اضطراب برانگیز یا معکوس آن جابجا می­شود .با این تدبیر آگاهی فرد بجای پرداختن به موضوعی که تولید اضطراب می­کند برروی متضاد و مـعکوس آن متمرکز می­شود. بـا ایـن افـکار و وارونه­نمایـی، اضطراب از سطح هـوشیاری دور می­گردد. از اینگونه فعالیت دفاعی، سازمان"مـن" برای تدبیر و حل وفصل اختلال بوجود آمده درتمایلات غریزی و واقعیت­های محیط یا الزامات وجدان، واکنشی را طراحی و اجرا می­نماید که طی این واکنش فرد شخصیتی را از خود بروز می­دهد که اگر این اختلال وجود نداشت از خود نشان می­داد. با انجام چنین واکنشی فـرد در خـروجی شخصیت خـویش، شرایطی را بـازسازی می­نماید که کاملاً مجازی و غیرواقعی است. اما با تجربه آن وضعیت مجازی، فریبکارانه و غافل و البته بطور موقت از شر عوارض آن ناهنجاری رها می­شود.

     به بیان دیگر در واکنش­سازی سازمان"مـن" کاملاً منفعلانه وغیرواقعی، شرایطی متضاد با حقیقت بروز ناهنجاری را درتصویر ذهنی از شخصیت خویش بازسازی می­نماید. درشرایط مجازی جدید اوضاع همانگونه پیش می­رود که دلخواه فرد است. دراین بازنمایی، اغراق و معکوس­سازی در بالاترین درجه خود جریان یافته تا مکانیزم دفاعی بتواند با قدرت دفع خطرکند.

     شاگردی از معلم خویش وحشت دارد. این ترس بعنوان یک اختلال اضطرابی جدی برایش تدارک دیده است. سازمان"مـن" این شخص، با استفاده از مکانیزم واکنش­سازی، شخصیتی تهاجمی و بی­پروا از شاگرد مقابل معلم بروز می­دهد. شاگرد ترسو، نقش یک دلاورخشن را برابر معلمش بازی می­کند و به این ترتیب اضطراب را از خویش دفع می­کند.

     خانمی از مادرشوهرش متنفر است. این تنفر باعث بـروز اختلالی جدی در سازماندهی روانی او شده است که پیامدآن تحمل اضطرابی دردناک است. سازمان"مـن" برای دفع اضطراب می­تواند متوسل به مکانیزم واکنش­سازی شود. به شکلی کاملاً معکوس محبتی اغراق­آمیز از جانب خانم نسبت به مادرشوهر بروز پیدا می­کند. شکل­گیری ناخودآگاه این محبت غیرمنطقی در شخصیت خانم، واکنش­سازی سازمان"مـن" برای رهایی از اضطراب بوده است.

     به این ترتیب ریشه بسیاری از وجوه شخصیتی نامتعارف و اغراق­آمیز را در افراد می­توان ناشی از عملکرد مکانیزم دفاعی واکنش­سازی دانست. چنان­که در روانکاوی می­توان دریافت در لایه اصیل این شخصیت پردازش­هایی معکوس شرایط موجود در جریان است.

- عمـل­زدایـی:

     فعالیت این نوع مکانیزم دفاعی"مـن" مشتمل بر شکل­گیری تغییرات جدی درشکل و کیفیت اعمال و رفتاریست که پیش ازاین ناهنجاری­زا و اضطراب برانگیز بوده­اند. بواسطه عملکرد این مکانیزم دفاعی صورت عمل چنان دگرگون می­شود تا از اضطراب حاصل ازآن کاسته شود.

     بعنوان مثال شخصی که بواسطه صحبت درجمع دچار اضطراب می­گردد سعی می­کند بجای سخنرانی بیشتر از مکاتبه استفاده کند یا زمانی­که فـردی در فـرآیند ابراز محبت به فـرد مورد علاقه­اش دچار اضطراب می­شود تمایل دارد بجای ارتکاب به ابراز محبت از رفتار غیرمستقیم و یا ارائه نشانه­ها استفاده کند.

- فـرا فکنـی:

   بسیاری از عدم تعادل­ها و اضطراب­های ناشی ازآن در فرد، بدلیل وجود آن دسته از پردازش­های ذهنی(دربعد درونی) و نمودهای شخصیتی (دربعد بیرونی) است که قابل پذیرش و هضم منطقی نیستند. این پردازش­های ذهنی یا نمودهای شخصیتی ازآن جهت توسط شعورآگاه مردود شناختـه می­شوند که یا متناسب با نیازهای درونی فرد نیستند و یا نمی­توانند الزامات محیط را رعایت کنند. فرض کنید فردی تمایلی درونی به دروغگویی دارد ولی این پردازش ذهنی که در شخصیت وی نمود پیدا کرده با هنجارهای حاکم برمحیط و نظام ارزشی حاکم بر فرامن سازگار نیست. گرچه نیازهای طبیعی و لذت­جوی نهاد فرد چنین میلی را برانگیخته است. سازمان"مـن" امکان حل وفصل و مصالحه برسر این تضاد را با روش­های منطقی خویش ندارد. ازسویی نتوانسته کشش درونی ناپسند خویش را خاموش کند و از سوی دیگر در برابر الزامات محیط و وجدان دچار مشکل شده است. حل نشدن این تعارض به معنای بروز یک عدم تعادل روانی و درک اضطراب ناشی از آنست.

     در اینجا سازمان"مـن" که پیش ازاین با اهرم­های منطقی خویش موفق به حل این جدال نگردیده، به ناچار از مکانیزم­های دفاعی موجودش بهره می­گیرد.

     یکی از مؤثرترین و رایج­ترین این مکانیزم­ها، فرافکنی است. با استفاده ازاین مکانیزم فرد خصوصیت نامتعادل خـود را به مرجـعی خارج از خویش نسبت می­دهد. مثلاً دروغ­ پردازی­های خود را منتسب به دیگران دانسته یا آن­را مرتبط با واقعیت­های ناموزون جامعه می­داند. با بهره­گیری از این مکانیزم فرد بدون حل تعارض درونی، می­تواند از اضطراب آزاردهنده ناشی از دروغگو شناختن خود، رهایی یابد.

- دلیـل تراشـی:

     اصلی­ترین مبنای عملکرد سازمان"مـن"، خردگرایی است. منطقی متقاعدساز بر مبنای عقل را می­توان سیستم عامل حاکم در پردازشگر"مـن" دانست. لذا می­توان گفت عمده عدم تعادل­ها و تعارض­هایی که"مـن" درحل وفصل آن­ها ناکام مانده و موجب بروز ناهنجاری روانی و اضطراب می­گردند، به نوعی با منطق حاکم بر شعورآگاه یا همان نرم­افزار عامل سازمان"مـن" نامنطبق هستند. در مکانیزم دفاعی دلیل­تراشی سازمان "مـن" تلاش می­کند، از ابزار منطقی خویش استفاده­ای متفاوت نماید. به این ترتیب که تحلیل­هایی که تاکنون، بدلیل غیرمنطقی جلوه دادن شرایط موجود تولید ناهنجاری کرده، باید با تحلیل­های متفاوتی جایگزین شود که غیرمنطقی را منطقی نمایاند. این فرآیند چیزی جز تحریف و جعل واقعیت البته درچهارچوب منطق­های قابل پذیرش شعورآگاه نیست.

     از قدیم گفته­اند: خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را. این جمله می­تواند به روشنی عملکرد مکانیزم دفاعی دلیل­تراشی را بیان کند. تحلیل­های منطقی گرچه نتیجه ادراک شعورآگاه از حقایق درونی و بیرونی باید باشند، امّا می­توانند بعـنوان ابـزاری مؤثـر در اختیارسازمـان"مـن" با هـرجهت­گیری غیرواقعی نیز مورد استفاده قرار گیرند.

     زمانی­که سازمان"مـن" درحل یک تناقض درونی عاجز مانده، یکی از مکانیزم­های دفاعی برای رهایی از اضطراب بوجودآمده، توجیه و دلیل­تراشی به منظور منطقی نمایاندن امور غیرمنطقی است. دانش­آمـوزی آدم تنبل و خـوشگذرانـی است. تـعـطیلات نـوروز رسیده و او ذاتـاً تـمایل به مهمانی و گردش و تفریح دارد. امّا امسال سال کنکوراست. این واقعیت تحمیلی از شرایط محیط تعارضی جدی با تمایل درونی او دارد. ازطرفی وجدان هم مدام نهیب می­زند، مبادا فرصت­ها را از دست بدهی. دانش­آموز نمی­تواند میل و کشش درونی خویش را به تفریح درایام نوروز خاموش کند. ازطرفی نگران کنکور است. دراین تعارض حل نشده، دچار اضطراب شدیدی می­شود. "مـن" از  حل منطقی مشکل عاجز مانده زیرا به تمایل سرکوب شده و به عقب رانده می­شود و نه می­توان از الزامات محیط گریخت. لذا مکانیزم دفاعی دلیل­تراشی برای نجات او از این اضطراب وارد عمل می­شود: " تو نیاز به استراحت داری، مغزت نیاز به آرامش دارد. چند روز تفریح و آرامش می­تواندنقش بسیار مؤثری در موفقیت داشته باشد. حتماً با این استراحت پس از تعطیلات با راندمانی چندین برابر دوباره آماده کنکور می­شوی"

     این توجیه به ظاهر منطقی، اضطراب موجود را تخفیف داده و تعادل را برقرار می­سازد.

- انـکــار:

     حقیقت موجود، به روشنی بیانگر وضعیت نابسامان در تعادل روانی است. کششی قدرتمند از سوی نهاد، سازمان"مـن" را وادار به پاسخگویی کرده است. نهاد با تمام قدرتش به دنبال مطالبه غریزه است و این کاملاً حقیقت دارد.

     از سوی دیگر هنجارهای حاکم بر محیط خارج به روشنی اعلام می­کنند، امکان برآورده­سازی نیاز غریزه وجود ندارد و درصورتی­که "مـن" برای کامیابی نهاد و برآورده کردن مطالبات غریزه اقدامی بکند به شدت گرفتار مقابله با محدودیت­های محیط خواهد شد. سرانجام فرامن نیز غضبناک و سلطه­جو، من را بـرحذر می­دارد که مبـادا به کشش پلید نهاد تن­سپاری که محکوم به عقوبت گناه خواهی شد. اینجا من بیچاره درمانده شده است. نه توان مواجهه با حقیقت نیرومند کشش غریزه را دارد، نه امکان نادیده­انگاری حقیقت محدودیت­های محیط را. و نه می­تواند به حقیقت تازیانه وجدان بی­اعتنا باشد. این تعارض­های حل نشده، اضطراب­هـای دردناک را بـه "مـن" تحمیل می­کنند و "مـن" بـرای فـرار از این اضطراب مکانیزم­های دفاعی خویش را به یاری می­طلبد.

     یکی از مکانیزم­های بسیار ساده و ابتدایی، مکانیزم انکاراست. کافی است"مـن" بتواند یکی از این حقیقت­ها را انکارکند. آنگاه نبرد مختومه خواهد شد. آن زمان که"مـن" بتواند متقاعد شود، اصلاً این موضوع حقیقت ندارد، مکانیزم دفاعی موفق می­گردد اضطراب را از فرد دور کند و تعادل را به وی بازگرداند. این­که کدام حقیقت انکارشود، تفاوت زیادی درکیفیت عملکرد مکانیزم انکار ندارد. هدف از فعال­سازی این مکانیزم تنها حذف یکی از طرفین دعوا، آن هم با نادیده­انگاشتن حقیقت موجود درسطح آگاهی است. همانند سایر مکانیزم­های دفاعی، فرایند انکار نیز چیزی جز فریب و تحریف و جعل حقیقت نیست. با انکار هرحقیقتی، تضاد به ظاهر و در سطح آگاهی به تفاهم خواهد رسید. شاید حقیقت تمایل غریزی نهاد انکار شود، که نه چنین کشش و تمایلی در من واقعاً وجود ندارد و موهومی است. شاید حقیقت نظام موجود در محیط انکارشود، که نه چنین محدودیت­هایی واقعی نبوده و جعلی هستند و شاید هم حقیقت ندای وجدان خاموش شود که داری دروغ می­گویی. مـردی که بنا به دلایل متعـدد گرفتار تمایلی پلـید بـرای خیـانت بـه خانواده­اش شده، از سویی هنجارهای حاکم برمحیط او را از ارتکاب به برآورده­سازی نیاز غریزه باز می­دارد و از سوی دیگر ملامت وجدان با تهدید گناه وی را به سرکوبی غریزه فرا می­خواند. "مـن" مرد گرفتار اضطراب ناشی از این تناقض درونی است.

     مکانیزم دفاعی انکار، برای رفع فریبکارانه این اضطارب به کمکش می­شتابد چگونه؟ شاید او بخواهد حقیقت تمایل درونی خویش را انکار کند، بدون توجه به آن­که چه دلایل و بسترهایی این تمایل ناپسند را دراو برانگیخته است. برای مکانیزم انکار این موضوع اهمیتی ندارد، زیرا هدف مکانیزم دفاعی تنها دفع اضطراب و رسیدن به آرامش در سطح آگاهی است. مکانیزم انکار با نادیده  گرفتن این حقیقت و جعل و تحریف موفق می­گردد وظیفه­اش را انجام دهد.

     شاید هم بخواهد هنجارهای حاکم برمحیط را انکارکرده و نادیده بگیرد. انگار اصلاً درجامعه چنین منعی وجود ندارد و اگر هم هست بی­پایه واساس بوده و ارزش رعایت را ندارد. و یا ندای وجدان خویش را با غفلت و فریبکاری نادیده بگیرد. به هرحال مکانیزم­های دفاعی تنها یک هدف دارند؟ رهایی از اضطراب، مهم نیست با چه نوع انکاری سازمان"مـن" از اثر اضطراب خلاص می­گردد.

- همانندسـازی:

     معلمی از شاگردش شکایت داشت، زمانی­که به او اعتراض کرده و یا او را تنبیه می­نماید، رفتار ناهنجار و پرخاشگری از وی سر می­زند. شاگرد دراین موقعیت­ها بی­ادب شده و شروع به مسخره بـازی و شکلک درآوردن می­کند. درحـالی­که درسایر مـواقع او کودکی مـؤدب و متعادل است و تنها درحالت مواخذه انگار بصورت ناخودآگاه چنین رفتاری از او مشاهده می­شود.

     همسری مهربان و فداکار و بامحبت، درست زمانی­که شوهرش کوچکترین اعتراضی به اوکرده و یا ایرادی می­گیرد، ناگهان دگرگون شده و انگار ناخودآگاه به شدت خشن و بداخلاق می­شود.یک شریک تجاری که فردی امین و درستکار است، تنها در مواجهه با یک طرف تجاری خاص تبدیل به فردی حقه­باز، حیله­گر و کلاهبردار می­شود. انگار تنها در برابر این فردخاص، ناخودآگاه در قالبی جدید فرورفته، درحالی­که درسایر شرایط هرگز چنین شخصیتی ندارد.

     با تأمل در چنین مثال­هایی، با یکی از مکانیزم­های دفاعی مؤثر و پیچیده سازمان"مـن" مواجه می­شویم.

مکانیزم دفاعی همانندسازی.

این روش دفاعی، تلفیقی پیچیده و نیرومند از درون­فکنی­ها و بـرون­فکنی­هایست که سازمـان"مـن" به منظور قلب و تحریف حقیقتی غیرقابل تحمل انجـام می­دهد. فرد هنگام رویارویی با فرد دیگر یا موقعیتی خاص که شرایط نامتعادل و اضطراب­آوری را به وی تحمیل می­نماید، کاملاً اتوماتیک و ناخودآگاه با خصوصیات طرفی که از جانب او احساس آسیب­پذیری می­نماید، همانندسازی می­نماید. به­عبارتی برای رهایی از صدمات اجتماع و شرایط ناهنجار و اضطراب­آور، خود را در قالب شخصیت و یا شرایطی متقابلی قرار می­دهد که قصد حمله به آرامش و تعادل او را دارد. این تغییر قالب ناخودآگاه باعث می­شود، فرد از مفعول به فاعل بصورت مجازی تغییرنقش داده و بجای مدافع خویش را در نقش مهاجم بییند و دراین قالب مجازی جدید از اضطراب و خطر رهایی یابد.

    شاگردی که مواخذه و تنبیه معلم آرامش و تعـادل او را مختل می­نماید، ناخودآگاه پرخاشگر و تهاجمی می­شود تا از نقش اضطراب­آفرین و مخاطره­آمیز مدافع خارج شده و در نقش مهاجم از تعادل خویش محافظت نماید. و یا شریک تجاری که خود را درمعرض خطر و اضطراب کلاهبرداری می­بیند، خود نقش کلاهبردار را بصورت مجازی، بازی می­کند تا ازآسیب و اضطراب رها گردد. و یا همسری که از برخوردهای تهاجمی شوهرش دچار اضطراب و نگرانی می­شود، در شرایط برخورد، ناخودآگاه ترجیح می­دهد بجای مخاطب پرخاش خود پرخاشگر شود تا از آسیب و اضطراب ایمن باشد.

     لازم به ذکر است مکانیزم همانندسازی یکی از فرآیندهای طبیعی و مؤثر سازمان"مـن" محسوب می­گردد که نقش تعیین­کننده­ای در تکامل و پیشرفت سازمان"مـن" داشته و از عوامل مهم شکل­گیری"فرامـن" به حساب می­آید. فرد درطول زندگی برای نیرومندساختن"مـن" بارها و بارها خود را با افراد قدرتمندی که خویش را مقهور قدرت آن­ها می­بیند همانندسازی کرده و همین همانندسازی­ها سبب تقویت و پیشرفت سازمان"مـن" شده و فرامن را سازماندهی می­نماید.

     مکانیزم همانندسازی را بعنوان یکی از فاکتورهای بلوغ"مـن" در بازی­های کودکان می­توان به روشنی مشاهده کرد. کودکان در بازی­های خویش عمدتاً در قالب اشخاص بزرگتر همانندسازی می­کنند که این فرآیند بسان یکی از عوامل مهم انتقال سازماندهی برتر و بالغ­تر شخصیت در کودک بحساب می­آید.

- تثبیـت و واپـس­گرایی:

     در مراحل مختلف رشد شخصیت و تکامل روانی، ممکن است شخـص کم­ وبیش دچـار تثبیت شود. به این معناکه رشد کامل درهرمرحله که لازمه آن ارضاء کامل نیازهای درونی درشرایط خاص آن مرحله است کامل نشده و عبور به مرحله بعدی رشد بصورت ناقص صورت گیرد. کودک در دوران طفولیت نیازهای درونی خاصی مربوط به این مقطع از زندگی خویش دارد و برای عبور موفق و کامل از این مرحله و ورود به مقطع نوجوانی باید نیازها و تمایلات کودکانه خویش را ارضاء شده درک  کند وگرنه بخشی از الزامات و تمایلات کودکانه در او تثبیت خواهد شد. هرفردی که اقدام به ازدواج و شروع زندگی مشترک می­کند، در دوران پیشین یعنی تجرد نوعی تمایلات و نیازهای خاص آن دوره داشته است. ورود کامل و آماده او به مرحله زندگی مشترک مستلزم عبور موفق از مرحله قبلی است. این عبور موفق زمانی اتفاق می­افتد که الزامات و امیال دوران پیش از ازدواج بطورکامل تعریف، پیاده­سازی و ارضاء شوند. درغیراین صورت بخشی از الزامات دوران مجردی را خود بشکل تثبیت شده همراه خویش به مرحله زندگی مشترک می­برد.

     عبور ناقص و ارضاء نشده از هریک مراحل رشد زندگی باعث تثبیت نوعی تمایلات و پایگاههای ذهنی خاص می­گردد، که فرد آن­ها را همراه خود به مرحله بعدی می­برد. به این ترتیب هرشخصی در هر مقطع زندگی دسته­ای از پردازش­های ذهنی تجربه شده و شناخته شده را مربوط به مراحل پیشین زندگی همراه خود دارد که به این موضوع تثبیت می­گویند. بهترین دلیل تثبیت یا حضور و ماندگاری پردازش­های پیشین مربوط به دوران تکامل قبلی در ذهن، ناکامی درهـریک از مقاطع رشد قـبلی بـه دلیل کم ارضایی و یـا پایداری اضطراب نـاشی از ورود به مقاطع تکامل جدیدتر زندگی می­باشد.  ازآنجا که چنین پردازش­های ذهنی تثبیت­شده­ای درسازمان"مـن" هرشخص به شکل تجربه شده و شناخته شده وجود دارد، سازمان"مـن" ازاین پردازش­های ماندگار و تثبیت شده بعنوان مکانیزم دفاعی در مواجهه با شرایط جدید بهره می­گیرد. ازاین­رو وقتی شخص با مشکلی جدید مواجه می­شود، تمایل دارد به روش­ها و پردازش­های قبلی و تثبیت شده بازگردد و با کمک آن­ها موضوع را حل وفصل کرده و خویش را از اضطراب و ناهنجاری ایمن دارد.

      پسری که دیگر بزرگ شده، ممکن است هنگام روبرو شدن با شرایط تنش­زا و مخاطره­آمیز جدید تمایل داشته باشد، همچنان پشت مادرش پنهان شود. زیرا این پردازش ذهنی که درمراحل قبلی رشد به خوبی از وی محافظت می­کرده، به شکلی تثبیت شده هنوز در وی وجود دارد. نوعروس با درک اولین تنش­های زندگی مشترک تمایل دارد به محیط امن خانه پدری برگشته و تحت حمایت پدر و مادر قرارگیرد. زیرا این پردازش­های محافظتی در وی به شکل تثبیت شده وجود دارند. مرد هنگام برخورد با شرایط سخت کاری و مسئولیت­های دشوار ناخودآگاه تمایل دارد بیمار شود و تحت مراقبت همسرش قرار گیرد.

     مکانیزم دفاعی تثبیت و واپس­گرایی مانند سایر مکانیزم­های دفاعی، ناخودآگاه فعال می­شود. هدف آن استفاده از روش­ها و الگوهای تاریخ مصرف گذشته­ایست که درفرد تثبیت گردیده است.

- تـصعیـد:

     مکانیزم دفاعی تصعید را می­توان نوع متعالی و سازنده جابجایی امیال و کشش­ها دانست. استفاده از این روش دفاعی موجب می­شود مطالبات و کشش­های غریزی ممنوع و دردسرسازدر فرآیند تبدیل و تحریف مکانیزم­های دفاعی، بدل به تمایلات و انگیزه­های سازنده، پویا و اجتماعی شوند. با این تبدیل و جابجا شدن تمایل غریزی هم ارضا شده و هم اسباب رشد شخصیت فرد و تفاهم و سازگاری بیشتر با محیط و فرامن را فراهم می­آورد. مثلاً تمایل غریزی به پرخاشگری و تهاجم علیه دیگران می­تواند با عملکرد مکانیزم تصعید به گونه­ای جابجا شود که انگیزه و انرژی لازم برای تلاش و فعالیت شغلی سازنده خود را تأمین نماید. و یا شرکت در فعالیت­های گروهی سازنده و پویا می­توان شکل تبدیل­یافته و تصعیدشده تمایل به جاه­طلبی و برتری­جویی بردیگران باشد. همچنین می­توان زمینه اصلی ظهور و اجرای بسیاری از استعدادهای هنری و خلاق را نظیر نقاشی، نویسندگی، شعر و.... وجود برخی تمایلات غریزی و نهفته، ناپسند و غیرقابل پذیرش دانست. حضور برخی کشش­ها و نیازهای نامشروع و غیرمنطقی می­تواند بسترساز نوشتن یک رمان برجسته و ارزشمند شود و یا تمایلات خیالی و دست­نیافتنی می­تواند زمینه­ساز خلق یک تابلوی نقاشی باشکوه گردد. و یا یک موسیقی­دان انرژی اصلی مورد نیاز برای خلق اثر الهام بخش خویش را از کشش­ها و تمایلاتی وام گیرد که در دنیای واقعی مجال پرداختن به آن­ها نیست. به شرطی که چنین کشش­هایی در قالب مکانیزم تصعید به شکلی پویا وسازنده جابجا شوند. بسیاری از موفقیت­های ورزشکاران برتر، اگر براحتی روانکاوی شوند را می­توان در بستر برخی کشش­ها و

نیازهای غریزی دانست که دردنیای واقعی به شکلی غیرمجاز امکان شکوفایی نداشتند. ازآنجا که همواره خلق و آفرینش یک اثر هنری برجسته و خلاق و یا پرورش یک استعداد ورزشی برتر و قهرمان­آفرین نیاز به انرژی و کشش­هایی فراتر از شرایط طبیعی و نرمال اکثریت دارند، باید دانست منبع اصلی تأمین تمام انرژی­های روانی آدمی، غرایز موجود در نهاد وی می­باشد. درفرآیند روانکاوی به روشنی می­توان دریافت دراشخاص موفق و برتر، تمایلات و کشش­های ممنوع بجای سرکوب و رانده شدن ازآگاهی جابجا و تبدیل می­شوند و درفرآیند تصعید چنان در مجاری امن و متعالی به جریان می­افتند که موجب شکل­گیری شخصیت­های هنجار، متعادل و درخشان می­گردند .شخصیت­هـایی که دارای انـرژی­هـای نهـفته برتری هستند که منشاء مـوفقیت­ها و آفرینش­های آن­هاست. بدون شک این انرژی­های برتر، اشکال تبدیل­یافته بسیاری از تمایلات ممنوع بوده­اند. به بیان دیگر یکی از مجال­های مهم و امتیازات تعیین­کننده در تعالی و شکوفایی شخصیت افراد، رشد فـرهنگ و پـیشرفت تمـدن، تصعید تمایلات و کشش­های ممنـوع و غیـرمجاز به انگیزه­ها و انرژی­هایی شکوفا و بالنده می­باشد.

درمان روانکاوی یا رمزگشایی مکانیزم­های دفاعی

     همان­طور که شناسایی و ریشه­یابی امیال و کشش­های نهفته در ناخودآگاه آدمی، یکی از رسالت­های مهم درمان روانکاوی به منظور حل وفصل تعارض­های درونی است، رمزگشایی مکانیزم­های دفاعی نیز از ابزار تعیین­کننده روانکاوی بحساب می­آید. زیرا وظیفه مکانیزم­های دفاعی تحریف و تبدیل و جـعل جـدال­های درونی فـرد به گونه­ایست که حقیقت تحریف شده و جعل شده کم خطرتر و امن­تر باشند. با توجه به این­که فعال شدن مکانیزم­های دفاعی"مـن" به­رغم کاهش و تخفیف بسیاری از تنش­ها، خود تولیدکننده بسیاری ناهنجاری­ها و عوارض روانی از نوعی متفاوت و جدیدتـر است، بنابرایـن روانکاوی بـرای ورود به حیطه ناخودآگاه فرد و علت­یابی و ریشه­یابی مشکلاتش، ناگزیر باید نحوه عملکرد مکانیزم­های دفاعی سازمان"مـن" فرد را شناسایی نماید.

     تجربه اضطراب علامت هشداردهنده مشخصی است که وقوع یک ناهنجاری و تعارض روان درونی را گزارش می­دهد. اگر درمان ریشه­ای و پایدار این اضطراب هدف روانکاو باشد، بدون شک باید منبع تولید این اضطراب را به روشنی شناسایی کرد. چه زمانی اضطراب درساختار روانی فرد شکل می­گیرد؟

     تمایل و کششی غریزی در نهاد بدنبال ارضاء است. سازمان"مـن" بعنوان مجری اصلی فرمایشات نهاد در می­یابد برای انجام این وظیفه دچار مشکل شده و نمی­تواند پاسخ غریزه را به شکلی شایسته بدهد. زیرا این تمایل غریزی با هنجارهای محیط بیرون تعارض داشته و یا فرامین کنترلی- نظارتی فرامن پرداختن به ارضاء غریزه را غیـرمجاز شمرده و آن­ها را مستوجب گنـاه می­داند. وجود این تناقض­ها روال طبیعی اجرای وظیفه سازمان"مـن" را که همانا پاسخگویی به غرایز است، مختل می­نماید. این اختلال موجب خلق یک اضطراب اولیه می­شود. اضطرابی که تحمل آن در درازمدت برای ساختار روانی فرد مقدور نیست. امّا سازمان"مـن" پیشرفته­تر و نیرومندتـر از آنست که مجـبور به تـحمل اضطراب اولیه غیرقابل تحمل و کشنده نـاشی از تعارض غرایزش با شرایط واقعی باشد. بنابراین امکاناتش را درجهت حل وفصل این جدال­ها وکشمکش­ها با هرراه ممکن بسیج می­کند. اینجاست که مکانیزم­های دفاعی"مـن" بصورت ناخودآگاه وارد عمل می­شوند. کار مکانیزم­های دفاعی این است که تناقض­ها و تعارض­هایی که حل وفصل نشده و تفاهم­ناپذیر است را با تحریف و فریب و جعل تبدیل به کشمکش­هایی قابل تفاهم و مصالحه نماید. بعبارتی مکانیزم دفاعی تدبیر پیشرفته سازمان"مـن" است تا به هرطریق ممکن طرفین دعوا را فریب داده، سرآن­ها راکلاه گذاشته و نبرد را فیصله دهد. بنابراین ذات عملکرد مکانیزم­های دفاعی "مـن" حل وفصل ریشه­ای دعوا میان نهاد، محیط و فرامن نیست، بلکه با فریب و نیرنگ صلح و صفا را برقرارساخته و وضعیت را به حال متعادل باز می­گرداند. امّا از آنجا که چنین جعل و تحریف­ها یا هرگز ریشه تعارض­های دائمی در وجود انسان را خشک نمی­کند، نتیجه کار مکانیزم­های دفاعی تخفیف و یا از بین بردن اضطراب اولیه­ایست که برای ساختار روانی فرد غیر قابل تحمل بود و تعادل ساختاری او را مختل می­کرد. با رفع این ناهنجاری و اضطراب اولیه و وحشتناک، عارضه فعالیت مکانیزم­های دفاعی خود تولیدکننده اضطراب­ها و ناهنجاری­های ثانویه­ای هستند که البته به شکل اضطراب اولیه ویرانگر و تحمل­ناپذیر نیستند ولی وجود آن­ها نیز علت اصلی بسیاری از ناهنجاری­ها و  گرفتاری­های روحی و روانی فرد محسوب می­گردد.

     به بیان دیگر مکانیزم­های دفاعی اختلال حاد و ویرانگر اولیه را تبدیل به اختلالاتی کوچکتر و تحمل­پذیرتر می­کنند، که وجود همین اختلالات دلیل اصلی بسیاری مشکلات روحی و روانی انسان است. اغلب اوقـات، استفاده ناگـزیر سازمان"مـن" از مکانیزم­های دفـاعی، مـولد عارضه­ها و مشکلات متنوع و گوناگون روحی- روانی است که درزمان فعال شدن مکانیزم پدید آمده و یا پس ازآن درساختار فرد پایدار می­شوند. بنابرای در این مرحله روانکاوی با نوع دوّم و پیشرفته­تر و پیچیده­تری از اضطراب و ناهنجاری روبروست. اضطرابی که پنهان­تر و مزمن­تر از اضطراب اولیه ناشی از تعارض میان غریزه با محیط و وجدان است. سازمان"مـن" با توانمندی­هایش به سادگی قادر بود به کمک مکانیزم­های دفاعی براضطراب اولیه فایق شود. امّا اضطراب ثانوی که نتیجه عملکرد همان مکانیزم­های دفاعیست، درسازمان شخصیتی فرد پایدارشده و می­تواند تا پایان عمر او را آزار دهد. لذا این سئوال پیش می­آید که چرا سازمان"مـن" چنان برنامه­ریزی شده که برای رهایی از اضطرابی ساده و روشن، خود را گرفتار اضطرابی پیچیده و نهفته می­سازد؟ پاسخ روشن است. اضطراب اولیه که ناشی از عدم امکان­پذیری و یا دردسرساز بودن ارضاء غریزه است، اضطرابی روشن و ساده، امّا بسیار ناگوار و تحمل­ناپذیر است. سازمان"مـن" نمی­تواند در برابر ناتوانی خویش در ارضاء غرایز تعادلش را حفظ کند. "مـن" نمی­تواند در نبرد سهمگین و پیوسته و رودررو میان نهاد، محیط و عوامل متعادل و پایدار باقی بماند. مجبوراست تدبیری را برای رهایی ازاین شرایط ویرانگر اتخاذ نماید. بنابراین سازمان"مـن" که برای مصالحه و برقراری تفاهم مستقیم میان نهاد، محیط و فرامن خود را  عاجز می­یابد، به سرعت دست بکار فریب و نیرنگ می­شود. هر یک از مکانیزم­های دفاعی و یا ترکیبی ازآن­ها فعال شده و با انجام این وظیفه از ادامه شرایط خطرناک نبرد جلوگیری می­کنند. بکارگیری مکانیزم­های دفاعی، تدبیر مؤثر سازمان"مـن" برای خاموش سازی و نهفته کردن نبردی سخت و مستقیم و ویرانگر در ساختار درونی فرد است تـا نبرد نابودکننده تبدیل به جنگ سرد و نهفته شود. آنجا که نمی­توان طرفین دعوا را صلح داد باید به تحریف و فریب متوسل شد. مکانیزم­های دفاعی می­توانند این وظیفه را با موفقیت انجام دهند. با این وجود اصل تعارض همچنان حل نشده است. تنها شرایط پیچیده­تر، تحریف­شده­تر و فریبکارانه­تر شده است. لذا هنوز هم اضطراب­ها و ناهنجای­هایی نهفته و پیچیده سلامت و تعادل روانی فرد را دچار اختلال می­کند. اختلالی مزمن و پایدار که البته برخلاف اضطراب اولیه تا مـدت­ها و حتی تا پایان عمر نیز می­توان با آزار آن­ها زندگی کرد.

     نکته حائز اهمیت این­که بخش عمده این فرآیندها، بطورناخودآگاه صورت می­گیرند. یعنی فرد در سطح شعورآگاه خویش اطلاع و درک آگاهانه­ای از کیفیت کشش­های غریزی و نحوه فریب مکانیزم­های دفاعی ندارد. لذا علت اصلی وجود ناهنجاری روانی و اضطراب درونی خویش را نیز نمی­شناسد. گرچه از وجود ناهنجاری و مشکل در درون خویش مطلع بوده و آزار آن­را آگاهانه حس می­کند. بر مبنای منطق روانکاوی، کلید اصلی رفع این اضطراب­ها و درمان ناهنجاری­های روحی- روانی، شناسایی منبع و ریشه تولید اضطراب و به بیان دقیق­تر نوع مکانیزم دفاعی است که سازمان"مـن" آن را فعال ساخته است.

     به عبارت روشن­تر، تأثیر درمان روانکاوی مستلزم آنست که تضاد موجود در ساختار روانی که اضطراب اولیه را تولید کرده بود و نوع مکانیزم دفاعی که با تخفیف اضطراب اولیه، اضطراب ثانوی را بوجود آورده، از ناخودآگاه نامرئی به آگاهی نقل مکان کرده و رویت شوند. بـا خروج ایـن بستـرهای ناهنجارآفـرین از سنگرهای ناخـودآگاه آن­هـا درمعـرض ابـزار آگاهانه انسان قـرار می­گیرند و شعور آگاه آدمی فرصت تدبیری آگاهانه را مجدداً پیدا می­کند.

     ساختارآدمی هیچگاه تحمل بی­دفاعی و تسلیم در برابر اضطراب را ندارد. اضطرابی که حکایت از وجود یک ناهنجاری و بی­تعادلی در لایه­های شخصیتی فرد می­کند. وظیفه مکانیزم دفاعی، تنها تخفیف اضطراب هولناک اولیه است. این مکانیزم­ها در تمام شرایط امکان تأمین کلیه الزامات یک شخصیت سالم و متعادل را ندارند. همچنان این شعور آگاه و مختارانسان است که باید با احاطه بیشتر بر زوایای ناخودآگاه خویش بتواند تعادل نهایی و پایداری را برقرار سازد. امّا چنین امکان برتری برای شعورآگاه آدمی زمانی میسراست که زاویه او درناخودآگاه گسترش یابد. مکانیزم­های دفاعی برای ایمنی سازمان"مـن" ، آگاهی را فریب داده و محدودتر می­سازند. مکانیزم­های دفاعی مانع از کسب آگاهی کامل فرد از احساسات، علایق و تمایلات واقعی­اش می­شوند. ارزیابی حقیقی و دقیق از محـیط را به تأخـیر انداخته و حقـایق بیرونی و درونی را تحریف شده نمایش می­دهند.

      نتیجه این فریب، شکل­گیری تعارضاتی پیچیده­تر و عوارضی البته قابل تحمل­تر در شخصیت فرد می­باشد. عوارضی که علائم آن به شکل خستگی، افسردگی، گناه، عوارض جسمی، احساس حقارت، بی­کفایتی و.......... ظاهر می­شوند.

     درمان روانکاوی چیزی بجز آگاهی انسان از جریانات متعادل­ساز و نامتعادل­ساز موجود در ناخودآگاه نیرومندش نیست. خودمرئی شدن این جریانات، خاصیت درمانی داشته و باعث می­شود ابزار شعورآگاه با پی بردن به اصل و ریشه تعارض­ها به سرعت فرصت به رفع آن­ها اقدام نماید.

نگاهی ژرف­تر به فرآیند دفاع و ارتباط آن با روان رنجوری­ها

     در ابتدای شکل­گیری مکتب روانکاوی، عمده پژوهش­ها تنها معطوف به شناسایی و ارزیابی نهاد بود. تمام مقصود روانکاوی به کشف و تحلیل کشش­ها و تمایلات ناخودآگاه غریزی محدود می­شد، چراکه درابتدا ریشه اصلی تمام ناهنجاری­های روانی را تمایلات غریزی ناخودآگاه ارضاء نشده می­دانستند. تمایلاتی لذت­جو و لجام­گسیخته که درصورت برخورد با موانع محیطی و یا وجدان و عدم ارضاء، موجب بروز تنش و ناهنجاری در روان انسان می­شوند.

     زمانی­که سازمان"مـن" برخاسته از نهاد درکانون توجه قرارگرفت و بعنوان بخش خدمتگزار و البته کنترل کننده نهاد معرفی شد. گرایشی در روانکاوی انشعاب یافت که بیشتر قصد مطالعه و ارزیابی کیفیت عملکرد"مـن" را داشت. این گرایش درابتدا، انحرافی از نگرش اصیل روانکاوی محسوب می­شد. زیرا روانکاوی اولیه تنها متکی به شناخت و اکتشاف نهاد و غرایزش بود و پرداختن به حوزه عملکرد سازمان"مـن" را، خارج از موضوع روانکاوی می­دانست. امّا با پی بردن به این موضوع که بخش قابل توجهی از عملکرد"مـن" نیز ناخودآگاه بوده و روانکاوی چیزی جز ورود انسان به محوطه ناخودآگاه نیست، تحلیل"مـن" از اهمیت و جایگاه ویژه­ای برخوردار گردید. با رشد و تکامل بیشتر روانکاوی، هرروز اهمیت تحلیل"مـن" پررنگ­تر و تعیین­کننده­تر جلوه می­کرد. چرا که دراصل این نحوه عملکرد و کیفیت کنترل سازمان"مـن" بر سایر اجزاء شخصیت و همچنین نوع مکانیزم­های دفاعی بکارگرفته شده است که نقش اصلی را درشناخت لایه­های پنـهان روان آدمی را بـازی می­کرد. ایـن مـوضوع بـاعث بـوجـود آمدن نـوعی تقابل میان روانکاوی " نهاد" و روانکاوی "مـن" گردید.

   در روانکاوی"مـن" تمام استراتژی­هایی که به ما در شناسایی نحوه عملکرد سازمان"مـن" کمک می­کند، می­تواند به شکل مانع و مقاومت در برابر روانکاوی نهاد ظاهر شود. به بیان دیگر، آن زمان­که کیفیت عملکرد"مـن" سوژه اصلی روانکاوی باشد، باید"مـن" را بعنوان پنهان­کننده تهاجم غرایز نهاد به رسمیت شناخت. نحوه دفاع"مـن" طبیعتاً، مقاومتی در برابر روانکاویست. زیرا مقصود مکانیزم­های دفاعی چیزی جز فریب و تحریف حقایق نهاد نمی­باشد.

     بنابراین در روانکاوی"مـن" باید توجه داشت، همواره دو نوع آسیب بطور مستقل و متمایز از جانب ناخودآگاه سلامت و تعادل روان انسانی را تهدید می­نماید. آسیب نوع اول که مبداء پیدایش روانکاوی بوده است تمایلات و کشش­های غریزی ناخودآگاهند که به سبب عدم ارضاء کامل با تمرکز تنش روانی موجب ناهنجاری روانی می­شوند. امّا آسیب نوع دوّم، عوارض دفاع سازمان"مـن" در برابر آسیب­های نوع اول می­باشد. تحلیل و شناخت این آسیب­ها بطور متمایز می­تواند ریشه روان­رنجوری­های آدمی را بیان کند. همچنان­که شناخت و کشف غرایز و تمایلات بجامانده درناخودآگاه می­تواند ما را دراین مقصود یاری کند، تحلیل و رمزگشایی تحریف­ها و تبدیل­های دفاع سازمان"مـن" نیز می­تواند اطلاعات ذی­قیمتی را درمورد جریانات ناخودآگاه آدمی ارائه نماید.

تحلیل مکانیزم­های دفاعی در مسیراحساس

     ارزیابی و شناخت نحـوه دفـاع"مـن" در برابر احساسات متناظر با غـرایز، راهکاری بسیار مهم و اثربخش در راه شناسایی عملکرد مکانیزم­های دفاعی می­باشد.

     سازمان"مـن" علاوه برآن­که وظیفه کنترل، مقابله و پاسخگویی به مطالبات غرایز نهاد را دارد، درمسیری کاملاً مستقل موظف است در برابر احساسات ناشی از این تقابل­ها نیز پاسخگو باشد. به بیانی، "مـن" علاوه برآن­که وظیفه مدیریت تمایلات و کشش­های غریزی را برعهده دارد. مسئولیت مهم دیگری را نیز عهده­دار است. این مسئولیت مهم کنترل، مدیریت و پاسخگوئی به احساساتی است که در خلال ایـن جریانات تولید می­شوند. احساساتی که چه­بسا نوع و کیفیت آن­ها، متمایز و مستقل از غرایز تولیدکننده آن احساسات باشند. با فرض پذیرفتن این موضوع که احساس بوجودآمده ناشی از فعل و انفعال هر غریزه می­تواند متفاوت از نوع غریزه مربوط باشد، باید چنین تفکیک وظایف کنترلی را درحوزه عملکرد سازمان"مـن" تعریف کرد.

     آن هنگام که یک تمایل یا کشش جنسی ممنوع واپس­زده یا سرکوب می­شود، یا با تبدیل و تحریف در مسیری متفاوت جهت ارضاء به جریان می­افتد، ممکن است تولیدکننده احساسات متفاوتی نظیر عشق، شرم، نفرت و یا حسادت باشد. همین­طور زمانی­که تمایل ممنوع به پرخاشگری متوفق شده یا در مسیری مبدل به جریان می­افتد، می­تواند مولد احساساتی متفاوت نظیر شرم، درد، خشم و یا دلتنگی شود. سازمان"مـن" همانگونه که موظف به پاسخگویی به غرایز است، مسئولیت مدیریت و کنترل و هدایت احساسات جانبی بوجودآمده ناشی از مدیریت غرایز را نیز برعهده دارد. لذا شناخت و ارزیابی عملکرد سازمان من در مدیریت احساسات نیز اهمیت جداگانه­ای دارد. شناخت و تحلیل مکانیزم برخـورد و مدیریت"مـن" در برابر احساسات، ساده­تر و عریان­تر از تحلیل مکانیزم­های دفـاعی"مـن" در برابر غرایز و کشش­های نهاد است. روانکاوی آسان­تر در می­یـابد درهنگام تجربه احساس دلتنگی، سازمان"مـن" چگونه وضعیت را به حـالت متعادل بر می­گرداند تا این­که بخواهد کشف کند نحوه دفاع"مـن" در برابر یک تمایل جنسی ممنوع ناخودآگاه چگونه بوده است. روانکاوی روشن­تر درک می­کند فرد با احساس نفرتش چه خواهد کرد، تا این­که تحلیل نماید فرد در برابر غریزه خشونت­گرای ناخودآگاه چه دفاعی از خویشتن می­کند. برای شناخت و کشف بهتر و مناسب­تر علل و ریشه­های روان­رنجوری­ها در افراد، باید بتواند بین مدیریت احساسات و مدیریت غرایز تفکیک قایل شد. درغیراین صورت ارزیابی­ها ممکن است منجر به دریافت نتایج اشتباهی شود.

     ازآنجا که در مقاطع مختلف زندگی، نحوه عملکرد و نوع مکانیزم­های دفاعی"مـن"، تقریباً یکسان و یکنواخت می­باشند، تحلیل­ها و ارزیابی­هایی که منجر به کشف نحوه دفاع هرفرد در برابر عدم تعادل غرایز یا احساساتش می­گردد، اطلاعات ارزشمند و پایداری را برای بهبود کیفیت شخصیت او دراختیار می­گذارد. به عبارتی می­توان پیش­بینی نمود هرفرد در برابر مشکلات و ناهنجاری­های بعدی نیز عملکردهای دفاعی قبلی را از خود نشان خواهد داد.

     مثلاً اگر در روانکاوی مشخص شود فرد معمولاً در برابر احساس حسادت، از مکانیزم رد و انکار استفاده کرده، یا در برابر نیازهای جنسی ممنوع و سرکوب را در پیش می­گیرد، یا در برابر خشم و نفرت از فرافکنی استفاده می­نماید، می­توان این دفاع­ها را بعنوان استراتژی کلی فرد در برابر ناهنجاری­ها درنظرگرفت و راهکارهای بهبود را به کلیت شخصیت وی تعمیم داد.

     همچنین نکته حائز اهمیت و قابل ذکر دیگر در روانکاوی دفاع در برابر احساسات اینست که با ارزیابی عملکرد دفاعی سازمان"مـن" در مواجهه با احساسات، ساده­تر می­توان نایل به کشف کیفیت دفاع در برابر غریزه گردید. به عبارت دیگر، راه ساده­تری که برای رمزگشایی عملکرد ناخودآگاه در برابر غرایز وجود دارد آنست که احساسات بوجود آمده متناظر باآن غریزه شناسایی شده، سپس به کشف مدیریت سازمان"مـن" بر این احساسات پرداخت، آنگاه نحوه کنترل غریزه را شناسایی کرد.

مکانیزم­های دفاعی بجا مانده ( زره شخصیتی)

     برخی حالت­های جسمی ویژگی­های شخصیتی خاص نظیر نوع راه رفتن وایستادن فرد، شکل لبخندی خاص، رفتار مغرورانه، برخوردهای توهین­آمیز، عادت به کنایه و متلک و امثال این­ها را می­توان بعنوان عوارض بجامانده و پایدارشده از عملکرد یک مکانیزم دفاعی درگذشته فرد دانست. حـتی ممکن است، مدت­هـا پیـش عمـلکرد آن مکانیزم دفـاعی متـوقف شده و سوژه فعال­کننده مکانیزم نیز برطرف گردیده باشد، امّا عارضه جسمی یا رفتاری آن به شکل قالب شخصیتی پس­مانده آن مکانیزم هنوز پـابرجا باشد.

     نوجوانی زمانی­که در معرض رفتار تحقیرآمیز پدرش قرار می­گرفت، دچار اضطراب و عدم تعادل می­شد. برای رفع این ناهنجاری و اضطراب مکانیزم دفاعی در وی چنان فعال می­شد تا با برون­فکنی تحقیر بردیگران از خود رفع اضطراب کند. عملکرد چنین مکانیزم دفاعی در نوجوان موجب شکل­گیری عادت به کنایه و تمسخر دیگران شده بود. او درزمان نـوجوانی که تحت سلطه تحقیرآمیز پدرش قـرار داشت بـا برون­فکنی، اضطراب و عدم تـعادل روانی خویش را تخفیف می­بخشید تا با تمسخر و تحقیر دیگران انرژی روانی تنش­زای خود را تخلیه کند. اکنون سال­هاست که از دوران نوجوانی اوگذشته و مرد مستقلی شده است. دیگر تحت سلطه تحقیرآمیز پدر قرار ندارد. موضوع ناهنجاری روانی منتفی شده و اثری از کشمکش­های درونی ناشی از تحمل برخوردهای تحقیرآمیز پدر وجود ندارد. مکانیزم دفاعی برون­فکنی از فعالیت افتاده وآن عدم تعادل تنها محدود به خاطره درگذشته فرد است. امّا عارضه رفتاری که در شخصیت فرد در دوران نوجوانی شکل گرفته همچنان پابرجاست. نوجوان مرد شده، هنوز هم عادت دارد دیگران را تحقیر و تمسخر نماید. به این وضعیت در اصطلاح زره شخصیتی می­گویند. به بیان دیگر زره شخصیتی، قالب­های ناهنجاری در شخصیت افراد است که به جا مانده از عوارض عملکرد مکانیزم­های دفاعی درگذشته می­باشد. حالات شخصیتی که با وجود از میان رفتن ریشه­ها و بسترهای سبب­ساز آن، هنوز هم پایدارند و به شکل عادت تثبیت شده­اند. برای برطرف کردن زره­های شخصیتی فرآیندهای روانکاوی خاصی مورد نیاز است. زیرا برای این عارضه شخصیتی، درواقع منبع مولد ناهنجاری وجود نداشته و پیش از این غیرفعال گردیده است. بنابراین عدم تعادل یا ناهنجاری و تعارض روانی برای برطرف شدن وجود ندارد. تنها یک عادت رفتاری یا جسمی است که دوران  عدم تعادل در شخصیت خود بجای مانده است. لذا برای برطرف ساختن آن تنها نمی­توان قرینه­ها را حذف و یا ارتباطات را گسسته کرد. به هـرحـال بـرای حذف زره­های شخصیتی آگاهی و ریشه­یابی دقیق علل پایداری ایـن عـارضه، همراه با تلاش و تدبر آگاهانه برای جاری­سازی عادات جایگزین می­تواند مؤثرترین روش تلقی شود.

رابطه ثابت میان علائم بیماری­های عصبی و مکانیزم­های دفاعی"مـن"

     هنگامی که روند شکل­گیری و نوع علائم یک بیماری عصبی را بررسی می­نماییم. درمی­یابیم درظهور و بروز این علائم نوعی تکرار و پایداری مشاهده می­شود. مثلاً برای مطالعه برخی علائم افسردگی در یک فردخاص، نظیر ثابت ماندن نگاه در یک امتداد. یا افتادگی عضلات و یا اشکال خاص تنفس منقطع و کوتاه، می­توان نوعی ماندگاری و تکرار را در ظهور این علائم در بیمار مشاهده کرد.

     درشکل­گیری چنین علائمی، کیفیت عملکرد سازمان"مـن"، نقش مهمی دارد. این نقش عبارتست از استفاده خاص از یک شیوه دفاعی درهنگام مطالبه غریزی خاص و تکرار همین روند دفاع، هرزمانی­که مطالبه پابرجا باشد. تداوم این ارتباط به شکل کلیشه­ای میان مطالبه غریزه و دفاع "مـن" موجب تکرار و تثبیت علائم یک ناهنجاری عصبی می­گردد.

     مثلاً بروز رفتار پرخاشگر و مبارزه­جو در یک همسر، اگر تثبیت شده و به شکل تکراری مشاهده شود را می­توان علامت یک بیماری عصبی دانست. درتحلیل علل بروز علائم این ناهنجاری روانی می­توان دریافت، کشش درونی و نیرومند این خانم برای جلب ابراز محبت مصادف با طغیان این تمایل غریزی جهت کسب محبت از شخصی بجز همسر برخوردی سرکوبگر و تنبیهی دارد. دراینجا تمایل نهاد برای جلب محبت از مسیر مجاز ارضاء نشده و فرامن راه را در مسیرهای غیرمجاز مسدود کرده است. بنابرایـن شخص دچـار اضطراب و ناهنجاری اولیه می­گردد. سازمان"مـن" بـرای محافظت از تعادل فـرد در برابر ایـن اضطراب اولیه یکی از مکانیزم­های دفاعیش را فعال می­سازد. این مکانیزم ترکیبی از روش­های دفاعی واکنش­سازی و همانندسازیست. به این ترتیب که در مکانیزم واکنش­سازی، معکوس تمایل ارضاء نشده در شخصیت زن شکل می­گیرد و همانندسازی با هسرخشن خویش، قالب شخصیتی خشن و پرخاشگر در زن خلق می­شود. به بیان دیگر شخصیت پرخاشگر و مبارزه­جویی که در زن پایدار گردیده، وظیفه حفاظت از او در برابر اضطراب اولیه ناشی از عدم ارضاء محبت­جویی غریزی وی را برعهده دارد. اکنون این مکانیزم دفاعی گرچه می­تواند ساختار زن را از ویرانگری اضطراب اولیه رهایی بخشید، امّا خود تولیدکننده اضطراب ثانوی و ناهنجاری­های روانی جانبی می­باشد که به شکل علائم بیماری­های عصبی تثبیت شده در زن ظاهر می­شود. یعنی مستقیماً می­توان عوارض و علائم ناهنجاری­های عصبی را در ارتباط با مکانیزم دفاعی"مـن" زن بررسی کرد.

     همـواره بسیاری از بیماری­های عصبی و نـاملایمات روانی رابـطه­ای مشـخص و مستقیم با شیوه­های دفاعی فرد دارند. نظیر رابطه­هایی که میان بیماری هیستری (ناراحتی­های جسمی فاقد علل جسمی) و مکانیزم واپس­زدن و سرکوب وجود دارد. و یا ارتباطی که میان بیماری وسواس و مکانیزم دفاعی منزوی ساختن و انکار موجود است.

     چنین تحلیل­هایی مشتمل بر رابطه­ای کاملاً دوطرفه است، با ارزیابی مکانیزم دفاعی فعال شده می­توان به علائم بیماری و ناهنجاری پی برد و با تحلیل علائم می­توان مکانیزم دفاعی فعال را کشف کرد.

سرکوب، رایج­ترین شیوه دفاعی"من" 

     سازمان"مـن" با اجرای سرکوب خویش را از شر تعارض موجود ایمن می­کند. ولی این ایمنی در ساختار روانی فرد تولید ناهنجاری خواهد کرد.

     "مـن"، با استفاده از سرکوب به سادگی مناقشه موجود میان نهاد و محیط یا فرامن را حل وفصل می­کند. مطالبه غریزی نهاد غیرقانونی است، بنابراین باید سرکوب شود تا صلح و صفا دوباره برقرار شود. امّا با سرکوب به واقع مطالبه نهاد از میان نرفته و حل وفصل نگردیده است. بلکه این تعارض از رویت آگاهی فرد رانده شده است. لذا ادامه حیات و فعالیت کشش سرکوب شده در ناخـودآگاه، پـیامدهـای آسیب­زایی بـرای ساختار روانی فـرد بدنبال خواهد داشت. آسیب­هایی که سازمان"مـن" به شکلی ناخودآگاه، درقالب ناراحتی­های عصبی- روانی تجربه خواهدکرد. گرچـه با استفاده از مکانیزم سرکوب، اضطراب اولیه تبدیل به اضطراب­های ثانوی می­شود، امّا ثمره آن اینست که ناهنجاری و عدم تعادلی ویرانگر درقالب یک بیماری هیستری یا وسواس محدود خواهد شد. این شرایط به هرحال مناسب­تر از تحمل اضطراب اولیه می­باشد. اصولاً ساختارآدمی در بلندمدت امکان رویارویی با اضطراب­های اولیه ناشی از تعارض­های درونی خویش را ندارد و درصورتی که مکانیزم­های دفاعی نتوانند اضطراب­های اولیه را تبدیل به اضطراب­های ثانوی کنند، تعادل روانی خود به شدت مختل خواهد شد. نبرد میان طغیان غریزه با هنجارهای حاکم بر محیط و احساس گناه فرامن، نبردی ویرانگر و تهدیدکننده سلامت روانی انسان است. سرکوب همـانند سایـر مکانیزم­های دفـاعی مـوجب می­شـود، ایـن نبـرد نابـودکننده از رویت آگاهی فرد مخفی بماند تا تعادل حفظ شود. امّا همواره باید در انتظار مجالی برای حضور مجدد غریزه سرکوب شده به شکلی کاملاً فریبکار و تقویت شده بود.

     سرکوب یا واپس­زدن را درعین حالی­که می­توان مؤثرترین و کاربردی­ترین مکانیزم دفاعی "مـن" دانست، درعین حال خطرناکترین آن­ها محسوب می­شود. استراتژی سرکوب تمایلات نهاد درمقایسه با سایرکارکردهای دفاعی"مـن" ازنظر کارآمدی جایگاهی یگانه و منحصربه فرد دارد. زیرا توانایی چیرگی بر تکانه­های غریزی نیرومندی را داراست که شاید سایر اقدامات دفاعی "مـن" در مواجهه با آن­ها ناکارآمد باشند.

     لازم به ذکر است مکانیزم دفاعی سرکوب، در برابر هر کنش نهاد تنها یکبار موفق بوده و تأثیر تخلیه بار روانی آن پایدار می­باشد. درحالی­که سایر مکانیزم­های دفاعی مجبورند با هر بار طغیان و افزایش سطح انرژی غریزه، از نو وارد عمل شوند. کششی که یکبار بطورکامل سرکوب شد، بطور پایدار سرکوب شده باقی خواهد ماند و درصورتی­که به هردلیلی و با فریبی دوباره به سطح آگاهی برگردد. امکان سرکوب مجدد با همان روش قبلی نمی­باشد. درحالی­که این قانون برای سایر مکانیزم­های دفاعی صدق نمی­کند.

     از سوی دیگر استفاده مستمر از این مکانیزم قدرتمند، سبب بازپس­گیری خودآگاهی فرد از تمام قلمروهای غریزی و احساسی می­شود و ممکن است یکپارچگی شخصیت را از بین ببرد. فردی که عادت کرده تمام تمایلات ناپسند خویش را با اقتدار سرکوب کند، تبدیل به انسانی متعصب و تحت سلطه کامل وجدان و بـه شدت متـأثر از هنجارهای محـیط می­گردد. چنین انسانی نسبت به شرایط غریزی و احساسی خویش فاقدآگاهی است. این شرایط، شخص را تک­بعدی کرده و یکپارچگی و پویایی شخصیت را در او از میان می­برد.

     به این ترتیب استفاده از مکانیزم دفاعی سرکوب که یکی از روش­های ابتدایی و رایج و قدرتمند"مـن" برای حفاظت از فرد در برابر اضطراب اولیه ناشی از عدم امکان ارضاء غریزه است، مبنای رسیدن به آرامش و برقراری مصالحه میان کشمکش­های درونی است. استفاده محدود از این مکانیزم تـولید عوارض و ناهنجاری­هایی می­نماید که البته در قیاس با عدم تعادل­ها و اضطراب­های ویرانگراولیه، کاملاً به صرفه است. امّا استفاده  گسترده و نامحدود از سرکوب غرایز می­تواند منجر به شکل­گیری عوارض شخصیتی و روانی ناگواری در فرد شود.

درک اضطراب اولیه، کلید فعال سازی مکانیزم­های دفاعی

     شیوه­های دفاعی سازمان"مـن" که تاکنون بواسطه روانکاوی کشف گردیده، همگی درراستای یک هدف واحد می­باشند. دفاع یعنی کمک به"مـن" در مبارزه با غرایز نهاد و حل تناقضات و تعارض­های موجود میان کشش­های درونی، واقعیات محیط و نیروی وجدان. مکانیزم­های دفاعی لزوماً با درک اضطراب اولیه سوئیچ زده می­شوند. اضطرابی که نتیجه مستقیم و غیرقابل تحمل تعارض­ها و عدم تعادل­های ذکرشده است.

     پیش از این درباره ماهیت اضطراب­های اولیه و تقسیم­بندی آن­ها بر مبنای مبداء و علل پیدایش توضیحاتی ارائه گردید که به سبب اهمیت موضوع، اشاره­ای مجدد نگاهی تکمیل­تر به آن­ها خـواهیم داشت. نخـستین الگوی اضطـراب­های اولیـه، مـوسوم بـه اضطـراب فـرامـن می­باشد. ایـن اضطراب که علامت مشخص یک ناهنجاری و عدم تعادل درونی است زمانی به ساختار فرد حمله می­کند که یک میل غریزی موجود در نهاد درپی آنست که وارد خودآگاهی فرد شود تا راهی برای ارضاء بیابد. سازمان"مـن" که وظیفه مهیاسازی شرایط ارضاء نهاد را برعهده دارد، با پذیرش غریزه مخالفتی نداشته، امّا فرامن یا ندای وجدان به شدت مخالف است. "مـن" به سازمان عالی­تر که فرامن باشد گردن نهاده و به دستور او وارد مبارزه مستقیم با تکانه غریزی ممنوع می­شود. چنین مبارزه­ای مخالف با شرح وظایف اولیه سازمان"مـن" درجهت خدمت به غریزه است. بنابراین در این وضعیت ناهنجاری ناگزیری روی می­دهد که عارضه مشخص آن تجربه این نوع اضطراب اولیه و مستقیم است. سازمان"مـن" هـرگز تحمل پایداری ایـن اضطراب را ندارد. بنابراین مکانیزم­های دفاعی به استمداد می­آیند. درک اضطراب فرامن، کلید فعال­سازی مکانیزم دفاعی مشخصی است که برای کمک"مـن" به منظور اجتناب از تحمل اضطراب اولیه غیرقابل تحمل است. بسیارحائز اهمیت است که بدانیم سازمان واقعگرای"مـن"، در این­حالت تکانه غریزی را به هیچ­وجه خطرناک قلمداد نمی­کند. انگیزه اصلی چنین دفاعی، تعلق به سازمان"مـن" نیست "مـن" صرفاً درحال اجرای دستورات فرامن است و ترس از اضطراب وجدان انگیزه اصلی و محرک واقعی"مـن"، درمقابله با نهاد به حساب می­آید، نه تدبیر آگاهانه سازمان"مـن".

     در تجربه اضطراب وجدانی یا فرامن، عملاً استقلال من مقتدر خدشه­دار می­گردد. زیرا"مـن" طبق تدبیر خویش و متأثر از واقعیت­­های حاکم برمحیط، دلیلی برای دشمنی با نهاد ندارد. خصومت او صرفـاً ناچـاری متابعت از فـرامن می­بـاشد. درنتیجه ایـن دشمنی سرسختانه، که اصل ومنشاء آن خصومت بی­پایان و ذاتی فرامن و نهاد است. "مـن" امکان بکارگیری تدابیر آگاهانه خویش و لذت بردن از تعادل مصالحه­جویانه در ساختارش را از دست می­دهد. چون مبارزه او نیز واقعگرایانه و متأثر از فرامین لازم­الاجرای فرامن مقتدر است.

     فردی که منطبق با طبیعت و کنش درونی خویش مترصد لذت­جویی و تمتع از مواهب زندگی است و این لذت­جویی مغایرتی با واقعیات قابل تحلیل و درک توسط "مـن" آگاه را ندارد، امّا صرفاً به دستور و اجبار فرامن و اعتقادات نظام­دهنده وجدان، خویش را محروم می­سازد، گرفتار اضطراب خالص فرامنی است. فرامنی که به شدت مقتدرشده و گسترش یافته است.

     لازم به ذکر است، اضطراب فرامن تا آنجا که غلبه و تسلط فرامن بر"مـن" تحقق نیافته و مختل­کننده تدابیر واقعگرایانه سازمان"مـن" نیست، اهرمی مؤثر درجهت کمک و پشتیبانی"مـن" در مبارزه با نهاد لجام­گسیخته و لذت­جوست. ممکن است تمایل نهاد حکم به لذت­جویی بواسطه دزدی یا تضعیع حقوق دیگران دهد. سازمان"مـن" درجهت مقابله با این تمایل غریزی نامشروع، علاوه بـر تـدابیرواقعگرایانه بـرگرفته از واقـعیات محیط که حکم بـه ممنوعیت غریزه می­دهند، می­تواند از حمایت نیرومند ندای وجدان نیز یاری گیرد. فرامنی که اهرم قدرتمند احساس گناه، من را حمایت می­کند تا در برابر غریزه ناهنجار ایستادگی نماید. امّا آن زمان­که"مـن" تحت سلطه فرامن قرارگیرد، ممکن است مبارزه با کشش غرایز نهاد عللی فراتر از واقعیات محیط و تدابیر "مـن" آگاه داشته باشند. همان­جایی­که فرد متأثر از اعتباراتی سازمان­یافته و مستقر در فرامن، خویش را ازآن دسته لذت­ها محروم می­سازد که تنها مرجع اجتناب ازآن­ها صرفاً فرامن است.

     دومین الگوی اضطراب اولیه، موسوم به اضطراب عینی است. تجربه این اضطراب حتی بدون دخالت"فرامـن" معطوف به حقایق درک شده از محیط توسط آگاهی"مـن" است. بدون شک هنجارهای حاکم بر زندگی فردی و اجتماعی انسان در محیط مشمول قوانین و محدودیت­هایی است که نهاد لذت­جو، امکانی برای درک آن­ها ندارد. نهاد چیزی جز لذت­طلبی نمی­فهمد، درحالی­که"مـن" آگاه، قوانین و محدودیت­های حاکم درمحیط را درک می­نماید. بنابراین آنجا که کشش غریزه در پی ارضاء می­خواهد لجام­گسیخته محدوده­های واقعی محیط را لگدمال کند، "مـن" دچار اضطراب می­شود. اضطرابی عینی که سبب فعال شدن تدابیر دفاعی سازمان"مـن" خواهد شد.

     نکته حائز اهمیتی که باید بدان توجه داشت آنست­که تجربه اضطراب اولیه چه برخاسته از تدابیرآگاهانه"مـن" باشد و یا بواسطه فرامین سلطه­جویانه و کمال­طلب فرامن حاصل شده باشد، هردو به شکلی یکسان موجب فعال شدن مکانیزم­های دفاعی خواهند شد.

     سومین الگوی اضطراب عبارت از اضطراب غریزی می­باشد. گرچه سازمان"مـن" برخاسته از دل نهاد و درجهت خدمت به اوست، امّا باید توجه داشت، ماهیت"مـن" انسان هرگز سرزمینی امیدبخش و میدانی ایده­ال برای جولان غرایز نهاد محسوب نمی­شود. برخوردهای دوستانه"مـن" با غرایز نهاد نمی­تواند مطلوب نهاد لذت­جو باشد. زیرا"مـن" همواره خود را از نهاد متمایز می­شناسد "مـن" درخدمت نهاد، امّا مکلف به کنترل او و محدود ساختن غرایز درچهارچوب هنجارهای محیطی و الزامات فرامن است. و این دلخواه نهاد عنان­گسیخته و لذت­جوی انسان نیست.

     زمانی­که فرآیندهای اولیه کودکی به فرآیندهای ثانویه تکامل می­یابند و به عبارتی قانون لذت مطلق به قانون لذت واقعی تکامل یافته و رشد می­کند، آنگاه"مـن" واقعگرا، برای غرایز خیالی سرزمینی بیگانه محسوب می­شود.

     همواره و درهرشرایطی عدم اعتماد کامل سازمان"مـن" بـه مطالبات غـرایز وجود دارد. این بی­اعتمادی درشرایط طبیعی و هنجارکاملاً ناخودآگاه بوده و انسان بدبینی ذاتی خویش در برابر غـرایـزش را احساس نمی­کند. امّا آنگاه که نبردها بالا می­گیرند و درقـلمرو واقعـیت محـیط و جاه­طلبی و کمال­گرایی فرامن، امیال نهاد با مانع روبرو می­شوند. این تعارض ناخوداگاه به شکل عوارضی مشهود درسطح آگاهی احساس می­­شوند. این عوارض غالباً اضطرابی را به فرد تحمیل می­نمایند که آن­را تحت عنوان اضطراب غریزی می­شناسیم. به بیان دیگر حضور نیرومند غرایز در وجود انسان و تلاش طغیان­گر آن­ها برای ارضاء همواره توأم با اضطراب غریزی در ساختار انسان است.

     گونه چهارم از الگوی اضطراب، وحشت از نیرومندی غریزه و ناتوانی در طغیان آنست. این اضطراب هولناک زمانی سازمان"مـن" را مورد تهاجم قرار می­دهد که"مـن" احساس می­کند نیروهای حفاظتی و دفاعی عالی­تر، او را ترک کرده­اند. مطالبات غریزه و نیروی سرکش تمایلات نهاد تشدید شده و امکانات دفاعی توان مقابله با آن­ها را ندارند و فرد خود را در برابر نیروی نامحدود غرایز بی­دفاع درک می­کند. در این شرایط اضطرابی شدید و غیرقابل مهار ظاهر می­شود اضطرابی ویرانگر که می­تواند کلیت سازمان"مـن" و ساختارشخصیتی فرد را به نابودی تهدیدکند.

     تجربه این اضطراب می­تواند بواسطه بی­اعتقاد شدن به یک نظام ارزشی و اعتقادی صورت گیرد. نظام اعتقادی که درطول زمان"مـن" وابسته آن شده بود و با کمک آن می­توانست از طغیان نیروهای نهادش جلوگیری کند. امّا بواسطه نوع آگاهی برتر و یا درک تناقض­هایی حل نشده، ناگهان نظام اعتقادی و ارزش­های خود را از دست می­دهد. از دست دادن این پشتوانه نیرومند فرد را دچار اضطرابی هولناک خواهد کرد.

     همچنین این مدل از اضطراب می­تواند در معرض دسته­ای از محرک­های محیطی بوجودآید، که غرایز ماجراجو و لجام­گسیخته فرد را به شدت تحریک کرده و برانگیخته می­سازند. مثل شرایطی که یک فرد درستکار درمعرض وضعیتی سخت و دشوار گرفتار وسوسه شرایط یک تمتع و لذت­جویی فوق­العاده و هنگفت می­گردد.

     الگوی پنجم از اضطراب اولیه را می­توان ناشی از ناهماهنگی و تضاد موجود میان تمایلات غریزی دانست. پیشتر، در تشریح ساختار نهاد گفته شد که نهاد منبعی از انبوه غرایزی گاه متضاد و کشش­هایی گاه متنافر است. لذا زمانی­که فرد در معرض برانگیختگی دو یا چند غریزه و تمایل متضاد یکدیگر قرار گیرد، به نحوی که ناگزیر از حذف یا به تعویق انداختن برخی ازآن­ها شود، گرفتار این اضطراب می­شود.مثلاً فردی که به شدت تحت تأثیر کشش جاه­طلبانه نهاد خویش است، این تمایل او را با قدرت به تلاشی بی­وقفه و حرکتی بی­پروا برای پیشرفت در شغلش فرا می­خواند. امّا او همزمان تحت تأثیر کشش عاطفی دیگری قرار دارد تا برای رسیدن به محبوبی، خویشتن را نثار عشتقش کند. درمیان این تعارض فـرد در موقعیتی قرار می­گیرد تـا به ناچار از میان تمایل به جاه­طلبی و پیشرفت و کشش عاشقانه خویش یکی را انتخاب کند. این تقابل فرد را دچار اضطراب می­نماید. هرقدر موازنه قدرت میان تمایلات نهادی متضاد برابرتر باشد، اضطراب نیز شدیدتر خواهد بود.

     الگوی ششم، اضطراب موسوم به مقابله با احساس متناظر با غریزه است. همان­طور که قبلاً گفته شد فرآیندهای جاری برای ارضاء و یا مقابله با هر غریزه­ای، احساسی متناظر با فرآیند را در فرد بوجود می­آورند. سازمان"مـن" علاوه برآن­که باید وظایف دفاعی خویش را در برابر غرایز به نحوی شایسته و مؤثر انجام دهد، مکلف است مکانیزم­های دفاعی لازم را برای مدیریت احساسات بوجودآمده ناشی از پیشرفت یا عدم پیشرفت غریزه بکار گیرد. همان­طورکه ناهنجاری غرایز ممنوع در فرد تولید اضطراب می­کنند، احساسات بوجودآمده در فرد نیز اضطرابی متمایز را پدید می­آورند. دفاع در برابر غریزه زمانی مؤثر بوده و تأمل خواهد شد که احساسات بوجود آمده نیز به خوبی کنترل و مدیریت شوند. درغیراین صورت بی­پاسخ ماندن و باقی ماندن احساس متناظر با غریزه­ای کنترل شده، خود باعث بروز اضطراب در فرد می­گردد.درصورتی­که "مـن" با کمک مکانیزم­های دفاعی موفق شود کشش ناپسندی را متوقف سازد، مثلاً تمایل به تعدی و تضعیع حقوق دیگران را سرکوب نماید، امّا احساس ولع و دلتنگی متناظر با آن غریزه بی­پاسخ در فرد باقی بماند، اضطراب همچنان پایداراست.

     نوع و ماهیت احساس متناظر با غریزه در این مقوله اهمیتی ندارد. این احساسات ممکن است بـرای "مـن" شرایطی لذت­بخش و یـا دردناک، ایمنی­بخش و یـا خطـرناک را تداعی کنند ولی از آنجا که"مـن" بواسطه کنترل غریزه ، نهاد را محدود کرده و مجاز به پاسخگویی و ارضاء نامحدود نیست، به هرحال ماهیت احساس بوجودآمده ناشی از کنترل هر غریزه­ای توأم با درک نوعی اضطراب است.

     شاید"مـن" موفق شود غریزه­ای ممنوع را طرد نماید، امّا احساس لذت و نشاط متناظر با آن غریزه درفرد باقی مانده باشد. این احساس فرح­بخش از آنجا­که به غریزه­ای نگاه می­کند که مطرود شده فرد را دچار اضطراب خواهد کرد.

سیر مراحل رشد و تکامل مکانیزم­های دفاعی"من" 

     "مـن" از دل نهاد زاییده می­شود، تا بتواند به نهاد لذت­جو و خیال­پرداز در میدان زندگی واقعی کمک کند که غرایز ارضاء شوند. امّا واقعیت­های محیط، جولان غرایز را محدود می­سازند و نهاد هیچ محدودیتی را نمی­فهمد. نخستین درگیری­ها اینجا آغاز می­شوند. "مـن" باید بتواند طرفین را آشتی دهد تا تعادل برقرار بماند. امّا زمانی­که تناقض­ها و تعارض­ها شدت می­گیرند، تدبیر"مـن" برای مصالحه کارگر نیفتاده و اینجاست که مکانیزم­های دفاعی وارد عمل می­شوند تا با فریب و تحریف واقعیت، از پیشرفت ناهنجاری جلوگیری کنند.

     این مرحله نخستین گام شکل­گیری و رشد مکانیزم­های دفاعی"مـن" محسوب می­گردد، مکانیزم­های نظیر سرکوب و انکار در این گام برای کنترل غرایز بکارگرفته می­شوند که عوارضی نظیر بیماری­های هیستری و وسواس را از خود بجای می­گذارند.

     امّا شکل تـوسعه­یافته­تـر و پیشرفـته­تـر مکانیزم­های دفـاعی بـه مبـارزه مـیان"مـن"  و "فـرامـن" اختصاص دارد. در این مقطع مبارزه شکل پیچیده­تری به خود می­گیرد. جایی که"مـن" مطابق با تحلیل خویش از واقعیت­های محیط، ارضاء و غریزه را مجاز شمرده، امّا ابلاغ فرامین"فرامـن" مانع ارضاء غریزه می­باشد. "مـن" مترصد خدمت به غریزه است، درحالی­که فرامن در کمین نابودی آن نشسته است. دروضعیت چنین تعارض درونی، فرامن کمال­طلب راه رشد و توسعه خویش را، درمسیر نابودی کامل درنهاد می­داند. برای رسیدن به این مقصود، فرامن ناگزیراست،"مـن" مدبر و واقعگرا را تحت سلطه و فرمان خویش درآورد. مکانیزم­های دفاعی که دراین مرحله برای برقراری تعادل موردنیاز باید فعال شوند، کار بسیار دشوارتری را پیش­رو داشته و شکل پیچیده­تری به خود می­گیرند. مکانیزم­هایی نظیر واکنش­سازی، دلیل­تراشی، عمل­زدایی و همانندسازی از این دسته­اند.

     سرانجام پیچیده­ترین و متکامل­ترین نوع مکانیزم­های دفاعی، درنتیجه کشمکش و تقابل میان سازمان"مـن" و نظام حاکم برجهان خارج شکل می­گیرد. جایی­که"مـن" به دلیل ناتوانی در پاسخگویی نهاد و ارضاء شایسته غرایز ناگزیر به بازنگری دردرک و تفسیر واقعیت­های جهان خارج می­شود. دراین بازنگری"مـن" با تضادها و تعارض­هایی مواجه است که او را در درک صحیح و واقعگرایانه و البته قانع­کننده محیط به چالش می­کشند.

     بخصوص زمانی­که نیازهای عاطفی غرایز لذت­جو، امکان ارضاء درمحیط را پیدا نمی­کنند و "مـن" در می­یابد چیدمان حقایق محیط به گونه­ایست که به ناچار فرد را درجریان تبادلات عاطفی دچارسرخوردگی خواهدکرد. لذا تلاش می­کند درک و تفسیر خویش را از حقایق موجود به نحوی دگرگون سازد تا تضادها کاهش یافته و تنش­ها التیام پیدا کنند. درایـن تلاش سازمان"مـن" از مکانیزم­های دفاعی پیچیده­ای نظیر جابجایی، تصعید، فرافکنی، توجیه­سازی و یا ترکیبی از آن­ها استفاده می­کند.

     باز هم نیاز به تأکید مجددی است که نقطه مشترک تمام این روش­های دفاعی، پیگیری و کوشش"مـن" برای حل وفصل مطالبات غرایز، فرامین وجدان و حقایق محیط می­باشد و در تمام آن­ها سازمان"مـن" ناگزیرخواهد بود بخشی از نهاد یا جزئی از فرامن و یا گوشه­ای از حقایق محیط را نادیده بگیرد.

     این موضوع حقیقی بسیارمهم و تعیین­کننده را درساختار درونی انسان بیان می­کند. این­که به هرحال من ناگزیر به انکار بخشی از حقیقت است.

انکار حقیقت به استراتژی ناگزیر دفـاع "مـن"

      حقایقی که سازمـان"مـن" با آن­هـا مـواجه می­گردد، قطعـاً شامل تضادهـا و تعارض­های دامنه­داری خواهند بود. این حقایق و واقعیت­ها امکان همزیستی مسالمت­آمیز با یکدیگر را در همه شرایط نخواهند داشت. زیرا همواره حقیقتی، حقیقت دیگر را نقض می­کند. سازمان"مـن" که مکلف به برقراری تعادل و حل وفصل تعارض­هاست ناچار باید بخشی از این حقایق را نادیده گرفته وبه بیانی روشن­تر باید آن­ها را از سطح آگاهی خویش رانده و انکار نماید. بنابراین انکار منطق ساختاری من برای دفاع در برابر عدم تعادل است.

     مطالبات غرایز نهاد حقیقت دارند. آن­ها کشمکش­ها و تمایلاتی هستند که کاملاً واقعی، انرژی روانی قدرتمندی را درساختار درونی انسان جاری می­کنند.

     هنجارهای محیط هم حقیقت دارند. آن­ها امکانات لذت غرایز را محدود ساخته و موانعی جدی درمسیر ارضاء غریزه تحمیل می­کنند. این محدودیت­های واقعی ناگزیر سه راه غرایز نامحدود و لذت­جو خواهند بود.

     نظام ارزشی حاکم بر فرامن هم، اعتقاداتی حقیقی هستند. ارزش­ها و ضدارزش­هایی که بعنوان قاضی، معیارسنجش نیکی و بدی هستند. وجدان بواسطه داشتن اهرم گناه، که احساسی بسیار نیرومند است، به شکل واقعیتی گریزناپذیر سه راه غرایز حقیقی انسان می­شود.

     تمام حجم این حقایق معارض، شرایطی پیچیده، سخت و خطرناک را پیش­روی سازمان"مـن" می­گذارند. درچنین اوضاع نابسامانی"مـن" درقبال این تضادها مجبور به دفاع از تعادل فرد است و برای اجرای دفاعی شایسته و مؤثـر ناگزیر باید بخشی از این حقایق را از منطقه آگاهی رانده و آن­ها را نادیده بگیرد. بدون اینگونه انکارحقیقی دفاع"مـن" نیز امکان­پذیر نخواهد بود.

     انکار حقیقت، قاموس اجتناب­ناپذیر آدمی برای حفظ تعادل است. تعادلی که لازمه ادامه بقاست. امّا"مـن"، وظیفه انکار را به شیوه­های گوناگونی انجام می­دهد. که درادامه به این شیوه­ها خواهیم پرداخت:

é 1- انکار در خیـال:

     دراین روش، مکانیزم­های دفاعی با بهره­گیری از تصاویر ذهنی مجازی، خیالبافی­ها و رویاپردازی­ها دست به تبدیل و استعماره می­زنند. ازآنجا که سازه ذهن آدمی همانگونه که تحت تأثیـر مستقیم تصاویـر حقیقی محیط قـراردارد، می­تـواند به شدت متأثر از تصاویر مجازی و خیالی ذهن باشد، به­راحتی می­توان پردازشگر درونی را فریب داد و حقیقت مجازی را جایگزین حقیقت عینی نمود. لذا انکار درخیال روشی مؤثر برای فرار از مخاطرات و اضطراب­هایی است که در تقابل میان مطالبات نهاد با واقعیت­های تهدیدکننده محیط و فرامن پدید می­آید. انسان از کودکی تا بزرگسالی بطورناخودآگاه از این تدبیر بارها و بارها بهره می­گیرد. فردی که درمواجهه با حقایق بیرونی و واقعیت­های درونی خویش را ضعیف و ناتوان یافته از ارضاء تمایلات خویش می­بیند، برای رهایی از این اضطراب هول­انگیز، در تصورات خیالی، خویش را قدرتمند و کامیاب تصویرسازی می­کند و با استفاده به همین تصاویر مجازی اضطراب و تنش را کاهش می­دهد. یا آنجا که برای لذت و بهره­گیری از تمتعی خود را اسیر موانع و محدودیت­ها می­یابد، درخیال خویش، خود را چنان ارضاء می­کند تا تنش­ها و ناهنجاری­های ناشی از ناکامی واقعی در وی کاسته شـود.

é 2- انکار درگفتار و کـردار:

     این شیوه دفاعی هم از همان اوان کودکی در فرد فعال است. درسال­های نخستین کودکی، طفل کاملاً آزاد است تا هرگونه که می­خواهد واقعیت­ها را انکارکرده و نپذیرد. بدین­گونه براحتی از شر تعارض­ها راحت می­شود. درحالی­که به تدریج قوه واقعیت­آزمایی و درک حقایق نیز در او رشد می­کند. این انکار را به روشنی می­توان در بازی­های او دید. آنجا که نقش یک پلیس را بازی می­کند، به سادگی و با انکار تمام حقایق موجود، کشش قدرت­طلبانه و سلطه­جوی خویش را ارضاء می­کند. آنجا که بـرروی تخت خواب، یـا یک اتومبیل خیالی درحال رانندگی است، تمایل

لذت­جوی خویش را پاسخ می­دهد. جالب آن­که بزرگترها نیز با کمال میل این انکارها را درکودک تأییدکرده و با او همراه می­شوند. کودک با هفت­تیرپلاستیکی به پدر شلیک کرده و پدر ادای مردن را در می­آورد. دراین بازی ساده کودک تمایل غریزی خویش را برای عبور از مانع پدر ارضاء می­نماید.

     گفتار و رفتار کودک سراسر شامل جعل­ها و انکارهایی است که متضاد با حقایق موجود جریان یافته و تمایلات کودک را ارضاء می­نمایند. با رشدکودک به تدریج این تحریف و جعل بی­پروا و لجام­گسیخته تعدیل می­گردد و قوه واقعیت­آزمایی کودک کامل­تر و بالغ­تر شده و خیالبافی­هایی عادی او را متعادل­تر می­سازند. امّا این شیوه دفاعی، یعنی انکار درگفتار وکردار همچنان بعنوان یکی از راهکارهای دفاعی من مورد استفاده خواهد بود.

     مردی که درمحیط خانواده رفتاری سلطه­گر و زورگو با سایر اعضاء خانواده دارد، درواقع انگیزه واقعی این نوع رفتار وگفتار او انکار ضعف­های حقیقی است که در ابعاد شخصیت خویش خود درک کرده است. شیوه دفاعی انکار درگفتار و کردار همانند انکاردرخیال، دچار یک محدودیت جدی دردفاع مؤثر می­باشد. بدین معنی­که تا زمانی می­تواند مؤثر واقع شود که قدرت واقعیت­سنجی فرد درحالتی از تعلیق یا ضعف قرارداشته باشد و به محض رودرویی با حقایق موجود ازکارخواهند افتاد. محدودیت دیگری نیز در استراتژی انکار درگفتار وکردار وجود دارد که این محدودیت در استراتژی انکاردرخیال مطرح نیست. انکاردرگفتار و کردار نیازمند تأیید محـرک­های بیـرونی است و درصورت عـدم تأییـد دیگران انکارحقیقت بـا موفقیت انجام نخواهد پذیرفت. کودک زمانی در بازی رفتار و گفتار یک فضانورد را می­تواند جایگزین انکارحقایق نیازهای درونی خود کند که پدر ومادر با او همراهی کنند و درصورت عدم تأیید، دفاع کودک بی­نتیجه خواهد بود. چنان­که مرد بداخلاق هم درصورت عدم تمکین خانواده خود را خلع سـلاح می­یابد.

é 3- محدودساختـن "مـن":

     در استراتژی­های دفاعی انکار درخیال و انکار در کردار و گفتار مسیرهایی کاملاً موازی طی می­شد. با این روش­های انکار، مطالب واقعی، وارونه و تبدیل می­گردید. یا درعالم خیال معکوسشان جلوه می­کرد یا درگفتار و رفتار خود نقیض آن­ها عینی می­شد. اینگونه انکار برای پرهیز از مواجهه با حقایقی دردناک بود به­گونه­ای که حقایق درسطح آگاهی تحریف شوند.

     امّا زمانی­که سازمان"مـن"، متکامل­تر، باتدبیر و متعالی­تر گردد، بجای چنین نوع انکارهایی که باعث اجرای عملیات سنگین ذهنی و صرف انرژی روانی قابل توجه می­گردد، راهی مؤثرتر و ساده­تر را برای رویارویی با حقایق محکوم به انکار انتخاب می­نماید. درواقع"مـن" آنقدر باتدبیر و توانمند شده که بجای درگیری و انکار، راه درگیرنشدن و انکار را درپیش گیرد. به جای آن­که مجبورشود تأثر دردناک حقیقی را درک کرده، سپس با صرف انرژی روانی سنگین آن­را انکار کرده و از سطح آگاهی خویش محوکند، راهبردی را بر می­گزیند که اصلاً مجبور به مواجهه با آن واقعیت خارجی یا درونی دردناک نباشد و به بیان ساده­تر فرارکند.

     سازوکار این فرار و دوری جستن آنقدر طبیعی و ابتدایی است که بجای ابزار کاربردی سازمان "مـن"، می­توان آن­را جزئی جدایی­ناپذیر و غیرقابل تفکیک از ماهیت"مـن" دانست. مهارتی که درمسیر مراحل تکامل طبیعی"مـن" حاصل می­شود.

     به بیان دیگر قابلیت مهم سازمان"مـن" درمحدود ساختن خویش از رودررویی و سرشاخ شدن با حقایق دردناک، با همان هدف اصیل"مـن" مبنی بر وظیفه دفاع قابل توجیه است. "مـن" مکلف به دفاع از وجود انسان در برابر عدم تعادل­ها و اضطراب­ها است و زمانی­که بتواند از رویارویی با حقایق اضطراب­آفرین و نامتعادل­ساز اجتناب کند، به شکلی ساده، کم­هزینه و مؤثر دفاع را انجام داده است.

    در این مقوله قابلیت محدودسازی"مـن" را می­توان در ادامه همان منطق ساختاری انکار حقیقت تحلیل کرد. گرچه باید توجه داشت اینگونه محدودیت"مـن"، با آنگونه انکارهای خیالی و رفتاری تفاوت­های حائز اهمیتی دارند که نگاهی به آن­ها خواهیم داشت:

     - فردی که گرفتار ناهنجاری­ها و بیماری­های عصبی ناشی از انکار حقایق درسازمان"مـن" می­باشد، درواقع عوارض ناشی از دفاع"مـن" در برابر تکانه­های غریزی ممنوع را می­پردازد. یعنی این ناملایمات بدلیل اجتناب از رنجی دروغ پدیدآمده است، درحالی­که در روش دفاعی محدودیت"مـن"، این آثار و خطرهای بیرونی هستند که درقالب حقایق ناگوار رفع شده یا به عبارت بهتر از آن­ها فرار می­شود. حقایقی که از زمان حال بیرون رانده شده تا تبدیل به گذشته زندگی فرد شده یا به آینده او منتقل شوند. بنابراین تفاوت مهم میان این دوروش آنجاست که در انکار"مـن" خـویش را از مخاطرات درونی محافظت کرده و در محدودیت"مـن"، ایـن خطرهای بیرونی است که ازآن­ها اجتناب می­شود. نتیجه قابل تأملی که از این تفاوت دریافت می­گردد آنست که دردفاع برابر مخاطرات درونی، پشت پرده هر ناراحتی عصبی، مهار یک تمایل غریزی وجود دارد. تکانه­ها و امیال درونی سرسختانه بدنبال رسیدن به هدف خویش که همان لذت­جویی است می­باشند و همین سرسختی باعث می­شود، فرآیند مهار و دفاع منجر به یک عارضه عصبی شود. این چنین است که دفاع به سبک انکار همواره نتیجه کشمکش میان تمایلات عمیق نهاد و دفاعی است که توسط"مـن" تدارک دیده شده است.

     امّا زمانی­که سازمان"مـن" برای دفاع از روش محدودیت وفرار استفاده می­کند، شاهد چنین ناهنجاری­های عصبی و تثبیت­شدگی­های مختل­کننده­ای نیستیم. چون دراین روش دفاعی تأکید بر ممانعت از انجام فعالیت و پیروزی در مناقشه نیست. بلکه تمرکز بر اجتناب از رنج است. "مـن" در یک تغییر مسیررندانه، راه لذت­آوری­تری را جایگزین مسیر رنج­آور می­سازد. "مـن" آنقدر مانع شده تا بتواند فعالیت­هایی را که برایش تولید رنج و دردسر می­کنند رها کرده و با مدیریت و جابجایی تمایلات و علایق خویش از موضع رنج­آور فاصله بگیرد. نظیر شرایطی که افراد از ورود به میدان رقابتی که ناگزیر آن­ها را به چالش خواهد کشید اجتناب می­کنند.

     نکته حائز اهمیت آخر درخصوص روش دفاعی فرار و محدودیت آنست که من بالغ شده و کارآمد، تا زمانی­که حالت جوانی و انعطاف­پذیری خویش را حفظ کند، براحتی می­تواند کنار بکشد، انتخاب کند و یا تغییر تمرکز دهد. امّا زمانی­که سازمان"مـن"، اصطلاحاً پیر شود، یعنی سرسخت شده یـا نسبت به رنج مـعتاد گردیده و تحمل­پذیـری شرایـط ناگوار در او بالا رود، دیگر

قدرت فرار را ازدست می­دهد. "مـن" پیر بجای کناره­گیری و تغییرمسیر، تکامل معیوب خویش را در گوارایی رنج­ها و حلاوت مجازات­های دردناک می­جوید.

مکانیزم­های دفاعی ترکیبی؛ تکامل و پیچیدگی در روش­های دفاعی"مـن"؛ همانندسازی­ها

      کشف روش­ها و تدابیر دفاعی سازمان من، گرماگشای پشت پرده بسیاری ناهنجاری­های عصبی- روانی است. رمزگشایی این مکانیزم­های ناخودآگاه، تا زمانی­که هریک بطور جداگانه و مستقل و تنها در کشمکش با یک مخاطره مشخص بکارگرفته شوند آسان است.

     مثلاً زمانی­که فرد با رفتار و گفتارش یک مخاطره محیطی را انکار می­کند، یا یک غریزه ممنوعه سرکوب می­شود، یا تمایلی دردسرساز با توجیه متوقف می­گردد و یا ضعفی درونی بر روی اطمینان برون­فکنی می­گردد.

     تشخیص روش دفاع و نوع تهاجم کار دشواری نیست، امّا زمانی­که دفاع پیچیده و سنگین­تر می­گردد، شباهت­ها میـان روش­هـا و نیـز استفاده"مـن" از مکانیزم­های مختلف و ترکیب آن­ها می­تواند تشخیص و تحلیل استراتژی دفاع را دشوار سازد. مثلاً شباهت ظاهری میان انکار و محدودیت"مـن" ممکن است تشخیص این­که فردگفتار مخاطره­ای درونی است یا بیرونی را دشوار سازد و یا زمانی­که فرد در مناقشه میان تمایلات جاه­طلبانه خویش و محدودیت­های محیط و نهیب­های فـرامن، بطـور همزمان از ترکیبی از روش­هـای سرکوب، فرافکنی و تـوجیـه استفاده می­کند، تشخیص و تحلیل استراتژی دفاع مشکل باشد.

     یک روش برای تحلیل ساده­تر و داشتن تصویری واضح­تر از این مکانیزم­های ترکیبی ارزیابی دفاع براساس همانندسازی­هاست.

همانندسازی با پـرخاشگری

     این مکانیزم، دفاعی ترکیبی به منظور برون­فکنی تکانه­های غریزی به یک خود بیرونی است. همانندسازی با پرخاشگر، از روش­های دفاعی پیشرفته سازمان"مـن" بوده که نشانه تکامل"مـن" در چیرگی بر غریزه محسوب می­شود.

     اساس عملکرد این مکانیزم چنین است که فرد زمانی­که در معرض تهدیدی قرار می­گیرد که مرجع آن بیرونی است، تلاش می­کند با تقلید خصوصیات پرخاشگرانه مرجع تهدید، نقش خود را از تهدیدشونده به تهدیدکننده تبدیل نماید. اهمیت چنین تغییری در تبدیل نقش منفعل به فعال است. این تغییر شخصیت مجازی ابزاری مهم برای شبیه­سازی تجارب ناخوشایند به خوشایند بحساب می­آید.

     درمکانیزم همانندسازی، دفاع"مـن" بدون انکار و سرکوب صورت می­گیرد. بدین معنی­که غریزة پرخاشگر و انتقام­جو واپس­زده، سرکوب یا انکار نمی­شود، بلکه دریک مجاری غیرواقعی و کم­خطرتر ارضاء می­گردد.

     شاگردی که در برابر معلمش نقشی پرخاشگر، شیطنت­آمیز و توهین­کننده دارد، درواقع با ایفای این نقش درحال ارضاء یک تکانه غریزی ممنوع است. تکانه غریزی که شاید تنفر از حضور در مدرسه و یا شخص معلم باشد. با دقت نظر می­توان دریافت ماهیت بسیاری از بازی­های کودکانه به نوعی شکل­گیری و تکوین مکانیزم همانندسازیست که طی آن ازطریق دگردیسی و تغییرشکل، کودک موضوعی وحشت­آور را درقالب ایفای نقش در بازی­های خود بدل به امنیتی اقتدارگرایانه و لذت­بخش می­کند. مثلاً با ایفای نقش یک پلیس قهرمان، اضطراب خود را نسبت به بسیاری از آسیب­های محیطی ناشناخته تخلیه و کم­اثر می­سازد. به بیان دیگر تقلید شخصیتی یک دشمن، نمایانگر شبیه­سازی و تخلیه یک اضطراب مرکب است. نکته حائز اهمیت دیگر این­که در همانندسازی با پرخاشگر، شخص خود را نه با فرد پرخاشگر بلکه با پرخاشگری او همانند می­سازد. به این معنی­که دراین تغییرقالب شخصیت و فرورفتن در قالب شخصیت مجازی دفاعی، مقصود شبـاهت­سازی بـا فـرد مـوردنظر نیست بلکه تنها ماهیت پـرخاشگری و تهـاجمی اوست که درشبیه­سازی می­شود.

     مردی که ذاتاً آرام و صلح­جوست امّا در محیط خانه پرخاشگر و سلطه­طلب است درواقع با نوعی پرخاشگری همانندسازی انجام داده تا از تحمل اضطراب­های حاکم برمحیط کارش رهایی یابد. رئیسی که به­رغم ذات مهربانش با زیردستان خود بدخلق و بی­عدالت است، درواقع با نوعی پرخاشگری همانندسازی کرده تا از اضطراب نارضایتی­ مافوقش رهایی یابد.

     باید درنظرداشت، همانندسازی با پرخاشگر مرحله­ای رایج درتکامل طبیعی سازمان"مـن" و حتی سازماندهی فرامن است و استفاده از این مکانیزم را نمی­توان نامتعادل و نامتعارف دانست.

     با کمک این مکانیزم، تنش­های درونی با یورش فعال به دنیای بیرونی دفع می­گردند وطی آن یک انتقاد گزنده درونی تبدیل به خطایی بیرونی می­شود. برای فرد پذیرش ضعف پرخاشگری در شخصیت گواراتر از گرفتاری در عقده­ای درونی است.

  با فعال شدن مکانیزم دفاعی همانندسازی، پرخاشگر سازوکار دفاعی پیشرفته­ای مورد بهره­برداری سازمان"مـن" قرار می­گیرد که بواسطه آن خصوصیات شخصیتی فردی مقتدر و پرخاشگر که مـورد انتقاد و البته احترام خـود می­باشد درون­فکنی شده و تکانه­های ممنوع بـرروی آن مستقر می­شوند. آنگاه رفتار شخصیتی انسان برمبنای این شخصیت درون­فکنی شده، انبیار برون­فکنی گردیده و بدین وسیله انسان از اضطراب خود انتقادی رهایی می­یابد. نشانه بارز اجرای فرآیند همانندسازی با پرخاشگر خشم شدید از خطای دیگران به جایگزینی احساس گناه خویش است.

     این مکانیزم همچنین می­تواند مقدمات تکامل اخلاق در فرامن را فراهم کند. اخلاق راستین زمانی شروع می­شود که انتقاد درونی که مطالبه فرامن است، بجای سخت­گیری من برتر نسبت مطالبات درونی نهاد، ابتدا به بیرون برون­فکنی شده، آنگاه به تدریج تحمل فرد نسبت به دیگران و محیط زندگی کاهش می­یابد. دراین مرحله"مـن" در می­یابد که ناگزیر به تحمل رنج بیشتری شده که بجای ریشه در درون، بطـورمجازی در بیرون پـیدا کرده است. درنهـایت من به ایـن تکامل می­رسد که باید مطالبات خویش را مجدداً به درون منتقل ساخته و با درک احساس گناه بجای طلب از دیگری، زمینه سازمان یافتن اخلاق را فراهم نماید.

همانندسازی با فداکاری

     مطابق با الگوریتم عملکرد مکانیزم همانندسازی با پرخاشگری، این مکانیزم دفاعی نیز نوعی دیگر از مکانیزم­های دفاعی ترکیبی است که با برون­سازی تکانه­های غریزی از مراجع درونی به بیرونی عمل می­نماید. همان­طوری­که در روش دفاعی قبلی نیز توضیح داده شد، اینجا هدف شکستن ارتباط میان نماینده ذهنی تکانـه غریزی خطرناک با سازمان"مـن" است تـا ایـن ارتباط بـه جای کشمکش­های درونی به نزاع­های بیرونی کم دردسرتر و کم­خطرتر انتقال یابد.

     همان طوری­که مکانیزم همانندسازی با پرخاشگری نشان داده شد، این نوع همانندسازی با یک فرد بیرونی منفی که غیرقابل تحمل و تهدیدکننده بدلیل آن شکل می­گرفت که یک غریزه درونی درمسیر ارضاء در بیرون دچار اختلال می­شد. آن فرد تهدیدکننده و غیرقابل تحمل، نماینده موانع بیرونی برای ارضاء غریزه محسوب می­شد و این مواجهه غریزه با مانع بیرونی درانسان اضطراب ایجاد می­کرد. مکانیزم دفاعی برای رفع اضطراب، خصوصیات فرد تهدیدکننده (مانع بیرونی) را درون­فکنی کرده و سپس با برون­فکنی خصوصیات شخصیت همانندسازی شده، نقش فرد مضطرب از مدافع به مهاجم تغییر وضعیت می­داد و در نقاب این شخصیت مهاجم، اضطراب مرتفـع می­گردید.

     امّا در همانندسازی فداکاری، گرچه روش همان الگوی قبلی است امّا جهت­گیری کاملاً متفاوت است. درمکانیـزم دوّم فـرد همانندسازی را بـا اشخـاصی انـجام می­دهد که که هم­درد و هم موقعیت او می­توانند باشند، آرزوی برآورده نشده آن­ها نیز مانند آرزو و غریزه ناکام مانده فرد هستند. گرچه سازمان"مـن" دریافته که مطالبه غریزه­اش بی­پاسخ است، امّا این شرایط برای انسان دیگری که او هم­چنین مطالبه­ای می­تواند داشته باشد صادق نیست. اگر من نمی­توانم داشته باشم، امّا او که می­تواند داشته باشد. به این ترتیب فرد ناکام مانده در ارضاء غریزه، رسیدن و تمتع را در وجود دیگری می­جوید. مسیری که برای خودش بسته است، امّا برای دیگری می­تواند باز شود. و با این همانندسازی که نوعی پیوند احساسی نیرومند مبتنی بر فداکاریست، اضطراب مرتفع می­شود.

     فعال شدن همانندسازی با پرخاشگری، باعث اختلال و برهم زدن روابط انسانی می­شود، امّا در همانندسازی با فداکاری تحکیم روابط و فداکاری مفرط پدید می­آید. جایی که فرد با چشم­پوشی خیرخواهانه از تکانه­های غریزی خویش به نفع دیگران کنار می­رود. امّا هردو مکانیزم نتیجه اصلی مشترک است: دفاع از"مـن" در برابر اضطراب ناکامی از ارضاء غریزه.

      شگفتی مکانیزم همانندسازی با فداکاری در اینست که فرامن تا زمانی­که ارضاء غریزه مربوط به خود شخص است آن­را محکوم کرده یا نگاه موافقی ندارد، امّا در مورد فرد دیگر نگاه فرامن نیز متفاوت است. حتی ممکن است ارضاء ممنوعه درمورد خویشتن، برای دیگری ترغیب و تشویق نیز شود.

     دراینجاست فرد غریزه­اش را در سهیم شدن با ارضاء دیگران راضی می­کند. به این ترتیب چشم­پوشی از تمایلات غریزی به نفع دیگران در تلاش­های ناخودآگاه و عادی فرد، امری معمول و کاملاً اخلاقی و نوع­دوستانه محسوب می­شود.

     مثلاً زن مجردی که سن ازدواجش سپری شده، ممکن است گرایش افراطی و فداکاری درونی برای زمینه­سازی ازدواج دختران جوان داشته باشد. یا فردی که از محبت پدر ومادر محروم بوده، به فرزندانش عشق و علاقه­ای دوچندان داشته باشد و یا یک ورشکسته فداکاری ناخودآگاهی برای موفقیت دیگری از خود نشان دهد.

      بهره­گیری از این مکانیزم دفاعی دو موهبت خاصی دارد، نخست این­که فرد را قادر می­سازد در همانندسازی با دیگری غریزه ممنوعه و سلب شده خویش را تا حدودی ارضاء شده درک نماید و از اضطراب سرکوب رهایی پیدا کند. دوّم آن­که پرخاشگری و عصیان که عارضه رایج سایر مکانیزم­ها برای برآورده سازی غرایز است، دراین روش دفاعی حل و فصل می­شود.

     عوامل متعددی برای انتخاب فرد یا افراد موردنظر جهت همانندسازی فداکاری مؤثرند، امّا احتمالاً درک تمایل به غریزه ممنوع در یک فرد دیگر کفایت می­کند تا به من اشاره نماید، فرصت مناسبی برای برون­فکنی و همانندسازی فرا رسیده است. بسیاری اوقات نیز فرد مورد همانندسازی به نوعی مورد حسادت همانندساز می­باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بازشناسی سازمان "من"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساختارشناسی سازمـان"مـن"

     کشف ناخودآگاه انسان را می­توان نقطه خلق مکتب روانکاوی دانست. برمبنای فرض وجود منطقه گسترده و شگرف ناخودآگاه کاملاً متمایز از سطح آگاهی انسان، اکتشاف و شناسایی اعماق مخفی وجود انسان مفهوم پیدا می­کند. اکتشافی که موضوع اصلی دانش روانکاوی است. برخلاف سایر اصول و مقولات روانکاوی که موضوعاتی مورد جدل برسر روانکاوی باشند، وجود ناخودآگاه آدمی فرضی اثبات شده و پذیرفته شده محسوب می­شود.

     فروید با کنکاش در ناخودآگاه آدمی ابتدا " نهاد" او را موضوع اصلی اکتشاف قرارداد. محل انباشته از غرایز و تمایلات ذاتی و غیراکتسابی آدمی که منبع اصلی تأمین انرژی روانی او نیز محسوب می­گردد. درابتدای تکامل روانکاوی، گرایش­های غریزی و پنهان موجود درنهاد دلیل اصلی شکل­گیری تعادل روانی و سازمان­دهنده شخصیت انسان محسوب می­شدند. وابسته به آن­که این غـرایز و کشش­ها با چـه کیفیتی مسیرارضاء را طی کرده و یـا ناراضی و سرکوب شده بـاز می­گشتند، می­شد ناهنجاری­های روحی و عدم تعادل­های روانی را تحلیل نمود.

     درادامه این کنکاش، تولد سازمانی مستقل و تعیین­کننده از دل نهاد مورد توجه اصلی روانکاوی قرارگرفت، " سازمان من". سازمانی که درجریان رودررویی انرژی­های غریزی نهاد با واقعیت­های مـوجود در محیط خارج متولد می­گردد و ساختاراصلی شخصیت انسان را تشکیل می­دهد. این سازمان از سوی وظیفه پیگیری مطالبات نهاد در دنیای واقعی را برعهده داشته و از سوی دیگرموظف است مطابق با هنجارهای حاکم برمحیط و قوانین اخلاقی فرامن، نهاد را محدود

ساخته و چنان مدیریت کند تا ضمن ارضائی شایسته و کم دردسر، از طغیان­های نامحدود و سرکشی­های ویرانگر آن جلوگیری کند.

     از این پس سازمان"مـن"، محوراصلی طرح­ریزی روانکاوی برای شناخت و بهبود انسان قرارگرفت. سازمانی که ساختاراصلی شخصیت آدمی را تشکیل داده و مسئول برقراری تعادل مطلوب میان انگیزش­ها و تعارض­های موجود در سازه روانی انسان است.

     با توجه به این نقش تعیین­کننده و محوری، شناخت بیشتر و دقیق­تر ساختار"مـن" و کیفیت نحوه عملکردها و مکانیزم­های آن، بیشترین اهمیت را در روانکاوی دارد. دربخش قبل به تفصیل درباره مکانیزم­های دفاعی سازمان"مـن" بعنوان ابزار اصلی عملکرد آن توضیح داده شد و در این بخش بطور دقیق­تر به بازشناسی ساختارسازمان"مـن" خواهیم پرداخت.

سیر مراحل تکامل و تکوین سازمان "مـن"

     دربررسی مقاطع مختلف رشد و سازماندهی ساختار"مـن"، سه مقطع اصلی را می­توان بعنوان نقاط عطف تکمیل عملکرد این سازمان درنظرگرفت. این سه مقطع تعیین­کننده عبارتند از:

1- دوره زود هنگـام کـودکی

2- دوران التهابـات بلـوغ

3- دوره پایداری در یائسگی

     دلیل اصلی ارزیابی این سه مقطع از زندگی انسان، بعنوان دورانی متمایز از ساختارسازی سازمان"مـن" بدون شک، شرایط مشخص و مشترکی است که این سه دوره داراست. درهرسه ی این نقاط عطف با شرایطی درتعادل روانی انسان مواجهیم که درآن یک نهاد قوی و تشدیدشده در برابر یک"مـن" ضعیف و منفعل قرار می­گیرد. دراین تقابل میان قوی و ضعیف، ساختارضعیف­تر برای اجرای نقش تعیین­کننده خویش مجبور به رشد و تکامل بیشتریست تا امکان اجرای مسئولیت­های خویش را پیدا کند. لذا دراین سه مقطع سازمان منفعل"مـن" رشدکرده، سازماندهی شده و به چنان توانمندی و اقتداری می­رسد تا از عهده برقراری تعادل و حل وفصل تعارض­ها برآید. اگربه هر دلیلی سازمان"مـن" درهریک از این مقاطع به رشد و توانمندی لازم دست نیابد، ساختارشخصیت فرد دچار ناهنجاری و ضعف خواهد شد.

     باید درنظرداشت در میدان تقابل­ها و تعارض­ها میان"مـن" و" نهاد"، این سازمان"مـن" است که امکان رشد و تکامل و سازماندهی بهتر را دارد. متصوربودن امکان فوق­العاده رشد و تغییر برای انسان دقیقاً به رشد و تعالی سازمان"مـن" اطلاق می­گردد و تعبیرماهیت انسان به موجودی غیرقابل تغییر و تثبیت شده نیز به نهاد غیرقابل کنترل و تغییرناپذیر او ارجاع می­گردد. آنجا که امکان تغییر برای رسیدن به شرایط بهتر را برای هرانسانی متصور می­دانیم، چنین تغییری مربوط به رشد و پیشرفت سازمان"مـن" می­باشد. درحالی­که غرایز ذاتی نهاد همیشگی وغیرقابل تغییر بوده و تنها انگیزش­ها و شدت انرژی­ها آن هم بصورت کنترل نشده درآن جابجا می­شود.

     در ابتدای تشکیل ساختار من درکودکی، این سازمان نوپای شخصیت، با غرایزی قدرتمند و افسارگسیخته مواجه است که برای ارضاء، فشار اضطرابی درونی را به"مـن" تحمیل می­کنند. در مقابل"مـن" نـوپـا به تدریج بـا واقعیت­های دنیای خـارج آشنا می­شود. حقـایقی که در جبهه­گیری برابر الزام به ارضاء غرایز، تنها به شکل آثارتربیتی و محدودیت والدین و سایر عناصر تربیت­کننده کودک، به"مـن" تحمیل می­شود تا بعنوان هم­پیمان او را در مدیریت و محدودسازی غرایز یاری کنند. دراین مقطع مهمترین ابزاری که ساختار"مـن" را رشد و سازماندهی می­کند، عناصر تربیتی هستند و نه عناصرتحلیلی و استدلالی. یعنی صرفاً این امیدها، عشق، محبت­ها، تشویق­ها و همچنین تقدیرها، محدودیت­ها و تنبیهات که از محیط خارج"مـن" را درمقابله با نهاد سازماندهی می­کنند.

     درچنین کشمکش­هایی، "مـن" نوشکفته کودک، تا جایی­که طرف فشارهای خارجی را گرفته و اثرات تربیتی را مبنای عملکرد خویش قراردهد، می­گویند کودک خوب است و شخصیتی سالم و سازگار و متعادل دارد. امّا اگر جانب" نهاد" را بگیرد و بیشتر تحت تأثیر نیروی غرایز قرارگیرد می­گویند کودک بدی است، شرور است و ناهنجاری شخصیتی دارد. اینگونه تنظیم"مـن"، همان منطق تربیت است. به بیان بهتر، تربیت علمی است که باید وسایلی را بیابد که با کمک آن­ها "مـن" بر غریزه چیره شود. تجربه اضطراب عینی ناشی از این کشمکش­ها درکودک، نشانه بارز مشکلات عصبی است. امّا در دوران نهفتگی، درپی تعارض­ها میان فرامین تربیتی و کشش­های نهاد، من تا حدودی ساخته و پرداخته شده و می­تواند تعیین اندازه کند. یعنی چنان با واقعیت­های درونی و بیرونی سازگار گردیده تا بتواند متعادل میان دو نیروی معارض درونی و بیرونی را برقرار سازد. می­تواند ارزیابی مناسبی از میزان اندازه پافشاری غریزه برای ارضاء مقدار فشار محدودیت هنجارهای بیرونی داشته باشد تا در بالانس میان این نیروها تعادل روانی برقرار سازد.

     در این مقطع"مـن" جایـگاهش را درجبهه نـزاع بـا نهـاد پیدا کرده و تـا حدودی می­تواند آن­را کنترل نماید. مکانیزم­های دفاعی به مرور پایدار و نیرومند شده و قراردادهایی میان من و نهاد برای اجتناب از اضطراب منعقد می­گردد.

     دراین دوران که تا حدودی با کاهش وزوال درتوان اولیه غرایز همراه است، در نبرد تدافعی "مـن" آتش بسی موقت برقرار می­گردد و سازمان"مـن" مجالی می­یابد تا در برقراری ارتباط با دنیای خارج هم قوی­تر وکارآزموده­تر شود. تا به این ترتیب از درماندگی و فرمانبری مطلقش در برابر محرک­های بیرونی کاسته شود. به بیان دیگر دراین مرحله از رشد، سازمان"مـن" به تدریج دیگر تحت فرمانبرداری مطلق از فرامین تربیتی نخواهد بود و تلاش می­کند واقعیت­های محیط خارج را برای خویش تحلیل و سازماندهی نماید.

     اینجاست که"مـن" یاد می­گیرد الزامات محیط بیرون را درون­فکنی و مدیریت نماید. پیش از این، چنین الزاماتی، تنها درحکم ابلاغ محدودیت­های لازم­الاجرا بود. بایدها و نبایدها، شرط وشروط­ها و بکن­ها و نکن­ها موتور محرک من برای مقابله با نهاد محسوب می­شدند. امّا"مـن" اکنون دارای یک سازماندهی منسجم برای تحلیل و درک واقعیت­ها می­شود تا بتواند خود تصمیم بگیرد، استراتژی تدوین کند، راهکار ارائه نماید و انرژی نهاد را مدیریت کند.

     درجریان شکل­گیری این مرحله از تکامل من به تدریج ساختار فرامن متولد می­شود تا از این پس مطالبات محیط بیرون از فیلتر نظام ارزش­ها و باورهای فرامن جاری شود.

     کودکی صرفاً بدلیل ترس از نهی و تنبیه مادر سراغ جسم خطرناک نمی­رفت، حالا می­تواند هیت خطر بیرونی را درک کند و طفلی که دور از چشم پدر محدودیتی نمی­شناخت  حالا با ندای وجدان  خویش برای اجتناب از خطا آشنا می­شود. در این مرحله از تکامل سازمان"مـن" نقش ترس و اضطراب هم عوض می­شود.  وحشت از مظاهردنیای بیرون کم­کم رنگ باخته و جای آن را ترس از نمایندهای جدید درونی یعنی اضطراب از تنبیه فرامن و نهیب گناه و وجدان می­گیرد. این موضوع بدان معنی است که درمرحله نهفتگی سازمان"مـن" هم­پیمانی جدید و قدرتمندتر برای غلبه برنهاد پیدا می­کند. ترمزی بنام فرامن یا وجدان از این پس فرامن و اضطراب فرامن طراح مکانیزم­های دفاعی خواهند بود.

     امّا فضای تنش و کم تنشی دوران نهفتگی زیاد دوام نمی­آورد، زیرا هرگز نبرد میان من و نهاد نمی­تواند در طولانی مدت با توافقاتی ثابت حل شود. تعادل بزودی مختل خواهد شد، آنگاه که با طغیان نهاد در شروع دوران بلوغ آتش­بس موجود خاتمه یابد.

    افزایش ناگهانی سطح انرژی غرایز نهاد ، موجب تنض توافقات و قراردادهای کنترلی میان من و نهاد در دوران نهفتگی می­شود و این­چنین تعادل روانی موجود برهم می­خورد.

     واقعیت دوران بلوغ یک دگرگونی انرژی درنهاد آدمی است آن­چنان­که بدون تغییرکیفی در نیروی غرایز، کمیت آن­ها دچار افزایشی ناگهانی می­شوند. تکانه­های ملایم حالا سرکشی می­کنند، گرسنگی به ولع تبدیل شده و شیطنت به بزهکاری می­گراید. با افزایش جدی انرژی نهاد، گرایشات و تمایلات قدیمی و تبعید شده در ناخودآگاه نیز به آگاهی برمی­گردند. و سرانجام من گرفتار کشمکشی جدی و نبردی همه­جانبه می­شود. تقابل سازمان"مـن" از یک سو با سرکشی و لجام­گسیختگی نهاد برای ارضاء غـرایز تقویت شده است و از سوی دیگر به شدت گرفتار محدودسازی­های فرامن می­شود. ازاین­رو در مقطع بلوغ است که سازمان من سرسخت، آبدیده، مستحکم و تسلیم­ناپذیر می­گردد. چراکه مهمترین خواسته و آرزوی من آنست که شخصیتی را که در دوران پیش از بلوغ پایه­گذاری کرده بود حفظ کند. من باید دستاوردهایش را در میدان نبردی سنگین محافظت نماید و این موضوع نیازمند برقراری رابطه­ای جدیدتر، با تدبیرتر و قدرتمندتر با نهاد و فرامن است.

     سرانجام در دوران یائسگی با افت جدی انرژی نهاد، مرحله­ای جدید از رشد سازمان"مـن" اتفاق می­افتد. زیرا نهاد که حاوی انرژی حیاتی روانی برای سازه درونی انسان است، دچار افت انرژی می­شود و کاهش مطالبات او از سوی دیگر کاهش انرژی حیاتی برای عملکرد"مـن" را نیز در پی دارد. همچنین در این مرحله فرامن به مرحله­ای از رشد و تکامل رسیده که خود را بی­نیاز از تغییر و بازنگر می­بیند لذا درشرایط جدید سازمان"مـن" نیاز به سازماندهی مجدد روابط میان ساختارهای درونی انسان دارد تا آرامش کاهنده موجود، دوباره تعادل روانی او را مغشوش نسازد.

مقاطع افزایش انرژی نهاد، نقاط عطف روانکاوی

     در دوره­هایی از زندگی انسان که بنا به دلایل مختلف جسمی یا روانی، با یک افزایش جدی در نیروی غرایز خصوصاً غریزه شهوانی روبرو هستیم. بررسی روانکاوی نهاد و من از اهمیت بسیاری برخوردار می­گردد. درچنین شرایطی به سبب بار روانی و انرژی مازاد ناشی از طغیان امیال آرزوها و خیالات، فرآیندهای جاری در نهاد از محدوده ناخودآگاه تجاوز کرده و آثارشان در سطح آگاهی قـابل رویت خواهد بـود. همچنین بـواسطه چنین افزایش سطح انرژی، مـوانع سرکوب برداشته شده و غرایز و امیال رانده شده قبلی به ناخودآگاه  به زور راهی به آگاهی باز می­کنند.   به بیان دیگر افزایش بار انرژی روانی سبب تقویت موضع نهاد در برابر سازمان"مـن" می­گردد و درمقابل"مـن" نیز به تلاش و سازماندهی دوچندان و پیچیده­تری برابر چیرگی برابر حجم تقویت شده نهاد نیاز دارد. این تشدید فعالیت­های دفاعی، تحلیل سبک دفاعی و عوارض ناشی ازآن را در سازمان"مـن" جدی­تر و تعیین­کننده­تر می­کند.

      معمولاً در شرایط طغیان نهاد دوگونه خاص از واکنش­های سازمان"مـن" درکانون ارزیابی و شناسایی روانکاوی قرار می­گیرند. پدیداری مشهود این دو نوع واکنش را در نتایج خروجی شخصیت فرد در در قالب ریاضت­کشی و فردگرایی می­توان مورد توجه قرارداد. بویژه در دوران بلوغ این دو وجه شخصیتی به نحوی بارز رشد یافته و شرایط بروز نوعی فردگرایی و ریاضت­کشی همزمان را دررفتار و کنش­های نوجوان بشکلی مشهود می­توان مبنای ارزیابی­های شخصیت وی قرارداد. به عبارت دیگر ریاضت­کشی و فردگرایی دو استراتژی متداول سازمان"مـن" در سنین بـلوغ نوجوانی بـرای انجام عملیات دفـاعی در برابر افزایش انـرژی نهاد می­باشد.

é ریاضت­کشـی:

     هنگام تراکم و افزایش غرایز نهاد، خصوصاً در نوجوانی، بشکلی خاص از مخالفت با جریان غرایز درشخص بروز پیدا می­کند که آن­را نمی­توان هم­جنس واپس­زدن و کنترل معمول سازمان من برای دفاع درنظـرگرفت. واپـس­زدن، سرکوب و کنترل از روش­هـای معمـول و هنجـار مـن در مکانیزم­های عادی دفاعی می­باشند که عملکرد آن­ها موجب بروز بسیاری از ناهنجاری­ها و عوارض عصبی متداول است امّا تشکیل استراتژی ریاضت­کشی در فرد، مکانیزمی بسیار نیرومندتر و مؤثرتر است که از خود، در شرایط طغیان انرژی غرایز دفاع می­کند. مصادق این استراتژی را می­توان در بازخورد اعتقادات تند مذهبی و سبک متعصبین در کنترل و مهار امیال و کشش­ها مشاهده کرد. این مکانیزم بیشتر وابسته به تقویت فرامن، برخاسته از نوعی ایدئولوژیست تا یک فرآیند معمول عصبی- روانی.

     در شرایط طبیعی عملکرد"مـن"، واکنش­ها و کنترل­ها بر غرایز همواره رابطه­ای معین و مشخص میان کیفیت غریزه نامعقول و مکانیزم راندن و سرکوب دارد. حال آن­که در ریاضت­کشی فرد بیشتر از کمیت و ماهیت غریزه می­ترسد تا کیفیت آن. او بطورعام وکلی نسبت به ذات لذت بردن ناشی از ارضاء غریزه بدگمان می­گردد و به سادگی به این نتیجه خواهد رسید که ایمن­ترین راه آنست که ساده و مطلق تمایل و کشش موجود را با ممنوعیتی سخت و قاطع پاسخ دهد.

     مکانیزم­های دفاعی من در شرایط طبیعی به دنبال راهی برای کنترل و پاسخگویی مطالبات غریزه هستند مثلاً طغیان غریزه جنسی تا آنجا که ممکن است باید در مجاری امن پاسخگویی شده و یا پرخاشگری با تبدیل و فریب هم که شده درکانالی کم خطرتر کنترل و ارضاء شود. امّا با فعال شدن مکانیزم یا به بیان بهتر ایدئولوژی ریاضت­کشی فرد درصدد آن بر می­آید تا خویش را از ماهیت چنین ارضائی رهایی داده و با پاسخی قاطع آن را محکوم به پلیدی و عدم بداند.

     درفـرآیـند ریـاضت­کشی و گسترش آن، بـرخورد قـاطعـانه و خشک بـا غـرایز ممکن است به

معمولی­ترین نیازهای جسمانی در زندگی بسط یابد و نوعی قاموس لذت­ستیزی سازمان"مـن" را احاطه کند. نکته حائز اهمیت دیگر هنگام شکل ریاضت­کشی آنست که در ناهنجاری­های عصبی و روانی ناشی از دفاع­های هنجار و طبیعی"مـن"، هرزمان غریزه خاصی محدود شده یا واپس زده می­شود تلاش برای یافتن جایگزینی هم آغاز می­گردد تا به این ترتیب هیجان و انرژی موجود جایی مناسب­تر و امن­تر تخلیه شود. امّا در رد غریزه یا ریاضت­کشی شخص حاضر نیست هیچ روزنه­ای را برای ارضاء غریزه به گونه­ای دیگر باقی گذارد.

     یکی از عوارض شایع و متحمل این نوع ریاضت­کشی، شروع فرآیند لذت­جویی معکوس است اگر مکانیزم ریاضت­کشی در مدت زمان قابل توجهی ساختار درونی فرد را محدود سازد، ممکن است ناگهان با طغیان غیرقابل کنترل غرایز مواجه گردیم. آنجا که لذت­طلبی بی­محابا غیرقابل کنترل دیگر تمام محدودیت­های موجود را نادیده انگاشته و فرد به هرآنچه تا دیروز ممنوع بوده روی آورد تا شاهد ارضاء غریزه باشد.

     شکل­گیری مکانیزم ریاضت­کشی که نتیجه آن فلـج شدن فعالیت­های حیـاتی فـرد است را نمی­توان یکی از مکانیزم­های طبیعی دفاع من درنظرگرفت و نباید آن­را از عوارض طبیعی دوران بلوغ دانست. بلکه روانکاوان این حالت را یک ناهنجاری و بیماری روانی تشخیص داده و نشانه­ای از دشمنی غیرمنطقی میان نهاد و فرامن می­دانند.

é فردگرایـی:

     بیان شد که در دوره­های طغیان غرایز، سازمان"مـن" به تـدارک امکانات بهتری برای دفاع نیاز دارد. این تدارک و سازماندهی مجدد، باعث می­گردد، سازمان من تقویت شده و از استحکام و تکامل بهتری برخوردار شود. درنتیجه چنین تقویتی، بایدگفت زیرفشار مضاعف نهاد، "مـن" فردگراتر و داناتر می­شود و تحلیل جامع­تر و عمیق­تری از واقعیت­های محیط بیرون و حقایق درونی خویش خواهد داشت. به بیان بهتر، افزایش بارغریزه بطور خودکار باعث می­شود،"مـن" این فشار را عقلانی­تر و مدبرانه­تر تعدیل ساخته و تلاش­هایش را پخته­تر و سازمان­یافته­تر نماید تا در دفاع و کنترل موفق شود. به این ترتیب افزایش خطر طغیان غرایز انسان را عاقل­تر و هوشمندتر می­سازد. موضوعی که در یک مقطع سنی نوجوان را به یک پختگی و عقلانیت برتر می­رساند.

     در شرایط آرامش و مصالحه میان نهاد و من و دردورانی که مطالبات غرایز درآسودگی ارضاء می­گردند و خطری جدی سازمان درونی را تهدید نمی­کند، فرد همواره به خود اجازه مقدار معینی از حماقت را می­دهد. امّا خطر و اضطراب انسان­ها را سوی شاهکارهای عقلانی و تلاش­های مبتکرانه برای حل مشکلات رهنمون می­سازد.

همزات پنداری؛ ماهیت فعالیت­های ناخودآگاه "من"

     فرار از واقعیت­هایی که درسطح آگاهی آزاردهنده هستند و گرایش به جایگزینی کشش­های ناخودآگاه بجای چنین واقعیت­هایی یا بخش اصلی فعالیت­های ناخودآگاه من را تشکیل می­دهد. سازمان"مـن" آنجا که تدابیر آگاهانه و منطقی­اش برای اجتناب از حقایق ناهنجار بی­فایده است تلاش می­کند آن واقعیت­ها را از محدوده آگاهی رانده و به جای آن کششی دلپذیرتر در ناخـودآگاه را مـورد تـوجه قـراردهد. چنین فـرآیندی که یکی از الگوهای عملکرد سازمان"مـن"

است، بـطـور ناخـودآگاه صورت می­پذیرد و عمـده چنین جـریاناتـی را می­تـوان درقـالب همزات­پنداری تفسیر نمود.

     همزات­پنداری بدین معنی است که انسان دراجتماع خویش یک فرد ایده­ال یا خصوصیت ایده­ال یک فرد را که خود از نداشتن آن خصوصیات رنج می­برد. درون­فکنی کرده و خویش را بطور مجازی در قالب موردنظر قرار می­دهد.

     گرایش به همزات­پنداری وجه بارز تلاش ناخودآگاه انسان برای فرار از واقعیت­های ناهنجار درونی خویش است. این تلاش که به منظورهایی از اضطراب وجود یک ضعف و یا نداشتن یک قوت صورت می­گیرد. با مکانیزم همزات­پنداری به شکلی مؤثر و شایسته اجرا می­گردد. زیرا فرد تجربه عینی اتفاق افتاده در انسانی دیگر را درون­فکنی می­کند و با این حس ملموس و تجربه قابل درک، فرآیند محل حقیقت به سادگی و قوت صورت می­گیرد.

     امروزه سوپراستاره­های خلق شده توسط رسانه­های جمعی را می­توان نمود بارز همزات­پنداریها دانست. ازکودکان گرفته تـا بزرگسالان بطور ناخودآگاه جـریان همـزات­پنداری با قهرمانان را می­توان در لایه­های درونی شخصیت ایشان ردیابی کرد و باید پذیرفت بسیاری از اضطراب­ها و ناهنجاری­های عینی ناشی از ضعف­ها و فقدان­ها با چنین جعل مجازی از حقیقت التیام می­یابد.

     همزات­پنداری ریشه­ای دیرین در تاریخ رشد و تکامل بشری و تمدن­ها داشته است. از دیرباز فرد درهرگروهی که بزرگ می­شود، ناگزیر و ناخودآگاه دوست داشته شبیه بزرگ گروه خویش باشد. ریـشه بسیاری از مناسک و هنجارهای پـایدارشده در اقـوام را نیز می­تـوان در همزات­پنداری ناخودآگاه و جمعی افراد دانست. بسیاری از سوگواری­ها بدلیل همزات­پنداری با قهرمانی مظلوم واقع شده است همچنان در قهرمان­پرستی­ها و اسطوره­­سازی­هایی که در اقوام مختلف تبدیل به قاموس شده نیز از تظاهرات بی­واسطه همین همزات­پنداری­های ناخودآگاه است.

     نکته حائز اهمیت دیگر درخصوص گرایش ذاتی انسان به همزات­پنداری آنست که دلیل بسیاری از اختلالات و ناهنجاری­های عصبی- روانی را باید در همزات­پنداری با سوژه­ای از دست رفته دانست. زمانی­که خود شخص یا شخصیت مورد همزات­پنداری را از دست رفته می­بیند، آنگاه بنیان شخصیتی مجازی در او فرو ریخته می­شود و همان­طور که همزات­پنداری با شخصیت برتر موجب التیام اضطراب شخصیت ضعیف شده بود، حالا با از دست دادن سوژه همزات­پنداری، این فقدان مجازی نیز موجبات ناهنجاری­ها و تألماتی مجازی را در فرد درپی خواهد داشت. مثلاً فردی که ضعف­های  خویش را با همزات­پنداری با پدر خود و یا یک مرد افسانه­ای دیگر پوشش می­دهد، آنگاه که شخص موردنظـر را ازدست می­دهد و یا دلایـل و شواهد ابرمن بود وی فرو می­ریزد. همان همزات­پنداری که یک آرامش مجازی را در او تولید کرده بود حالا فقدانی مجازی را به او تحمیل می­نماید. انسانی فقیر که با همزات­پنداری ناخودآگاه با یک شخصیت پولدار، اضطراب ضعف حقیقی خویش را بطور مجازی درمان کرده. اگر درگیر مصداق­ها و شواهدی گردد که چون ثروت شخص همزات­پندار شده را موجب نکبت و بدبختی وی بیند، آنگاه این خلاء مجازی نیز موجبات تألم و درد او را فراهم خواهد کرد. چنان­که احساس رضایت از ثروتمندی درچنین همزات­پنداری مـوهومی و مجازی بوده، احساس ناشی از درد و رنـج ثروت نزد او مجازی و موهومی است، امّا تأثیرات آن بصورت حقیقتی ملموس روح و روان فرد را دربرخواهدگرفت. نکته قابل تأمل دیگر درخصوص مکانیزم همزات­پنداری آنست که ریشه­های اصلی تشکیل فرامن و بنیان­های وجدان را باید در نوع و کیفیت همزات­پنداری­های فرد جستجو کرد. ازآنجا که درفرآیند همزات­پنداری شخص­ها و شخصیت­های آرمانی و ایده­ال موردنظر هستند، خصوصیات درون­فکنی شده به تدریج به مبانی ارزش و ساختارهای فرامن می­شوند. بنابراین می­توان نتیجه گرفت ساختار فرامن و مبانی وجدان هر فرد وابسته به اشخاص یا خصوصیاتی است که درجریان ملاحظات زندگی مورد همزات­پنداری واقع شده­اند.

اصل لذت، بنیان فرآیندهای روانی انسان

     با توجه اصل لذت می­توان جهت­گیری مشترک کلیه فرآیندهای ذهنی و توزیع انرژی­های درونی را تفسیر نمود.

     اصل لذت­جویی یا اجتناب از درد درونی مشترک تمام فعالیت­های سازه درونی انسان است که با درنظرگرفتن آن می­توان جهت­گیری مشترکی برای فرآیندهای جاری درنهاد، سازمان من و فرامن تحریف کرد، نخست حکمفرمایی اصل لذت را در فعالیت­های نهاد بخوبی می­توان روشن ساخت. هنگامی که براثر تحریکات بیرونی و یا هیجانات درونی سطح انرژی نهاد بالارود، بدلیل این تمرکز انرژی، تنشی غیرقابل تحمل پدید می­آید. فعالیت نهاد درجهت ارضاء غریزه، صرفاً تلاشی برای کاهش این تنش مازاد است تا موجود بارهایی از این باراضافی به تعادل اولیه خویش برگردد. تعادلی که درآن انرژی­های روانی بطور طبیعی جریان دارند. فـرآیند چنین کاهش تنش و دفع انرژی مازادی، تولید لذت می­کند و براین اساس می­توان بنیان فعالیت­های نهاد را بر مفهوم لذت استوار دانست.

    درگام دوّم فرآیندهای جاری در سازمان من را از این دیدگاه مورد بررسی قرار می­دهیم. چنانچه پیش از این گفته شد فرآیندهای اولیه و بدوی نهاد به تنهایی قادر به کاهش تنش­های تحریک شده نمی­تواند باشد. نهاد خیال­پرداز است، امّا صرفاً با تصور خیال نمی­توان نیازها را برطرف ساخت. به همین دلیل از دل نهاد ساختاری متکامل­تر بنام سازمان"مـن" خلق می­گردد تا براساس واقعیت­های حاکم برمحیط مجرای ارضاء غریزه گشوده شود. کارکرد سازمان من استفاده از امکانات واقعی موجود و یافتن راهکارهای عینی و اجرایی برای فراهم کردن اسباب لذت است. مکانیزم فرآیندهای ثانویه من، تفکر و تدبیری واقع­بینانه برای ارضاء غریزه، کاهش تنش و همان درک لذت است. بنابراین سازمان من برای لذت عینی، نقشه­هایی واقع­بینانه تنظیم می­کند. آن­ها را مورد آزمایش قرارداده و سپس زمینه­های کم دردسر و کم­خطر درک لذت را مورد توجه قرار می­دهد. امّا درگام سوّم تکامل بیشتر سازمان"مـن" موجب شکل­گیری فرامن می­گردد. فرامن شامل دو بخش وجدان و خود ایده­ال است. وجدان وظایف نظارتی و تنبیهی را برعهده داشته و قاضی است که باید حکم مجازات یا پاداش را صادرنماید، امّا خود ایده­ال، روح کمال­گرایی برتریست که با تأیید قاضی وجدان می­توان لذتی برتر از لذایذ تدارک دیده شده در نهاد و من را دراختیار ذائقه شخص قرار دهد.

     به این ترتیب فرامن را نیـز می­توان لذت­جـو دانست، امّا ایـن لذت از جنسی متفاوت و متمایز از لذت­های تعریف شده و قابل دسترسی درفرآیندهای نهاد و من است. این لذت برتر را می­توان لذتی موهومی و دست­نیافتنی دانست که ماهیت احساس لذت آن در همین دردسترس نبودن آنست. فرامن برای درک چنین لذتی است که از سویی به شدت به سرکوب نهاد همت می­گمارد و از سویی دیگر مایل است برای تسلط برسازمان من معیارهای اخلاقی را جایگزین معیارهای منطقی نماید.

من قدرتمند، ناظر و مجری مقتدر؛ ریشه شخصیت سالم

     سازمان"مـن" علاوه برآن­که وظیفه شاهد و نظارت بر تمایلات جاری با نهاد و فرامن را برعهده دارد. باید مسئولیت طرح­ریزی، ابلاغ و اجرای فرامین کنترلی و اجرایی روان را نیز برعهده داشته باشد. بعبارتی سازمان من واسطه درک نهاد و فرامن است، همچنان­که مسئولیت پاسخگویی شایسته این دو بخش ساختاری را نیز برعهده دارد.

     هنگامی که من مقتدر می­تواند میان این دو ابرقدرت ذاتاً دشمن، مصالحه برقرار نماید، تعادل شخصیت مطلوب و وضعیت روانی ایده­ال است، درغیراین صورت تنش­ها و کشمکش­های حل نشده تولید ناهنجاری و اضطراب می­نمایند.

      مدیریت مقتدر سازمان من آنست که تمایلات و کشش­های غرایز نهاد در مقام داوری فرامن سرکوب نشود بلکه این انرژی­ها با والایش و تغییر بستر در مسیرمطلوب و سازنده جاری شود تا از عوارض سرکوب و تبعید درناخودآگاه پرهیز گردد. از سوی دیگر مطالبات اخلاقی و قوانین وجدان نیز باید به نحوی بـا فـرآیندهای شخصیتی مطابقت داده شوند، که انحراف و تخطی موجب احساس گناه و اضطراب نگردد و این در سایه تدبیر ارضاء نهاد و کنترل و سازماندهی مقتدر فرامن میسراست. اگرسازمان"مـن" در برابر طغیان نهاد منفعل گردد و یا تسلط فرامن فراتر از منطق خویش را بپذیرد، آنگاه عدم تعـادل حادث می­شود. عدم تعادلی که ریشه ناهنجاری­ها و اضطراب­ها خواهد بود. سازماندهی من مقتدر و قدرتمند ریشه شخصیت سالم و متعادل است. سازمان مدبر و توانمندی که می­تواند ارزنده­ترین بسترها را برای ارضاء تمایلات نهاد فراهم کند. زیرا علل اصلی شکل­گیری بسیاری از ناهنجاری­های شخصیتی کیفیت و کمیت ارضاء غرایز است. حرکت تکانه­های غریزی نهاد از سیستمی به سیستم دیگر صرفاً با جهت­گیری ارضاء می­تواند علامت نوعی کشمکش باشد. این نوع حرکت اگر صرفاً موجب نامرئی شدن از سطح آگاهی، بدون امکان هیچ­گونه ارضائی باشد، بی­تردید ناهنجاری شخصیتی را به دنبال خواهد داشت تمایلات غریزی برای ارضاء، لاجرم باید از سرزمین"مـن" عبورکنند، زیرا در سرزمین خیالی نهاد امکان واقعی برای ارضاء آن­ها فراهم نخواهد شد. این سرزمین برای غرایز، فضایی بیگانه است. زیرا در نهاد فـرآیند اولیه برمبنای لذت­جویی غیرواقعگرایانه و مبتنی برخیال حکمفرماست و درآن­ها ترکیبی از اندیشه­های واقعگرایانه وجود ندارد. درچنین فرآیندهایی احساسات بی­پروا به جریان می­افتند و اضداد بدون جداسازی یا انطباق می­خواهند همگی ارضاء شوند. اینجا مطلقاً قانون لذت حکمفرماست.

     امّا در فضای"مـن" تداعی و پیوند اندیشه­ها به منظور لحاظ کردن شرایط واقعی فرآیندهای متفاوتی بنام فرآیندهای ثانویه را جاری می­سازند. حالا دیگر جهت­گیری­ها صرفاً جستجوی ارضاء مستقیم و لذت­جویی بی­پروا داشتند بلکه از غرایز خواسته می­شود به مطالبات و تمهیدات موجود در واقعیت­ها احترام بگذارند و حتی فراتر از روابط منطقی حاکم برحقایق، کمال­گرایی اخلاقی فرامن را نیز پاسخگو باشند. غرایز برای ارضاء با دو نوع شروط منطقی و شروط معنوی مواجـه می­شوند. از این­رو تکانه­های خام و بدونی نهاد با خطر ناخشنودی از الزاماتی که با آن­ها بیگانه هستند قرار می­گیرند. درمقابل چنین تعارض­ها و کشمکش­هایی ممکن است، روابط صلح­آمیز میان ابرقدرت­های متخاصم پایان بگیرد، ازیک طرف تکانه­های غریزی با سرسختی و انرژی زیاد به دنبال اهداف لذت­طلبانه خویش هستند و امید دارند با حمله­ای غافلگیرکننده و ویرانگر سازمان "مـن" را وادار به تسلیم نمایند، و از سوی دیگر فرامن در برابر این خطرهولناک مجبور است نهاد را به کلی نابود ساخته و شعله غرایز را خاموش نماید.

     نهاد برای پیروزی نهایی باید از سد"مـن" بگذرد و فرامن نیز برای چیرگی کامل بر نهاد باید، "مـن" را به­طورکامل تحت سلطه خویش درآورد. سازمان"مـن" درمعرض چنین مخاطراتی باید اقتدار و توانمندی خویش را اثبات نماید تا اساس شخصیت توانمند و سالم درشخص شکل گیرد. گاه من با تهاجم متقابل به سرزمین نهاد به پشتوانه فرامن سعی می­کند با اقدامات دفاعی مناسب از خدشه­دارشدن اقتدار خویش جلوگیری کند و گاه با کنترل منطقی فرامن درپی آنست جلوی زیاده­طلبی و سلطه­جویی فرامن را بگیرد.

     من مقتدر و مدبر تا آنجا که بتواند امنیت مرزهای خویش را تأمین کرده و از گزند طغیان غریزه و سلطه­جوی وجدان درامان باشد. شخصیت سالم و پـویا برقـراراست و درصورت هـرگونه آسیبی باید منتظر تألمات و ناهنجاری­های شخصیتی بود.

فرآیند روانکاوی مطلوب نهاد و نامطلوب من و فرامـن

     وظیفه روانکاوی چیزی جز ارسال ناخودآگاه به آگاهی نیست تا دراین فرآیند عقده­ها برملا شده و گره­های روانی گشوده شوند. چنین فرآیندی را می­توان هم­جهت با ذات سیستم نهاد و مخالف با عمده فرآیندهای جاری من و فرامن دانست.

     درساختار نهاد تکانه­ها و تمایلات غریزی هیچ گرایشی به پنهان بودن از آگاهی و ناخودآگاه ماندن ندارند. کشش­های نهاد بطور تمایل به بالاآمدن و مرئی شدن دارد تا هرچه زودتر ارضاء شوند. بنابراین فرآیند روانکاوی یا رمزگشایی ضمیرناخودآگاه این گرایش طبیعی را تشدید و تقویت می­نماید. امّا درخصوص من و فرامن قضیه فرق می­کند. سازمان من و فرامن با مکانیزم­ها و تدابیرشان می­کوشند تا تمایلات غیرقابل ارضاء نهاد تا آنجا که ممکن است محدود، سرکوب، تحریف و تبدیل و سرانجام ناخودآگاه شوند. چنین فرآیندی عمدتاً تمایل غریزی از در سطح آگاهی انسان، مرئی­تر کرده و به ناخودآگاه می­راند تا آرامش و تعادل برقرار شود. روانکاوی با پرده­برداری از این ناخودآگاه آرامش بیماری­زا و تعادل ناهنجاری­آفرین فرد را برهم می­زند، تا ریشه درد و اضطراب را پیدا کرده و برطرف سازد. از این­رو همواره من، فرامن ذاتاً با اجرای روانکاوی مقابله خواهند کرد و آن­را بعنوان یک تهدید برای آرامش وتعادل موجود می­شناسند. برای اجرای یک روانکاوی موفق و مؤثر لزوماً باید همراهی و هماهنگی میان روانکاو و بیمار برقرار شود. امّا باید درنظرگرفت تدابیرمنطقی فرد و همچنین محدودیت­های اخلاقی همواره با این پرده­گشایی از ناخودآگاه مقابله خواهند کرد.

مواضع سه­گانـه "من" در قبال روانکاوی

     برای سازمان"مـن" سه نوع موضع متفاوت در قبال روانکاوی را می­توان پیش­بینی کرد؛ نخست آن­که"مـن" دراعمال قوه نظارت با روانکاو همدست می­شود، تا بتواند شتابی را که از نهاد به من منتقل می­شوند را به نحو مطلوب بازنمایی نماید. به این ترتیب آگاهی منطقی و مدبر فرد دراین مرحله با کمال میل همراه روانکاوی شده تا از محتویات نهاد بهتر مطلع گردد.

     امّا درمرحله بعـد"مـن" دراین نظارت جانبدارانه عمل خواهد کرد. وعلی­رغم آن­که سخت می­کوشد تا همگام روانکاوی واقعیات موجود در نهاد را ثبت و بازنمایی کند، امّا نسبت به بریده شدن تحریف­ها و سرکوب­ها و جعل حقایقی که خود انجام داده تعصب دارد تا از روشن شدن آن­ها ممانعت بعمل آید. زیرا چنین آشکارسازی منجر به خنثی شدن تدابیر دفاعی شده و آرامش موجود برهم می­خورد. دراین­جا روانکاوی با تدابیر منطقی وآگاهانه فرد برای آشکارسازی و رمزگشایی ناخودآگاه دچار کشمکش می­گردد. سرانجام درنهایت سازمان"مـن" از این بابت که روانکاوی نتایج تمام تلاش­ها و تـدابیرش را خنثی ساخته و زیرسؤال برده، حالتی خصمانه پیدا می­کند. زیرا آنچه را که منطق آگاهانه تاکنون رشته بود نابود شد، می­باید این چنین در پس روشن شدن اسرار، سازمان من دچـار وحشت و اضطراب شده وآگاهی فرد به تهاجمی نیرومند علیه یافته­های روانکاوی دست خـواهد زد. درایـن مقطع است که فرد با تمام قدرت تلاش می­کند یافته­های روانکاوی را انکار و نابود سازد.

نویسنده : : ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نویسنده : پرشین بلاگ : ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم