متن کتاب مبانی روانکاوی فروید

متن کتاب مبانی روانکاوی فروید اثر تازه حمید تقدسی

 

 

 

 

 

 

 

مبانی روانکاوی فروید

 

نویسنده :

حمید تقدسی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پیشگفتار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                              

 

 

 

مکتب روانکاوی: انقلابی در نگـاه بـه ماهیت انسان

     بدون تردید، درتاریخ تمدن بشری، مهمترین جستجوی انسان، تلاش برای شناخت واقعیت خودش بوده است. توسعه علوم مختلف انسان­شناسی و ناگزیر هستی­شناسی، نتیجه همین کنکاش بی­پایان و بی­انجام بوده و هست. حتّی می­توان پذیرفت پیشرفت بسیاری از علوم دیگر نیز، مستقیم یا غیرمستقیم وابسته به میزان توفیق آدمی در درک بهتر ساختار حیرت­انگیز و خارق­العاده خویش می­باشد. به­همین مناسبت، اگرنگاهی از بالا به گستره عظیم دستاوردهای علوم مختلف بشر در حوزه انسان­شناسی بیندازیم، با واقعیتی تکان­دهنده رودررو خواهیم شد. این­جا تنوع و گوناگونی آراء و نظرات به شکلی حیرت­آور بی­داد می­کند. انگار که هر یافته­ای باید کاملاً متفاوت از نتیجه سایر جستجوها باشد. انگار هر نظریه، باید بی­رحمانه تئوری­های قبلی را نقض کند. انگار هر اندیشمندی می­تواند با اطمینان ، دیگری را متهم به خطا و کج­اندیشی بداند. انگار که هراثبات، انکاریست بر قانون ثابت شده پیشین. گویی قرار نیست دو انسان­شناس بر سریافته­ها و ادراکاتشان با هم به توافق کامل برسند. گرچه فیزیکدان­ها بسادگی برسر قانون جاذبه به توافق رسیدند یا شیمیدان­ها متفق­القول مدل ساختار ماده را پذیرفتند و ریاضیدان­ها فرمول حل معادلات چند مجهول را بطور معینی برای هم اثبات کردند، امّا انسان­شناس­ها هرگز نخواستند و نتوانستند حتی جزئی از واقعیت آدمی را یکسان درک کنند.

     گروهی معتقد به آزادی و اختیار انسانند و گروهی او را مجبور باور کرده­اند. جمعی انسان را کاملاً منطقی و دسته­ای او را تابع برنامه­ریزی­های غیرمنطقی می­دانند. برخی او را با نگاهی کلی­گرا ارزیابی کرده و در برابر بعضی می­خواهند آدمی را جزء به جزء تحلیل کنند. تفکری انسان را بر مبنای اصالت ساخت و فطرتش شناسایی کرده، درحالی­که اندیشه­ای او را به شدت متأثر از محیط می­داند. اندیشمندانی انسان را موجودی تغییرپذیر و پویا ارزیابی کرده، امّا متقابلاً گروهی او را باثبات و تغییرناپذیر می­شناسند. تفکری اصالت آدمی را براساس ذهنیات وی قابل درک دانسته و در برابر فکری دیگر، حقایق عینی و قابل مشاهده را مبنای شناخت انسان قرار می­دهد. گروهی گرایش ساختار انسان را به سمت حفظ تعادل دانسته، درمقابل دیگران او را به قصد رشد و تکامل پیوسته درحال برهم زدن تعادل­ها می­شناسند. و تسلسل اینگونه دوقطبی­های متضاد و همین­طور ادامه داشته و خواهد داشت. گوئی هیأت ساده این­جاندار دوپا، حاوی بی­نهایتی از اسرار و رموز ناگشودنی و دست­نیافتنی است و هرتلاشی برای کشف و رمزگشایی، درواقع دسترسی به زاویه­ای بسیارکوچک و محدود از ابعاد پیچیده و بی­نهایت انسان است. زاویه­ای که تا روشن می­شود، به نظر در مقام مقایسه با سایر زوایای وجودی او، کاملاً متفاوت و خارق­العاده می­نماید.

     پس شاید در این محکمه بتوانیم جماعت اندیشمندان و انسان­شناسان را تبرئه کنیم که چرا اینقدر با هم اختلاف داشته و بی­پروا یکدیگر را نقد و انکار می­کنید. انگار توجیه همه، موجه است. چراکه ذات چنین جستجویی برای کشف ماهیت انسان آنگونه است که شاید هرگز یافته مطلقی درکار نبوده و نتیجه نهایی و حقیقت مسلم اصلاً دردسترس نباشد. چه­بسا در این جستجو، امید به کشف هرقانون بی­نقصی بیهوده است و شاید تنها باید از گام­های این کنکاش، سرمست و سرشـار شـد.

     درمیان مکاتب مختلف انسان­شناسی، نظریه روانکاوی را می­توان با نگاهی متفاوت نگریست. چراکه عواقب این نگاه شگرف به اعماق ساختار وجودی انسان، انقلابی تکان­دهنده در ارزیابی موجودیت بشر و ارتباط او با فلسفه هستی برپـا کرد و به قول هبل اندیشمند بنام، خواب انسان را بـرآشـفت.

     تولد و توسعه مکتب روانکاوی، نه تنها مبانی روانشناسی نوین را دگرگون کرد، بلکه شالودة فلسفه، تاریخ و مذهب نیز، به اجبار حال و هوایی جدید را تجربه کرد.

     درتاریخ شکل­گیری نظریه روانکاوی، زیگموند فروید را بی­تردید بنیانگذارآن می­شناسند، ولی قطعاً ردپای چنین نگاهی پیش از فروید بارها و بارها در آراء و نظرات اندیشمندان مختلف مشاهده شده است. خود فروید نیز در نخستین سخنرانی­ها و آثـار خویش به این نکته معترف است که یافته­های او متأثر از تجربیات و کشفیات برخی دانشمندان پیشین و هم­عصرش نظیر بروئر و شارکو بوده است. بااین­حال واضح است که اصول و مبانی مکتب روانکاوی را باید زاییده ذهن خلاق، علمی و تشنه ی جستجوی فروید دانست.

     فروید را همراه با داروین، مارکس و انشتین، چهاربنیان اصلی به­راه انداختن جریان علوم جدید می­شناسد. گرچه بی­پروایی­های علمی و هنجارشکنی­های الزام­ناپذیر او باعث گردید، چه درعصر خودش و چه درسال­های پس از خویش تا به امروز منتقدانی جدی و سرسخت داشته باشد. هرچند بسیاری از این انتقادها و انکارها ناشی از عدم درک صحیح پیچیدگی­های نظریه او می­باشد.

     به­هـرحـال در تـدریس و تبیین روانکاوی آنچه بسیار مهم­تـر از رد یـا اثبـات نظریات و یـا حتی شخصیت فروید به­نظر می­رسد. توجه به این حقیقت تعیین­کننده است که مبانی روانکاوی فروید نظیر توجه او به "ضمیرناخودآگاه" و یا تقسیم ساختار روانی فرد به سازمان­های مجزای " نهـاد"، "من" و " فرامن" و یـا بـررسی عملکرد "مکانـیزم­های دفـاعی" بـنیان اصلی روان­شـناسی و انسان­شناسی نوین می­باشد و این­که نوع نگاه فروید به ماهیت انسان، فراتر از شکل تفسیرها و تعبیرهای مجادله­برانگیز او، می­تواند نگرشی ناب و توانمند را دراختیار جوینده­ای قراردهد که عزمش یافتن است ، نه تأیید و تکذیب.

     اصول و چهارچوب­های نظریه روانکاوی، درذات خود آنقدر پیچیده، عمیق و مجادله­برانگیز است که بازگویی ساده­سازی شده و تشریح عمومی و همگانی آن کاری دشوار و شاید غیرممکن به­نظر برسد. امّا من دراین کتاب عزمم را جزم کرده­ام تا چنین امر دشوار و شاید ناممکنی را درحد بضاعتم ممکن سازم.

     هدف از انتشار این نوشتار که به عبارتی بازگویی مجدد انبوه مطالب و کتاب­های وزین منتشر شده درباب روانکاویست، تنها بیانی ساده­تر و قابل استفادة همگانی­تر، البته با نگاهی بدیع و متفاوت به نظریه روانکاوی می­باشد.

روانکاوی یعنی چـه؟

     روانکاوی را می­توان مدلی جدید و متفاوت از پاسخگوئی به سؤالاتی قدیمی وآشنا دانست؛

-  ماهیت واقعی انسان چیست؟

- مفهوم شخصیت در ساختار آدمی چیست؟

- چرا شخصیت، اجزاء تشکیل­دهنده ،کارکرد و نمودهای آن دراشخاص مختلف متفاوت است؟

- اگرتمام انسان­ها را دارای ماهیتی مشترک و یگانه می­دانیم، چه عواملی موجب بروز تفاوت­های ساختاری در موجودی آن­ها می­شود؟

- اگرمفهوم شخصیت را بـه رونـد اساسی و پایدارشده ابـراز وجـود انسان اطلاق کنیم، چگونه می­توان او را تحلیل، ارزیابی و پیش­بینی نمود؟

- چه عواملی در شکل­گیری شخصیت هر فرد تأثیرگذارند؟

- کدام شرایط درونی و بیرونی موجب بروز تفاوت­ها در شخصیت افراد می­شود؟

- روند تکامل و پایداری شخصیت افراد شامل چه عواملی است؟

- چگونه می­توان حقیقت شخصیت پایدارشده یک فرد را در قالب عواملی تثبیت شده و قابل پیش­بینی تحلیل کرد؟

- براساس چه فاکتورهایی می­توان وجود ناهنجاری­های شخصیتی را درفرد تفسیر و توجیه نمود؟

- ریشه­ها وعلل بی­تعادلی­ها و تألمات روحی که درساختار فرد پایدارشده راکجا باید جستجوکرد؟

- میزان تأثیرپذیری قالب شخصیت فرد از داده­های محیط پیرامون تا چه اندازه است؟

- میزان تأثیر ساختارشخصیتی فرد از انتقال داده­های موروثی و ژنتیکی تا چه اندازه است؟

- چگونه می­توان شکل و کیفیت واکنش­های هرفرد را در برابر وقایع منتظره وغیرمنتظره تحلیل و پیش­بینی نمـود؟

- ارتباط میان کیفیت زندگی و نوع شخصیت هر فرد را بر مبنای چه الگویی باید ارزیابی کرد؟

- آیا کلیدهای تغییر و بازسازی شخصیت را می­توان دراختیار فرد دانست یا باید اورا مجبور به تحمل ساختار موجودش شناخت؟

     و ده­ها سئوال دیگری که همگی دریک نقطه کلیدی به هم می­رسند وآن کلید تغییر است.

     " کلیدهای اصلی و مؤثر تغییر و بازسازی شخصیت هرفرد را کجا می­توان یافت"؟

     درنگاهی کلی، بایدگفت تمام نظریه­پرازی­ها و مکاتب ساخته شده در باب انسان­شناسی و یا تخصصی­تر روان­شناسی درصدد پاسخگوئی به همین سئوالات قدیمی و همیشگی هستند. بعنوان نمونه کارل­راجرز، شخصیت انسان را یک سازمان پویا و روبه­رشد می­شناسد که کلیدهای رشد و ارتقاءآن می­تواند دردست شعورآگاه او باشد و یا فردریک­اسکینر که رفتارگرایی افراطی است، تنها روابط علت و معلولی میان رفتارهای شرطی شده انسان و محرک­های محیطی را درتکوین شخصیت انسان مؤثر می­شناسد. درحالی­که بـرخلاف او، پیروان روانشناسی گشتالت، نظیرمارکس­ورتهایمر، کورت­کافکا و ولفگانگ­کهلر معتقد بودند که به­هیچ­وجه نباید با تجزیه رفتارهای جزئی، پدیدهای بغرنج و پیچیده روانی را شناخت، بلکه تنها با مطالعه و تحلیل کلیت وجود انسان بعنوان ماهیتی ساختارسازی شده و سیستمی برنامه­ریزی شده باید به نتیجه رسید.

     درمیان تنوع و پیچیدگی­های چنین نظریاتی، روانکاوی به­نوعی حرفی جدید و نگاهی متفاوت را مطرح می­کند. درنگاه نخست، بی­تردید می­توان روانکاوی را نگاهی جبری­گرا دانست. چرا که مطابق با منطق آن، ساختار روانی انسان محصول برآیند فعل وانفعالات و کشمکش­های موجود در ناخـودآگاه است. کنش­ها و واکنش­های تعیین­کننده که از دستـرس آگاهـی دور بـوده و خواست فرد نقشی درچیدن آن­ها ندارد. گرچه توسعه دانش روانکاوی، بعدها سمت سویی را کاملاً متفاوت را پیدا می­کند. آنجا که با کمک روانکاوی و رمزگشایی ناخودآگاه، انسان با بهره­گیری از ابزار شعورآگاه خویش می­توان در این برنامه­ریزی ناخودآگاه به شکلی مؤثر دخالت نماید.

     اساس پیدایش نظریه روانکاوی برمبنای کشف و اصالت بخشیدن به حضور ضمیر ناخودآگاه درساختار وجودی انسان است. کشف عظیم و حیرت­انگیزی که علی­رغم اشارات قدیمی بسیار، آن­را به فروید نسبت می­دهند. به این ترتیب تئوری روانکاوی آنجا آغاز می­شود که در سازه وجودی انسان، قایل به وجود سیستمی سازمان­یافته و قدرتمند و نامرئی بنام ناخودآگاه می­شویم. آن­گونه که از نامیدنش پیداست، جریانات جاری در ناخودآگاه، مستقل و نامرئی از کنترل، دخالت و رویت آگاهی انسان است. روانکاوی زمانی­که وجود سیستم ناخودآگاه را در ساختار انسان تبیین کرد، آنگاه گام مهم و شگرفی برداشت و اساس و اصالت وجود انسان را براساس ساختار و  جریانات ضمیرناخودآگاهش دانست. از این پس کاربرد طبیعی و ابزار متداول شعور و آگاهی انسان را چنان محدود و عاجز معرفی کرد که عملاً در مقایسه با تأثیرات ناخودآگاه قدرتمند، بسادگی می­توان آن­ها را نادیده انگاشت و انسان را اساساً موجودی مجبور و تحت کنترل تنظیمات سیستم ناخودآگاهش دانست.

     چنین منطقی را هرگز نباید ساده و سَرسَری ارزیابی کرد. چرا که این نوع نگاه، باوری انقلابی و تکان دهنده درخصوص ماهیت و ذات انسان را پیش­روی می­گذارد. همین باور بود که مکتب روانـکاوی را بـسان زلـزله­ای زیـر و روکننده در روانـشناسی و انسان­شناسی مطـرح کرد و مـوجب گردید با مقاومت­ها، تردیدها و انکارهای جدی مواجه شود. آن­چنان که امروزه مکتب روانکاوی به­رغم تأثیرگذاری عمیق و غیرقابل انکارش در توسعه علوم روانشناسی و ساختار بخشیدن به متدها و تئوری­های پیشرفته، مورد تردیدی جدی و حتی انکار بسیاری از آراء در روانشناسی روز قرار دارد. حتی برخی در بسیاری مقولات، روانکاوی را درمحدوده­ای کلاً متمایز و جدا از روانشناسی قرار می­دهند.

زیگموند فروید و  روانکاوی

     واژه روانکاوی را فروید ابداع کرد. او از این واژه برای نامگذاری جریانی کاملاً متفاوت و مجزا در روانشناسی که خود بنیانگذار آن بوده استفاده کرد. زیگموند فروید درماه می 1856 در چکسلواکی متولد شد. پدرش تاجر پشم بود که  ازدواج کرد.

     زیگموند در خانواده­ای پرمحبت بزرگ شد که درآن 4 خواهر و 3 برادر و همچنین دو برادر ناتنی داشت. او از همان لحظه تولد محبوب مادرش بود و با وجود آن­که مادرش هفت فرزند دیگر به دنیا آورد، امّا زیگموند برای همیشه عزیزدُردانه بی­رقیب مادر باقی ماند. فروید نیز مادرش را خیلی دوست داشت و همواره اعتمادبه­نفس خود را به محبوبیت متقابل نزد مادرش نسبت می­داد.

     زمانی­که فروید4 سال داشت، خانواده­اش به وین نقل مکان کردند. با وجود محدودیت­های بسیار و شرایط سخت مالی، آموزش فروید متوقف نماند. او درتحصیلات بسیار موفق بود. فروید دکترای پزشکی خود را درسال 1881 از دانشگاه وین دریافت کرد و پس ازآن در بیمارستان عمومی ویـن بـه طبابت در مـورد بیماری­های عصبی پرداخت. درسال 1886 بـا مارتابرمیز که چهار

سال با او نامزد بود، ازدواج کرد و صاحب 6 فرزند شد. آنا کوچکترین فرزند او بود که درسال 1895 متولد شد و بعدها منشاء خدمات بسیارمهمی در قلمرو روانکاوی گردید. فروید که پس از کش­وقوس­های فراوان تصمیم گرفته بود، تخصص حرفه­ای خود را در زمینه بیماری­های عصبی تعقیب کند، به­تدریج از تأکید بر جنبه­های مادی و فیزیولوژیکی سیستم عصبی انسان دست کشید و متمایل به بررسی­های روان­شناختی در زمینه علل و عوامل اختلالات و بیماری­های عصبی و روانی گردید. چنین گرایشی درآن زمان تا حدود زیادی غیرعلمی، غیرتخصصی و خیالی و ذهنی محسوب می­شد و پزشکان غالباً به دنبال درمان بیماری­های روانی از طریق درمان­های فیزیولوژیکی و جسمی بودند تا روحی و ذهنی.

     تغییرجهت فروید در حرفه مورد علاقه خویش بعدها تشدید گردید و او بطور کاملاً جدی و تمام­وقت به مطالعه روانشناختی رنج­ها و تألمات روحی بیماران مشغول شد، تا جائی­که ریشه بسیاری از عوارض جسمی بیماری­ها را نیز در کیفیت جریانات روحی- روانی بیمار می­جست. مسیری کاملاً نامتعارف و خلاف جهتی که فروید تا آخر عمرش بدان متعهد ماند.

     فروید در طول زندگی پرتلاطم خویش، شرایط سخت و متفاوتی را تجربه کرد. فقرها و شکست­های پی­درپی خانوادگی و شغلی، تجربه دوجنگ جهانی، فرار از اعدام نازی­ها، مقابله­های سخت با منتقدان سرسخت، ازدست دادن دوستان و همفکران، ازدست دادن اعضاء خانواده و بیماری­های سخت جسمی مثل سرطان فک از جمله این دشواری­ها بودند.

     مطالعات فـروید و تلاش بی­وقـفه و خستگی­ناپـذیرش در انتشار کتاب­هـا و مقالات متعدد، بستر اصلی ساختار مکتب روانکاوی را تشکیل داد. کتاب­های پرشماری که از مهمترین آن­ها می­توان به تفسیر رویاها(1900)، آسیب­شناسی زندگی روزمره(1901)، فراسوی اصل لذت(1920)، خود و نهاد(1923)، تمدن ناخشنودی­هایش(1930) و..... اشاره کرد. فروید در تکامل نظریات خویش، بارها برخی فرضیات و یافته­هایش را تغییر داد و پاره­ای از نوشتارهای اولیه، درتجدیدنظرها، اصلاح حتی مردود شدند.

     فروید را می­توان یک جبرگرای مطلق دانست. او به شدت معتقد بود که هررفتاری علتی دارد و هرگز نمی­توان رفتار و حتی افکار و احساسات را شانسی و تصادفی دانست. از نگاه او اگر انسان بصورت معمایی حل نشده باقی مانده، به دلیل نقص و نارسایی درکشف نیروهای درونی و تجربیاتی است که او را تحت تأثیر قرارداده، واگر تمام این قدرت­های مؤثر درونی و مسیر تجربیاتی که انسان درمعـرض آن­ها قرار داشته را بتوان به روشنی و دقـت تحلیل و تفسیرکرد، گره­ای از این معما باقی نمی­ماند.

     او وظیفه چنین اکتشاف و رمزگشایی شگرف را برعهده روانکاوی می­داند تا با ریشه یا بی­افکار احساسات، رفتارها و همچنین کشش­ها و سایـق­های پنهانی و نهفته و ماهیت تعارض­ها و کشمکش­های درونی و برقراری ارتباط میان تجربیات گذشته فرد، با فطرت نهادینه شده او، بتواند این معمای پیچیده را حل نماید. روش­ها و الگوهایی که فروید به این منظور پیشنهاد کرد، جملگی به منظور کشف و بررسی علت­های نهفته و نامرئی رفتارها، افکار و احساسات آدمی است.

     ازنخستین جرقه­هایی که مسیرحرکت فروید را روشن و هویدا ساخت، تحلیل و بررسی خـواب

مصنوعی بود. وی درسال 1885 وین را به قصد فرانسه ترک کرد تا به مدت یکسال همراه با پزشک عصب­شناس معروف شارکو به تحقیق و بررسی درباره استفاده از خواب مصنوعی در درمان بیماران هیستری بپردازد. بیماری هیستری به گونه­ای از اختلالات جسمی اطلاق می­گردید که علت فیزیولوژیکی خاصی نداشتند، بلکه ریشه در ناملایمات روحی- روانی دارد. مثلاً شخصی بدون عارضه خاص فیزیکی نابینا می­گردد و یا از نوعی نقص جسمی رنج می­برد درحالی­که بیماری با مشکل جسمی یا عضوی خاصی قابل توجیه نمی­باشد. درچنین بیماری، علت ناتوانی و نقص، اختلال روانی است نه جسمی.

     شارکو متوجه شده بود که درفرآیند خواب مصنوعی می­توان نشانه­های این اختلالات روانی را در بیماران مشهود ساخت. این نشانه­ها، علایم مبهمی بودند که درحالت معمولی نیز وجود داشتند، امّا درحالت خواب مصنوعی یا هیپنوتیزم روشن و پدیدار شدند. این کشف برای نخستین بار موجب شد تا شارکو عوامل روانشناختی را بعنوان جایگزین نارسایی­های جسمی، بعنوان علل اصلی هیستری مورد نظر قرار دهد. فروید که به شدت تحت تأثیر مشاهدات خویش از درمان­های شارکو قرار گرفته بود، تحقیقاتش را دربازگشت از وین، همراه با پزشک دیگری بنام جوزف بروئر ادامه داد. بروئرهم مانند شارکو پیش از این، برای تخفیف دردهای جسمی از خواب مصنوعی استفاده کرده بود.

     روش کار به ایـن شکل بـود که درفـرآیند خـواب مصنوعی، بیمار به خـواب رفـته را وادار می­کردند تـا تجربیات آسیب­زای فراموش شده خویـش را آزادانه به یادآورد و بیان کند. ایـن کار

باید درحالی صورت می­گرفت که هیجانات و تألمات معطوف به آن خاطره در شدیدترین شکل ممکن درشخص بروز پیدا کند. بروئر نـام ایـن فرآیند را پالایش گذاشت. پالایشی که موجب می­گردید اثرات بیماری­زای خاطره دردناک را از بین برود.

     همکاری ثمربخش فروید و بروئر منجر به انتشار کتاب ارزشمند " مطالعاتی پیرامون هیستری" درسال 1895 گردید. انتشار این کتاب را بعنوان یکی از بسترهای اصلی تدوین مکتب روانکاوی می­شناسنـد.

     با این وجود، همکاری فروید و بروئر تداوم پیدا نکرد و فروید راهش را جداگانه ادامه داد. زیرا ازیک­سو بیش از پیش معتقد می­گردید زیربنای عمده اختلالات و اضطراب­های روانی ماهیت جنسی دارد و ازسوی دیگر او درپی بکارگیری فرآیندهایی مطمئن­تر و سهل­الوصول­تر از خواب مصنوعی بود.

     فروید درادامه مطالعات و تحقیقاتش به تکوین و تنظیم مبانی نظریه روانکاوی پرداخت و همزمان روش­ها و الگوهایی جدید و مؤثر را برمبنای روش تداعی آزاد ابداع کرد که مبنای عملکرد روانکاوان قرارگرفت. دراین روش بیمار برروی نیمکت مشهور روانکاوی می­آرامد و هرچه که به ذهنش می­رسد بیان می­کند. روانکاو با هدایت صحبت­ها و تداعی­های آزاد بیمار باید موفق به رمزگشایی و برطرف ساختن ناهنجاری­های ناخودآگاه او شود. این روش همراه با فنون تحلیل رویا از مهمترین خدمات فروید به روش­های روان درمانی محسوب می­شود.

     فروید در مراحل تکمیل تئـوری­های روانکاوی، عـقاید و نظریات گوناگونی را درمورد ماهیت بنیادی انسان و چگونگی رشد و شکل­گیری ساختار شخصیت او فرمول­بندی و تنظیم کرد.این عقاید نه تنها تحت تأثیر تماس­ها و مطالعات او برروی بیمارانش بود، بلکه متأثر از مطالعات ادبی، فلسفی و تاریخی او و همچنین رویدادهای پرفراز و نشیب جهان معاصرش قرار داشتند. جدا از این، تلاش جدی فروید در روانکاوی خودش نیز تأثیر قابل ملاحظه­ای در تدوین چنین نظراتی داشت. فروید درسال 1897 بررسی گسترده و عمیقی را درخصوص افکار و احساسات درونی و ناخودآگاه خویش درارتباط با تجارب دوران کودکی انجام داد. او سعی کرد رویاهای خویش را نیز تحلیل کند و در این رابطه با هم­فکرانش به تبادل نظر پرداخت.

     باید پذیرفت، مکتب روانکاوی که فروید آن­را بنیان نهاد، ازیک­سو تئوری تشکیل شخصیت و تفسیرکننده ماهیت واقعی انسان است و از سویی دیگر یک متد مؤثر درمانی برای التیام التهابات روحی و روانی محسوب می­گردد. فلسفه­ای قدرتمند و مؤثر که از زاویه نگاه خودش می­تواند تفسیری برماهیت وجودی انسان باشد و از سویی دیگر بعنوان یک ابزار درمانی برای بازگشت به خط تعادل مورد استفاده قرار می­گیرد.

     راز ماندگاری و پایداری فروید در حیطه علم پزشکی و روان­شناسی، همانا عرصه­های درمانی و روانشناختی او در باب بررسی اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، عقده­های درونی، ساختار ناخودآگاه، مراحل رشد روانی و شخصیت­شناسی می­باشد. آثار دیگر او خارج از این محدوده پزشکی را باید در عرصه­ای دیگر سنجید. آثاری همچون " توتم و تابو"، " آینده یک توهم"، "تـمدن و نـارضایتی­هـای آن" و " موسی و یکتاپرستی" خـارج از حیـطه علوم روانشناسی بالینی و

روان­پزشکی هستند و جایگاه آن­ها را باید در عرصه­هایی چون فلسفه و علوم نظری جستجو و ارزیابی کرد.

     آن­چنان که فروید را بعنوان یک پژوهشگر اعصاب و روان می­توان ستایش کرد، شاید در حیطه فلسفه و جامعه­شناسی نتوان ستود و شاید در این وادی نظرات او را تنها بعنوان متفکری ارزشمند و تأمل برانگیز باید سنجید.

     فروید و آثارش جذابیتی خاص دارند. یورش متعصبان و افراط­گرایان مذهبی و غیرمذهبی به جهان­بینی و شخصیت و آثار فروید، عطش انسان­ها را به مطالعه آثار او افزون کرده و می­نماید. رویکرد به فروید، همانند سایر شخصیت­های کاریزماتیک تاریخ، مورد افراط و تفریط بسیاری بوده و هست. امّا برای مطالعه و آشنایی با فروید و آثارش، نباید پیش­داوری­های مثبت یا منفی را بر قضاوت منصفانه و ارزیابی عاقلانه ترجیح داد. فروید هم یک انسان بود و مثل سایرین، قابل خطا، امّا مهم است بدانیم او به واقع انسانی صادق، مهربان، دلسوز و متعهد به خط­مشی صرفاً علمی خویش بود، که به مدت نیم قرن با ظلمت جهل و ریا مبارزه کرد. برخلاف شایعاتی که مخالفانش به او نسبت داده­اند، همواره به همسر و فرزندانش وفادار بود و به مرزهای اخلاقی حرمت می­نهاد.

     فروید درطول زندگی خویش، بارها فقر و فلاکت را تجربه کرد. و درطول دوجنگ جهانی، آوارگی و خطر را هم پیش روی همیشگی زندگی خـود داشت. مـرگ عزیزان و همچنین بیماری­های مختلف جسمی هم روح او را به شدت آزرد، امّا تلاشش را متوقف نساخت.

     سلامت فروید، درسال­های انتهایی دمادم به کاستی گرایید و بیماری هرلحظه دامنه فعالیت و عرصه زندگی را برای او تنگ­تر می­ساخت. فروید به ماکس­شار، پزشک مخصوص خود اعتراف می­کرد که بیش از این تحمل زجرکشیدن را ندارد. سرانجام در23 ستامبر 1939، مردی که خواب جهان را آشفته ساخته بود، به خواب رفت.

آنا فروید و روانـکاوی

     آنا فروید، کوچکترین فرزند بنیانگذار و نظریه­پرداز بزرگ مکتب روان پویایی و روانکاوی کلاسیک بود. او در سایه پدر و درمعاشرت و ملازمت با بزرگان و اندیشمندانی که هریک سهم بسزایی در رشد و گسترش علم روانشناسی و روانکاوی داشتند، پرورش یافت.

     به­نظر می­رسد درشرایطی که دوستان و شاگردان فـروید بـه تناوب از او جدا شده و ترکش می­کردند (مانند یونگ و آدلر)، این دخترش آنا بود که دست­کم به جانشینی سمبولیک برای او تبدیل شـد. آنا فروید برخلاف یونگ و آدلر، به عقاید بنیادی پدر وفادار ماند، هرچند در ادامه راه به پویایی روان بیش از ساختارآن علاقه­مند شد. وی درکارهایش بر جنبه­هایی از نظریات فروید تأکید بیشتر می­نمود و برخی نقطه نظرات او را منتقدانه مورد تجزیه و تحلیل قرارداد.  آنا فروید بیش از حد مسحور و مجذوب جایگاه "من" (Ego)، درنظریه ساختاری فروید شد. درحالی­که پدرش بیشترین تلاش خود را معطوف به نهاد (Id) و ناخودآگاه کرده بود. آنا معتقد بود، آنگونه که شایسته است بـه "من" تـوجه لازم مـبذول نشده، درحالی­که "من" سکو و جایگاه مشاهده منزلت انسان است. آنا فروید را می­توان یکی از پیشگامان نظریه­پرداز روان­پویشی پس از فروید دانست. او درکنار بزرگانی چون ملانی­کلاین، جان­بارلبی، هانیزهارتمن، فربـرن، اسپیتز و دیگران، به­رغم اختلافات عمیقی که با برخی از آن­ها داشت، با طرح­ریزی مجدد دیدگاه­های فروید و بکارگیری آن­ها با اصطلاحات خاص و گاه بدیع، تأیید بیش از اندازه­ای بر پاره­ای از نظرات او داشت. توجه و تمرکز او بر مفهوم "من" و نظریه "روابط شیء" که زمینه­ساز روانشناسی من گردید، از جمله تأکیدات ویژه او محسوب می­شود.

     آنا فروید با ابزار مشاهده وارد صحنه شد و بسترکار و فعالیت خود را کودکان قرارداد. وی همزمان با پی­گیری کار روانکاوی بزرگسالان، با تکیه بر نتایج حاصل از تجربه کار با کودکان درجهت رشد و ارتقاء روانکاوی گام برداشت.  به حق می­توان او را در زمرة نخستین نظریه­پردازان و بنیانگذاران روانشناسی و روانکاوی کودک و نوجوان قرارداد. امّا تأثیر مهم­تر او بر سیر رشد روانکاوی را می­توان توجه و تمرکز تحقیقاتش بر"من" وکارکردهای آن دانست که درکتاب بسیار ارزشمند "من و ساز وکارهای دفاعی" تبلور یافت. این تحقیقات را می­توان آغازگر حرکتی مؤثر در جهت رشد و گسترش "مکتب روان­شناسی من" دانست. در واقع باید گفت، کارآنا فروید، ادامه ماجراجویی هوشمندانه پدرش بود. او در توصیف رفتار انسان می­گوید: " ما احساس کردیم نخستین افرادی هستیم که کلید فهم رفتار بشر را دریافته­ایم و به این نتیجه رسیدیم که انحرافات رفتاری نه ازطریق عوامل آشکار بلکه از نیروهای غریزی ناشی از ذهن ناخودآگاه، مشخص می­شود". زندگی او نیز یک جستجوی مداوم برای یافتن کاربرد اجتماعی روانکاوی و فراتر ازآن یادگیری و طرح درمان از طریق کار بر روی کودکان بـود.

 

 

 

 

 

 ساختار ناخودآگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چرا باید فراتر از آگاهی، وجود ضمیر ناخودآگاه را باور کنیم

     پیش از این اشاره شد که کشف ضمیرناخودآگاه آدمی را می­توان مبنای اصلی شکل­گیری مکتب روانکاوی دانست. حال اجازه دهید با این سؤال به ظاهر بسیارساده، امّا تعیین­کننده رودررو شویم که اصلاً چرا باید به وجود ناخودآگاه آدمی قایل شد؟ چرا باید پذیرفت، سیستمی قدرتمند و قبلاً برنامه­ریزی شده بنام ضمیرناخودآگاه در وجود انسان فعال است، که دور از رویت و کنترل آگاهی انسان فعال است و شگرف­تر آن­که چرا باید پذیرفت بنای اصلی شخصیت انسان را، عملکرد این سیستم ناخودآگاه تعیین می­کند؟

     مگر نه این­که انسان تنها مخلوق صاحب شعور و آگاهی برتر است که حق انتخاب آگاهانه، او را از دیگر مخلوقات متمایز می­سازد. آیا نباید کیفیت رفتار این موجود برتر، محصول انتخاب­های آگاهانه او باشد؟ آیا واقعاً واکنش­های ما برگزیده شعور آگاهمان نیست؟ مگر نباید آگاهی من مسئول رفتارها و فعل و انفعالات صادره از شخصیتم باشد؟

     پاسخگویی به این سئوالات زمانی دشوارتر می­شود که من بجز رفتار، کیفیت افکار و احساساتم را نیز نماینده خروجیهای شخصیتم بدانم. آنگاه حتی اگر بتوانم مسئولیت رفتارم را به آگاهیم نسبت دهم، قطعاً نمی­توانم ایمان داشته باشم که تمام افکار و احساساتم نیز تحت سلطه آگاهانه من قراردارند. زیرا به روشنی برایم قابل درک است که جریان افکار و احساسات، کاملاً تحت کنترل آگاهی مختارم قرار ندارند، چنان­که حتی رفتارم نیز همواره، محصول آگاهانه من نیست. بسیا رند افکار مـزاحم و احساسات آزاردهنده­ای که گاه محاصره­ام می­کنند و بـه­رغم عدم تمایل آگاهانه و عزم جدی برای طرد آن­ها، توفیقی برای رهایی حاصل نمی­شود. گاه می­دانم رفتارم نیز همانی نبود که آگاهانه باید انجامش می­دادم.

     با کمی تأمل درچنین وضعیت­هایی، به روشنی می­توان دریافت عزم و تدارک آگاهانه انسان فاصله بسیاری با محصولات شخصیتی او دارد. آگاهی من نخواسته بود خجالتی باشم، من اعتماد به نفس خواسته بودم. آگاهانه در جستجوی شادی بود، نه غصه و افسردگی. و این اضطراب­ها و ناملایمات را هرگز نمی­توانم در سطح آگاهی خویش تحلیل کنـم.

     به سادگی می­توان دریافت، در مواضع بسیاری، فرامین ابلاغی شعورآگاه، چه در حیطه افکار و احساسات، و چه درمحدوده رفتارهای صادرشده از شخصیت، بسیار متفاوت و مغایر با واقعیت­های آگاهانه ذهن آدمی است. گویی یک مرکز فرماندهی مرموز و مخفی بالای دست شعورآگاه انسان درحال فعالیت و حکمرانی است.

     جدا از این واقعیات روشن درخصوص عملکرد فراآگاهی سیستم انسان، مصداق­های تأمل برانگیز دیگری در ارزیابی وجود آدمی قابل استفاده می­باشد تا بتوان وجود منطقه قدرتمند ناخودآگاه را در سازه انسان مورد تأیید قرارداد. دراین­جا به برخی از آن­ها اشاره خواهیم کرد:

- تأثیرگذاری­های هیپنوتیکی در فرآیندهای درمانی

     استفاده از خواب مصنوعی یا هیپنوتیزم سال­هاست که یکی از روش­های متداول در برطرف ساختن برخی ناهنجاری­های روانی محسوب می­شود. اساس هیپنوتیزم چیست؟ در بیانی ساده این فـرآیند عبارتست از: دسترسی بـه فعالیت­های ذهنی- روانـی فـرد خارج از دخالت آگاهی او.اما چـرا درمانگر از چنین تکنیکی استفاده می­کند؟ زیرا حضور آگاهی انسان، فیلتر قدرتمند و نفوذناپذیریست که با اعمال سلیقه و محدودیت خویش امکان دسترسی به بخش عمده­ای از گستره روحی- روانی انسان را ناممکن می­سازد. چنین محدودسازی آگاهانه­ای، کاملاً حیاتی و در ساختار انسان متعادل­کننده است و به چند دلیل شعورآگاه آدمی مکلف به اجرای چنین محدودیت بزرگی می­بـاشد:

     اولاً: ظرفیت ادراک آگاهانه انسان کاملاً محدود است و این حافظه کوچک توان کنترل و رویت هم­زمان بازه عظیم و نامحدود ظرفیت­های درونی و ادراکی انسان را ندارد. تمرکز آگاهانه انسان همزمان برروی 5 تا 9 سوژه می­تواند تعلق گیرد(گنجایش حافظه کوتاه مدت). بنا بر این محدودیت، بسیاری از اطلاعات موجود یا دریافتی ذهن انسان، نظیر خاطرات، انگیزش­ها، دانش­ها، واکنش­ها و مخاطرات حذف می­گردند و تنها دسته بسیار بسیار کوچکی از آن­ها که تمرکز و تأکید بیشتری برآن­ها بوده، درسطح آگاهی حفظ می­شوند. البته این حذف بزرگ به معنای ازدست دادن تمام آن اطلاعات نیست زیـرا چنیـن اطلاعات محذوفی در شرایـط خـاص هـمواره امکان بازیـابی درسطح آگاهی را دارند.

     ثانیاً: این را به نوعی می­توان تدبیر شعورآگاه آدمی دانست که بسیاری تمایلات ناپسند، اطلاعات ناهنجار و رانش­های نامشروع را نادیده انگارد. حضور دائمی یک خاطره دردناک در آگاهی انسان قابل تحمل نیست. همان­طور که تمایلی خطرناک و ناپسند نیز نباید درآگاهی رسوب کند. بنابرایـن شـعورآگاه آدمی در تدبیری ساده و حیاتی آن­ها را نادیده می­گیرد. ایـن بـدان معنی است که بسیاری از اطلاعات غیرقابل پذیرش از رویت آگاهی رانده می­شوند. درحالی­که این نادیده­انگاری هرگز به معنای نابودی و عـدم آن تمایل و داده ذهنی ناپسند و ناهنجار نمی­باشد. آن­ها تنها از معرض دیدآگاهی انسان دور می­شوند. بنابراین بسیاری از اطلاعات ناپسند که موجب تنفر و برائت آگاهی آدمی است، نادیده انگاشته می­شود. گرچه جایی وجود دارند. همین حضور نامرئی ناهنجاری­هاست که می­تواند تولید بیماری و التهابهای ملموسی کند که ریشه آن­ها نامشهـود است.

     درمانگر با استفاده از خواب مصنوعی، این ویروس­های پنهان شده از چشم­های فریبکار شعور آگاه را از سنگرهایش بیرون آورده و با تحریک هیجان متناظر با بیماری مربوط به آن تمایل یا خاطره ناگوار، باعث نابودی تأثیرگذاری آن می­گردد و بیمار درمان می­شود.

     بررسی اثرات هیپنوتیکی در درمان اختلالات عصبی- جسمی به روشنی بیانگر وجود منطقه­ای فراتر ازآگاهی انسان است. ناخودآگاهی که بسیار عظیم­تر و قدرتمندتر از شعورآگاه انسان می­نماید.

   "  خانم دکتری در انجام وظایف شغلیش دچار مشکل می­باشد. او چندی است با دیدن عکس رادیولوژی بیمارانش دچار اضطرابی عجیب و حالت نامتعادل روحی می­شود. دلیل بروز این حالت نامشخص است. درجریان درمان روانکاوی خاطره­ای در ناخودآگاه خانم دکتر کشف می­شود که دلیل اصلی بروز این حالت است. چندسال پیش او همراه با مادرش برای گرفتن عکس رادیولوژی از سینه مادر مراجعه می­کند. مادر مدتی است که مشکل تنفسی پیدا کرده است خانم دکتر در حضور مادر عکس­ها را نگاه می­کند و ناگهان در می­یابد، سرطانـی پیشرفته تمام ریـه مادر را دربـر گرفته و هیچ امیدی به زنده ماندنش نیست. درآن لحظات سخت و کشنده، خانم دکتر مجبور است به مادر لبخند بزند و بگوید هیچ مسأله مهمی درمیان نیست. این صحنه ناگوار ضربه روحی سختی به وی وارد می­کند که سال­ها بعد به شکل این عارضه ظاهر می­شود. این خاطره تلخ مدت­هاست از آگاهی دختر رانده شده، امّا در ناخودآگاه قدرتمندش فعال گردیده و موجب بروز ناهنجاری در او شده است."

- معمای پیچیده خواب­ها و رویاهـا

     از دیرباز، همواره دنیای رویاها و خواب­های انسان، محدوده­ای سرشار از الهام و اعجاز بوده و تحلیل این عارضه ذهنی همچنان از معماهای پیچیده شناخت انسان محسوب می­شود.

     همیشه رویاها و خواب­ها برای آدمی، حاوی اطلاعاتی ارزشمند و البته مبهم و اسرارآمیز بوده و هست. گاه نمایی از آینده و گاه تصویر مبهم و مرموز از گذشته ذهن او را به خود مشغول داشته است. رویاهای انسان هرچه که هست بی­تردید برخاسته از جوششی ورای آگاهی اوست. تعبیر خواب و رویا هم با ضریب خطایی، می­تواند بازگوکننده زوایای درونی انسان باشد. امّا پاسخ این معما همیشگی که رویاها چگونه خلق می­شوند و محصول چه فرآیند درونی هستند، هرچه که باشد، نکته­ای درآن قطعی است. این­که رویاهای آدمی مستقل از آگاهی اوآفریده می­شوند. خواب­ها و رویاها بی­تردید به دیاری فراتر از دسترس آگاهی آدمی تعلق دارند که می­تواند همان ناخودآگاه اسرارآمیز انسان باشد.

     "شبی در خواب دیدم، همراه بـا سه نفـر از دوستان برای گردش و کوهنوردی بیرون رفته بودیم.

دونفر از آن­ها همکارم بودند و یکی هم از دوستانم محسوب می­شد. به دامنه کوهی رسیدیم درحالی­که هرسه به شدت تشنه شده بودیم در قله تنها یک بطری کوچک آب دیده می­شد. هرچهار نفر آنرا دیدیم ولی به روی هم نیاوردیم. درحالی­که به شدت محتاج آن بطری آب بودیم، نیازمان را علنی نمی­کردیم. تصمیم گرفتیم تا رسیدن به قله مسابقه بگذاریم. هرچهارنفر از مسیرهای مختلف به راه افتادیم. درراه من موتور سیکلتی یافتم و با آن­که می­دانستم تقلب است، بدلیل تشنگی زیاد با آن براه افتادم. از اینجا به بعد صحنه شبیه یک فیلم اکشن شد. ازجهات مختلف به مـن تیراندازی می­شد و مـن درمیـان گلوله­ها سعی می­کردم خـود را بـه قـله برسانم. می­دانستم تیراندازی کار دوستانم است، امّا آن­ها را نمی­دیدم. تنها از سمت دوست قدیمی شلیک نمی­شد. سرانجام به قله رسیدم و بطری آب را نوشیدم. کمی بعد دوستانم به من ملحق شدند. همه تشنه بودند ولی به هم لبخند می­زدیم. درمسیر بازگشت در نقطه­ای من و دوست قدیمی از آن­ها جدا شدیم. سرازیری تندی بود، ناگهان دوستم از پشت سر چنان مرا هول داد که به دره پرتاب شدم و ناگهان از خواب پریدم. من درآن دوره، درمحیط­کار به موقعیت شغلی مهمی رسیده بودم، امّا دیگر رقابت­های کاری برایم بطور جدی مطرح نبود. گرچه نگران سعایت و حسادت همکارانم بودم. هم­زمان به یک دوست قدیمی پولی قرض داده بودم که پس نمی­داد. من به شدت با او رودربایستی داشتم و این موضوع آزارم می­داد."

آن رویای بسیارساده و روشن بخوبی می­توانست جریانات موجود درناخودآگاهم را بیان کند. البته چنین چالش­هایی درآگاهی من کاملاً واضح مطرح نبود. گرچه همواره تعبیر رویا به ایـن سادگی نیست و فـرآیند تبدیل و استحاله عموماً تفسیر یک رویا را بسیار پیچیده و رمزگشایی آنرا دشوار می­سازد. آن­چنان­که فروید گفته، رویا حاصل تبدیل یک اندیشه به یک تجربه است. تجربه­ای مجازی و نمایشی در قالب رویا. اندیشه­ها شاید در محدودة آگاهی نامرئی باشند، امّا هر اندیشه پنهانی، بی­تردید در وادی مخفی و گسترده­تری حضور دارد.

     رویاها و خواب­ها همیشه به وضوح و روشنی مثالی که بیان کردم نیستند و معنا و مفهوم آن­ها هم به سادگی قابل تفسیر نیست. امّا واقعیت رویا آنست که، اگر بخاطر آورده شود، قطعاً معنای مشخصی دارد و انعکاسی از یک گردش ذهنی در ناخودآگاه آدمی است.

     زبان رویا، زبان سانسور، تحریف و تبدیل است. این تحریف گاه­چنان پیچیده صورت می­گیرد، که درک معنای جابجا شده و رمزگشایی رویا به سادگی مقدور نیست. باید درنظرداشت ذات یک رویا در مرموز بودن و تحریف شده بودن آن است. رویاها تمایل ندارند پیامشان را مستقیم برسانند، بلکه گرایش به مرموز بودن و درک نشده ماندن دارند.

     به هرحال، تحلیل رویاها و شناخت ماهیت آن­ها بی­تردید پرده­برداری از جریان تفکرات و احساساتی است که بسیاری از آن­ها را نمی­توان درآگاهی خود یافت. این موضوع دلیلی قابل تأمل برحضور مؤثر ناخودآگاه در سازه آدمی است.

خطاهای خواسته یـا ناخواسته

     در مناسبت­های مختلف زندگی، بسیاری از عملکردهای ما، مطلقاً یک اشتباه هستند. مفهوم اشتباه در عبارت ذکرشده چیست؟ بدون شک خطا و اشتباه را در یک چهارچوب قابل مقایسه باید ارزیابی کرد. " اشتباه" زمانی مفهوم پیدا می­کند که مخالفت و انحرافی از یک " درست" بوجود آید. معیار چنین درستی برای ما، همان تحلیل­های آگاهانه ماست. دروغگویی اگر یک اشتباه است، درمقایسه با تحلیل آگاهانه­ایست که امر به راستگویی کرده بود. وگرنه یک دروغ می­تواند عمل درستی تلقی شود؛ اگر تدبیر شعورآگاه آنرا تأیید نماید. بنابراین خطا و اشتباهی که از شخصیت ما سر می­زند، انحراف و تضادیست که با احکام صادر ازآگاهی خویش داشته­ایم. ما اشتباه می­کنیم، زیرا به دلیلی برخلاف آگاهی خویش عمل می­کنیم. حال برخی از این خطاها آگاهانه است. به این معناکه با اراده­ای آگاه برخلاف تدبیر شعور خویش عمل می­کنیم. شعورآگاهم حکم به سخت­کوشی و تلاش کرده، امّا من رخوت و سستی را ترجیح می­دهم. من آگاهانه مرتکب این خطا می­شوم.

     دراینجا بحث ما درمورد خطاهای آگاهانه نیست. زیرا بسیاری اوقات تمایلات آگاهانه و شاید ناخودآگاه ما بر تحلیل شعورآگاه غلبه پیدا کرده و یا با فریب و توجیه اصرارداریم برخلاف آنچه که می­دانیم درست است عمل کنیم. هیـچ انسانی صددرصد فـرامین شعورآگاهش را اجرایی نمی­کند و این نمایانگر ذات مختار آدمی است.

     بحث اصلی برسرخطاها و اشتباهاتی است که ناخواسته مرتکب آن­ها می­شویم. تحلیل اینگونه خطاکردن، ما را به سرزمین اسرارآمیز ناخودآگاه رهنمون می­کند. زیرا هیچ اراده آگاهانه­ای برای تخلف مشاهده نمی­شود، امّا کاملاً سهوی و ناخودآگاه مرتکب اشتباه می­شویم. گویی اتوماتیک و بی­اراده خطا را مرتکب شده­ایم.

     حرفی هرگز نباید گفته می­شد و این­را شعورآگاه به روشنی حکم کرده بود، امّا گفته شد. رفتاری نباید سر می­زد و من با اراده­ای مصمم و آگاه سعی در اجتناب ازآن داشتم، امّا باز هم رفتار نامناسب از من سر زد. به روشنی می­دانستم اگر دست­پخت بد همسرم را درجمع بیان کنم روابطمان به تیرگی می­گراید، امّا انگار بی­اراده مرتکب این خطا شدم. برایم مسلم بود اگر نزد رئیس اداره لودگی کنم، اعتبارم را از دست خواهم داد، امّا انگار نیرویی مرموز مرا وادار به رفتار ناپسـند کرد.

     سئوال کلیدی اینجا مطرح می­شود که دلیل چنین تخلفات و انحراف­هایی چیست و چرا ما ناخواسته از تدبیر و خط­مشی آگاهانه خویش تخطی می­کنیم. چرا همواره آن­طور که می­دانیم عمل نمی­کنیم و بخش حائز اهمیتی از رفتار، افکار و احساساتمان آنگونه نیست که آگاهانه طراحی کرده­ایم؟ آیا برای چنین اشتباهات روزمره و اجتناب­ناپذیری را ناخواسته و ناخودآگاه مرتکب می­شویم؟

     بسیار ساده­انگارانه خواهد بود، اگر بپذیریم دلیل اصلی تمام این انحراف­ها و خطاها، غفلت و عدم کنترل و مراقبت از رفتارمان می­باشد. باید صادقانه اعتراف کرد، بسیاری از این اشتباهات سهوی و خطاهای غیرارادی، درواقع کاملاً عمدی و ارادی هستند. امّا عمد و اراده­ای که اثری از آن در شعورآگاه نمی­توان یافت. انگار نیروی مرموز و نامرئی کاملاً حساب شده و خواسته بنا دارد با تدبیر شعورآگاه مخالفت کند و فرامینی برخلاف دستورات آگاهی، صادر نماید. و این نیروی نامرئی چنان قدرتمند و مؤثر  است که براحتی می­تواند خواست و اراده آگاهانه ما را بی­اثر سازد.

     به بیانی ساده­تر، آدمی در ذات خویش، گرفتار نوعی دوگانگی و تمایز است. دو مرکز کنترل و فرماندهی در سیستم انسان فعال است. دومرکزی که کاملاً مستقل از یکدیگر فعالیت می­کنند. یکی شعورآگاه انسان است که کاملاً مرئی، قابل کنترل و دردسترس بوده و دیگری مرموز و نامرئی و ناشناخته است. و شگرف آن­که توان آن مرکز نامرئی و ناشناخته بسیار نیرومندتر از آگاهی قابل تدبیر انسان است. درساختار ما، به واقع بسیاری از خطاها و اشتباهات را نباید نادرست بشناسیم. گرچه به این دلیل به آن­ها خطا و اشتباه می­گوئیم که با پردازش­های آگاهانه ما تضاد دارند، امّا پردازشی بسیار قدرتمندتر و نامرئی درناخودآگاه وجود دارد که طبق آن هیچ خطا و اشتباهی در میان نیست. همان غلطی که شعورآگاه ما به خطا بودنش حکم کرده، درواقع اجرای موفقیت­آمیز و کاملاً صحیح یک ابلاغ ناخودآگاه است.

    " به یاد دارم یکی از دوستانم که انسانی موفق و کارآمد بود، درمقطع زمانی خاص باید کار و تجارتش را توسعه و رونق می­داد. امّا علی­رغم تمام قابلیت­ها و توانمندی­های مورد انتظارش، با شگفتی دچار اشتباهات و خطاهایی زنجیره­وار و بسیار احمقانه می­شد. خطاهایی که واقعاً از او بعید بود و شکست­هایی متوالی را برایش به دنبال داشت. درزندگی او که دقیق شدم، فهمیدم درهمان زمان فرزند دومش درآستانه تولد بود و همسرش در شرایط سخت جسمی نیاز به مراقبت دائمی داشت. برایم روشن شد که ناخودآگاه قدرتمند او میان توفیق حرفه­ای و کامیابی خانوادگی، دومی را انتخاب کرده است. هرچند او در تدبیرآگاهانه به سختی تلاش می­کرد، به هردو دغدغه­اش با جدیت رسیدگی کند، امّا ناخـودآگاهش بـی­تردید حکم به تـرجیح خانواده برکار داده بود. چنین  سازماندهی درناخودآگاه دوستم که مغایر با تلاش و اراده آگاهانه­اش بود، مسبب امید تمام آن خطا و اشتباهات فاحش قلمداد می­شد. زیرا آنگونه شکست­ها مطابق با تدبیر ناخودآگاهش درواقع عین موفقیت محسوب می­گردید."

     تأمل برروی این موضوع، به روشنی بیانگر آنست که فراتر از عملکرد پردازشگر آگاه انسان، پردازشگری نیرومندتر و مؤثرتر، بطورنامرئی درحال فعالیت است و با اطمینان می­توان گفت کنترل شخصیت انسان بیش از آن­که متأثر از تدابیر شعورآگاه او باشد، وابسته به جریانات ناخودآگاه نیرومند اوست.

     همچنین در تحلیل بسیاری از خطاهای کلامی، تپُق­ها، فراموشی­ها و واکنش­های نامتعارف یا ناپسند، که بسیاری اوقات ناگزیر به تحملشان هستیم، به ارتباطی ویژه و مستقیم با پردازش­های ناخودآگاه می­رسیم. خطاهای آشکار که از ارتکاب آن­ها شرمسار می­شویم، عاداتی که برایمان ناپسند و نـاهنجارند، رفتاری که بـا آن­هـا مبارزه می­کنیم و شخصیتی که ناخواسته باید شاهد تجلی­اش باشیم. همه و همه وجود نوعی تعارض و دوگانگی را درساختار وجودی آدمی نشـان می­دهند. آنجا ناخودآگاه نیرومندی حکمران است که توجهی به خواست و اراده آگاهانه ندارد.

جوشش الـهام

     شاعران، نویسندگان و هنرمندان برای خلق یک اثرماندگار و برجسته، همگی به ظهور یک­ سری نقاط عطف ذهنی اعتقاد دارند. در این نقاط خاص قابلیت­های ماورای سقف توانایی شعور آگاه رخ می­دهد. گویی جوششی از الهام­های غیبی اتفاق می­افتد که بواسطه این الهام­ها هنرمندقادر به آفرینشی می­گردد که خود صادقانه باور دارد فراتر از توان طراحی آگاهی خویش بوده است. به نوعی اتفاق الهام­هایی فراتر از ظرفیت عقلانی را، شرطی لازم در خلاقیت هنری می­توان قلمداد کرد که بدون آن­ها، آفرینش­های هنری فاقد اوج­های لازم برای عبور از مرز معمولی بودن هستند. آفرینندة یک آفرینش هنری لاجرم محتاج این ظرفیت­شکنی است وگرنه آفرینشی  که در سقف کوتاه ظرفیت­های آگاهانه شکل می­گیرد هرگز واجد شرایط یک خلقت هنر بدیع نیست.

     یک شاعر عموماً نمی­تواند هرزمان که اراده کند، بنشیند و با مهارت، اندوخته واژه­ها را درچنان زنجیره­ای بچیند تا شعری ماندگار و تأثیرگذار نظیر اشعار حافظ خلق شود. اشعار جادویی زمانی خلق می­شوند که جریان جوشش الهام در او برانگیخته شود. الهام­ها و پیام­هایی که در اندوخته آگاهی، هرزمان دردسترس نمی­باشد. همین­طور یک نویسنده، یک نقاش، یک فیلمساز و یک آفرینش­گر هنری، بدون دریافت الهام از مرزهای مرموز و دوردست، قادر به آفرینشی که واجد شرایط اصیل هنری باشد نیست. هنرمند بدون الهام تنها می­تواند کارآمدی خویش را در محدوده توانمندی­های آگاهانه خرج کند و این هرگز کفایت یک خلقت ماندگار و تأثیرگذار را نمی­کند.

     نویسندگان خلاق به روشنی گواهی می­دهند که درشرایط رهاکردن بی­پروا و بی­بند افکار و احساسات خویش بهترین حالت را برای نوشتن دارند. این حالت به معنای کاهش دخالت آگاهی و افزایش نفوذ ناخودآگاه در فرآیند آفرینش است. ازآنجا که ناخودآگاه نامحدود، بی­قیدو گسترده است، بسیاری از افکار که درچهارچوب شعور آگاه مجال ظهور ندارند، در این شرایط بکارگرفته می­شوند. افکاری که چـه­بسا اگر درسطح آگاهی مـرئی شوند، غـیرقابل تحمل بـوده یـا

موجب شرمساری و سرافکندگی می­شوند. امّا برای آفرینش نیاز به بازه­ای وسیع­تر و امکاناتی گسترده­تر از محدودة فیلتر شده آگاهی انسان است و هنرمند ناگزیر باید بتواند با ناخودآگاه نامحدود و گسترده خویش بطورمستقیم ارتباط برقرار نماید. این جریان بهره برداری از ناخودآگاه را می­توان معادل همان جوشش الهام دانست.

    " من زمانی که درگیر نوشتن یک داستان می­شوم، گاه به روشنی با احساسات و افکاری در درونم مواجه می­گردم، که هرگز توان رویایی آگاهانه با آن­ها را ندارم. گاه احساس تمایل به جنایتی را در درونم می­شنوم و گاه چنان در مقام انسانی خویش اوجی را احساس می­کنم که هرگز باورپذیر نیست. این انحراف­ها و تجاوزهای لجام­گسیخته از مرزهای آگاهی، منابع اصلی همان الهام­های غیبی هستند که بواقع باید در محدوده شعورآگاهم  غایب باشند، گرچه در ناخودآگاه نامحدودم حضور دارند."

درمان­های روانکاوی

     "خانمی گرفتار هراس شدید از مرگ بود. این ترس در او توأم با احساس گناه بود. بواسطه هراحساس گناهی، مرگ را بعنوان یک تنبیه دردناک نزدیک خود می­دید. هرگاه مرتکب خطایی می­شد احساس می­کرد زمان مردنش رسیده و این موضوع تعادل روانی او را برهم می­زد. این خانم هیچ مشکل خاص و عدیده­ای از زندگی نداشت و روال عادی یک زندگی را تجربه می­کرد. ولی این هراس کشنده رهایش نمی­ساخت و روابطش را با دنیای خارج فلج کرده بود. خود این خانم و حتی روان­پزشکش، نتوانسته بودند علت دقیق این ناهنجاری را دریابند.

     مدتی برای مشاوره نزدش می­آمد. من او را در قالب یک تداعی و بازگویی ساده و آزاد مورد روانکاوی قراردادم و به نتیجه جالبی رسیدم. این خانم در دوران نوجوانی یک دوست صمیمی داشت که به انحراف و کارهای خلاف کشیده شده بود. درهمین زمان دوستش در یک سانحه تصادف شدید کشته می­شود. درذهن این خانم موضوع کشته شدن فجیع دوستش با کارهای خلافی که انجام می­داده مرتبط شده و درناخودآگاه او عقده­ای شکل گرفته بود که مرگ را اثر طبیعی و ناگزیر برگناه می­شمرد. هرچند این خاطره حضور دائمی و آگاهانه­ای در ذهن او نداشت امّا درناخودآگاه واپس زده شده بود. حضور همین خاطره بود که موجب بروز آن هراس غیرطبیعی می­شد."

     این مثال نمونه­ای ساده از درمان­های روانکاویست. منطق و اصول تمام درمان­های روانکاوی از چنین الگویی پیروی می­کنند. تنشی بازمانده و رانده شده از سطح آگاهی به ناخودآگاه قدرتمند تبعید گردیده و درآنجا استحاله و تغییرشکلی برروی آن صورت می­گیرد تا با لباسی مبدل دوباره به آگاهی انسان برگردد. دراین بازگشت تنش نقاب­زده می­تواند خسارت و آسیب جدی به تعادل روانی فرد تحمیل نماید. درمان روانکاوی به عبارتی پاره کردن این نقاب است. آنگاه که بیمار بتواند بی­پرده و عریان با علت ناهنجاری مخفی شده درناخودآگاه، آگاهانه رودررو شود و دراین رویارویی احساس مسدود شده تخلیه شود، علت بیماری­زا توان آسیب­رسانی خود را از دسـت می­دهد و فرد به حالت متعادل خویش بر می­گردد.

     گرچـه امروزه درمان­هـای روانکاوی در برابر مـعالجات روان­پـزشکی کاربـرد کمتری داشته و جایگاه واقعی خویش را پیدا نکرده و بخصوص در کشورما کاربرد چندانی ندارند، امّا بواقع روانکاوی همچنان ارزش­های مؤثر و تعیین­کننده ای دربـرطرف ساختن ناملایمات روحی و روانی نشان داده است. کارکرد روانکاوی در درمان ناراحتی­های روانی یکی از مهمترین مدعاهای وجود ضمیر ناخودآگاه ورای آگاهی انسان است.

تفاوت­های فرآیندهای ناخودآگاه با جریان شعور آگاه انسان

     کشف بزرگ روانکاوی مبنی برحضور منطقه­ای نامحدود، عظیم، اسرارآمیز و نامرئی بنام ناخودآگاه در ساختارآدمی، منجر به درک بهتر این واقعیت تعیین­کننده شد که، مرزهای عملکرد ناخودآگاه انسان کاملاً متمایز از عملکرد شعورآگاه اوست. به این معنا که باید ماهیت ضمیر ناخودآگاه آدمی را کاملاً مستقل و جدابافته از آگاهی او دانست. این تفکیک در کیفیت و ماهیت باعث می­شود فرآیندهای ناشناخته و اسرارآمیز ناخودآگاه انسان را جریانی متفاوت از دانسته­های آگاهانه او بدانیم. بـا چنین درکی باید پذیرفت معادلات و موازین حاکم بر ناخودآگاه آدمی، چـه­بسا درمحدودة شعورآگاهش کاملاً غریبه و شاید غیرمنطقی تلقی شوند. این تمایز ماهوی در دو سطح متفاوت از لایه­های ذهنی (شعورآگاه و ضمیرناخودآگاه) بیانگر نوعی دوگانگی و تضاد شگرف و اسرارآمیز در وجود انسان است.

     در این بخش به برخی از این تفاوت­های ماهیتی اشاره خواهیم داشت:

- ناخودآگاه ماهیتی بی­قید و صرفاً لذت­جو دارد

    دقیقاً به همین دلیل است که مواجهه مستقیم و آگاهانه با پردازش­های جاری در ذهن ناخودآگاه گریزانیم. زیرا بسیاری از این پردازش­ها مطابق با موازین آگاهانه در قوانین شعور منطقی قابل پذیرش نیستند و چه­بسا اطلاع از آن­ها ما را دچار شرمساری و عدم تعادل خواهدکرد. ناخودآگاهی بی­قید و لذت­جو می­تواند در پی تمایلاتی باشد که آگاهی انسان آن­ها را به شدت طرد کرده و از پذیرش آن­ها وحشت دارد. عجیب نیست اگر میل به کشتن در ناخودآگاه جریان داشته باشد. درمحدوده شعورآگاه انسان اطلاعات ورودی به­نحوی پردازش می­شوند که موازین و چهارچوب­های منطقی خدشه­دار نشده و نظام ارزش­ها و باورها نقض نشوند. نظام مستحکم و سازمان­یافته­ای که وظیفه ارزیابی و ارزشیابی تمام تفکرات، احساسات و اعمال انسان را برعهده داشته و معیـار رد یـا قبـول خـروجـی­هـای شخصیت مـحسوب می­شود. لذا گرچـه یکی از جـهت­گیری­های اصلی پردازش­های آگاهانه انسان، کسب لذت است، امّا لذت­جویی را نمی­توان تنها عامل حرکت­های آگاهانه انسان دانست. بلکه نیروهای دیگری به­موازات نیروی لذت، در تصمیم­گیری­های آگاهانه مؤثرند که آن­ها را می­توان درقالب منطق و وجدان تعریف کرد. شعور آگاه به جز لذت­طلبی، واقعیت­های منطقی و محدودیت­های دنیای بیرون را نیز می­فهمد و درک می­کند. حرکت به سمت کسب لذت نباید حقایق حاکم بر محیط را نقض نماید. همچنین ندای قدرتمند وجدان که محافظ حریم باورهاست  تمایل لذت­جویی آگاهانه انسان را محدود می­سازد. درحالی­که منطق و وجدان تأثیری در جریانات ناخودآگاه آدمی ندارند.

     برنامه­ریزی ضمیرناخودآگاه که خارج از کنترل آگاهانه انسان است، به­گونه­ای بدوی و خام صرفاً لذت­جوست. بدیـن معنی که پـردازش­ها و نتیجه­گیری­ها در ناخودآگاه نیرومند آدمی، تنها با هدف کسب لذت و دوری از رنج جریان پیدا می­کنند و برای این تمایل محدودیتی درکارنیست. نهاد ناخودآگاه انسان، به شکل ابتدائی و غیرقابل پرورش، صرفاً برمبنای کسب لذت برنامه­ریزی شده است. اگراین برنامه­ریزی ناخودآگاه را دقیق­تر مورد بررسی قراردهیم، درخواهیم یافت هدف اصلی گرایش­های ناخودآگاه ورای کسب لذت، دوری و کاهش درد است. تمام تمایلات و دانش­های ناخودآگاه جملگی برای کاهش انرژی­های روانی برنامه­ریزی می­شوند. ازآنجا که انباشت و تمرکز انرژی­های روانی همواره موجب تالم و عدم تعادل خواهد بود، بنابراین هرفرآیند ناخودآگاهی با هرنوع جهت­گیری، برای حذف و تخفیف این تمرکز تنش فعال می­گردد تا بار روانی انباشت شده کاهش یافته و درد تخفیف پیدا کند. چنین کاهش دردی، همان تجربه لذت است.

     کمبودها و عدم ارضاء تمایلات و غرایز باعث توقف و تمرکز انرژی روانی در ناحیه عدم کامیابی می­شوند. گرچه شعورآگاه می­کوشد تا به رغم تمام محدودیت­های محیطی و  تسلیم در برابر ندای وجدان راهی برای لذت و رفع کمبود پیدا کند، امّا رانش­های ناخودآگاه کاملاً لذت­جو و بی­قید صرفاً متمایل به ارضائی بی­قید وشرط می­باشند. آنگاه که فرد دراثر تحقیر، غریزه خودشیفتگی ذاتی خود را دچار کمبود می­یابد، شعورآگاه می­کوشد درچهارچوب موازین منطقی و متأثـر از وجـدان درد را کاهش دهد، امّا تمایلات ناخـودآگاه او بـدون درنظرگرفتن محدودیت­های موجود در دنیای بیرون و نظام ارزشی وجدان، صرفاً می­کوشد درد را کاهش دهد. چنین تمایل ناخودآگاهی تحت تأثیر تجاوز به حقوق دیگران و یـا نقض نظام اعتقادی فرد نیست.

برای شناخت ساختار ناخودآگاه مهم است بدانیم، مستقل از تمام ملاک­ها و معیارهای پذیرفته شده درآگاهی، ضمیرناخودآگاه تنها درپی کاهش درد است و تمام تمایلات و دانش­های ناخود آگاه آدمی را با این ساختار می­توان ارزیابی کرد.

     نتیجه بسیارمهم، از این اختلاف ماهوی میان شعورآگاه ضمیرناخودآگاه، درتقابل­ها و تضادها میان این دوبخش از سازه وجودی انسان، تعیین­کننده می­شود. آنجائی که تمایلات ناخودآگاه نیرومند، لذتی را می­جوید که معیارهای آگاهانه آن­را منع نموده است. این تقابل نابرابر موجب اصلی ناهنجاری­های روحی- روانی می­باشد.

     سرانجام حقیقت تکان­دهنده­ای که از این تفاوت­های ساختاری میان ناخودآگاه و آگاهی انسان حاصل می­شود آنست که بسیاری از مشکلات درونی آدمی ریشه در تعارض میان تمایلات آگاهانه و کشش­های ناخودآگاه دارد.

- مجرای ارتباطی میان ناخودآگاه و آگاهی انسان، کانالی حاوی سانسور وتحریف است

     پردازش­هایی که در ناخودآگاه انسان جاریست، دور از دسترس آگاهی او قراردارد. شعورآگاه فرد، عموماً مستقیم و بی­واسطه قادر به مشاهده رانش­ها و کشمکش­های فعال در ناخودآگاهش نیست. یکی از مهمترین دلایل این فاصله وجود دیوار سانسور و تحریف است. این فیلتر مراقب است، جریانات ناخودآگاه مستقیم و عریان وارد آگاهی انسان نشود. زیرا درصورت این تبادل مستقیم، تـعادل روانی فـرد مختل خـواهد شد. همان­طور که گفته شد بسیاری از تمایلات و کشش­های ناخودآگاه در سطح آگاهی انسان قابل تحمل و پذیرش نیستند.

     امّا جریانات ناخـودآگاه همـواره اصرار دارند تـا درسطـح آگاهی انسان ظاهر شوند. زمانی ایـن رانش­ها و کشش­ها، مجال حضور و مرئی شدن درآگاهی فرد را خواهند داشت که از وضعیت عریانی بی­پروا و شرم­آور درآمده و ملبس به ظاهری قابل قبول­تر در این عرصه ظاهر شوند. این لباس جامه تحریف و تبدیل است.

     چه­بسا درناخودآگاه فردی تمایل به نابودی انسان دیگری وجود داشته باشد. امّا چنین کشش منزجرکننده­ای بـرای ظهـور درآگاهی انسان باید تحریف شده و با توجیهاتی نظیر تمایل به اصلاح­طلبی یا جایگزینی­های شایسته­سالاری ظاهرشود. و یا گرایش به لذتی نامشروع و ناپسند باید با تبدیل و استحاله به لذت­طلبی­های منطقی­تر و قابل قبول­تر به اطلاع آگاهی رسانده شود.

- در ناخودآگاه انسان تناقض­ها موج می­زنند

     ساختار شعورآگاه، منطقی است. این چهارچوب منطقی امکان پذیرش همزمان دو عنصر تضاد را ندارد. فلان موضوع یا خوب است یا بد. آگاهی انسان نمی­تواند عشق و تنفر همزمان نسبت به یک سوژه را قبول کند. امّا ناخودآگاه اصلاً منطقی نیست بلکه صرفاً لذت­جوست. تنها در پی کسب شادی رسیدن به آرزوها و تمایلات است، کودکانه، عامی و تربیت­ناپذیر است. هیچ چهارچوب و قانونی را درک نمی­کند. لزومی برای رعایت قوانین اخلاقی و الزامات مدنی ندارد. بنابراین وجود انبوه تناقض­ها درآن کاملاً طبیعی است.

     گرایش­ها و تـمایلات کاملاً متضاد، درضمیر ناخـودآگاه در همزیستی مسالمت­آمیز بـه سر می­برند. هم گرایش به ویرانگری هم­کشش به آباد ساختن، هم تمایل به منفعت­طلبی و هم­گرایش به فداکاری، هم میل به جدایی و هم خواست پیوستن، هم­کشش به سوی اوج و هم جذبه سقوط و این­چنین است که امیال و رانش­های گوناگون و متضاد در ناخودآگاه همزمان فعال بوده و پذیرش هر رانشی در ناخودآگاه دلیلی بر رد رانش متضاد نخواهد بود.

     اینگونه حقیقت شگرف ناخودآگاه آدمی عیان می­شود که ذات انسان اندوخته­ای رنگارنگ و متنوع از کشش­های متعالی انسان و تمایلات پست حیوانی است. انبانی گسترده و بی­نهایت از انگیزش­های ملکوتی و خواستگاه­های شیطانی.

- ناخودآگاه موجودیتی زنده و پویا دارد

     ناخودآگاه آدمی را می­توان به مثابه موجودی کاملاً زنده و پویا درنظر گرفت. ضمیرناخودآگاه هرگز مخزنی ایستا و راکد از امیال تثبیت شده محسوب نمی­شود. انرژی­های موجود در ناخودآگاه پیوسته در معرض تبدیل و ترکیب قراردارند و این پویایی مداوم و حیرت­انگیز، شناخت تحریف­ها و تبدیل­ها در امیال را پیچیده­تر ساخته و ساختار قدرتمند ناخودآگاه انسان را اسرارآمیزتر و مرموزتر می­نمایاند. کشف اشکال چنین تحریفاتی در کانال ارتباطی میان خودآگاه و ناخودآگاه انسان از پیچیده­ترین و دشوارترین رمزگشایی­های روان آدمی به حساب می­آید که می­توان راهگشای برطرف ساختن بسیاری از بیماری­ها و ناهنجاری­های روحی باشد.

     موضوع قابل تأمل در این مقوله آنست که پویایی مداوم و حیرت­آور ناخودآگاه باعث می­شود دائماً اشکال تحریف و تبدیل امیال و کشش­ها تغییرکرده و متنوع­تر و پیچیده­تر شود. به این ترتیب دردسر آگاهی انسان برای مقابله با آثار سرکوب­ها و واپس زدن امیال غیرقابل قبول بیشتر و بیشتر می­شود. چراکه هر تمایل مردود شده و واپس­زده شده با نقابی جدید و فریبی پیچیده و متفاوت بـه آگاهی بازخواهد گشت. و همچنان عدم ارضاء آن­ها دردها و ناهنجاری­ها را به ساختار روانی انسان تحمیل خواهند کرد.

- ضمیر ناخودآگاه خیال باز و واقعیت گریز است

     ساختار لذت­طلب ناخودآگاه آدمی موجب می­شود، مکانیزم قلب حقایق و جعل واقعیت­های بیرون دائماً فعال باشد. زیـرا واقعیت­های دنیای بیرون لزوماً موجبات لذت­طلبی انسان را فراهم نمی­کنند. امّا ذات برنامه­ریزی ناخودآگاه صرفاً براساس لذت­خواهی طرح­ریزی شده، لذا سازه ناخودآگاه عادت دارد بسیاری واقعیت­ها که حاوی تلخی­ها و دردهاست را نادیده گرفته و خیالات پرداخته خویش را جایگزین آن­ها نماید.

     در ناخودآگاه فرد تصاویر ناکامی­ها و ضعف­ها با خیال قدرت­ها و توانمندی­ها جابجا می­شود. حقیقت شکست و ناکامی با تصاویر مجازی پیروزی و غلبه جابجا می­شود. همچنین آنجا که تمایلی ویرانگر و کششی نابـودکننده در ناخـودآگاه فعال شود، حقیقت پیروزی و کامیابی هم می­توان در سایه تصاویر مجازی شکست و ناکامی قرار گیرد. جایی­که ناخودآگاه لذتش را در فلاکت و بدبختی می­جوید، آدمی می­توان گرفتار تمایلات و کشش­هایی زجرآفرین شود که همگی موهومی و مجازیند. آیا شما انسان­هایی را می­شناسید که عاشق افسردگی یا بدبختی موهومی خویش باشنـد؟

فرآیند شکل­گیری و گسترش ضمیر ناخودآگاه

     در بدو تـولد خـودآگاه و ناخـودآگاه انسان موجـودیتی یگانه دارند. در شـروع مراحـل رشد و شکل­گیری شخصیت نمی­توان تمایزی میان آگاهی و ناخودآگاه خود قایل شد. امّا طبیعت رشد در ارتباط با دنیای بیرون، باعث این جداسازی می­شود.

     در تقابل روان آدمی با محیط و حقایق دنیای بیرون، ساختار درونی درگیر بسیاری تعارض­ها و توافق­ها می­شود. جنگ­ها و دوستی­ها میان مختصات درونی انسان با واقعیت­های دنیای بیرون منجر به نوعی هماهنگی قراردادی بین آن­ها می­گردد، که این موضوع همان فرآیند شکل­گیری شخصیت است. به بیان دیگر شخصیت فرد در چهارچوب نوع تعامل با محیطش قالب زده می­شود. اگرچنین هماهنگی به شایسته صورت نگیرد، بنیان شخصیت دچار تزلزل و ناهنجاری خواهد بود.

     اگر شخصیت افراد مختلف را به لحاظ استحکام و عملکرد مفید مقایسه کنیم، باید گفت ملاک شخصیت قوی، تقابلی نیرومند میان ساختار درونی با حقایق محیط است. همان­طور که نمی­توان هیچ شخصیتی را مطلقاً کامل دانست ،باید پذیرفت به هرحال این هماهنگی بصورت کامل و بی­دردسر شکل نخواهد گرفت.

     کودک از آغاز وجود، محیط پیرامونش را تنها در وجود مادر خلاصه می­بیند. تمام مسئولیت تأمین نیازها و رانش­های وجودش برعهده اوست. امّا به تدریج درک می­کند نیازهایش با تأخیر و تعلل برآورده می­شوند. پس گریه می­کند و این نخستین ابزار برقراری ارتباط با محیط است. به تدریج بزرگتر که می­شود، با مفهوم اعمالی ممنوعه مواجه می­گردد. محدوده­هایی غیرمجاز که حریم­هایی را تعریف می­کنند. او از سویی برای ارضاء تمایلات گرایش به شکستن این حریم­ها دارد و از جـانب دیـگر محـرک­های تنبیهی محـیط او را دچـار اضطراب می­سازد. او باید درچـنین کشمکشی میان نیروهای این دوقطب متضاد به تعادل و هماهنگی برسرکیفیت برقراری این تعادل فرآیند شکل­گیری شخصیت اوست.

     به دلایل متعدد، آگاهی انسان امکان پذیرش تمام حجم اطلاعات ورودی را ندارد و تحلیل و دریافت و نگهداری این حجم عظیم مسائل فی­مابین ساختار درون با شرایط محیط، برای آگاهی آسان­پذیر نمی­باشد. طبیعت این نارسایی و کم­ظرفیتی شعورآگاه دو علت مشخص دارد؟

     نخست آن­که ظرفیت پذیرش و نگهداری شعورآگاه انسان محدود می­باشد. درطول یک روز انسان درمعرض میلیون­ها دیتای ورودی از محیط قرار می­گیرد. اطلاعاتی که در لحظه­لحظه زندگی در معرض دریافت آن­ها قراردارد، امّا آگاهی حاضر و در دسترس او، امکان تمرکز و دسترسی تنها حجم بسیار کوچکی از انبوه این اطلاعات را دارد. آن بخش از اطلاعات دریافتی که بیشتر از سایرین در معرض تأکید و توجه انسان است، درآگاهی او ثبت می­شود. مابقی انبوه اطلاعات دریافتی که شعور آگاه ظرفیت جذب آن­ها را ندارد، عملاً توسط سازه انسان دریافت مـی­شود، امّا بدلیل کمبود جـا، به فضایی بزرگتر و نامحدودتر که همان ناخودآگاه است رانده می­شود.

     درطول یک مسافرت داخل شهری، شاید هزاران اتومبیل را در شرایط مختلف نظاره کنیم. امّا درحافظه آگاه تنها آن اتومبیلی که برای ما ایجاد دردسر کرده را به یاد می­آوریم. امّا سایر اطلاعات در ناخودآگاه موجود هستند. سال­ها پیش اتفاق بدی برای فردی افتاده است، به هیچ­وجه ردپـای ایـن خاطره را نمی­تـوان درآگاهی فـرد پیدا کرد، امّا آن صحنه قطعاً در ناخودآگاه موجود بوده و با رعایت شرایطی قابل دستیابی است.

     امّا دلیل دوّم که حائز اهمیت بیشتریست، آنست که کشش­ها و تمایلات درونی در مقابل ابلاغ شرایط و قوانین محیط، در بسیاری موارد قابل قبول نیستند. مطابق با سازماندهی منطقی شعورآگاه، زمانی­که تمایلی، قانون و حقیقت محیط را نقض نماید، قابل پذیرش نیست. بسیاری از امیال و گرایش­ها در برابر جبرقوانین دنیای بیرون غیرمجاز و نامشروع شمرده می­شوند. استراتژی شعورآگاه می­گوید، چنین امیالی باید نابود شوند. امّا بواقع آگاهی انسان قادر به نابودی این کشش­ها نیست، تنها می­تواند آن­ها را نادیده بگیرد. چنین تمایلات مطرودشده­ای، بسیاری از اوقات قدرتمندتر و ریشه­دارتر ازآن هستند که صرفاً بدلیل مخالفت آگاهی انسان نابود شوند. این رانش­ها و کشش­ها دارای انرژی قابل توجهی هستند که با طرد از آگاهی، عرصه را ترک نکرده و اصرار برحضور خویش دارند. تدبیر شعورآگاه انسان در برابر مقاومت تمایلات ممنوع سرکوب و واپس زدن می­باشد. امّا به واقع سرکوب، منجر به رانده شدن این تمایلات از سطح آگاهی و تبعید به منطقه قدرتمند ناخودآگاه انسان می­شود. به این ترتیب امیال واپس زده و سرکوب شده، از دید آگاهی پنهان می­شوند، گرچه نابود نشده­اند. حضور و فعالیت آن­ها در ناخودآگاه ما ادامه می­یابد، تا نبرد میان خودآگاه و ناخودآگاه در میدانی دیگر ادامه داشته باشد. عرصه­ای متفاوت که درآن امیال ارضاء نشده با صورتی جدید و فریبکار دوباره ماهیت خویش را به آگاهی انسان تحمیل کنند

    بنابراین شکل­گیری ناخودآگاه وجود انسان را به نوعی می­توان تفکیک و انشعابی اجتناب­ناپذیر ازآگاهی او دانست. انبـوه سرریـز آگاهی محدود انسان باید راه بـه جایی پیدا کند که همان ناخودآگاه است. خلق این شکاف میان خودآگاه و ناخودآگاه آدمی به واقع هزینه ناگزیریست که انسان در مقابله طبیعت خویش با الزامات تمدن می­پردازد. شاید اگر محیط زندگی او چنان بدوی  و لجام گسیخته و بی­قانون بود که تمام تمنیات برارضاءبا ممانعتی روبرو نمی­شدند، ناخودآگاه نیز موضوعی قابل صرف­نظر می­شد.

     امّا اینگونه است که نهاد لذت­جو کشش­ها و تمنیات خویش را به آدمی تحمیل می­کند و در مقابل الزامات تمدن و مختصات زندگی شرایطی را به او ابلاغ می­کنندکه رعایت آن­ها لازمه ادامه بقاست. ماحصل تدبیر سیستم انسان برای برقراری تعادل دراین کشمکش، تشکیل محدوده قدرتمند ناخـودآگاه اوست. تـعادلی که بستـراصلی خلق فرهنگ، اخلاق و قانون را آسان­پذیر می­سازد.

سرکوب، حقیقتی که ماهیت ناخودآگاه را تعریف کرد

     شعورآگاه مجبور است پاسخگوی تمام الزامات و نیازمندی­های دنیای درون و بیرون انسان باشد. دراین میان طبق سازماندهی منطقی شعورآگاه بسیاری از نیازمندی­ها و تمایلات درونی غیرقابل پذیرش محسوب می­شوند. رایج­ترین ترفند شعورآگاهی برای تدبیر این تمایلات غیرقابل ارضاء اجرای فرآیند سرکوب است. به این معنی که کشش­های نامشروع و غیرقانونی  باید چنان طرد شوند تا از رویت آگاهی دور بمانند و تعادل برقرار شود. بواسطه سرکوب این تمایلات، آگاهی فرد به آرامش رسیده و فرصت بالندگی پیدا می­کند. امّا همزمان سرکوب موجب رشد و توسعه و فعال­تـر شدن ناخـودآگاه آدمی می­گردد. زیـرا امیال سرکوب شده، نابود نمی­شوند، بلکه سرکوب آن­ها را از دسترس آگاهی دورنگه می­دارد. ندیدن امیال غیرمجاز، به معنای رانده شدن از آگاهی به ناخودآگاه است. این موضوع بیانگر حقیقت تعیین­کننده­ایست که به " امیال سرکوب شده، همچنان زنده و فعـال می­باشند". دلالت­ها و قـرینه­های فعالیت این امیال، درناخودآگاه را می­توان در عوارض موجود در سطح آگاهی انسان یافت.

     بسیاری از اضطراب­های موجود، که شاید بی­دلیل و غیرمنطقی به­نظر برسند، ناشی از فعالیت امیال سرکوب شده انسان هستند. بسیاری از عملکردهای ناپسند و اجتناب­ناپذیر و بازهم غیرمنطقی که از شخصیت انسان سر می­زند و مخالف تدبیر شعورآگاه است، به سبب همین فعالیت­های پنهان درناخودآگاه است.

     اجرای فرآیند سرکوب، قابلیتی ذاتی و ابزاری اولیه دردست شعورآگاه آدمی است. مراتب و درجات ابتدایی این ابزار وراثتی هستند. به این معنی­که فرد طبق خصوصیات موروثی خویش یاد گرفته چطور امیال فراهم را سرکوب کند. امّا به تدریج این توانای بدوی، قدرتمند، تکامل­یافته­تر و پیچیده­تر می­شود و مهـارت و کارآمدی سرکوب در فـرد رشد پیداکرده و توانمندتر و مؤثرتر می­گردد. گرچه باید درنظرداشت، هرقدر فرآیند سرکوب قدرتمندتر وکارآمدتر باشد، نیروی تقویت شده در تاریکی نیز بیشتر خواهد بود و این انرژی تبعید شده به ناخودآگاه نیز نیرومندتر و خطرناک­تر می­شود.

     سرکوب یک فرآیند طبیعی و لازمه حیات آگاهی انسان است. بدون سرکوب امیال مزاحم، برقـراری تعـادل آگاهانه انسان میسر نمی­شود. امّا ایـن فـرآیند طبیعی درسیر تکاملش، اگر منـجر به پاسخی مناسب و قابل ارضاء برای امیال سرکوب شده نگردد و با فرآیندهای تکامل یافته­تری نظیر تصعیـد جایگزین نشود، همـواره تهدیدی جدی بـرای امنـیت شخصیت و روان انسان محسوب می­شود. زیرا همواره احتمال بازگشت امیال سرکوب شده وجود دارد.

تردد افکار میان ذهن آگاه و ضمیر ناخودآگاه

     مفاهیم مختلفی که با آن­ها مواجه می­گردیم، همواره حاوی یک نمایش مستقیم و همزمان تصویری غیرمستقیم در ذهن است. گاه این نمایش مستقیم و تصویر غیرمستقیم وابستگی و انطباقی با هم ندارند. نمایش مستقیم مفاهیم، معمولاً ثابت، مشخص و یکسان هستند، امّا تصویرغیرمستقیم انتقالی هرمفهوم تابع درنظرگرفتن رموز و پیچیدگی­های خاصی است که متأثر از نوع برنامه­ریزی ناخودآگاه فرد و نحوه ادراک از محیط دارد.

     بعنوان مثال زمانی­که دروغی از فردی می­شنویم، نمایش مستقیم عبارتست از دریافت یک خبرخلاف واقع و ارتکاب به جعل حقیقت. امّا تصویر غیرمستقیم این مفهوم را به سادگی نمی­توان تشخیص داد و تفسیرکرد. این تصویر وابسته به درنظرگرفتن مختصات متعددی در برنامه­ریزی درونی فرد و شرایط خاص آن موقعیت درمحیط دارد. مثلاً اگر این دروغ را مادری به فرزندش بگوید، یک هنرپیشه محبوب به هوادارانش بگوید و یا یک رئیس­جمهور به ملتش، تصاویر غیرمستقیم مربوط به دروغ می­توانند در مخاطبان مختلف کاملاً متفاوت باشند. اگراین دروغ در یک معامله تجاری مهم واقع شود یا در یک رابطه عشقی و یا بنا به یک مصلحت قابل قبول باز تصویر غیرمستقیم می­تواند برای هرفـردی خاص و متفاوت باشد. ایـن تصویرکاملاً متأثر از کیفیت کانال ادراکی فرد است.

     نکته حائز اهمیت از جریان تبادل افکار میان ذهن خودآگاه و ضمیرناخودآگاه آنست که جریان ورود مفاهیم به سطح آگاهی، عموماً شامل انتقال هردو تصویر، با غلبه جدی تصویر مستقیم است. یعنی شعورآگاه در بـرخورد با هـر مفهومی هردو تصویر مستقیم و غیرمستقیم را دریافت می­نماید وآنجا که تفاوت و تناقضی میان این تصاویراست، ملاک تصویر مستقیم خواهد بود. این امر بیانگر آنست که شعورآگاه انسان حجم عمده مفاهیم را بطور مستقیم دریافت می­کند. گرچه متأثر از تصاویر غیرمستقیم همراه هر مفهومی نیز می­باشد. ولی این جریان درخصوص ضمیر ناخودآگاه کاملاً متفاوت است. زیرا ناخودآگاه آدمی در مواجهه با مفاهیم ادراکی، ابداً کاری به نمایش مستقیم آن­ها ندارد و تنها متأثر از تصاویر غیرمستقیم است.

    این موضوع تفاوتی ساختاری و کلیدی را درخصوص تأثیرپذیری شعورآگاه و ذهن ناخودآگاه انسان روشن می­کند. تفاوتی که پس از این مبنای تحلیل بسیاری از تعارض­ها و کشمکش­های درونی خود خواهد بود. ازآنجا که شعورآگاه بیشتر متأثر از نمایش مستقیم مفاهیم بوده و در مقابل ضمیرناخودآگاه نیرومند، کاملاً تحت تأثیر تصاویر غیرمستقیم است. بنابراین قابل پیش­بینی است که تمایز و تناقض میان تصاویر مستقیم و نمایش­های غیرمستقیم ادراک شده از مفاهیم مختلف، تعارضی را میان جریانات ناخودآگاه و پردازش­های آگاهانه آدمی پدید آورد. این موضوع بدان معنی است که ممکن است ما درک آگاهانه و ناخودآگاه کاملاً متفاوت و یا حتی متضادی از یک مفهوم ثابت داشته باشیم.

     مردی اتومبیل شیک و گران­قیمتی می­خرد. این موضوع باعث خوشحالی و هیجان همسرش می­شود. این ادراک آگاهانه از چنین سوژه­ای کاملاً روشن و واضح است. امّا همین موضوع که در یک تحلیل منطقی باید موجب آرامش و نشاط بیشتر در خانواده شود، به­شکلی مرموز باعث تیرگی روابط میان زن و شوهر می­شود. خرید اتومبیل گران­قیمت، آگاهانه موجب شادمانی زن گردیده، امّا به شکلی نامرئی رفتار و اخلاقش را در ارتباط با همسرش دگرگون ساخته و روابط آن­ها را مختل کرده است. دلیل اصلی این اختلال شاید چنان ناخودآگاه باشد، که مرد و زن خود نیز موضوع اصلی اختلاف را ندانند.

 اینجا می­توان گفت در واقع مفهوم خرید اتومبیل شیک و گران­قیمت در نظام ادراکی زن، شامل دریافت دو نوع نمایش مستقیم و تصویر غیرمستقیم بوده است. تشخیص نمایش مستقیم ساده، مشخص است؛ شادی و غـرور از ایـن­که آن­ها پیشرفت کرده­اند و می­توان از این امکان جدید بهره­مند شوند. امّا تشخیص تصویر غیرمستقیم، همواره ساده و آسان نیست. بخصوص آن­که شاید شعورآگاه درکی ازآن تصویر غیرمستقیم نداشته باشد. و شاید هماهنگی و هم­راستایی میان نمایش مستقیم و تصویر غیرمستقیم نیز وجود نداشته باشد. تصاویر غیرمستقیم گاه مبهم و مرموزند و شاید در سطح آگاهی اثری ازآن­ها مشاهده نشود ولی تأثیر نیرومند آن­ها بر ضمیر ناخودآگاه به شدت مؤثر و تعیین­کننده است. درباره این مثال شاید تصویرغیرمستقیم، دال براحتمال بیشتر خطا یا خیانت مرد با وجود داشتن این اتومبیل گران­قیمت باشد. همین تصویر غیرمستقیم، ناخودآگاه زن را چنان تحت تأثیر قرار داده که برخلاف پردازش آگاهانه او، روابط با همسرش دچار مشکل شده است.

     مطالب فوق درخصوص فرآیند گردش افکار از ذهن آگاه به ضمیر ناخودآگاه بود. چنین فرآیندی به سبب انتقال تصاویری مبهم و اسرارآمیز ناشناخته از ذهن آگاه به ضمیر ناخودآگاه می­تواند، منشاء ارزیابی بسیاری از تناقض­ها و اختلالات درونی فرد باشد. حال اجازه دهید معکوس این فرآیند را هم بررسی کنیم، یعنی ارائه و انتقال افکار از ضمیر ناخودآگاه به ذهن آگاه. نام این فرآیند را بازنمایی می­گذاریم.

     تمام اطلاعاتی که از ذهن آگاه به ضمیر ناخودآگاه رانده شده­اند، درهرشرایطی امکان بازگشت به آگاهی انسان را دارند. همان­طور که گفته شد، دودلیل اصلی سبب انتقال حجم وسیعی از اطلاعات مازاد از آگاهی انسان به ناخودآگاه او می­شوند:

     اول: محدودیت ظرفیت پذیرش شعورآگاه و سرریز انبـوه اطلاعات مازاد به ناخودآگاه.

     دوم: رانده شدن اطلاعات غیرمجاز و تمایلات ناپسند وغیرمنطقی به ناخودآگاه طی فرآیند سرکوب.

     آن دسته از اطلاعاتی که صرفاً بنا به دلیل اول، یعنی محدودیت ظرفیت تمرکز و آگاهی انسان، بعنوان اطلاعات مازاد به ناخودآگاه منتقل می­شوند، تحت شرایطی خاص با همان کیفیت امکان بازیابی مجدد درآگاهی را دارند. زمانی­که به هردلیلی خاطره­ای فراموش شده به یادآورده می­شود و یا به کمک هیپنوتیزم یا روش تداعی، اتفاقی درگذشته خود بازیابی می­گردد، این انتقال یا بازنمایی صورت می­گیرد.

به بیان ساده­تر، درباره این قبیل از تبادل اطلاعات (نوع اول) میان آگاهی و ناخودآگاه می­توان گفت دراین بـعد، ناخودآگاه صرفاً نقش یک حافظه جانبی بزرگ و نامحدود را درکنار حافظه کوچک ذهن آگاه بازی می­کند که دسترسی به ایـن حافظه جانبی تنهـا در شـرایطی خاص امکان­پذیر است.

     امّا درباره نوع دوّم از انتقال اطلاعات، یعنی فراخوانی مجدد تمایلات سرکوب شده و رانده­شده از ناخودآگاه به آگاهی، فرآیند شکلی کاملاً متفاوت دارد. تمایلات سرکوب شده، که امکان پذیرش منطقی درآگاهی را نداشته­اند، به همان ترتیب قبلی امکان بازگشت را نخواهند داشت، زیرا آگاهی انسان هم­چنان از پذیرش آن­ها معذور بوده و دچار اضطراب خواهد شد. از این­رو ارزیابی این جریان تبادل اطلاعات از اهمیت بسیار تعیین­کننده و کلیدی برخوردار است.

     اجازه دهید این فرآیند را با بازنمایی نوع دوّم بخوانیم. در بازنمایی یا همان بازگشت تمایلات واپس زده شده به آگاهی، توجه به این نکته کلیدی حائز اهمیت است که عموماً چنین تمایلات ممنوعی به همان شکل و سیـاق اولیه به استحضار آگاهی رسانده نخواهند شد. اینجاست که ضمیر ناخودآگاه با استفاده از فیلتر سانسور و تحریف، اطلاعات را به گونه­ای کاملاً دگرگون شده، امّا با همان ماهیت اصیل به آگاهی باز می­نماید. زیرا اگر تمایلات با همان صورت کریه و نامشروعی که از آگاهی رانده شده بودند، برگردند مجدداً با همان ابزار سرکوب شده و به ناخودآگاه رانده می­شوند.

     امّا ناخودآگاه نیرومند و حیله­گر، برای ارضاء تمایلات خویش، این­بار میل ممنوعه را در شکل و شمایلی کاملاً جدید و موجه باز می­نماید. به این ترتیب که فردی برای کسب ثروت تمایلی برای دزدی و تضعیع حقوق دیگران داشته. امّا این تمایل نامشروع در منطق آگاه سرکوب شده و به ناخودآگاه تبعید می­شود. حال می­توان انتظار داشت تا این کشش سرکوب شده، با شمایلی جدیدتر و منطقی­تر بازگردد تا آگاهی فرد را در قالب­هایی به ظاهـر منطقی­تر و قـابل پذیـرش­تر، نظیر خیـرخـواهی، اصلاح، رقابت و یـا شایسته­سالاری مجاب به ارضاء تمایل سرکوب شده نماید.

     اینجا ذکر این نکته بسیار ضروریست که در تمام اخلاقیات، اجرای چنین فرآیند بازنمایی که لزوماً با فریب و تحریف توأم می­باشد، درهرشرایطی ناپسند و مذموم تلقی نمی­شود. بلکه بازنمایی تمایلات نامشروع سرکوب شده می­تواند کششی مذموم را مبدل به تمایلی پسندیده نماید.

     مثلاً تمایل به جاه­طلبی و برتری جویا بر دیگران می­تواند در یک بازنمایی سازنده، اسباب شکل­گیری یک رهبر مصلح و دلسوز را فراهم کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سازمان شخصیت 

 

 

 

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تشکیل ساختار "من"؛ نتیجه تقابل میان ذهن آگاه و ناخودآگاه انسان

     فروید برای نخستین بار، سه بخش اصلی را در ساختار شخصیت انسان از هم متمایز ساخت؛

نهـاد ،  مــن ،  فـرامــن

     " نهاد"، جایگاه حضور امیال و غرایز طبیعی و ذاتی انسان است. کشش­های فطری غیراکتسابی که انسان با آن­ها زاده می­شود.

     "من"، ساختاری سازمان­یافته و قـابل کنترل و پرورش است که وظیفه مدیریت و کنترل کشش­ها و غرایز خام موجود در نهاد را، در ارتباط با واقعیات دنیای بیرون برعهده دارد.

     " فرامن"، حاوی مجموعه قوانین و محدودیت­های تعریف شده­ایست که نظام ارزشی و ضدارزشی را برای انسان تعریف می­نماید. فرامن را دراصطلاح همان وجدان می­توان درنظرگرفت.

          "من"، همواره در مواجهه با دوجبهه متضاد قرار دارد. از سویی وظیفه پاسخگویی به کشش غرایز موجود در نهاد برعهده اوست و از سوی مقابل، مسئولیت برآورده­سازی الزامات فرامن را نیز برعهده دارد.

     در بخش­های بعد، به تفصیل درخصوص تشریح این سه بعد از ساختار وجود انسان توضیح داده خواهد شد. امّا آنچه در این قسمت مورد تأکید قرار می­گیرد آنست که تشکیل و تکامل تدریجی ساختار "من" نتیجه مستقیم تعارض­ها و تقابل­ها میان شعورآگاه و ضمیر ناخودآگاه انسان است.

     ساختار وجود آدمی از سویی باید متوجه واقعیات موجود در درون و بیرون خویش باشد، آن­ها را به روشنی درک کرده و برنامه­ریزی ساختار روانی، عملکردهای شخصیت و کیفیت زندگی خویش را متناسب با این واقعیت­ها طرح­ریزی و اجرا کند، تا در هماهنگی میان حقیقت انسان و حقیقت محیط، تعادل برقرار باشد. از سویی دیگر سازه وجودی آدمی، کاملاً متأثر از جریاناتی قدرتمند در ناخودآگاهش می­باشد. ضمیر ناخـودآگاه چنان­که پیش از این گفته شد، طبیعتی لذت­جو و غیرمنطقی داشته و تعهدی به واقعیت­های منطقی موجود ندارد. ناخودآگاه خیال­پرداز و کام­طلب است و برای تأمین کشش­ها و نیازهای لذت­جوی خویش، خیال، جعل و تحریف را جایگزین حقایق می­نماید.

     در این میان قوام و پایداری ساختارآدمی، منوط به تعادل است. تعادلی میان خیال و واقعیت. تعادلی میان تدبیرآگاهانه و کشش ناخودآگاه. برای شکل­گیری این تعادل تعیین­کننده و هماهنگی و مدیریت میان این دوقطب متضاد، ساختار"من" شکل می­گیرد. ساختاری که مختصاتش بازگوکننده شخصیت منحصر به­فرد هر انسانی است.

     سازمان"من" از یک­سو وظیفه مدیریت غرایز را برعهده دارد. باید پاسخی مناسب برای کشش­های نیرومند غریزی تأمین کند، غرایز را کنترل کرده و از تجاوز و سرکشی آن­ها جلوگیری کند. امیال نیرومند و لذت­جوی درونی باید به گونه­ای ارضاء شوند وگرنه انرژی غیرقابل مهارآن­ها تعادل آدمی را تهدید می­نماید. ازطرف دیگر سازمان"من" باید بتواند وجود انسان را با واقعیت­ها و چهارچوب­های موجود در محیط هماهنگ ساخته و مـحدود و منطبق سازد. قوانین و محدودیت­های حاکم بر محیط بیرون که انسان درآن واقع شده باید در یک همزیستی مسالمت­آمیز و هم­جهت با ساختار وجودی انسان، او را به تعادل برساند. تعادلی که سازمان"من" وظیفه برقراری آن­را دارد. این دو وظیفه تعیین­کننده برای"من"، به روشنی تقابلی است میان شعورآگاه و ضمیر ناخودآگاه آدمی. سازمان بخشیدن و به تفاهم رساندن کشش­های لذت­جو و غیرمنطقی ناخودآگاه با هنجارهای منطقی قوام­یافته در شعورآگاه،موجب تشکیل و پرورش ساختار"من" یا همان شخصیت آدمی می­شود.

     گسترش و تکامل سازمان"من"، به تدریج خالق سازمانی جدید در ساختار انسان می­گردد که عبارتست از" فرامن" یا همان وجدان. فرامن، سازمانی نظارتی و محدودگراست که وظیفه کنترل عملکرد"من" یا شخصیت را برعهده دارد.

     "من"، مدافع موجودیت انسان

     سازمان"من"، که بیانگر ابعاد شخصیت انسان است را می­توان محور متعادل­کننده وجود انسان دانست. بی­تردید اصلی­ترین نقش این سازمان، دفـاع از موجودیت خـویشتن آدمی در برابر آسیب­های بالقوه­ای است که می­تواند در عدم تعادل میان نیازهای درونی و الزامات محیط، او را به سمت نابودی سوق دهد.

     این آسیب­رسانهای تهدیدگر، چه در درون و چه در بیرون خویشتن انسان تنها مطالبات خود را می­جویند. قطب­های متضادی که برای تأمین الزامات خویش، به­سادگی حیات قطب دیگر را به نابودی تهدید کرده و در این نبرد، خط تعادلی را که لازمه ادامه حیات انسان است به عدم تعادل تهدید می­کنند.

     اینجا صرفاً تشکل"من" است که وظیفه حراست از خویشتن را در برابر این تهدیدها برعهده دارد. "من" آدمی، هرقدر قدرتمندتر و پرورش­یافته­تر باشد، دفاع از خویشتن در برابر تهدیدها مقتدرتر و مؤثرتر خواهد بود و کیفیت زندگی انسان متعالی­تر خواهد شد. چراکه کیفیت زندگی آدمی نه تنها در میزان ارضاء غرایز و نه صرفاً در تطابق با چهارچوب­های محیط است بلکه، کیفیت برقراری تعادل میان دوقطب متضاد می­باشد. این تعادل هرقدر مقتدرتر و مؤثرتر برقرارگردد، کیفیت زندگی او ارتقاء خواهد یافت.

     امّا"من" ضعیف و معیـوب یـا همان شخصیت ناتـوان، امکان دفـاع شایستـه در برابر ایـن آسیب­رسان­ها را نخواهد داشت. درچنین فردی، موجودیت خویشتن همواره درمعرض صدمات مختلف ناشی از عدم تعادل­هاست. یا گرایش به ارضاء غرایز بی­توجه به قوانین محیط و الزامات فرامن تعادل او را برهم می­زند و یا سرکوب نیازهای غریزی در برابر محدودیت­های محیط باعث عدم تعادل وجودی او می­شود.

     "من"، نه تنها باید از خویشتن در برابر تهدیدها و محدودیت­هایی که واقعیات دنیای بیرون به او تحمیل کرده به شایستگی دفاع کند، بلکه باید بتواند در برابر رانش­های لجام­گسیخته و خطرناک ناخودآگاه نیز از موجودی خود حمایت کند. در درون آدمی، یک­سو " نهاد" است که به عنوان مرجع غرایز و امیالی لذت­جو و گریـزان از درد، انـرژی نیرومندی را دروجـود انسان به جریان می­اندازد. عدم کنترل این انرژی و تن­سپردن به جریان ارضاء غرایز مستلزم نبردی ویرانگر با حقایق زندگی می­شود. از سوی دیگر ساختار مـحدودگر و مستکبر "فـرامـن" است که سعـی دارد امکان

پویایی و حرکت را از انسان سلب نماید.

     به بیان دیگر " نهاد" به چیزی جز ارضاء بی­قید وشرط غرایز لجام­گسیخته و ارضاءنشدنی رضایت نمی­دهد و"فـرامـن" نیز به چیزی کمتر از نابودی و خاموشی کامل غرایز و امیال نهاد راضی نمی­شود.

     به ایـن ترتیب ساختار نهـاد و فـرامن در تضاد و نبردی مطلق بـا یکدیگر قراردارند. نبردی پایان­ناپذیر که تنها سازماندهی و کنترل مقتدر"مـن" نیرومند می­تواند از تکامل انسان در برابر تهدیدهای نامتعادل­ساز آن­ها محافظت کند.

     برای چنین دفاع شایسته­ای"مـن" باید بتواند انرژی غرایز را کنترل کرده و در مسیر رشد و پویایی قراردهد. ازطرف دیگر باید از پیوسته شدن و گم شدن در فرامن اجتناب نماید. زیرا ادغام "مـن" در فرامن باعث رکود شخصیت و کاهش انرژی زندگی انسان می­شود.

     "مـن" مقتدر هم قادر است انرژی جادویی غرایز نهاد را به کانال­های امن منتقل ساخته و در موارد لزوم با بهره­گیری از تجهیزات دفاعی نظیر سرکوب، برون­فکنی، درون­فکنی، انکار و والایش آن­ها را سازماندهی و ارضاء نماید و هم باید بتواند در برابر انتظارات نامحدود و سیری­ناپذیر فرامن مقاومت کرده و اجازه ندهد، دستورات وجدان چنان وجودش را مسخر سازد که دیگر اثری از تأثیرگذاری "مـن" باقی نمانده باشد.

     شدت و ضعف و کیفیت سازماندهی و دفاع "مـن" را به روشنی در انسان­ها می­توان دریافت و ارزیابی کرد. درایـن تحلیل آنچه روشن است این­که، غالب انسان­ها به دلیل ضعف عملکرد دفاعی "مـن" دچار عدم تعادل­هایی هستند که باعث می­شود؛دسته­ای بیشتر گرفتار تأمین کشش­ها و ارضاء غرایز نهاد بوده و گروهی راکد و درمانده، اسیر فرامن مقتدر خود، کیفیت پایینی از زندگی را تجربه می­کنند.

     "مـن" انرژی لازم برای حیات خویش را از نهاد می­گیرد. زیرا منبع اصلی انرژی انسان غرایز موجود در نهاد است. امّا او مکلف است این انرژی­های لجام­گسیخته را مهار سازد. همانگونه که نهاد با گسیل انرژی­های حیاتی امّا ویرانگر خویش موجودیت خویشتن را به نابودی تهدید می­کند، فرامن نیز در اوج جاه­طلبی و کمال­گرایی مطلق خود، درصدد خاموشی منابع حیاتی انسان است. لذا علی­رغم تضاد ذاتی میان ماهیت نهاد و فرامن، هردویک غایت را می­جویند و آن نابودی و مرگ است.

    سازمان متعادل­ساز"مـن" وظیفه بقای انسان را عهده­دار است تا انرژی حیاتی نهاد، بجای ویرانگری، تأمین­کننده حیات آدمی باشد و فرامین فرامن بجای خاموشی نهاد، کمک"مـن" برای کنترل نهاد باشد. اینگونه است که سازمان "مـن" همچنان­که حراست از انرژی­های نهاد را در برابر سرکوب­های فرامن برعهده دارد، موظف است با بهره­گرفتن از ابزارهای قدرتمند وجدان، اجازه ویرانگری و لجام­گسیختگی غرایز را ندهد.

     به بیان دیگر، وجود نهاد جزء طبیعت آدمی است. طبیعی ذاتی که اگر سازماندهی و کنترل نشود، موجودیت انسان را به نابودی تهدید می­کند. امّا " فرامـن"، طبیعت ذاتی انسان نیست. بیگانه­ایست برگرفته از واقعیت­های بیرون او. بیگانه­ای که"مـن" آن­را ساخته و پرداخته کرده تـا به پشتیبانی و حمایت قدرتمند او موفق شود و بر سرکشی­های نهاد فایق آید.

     تشکیل فرامن یا وجدان نتیجه همذات پنداری­هایی است که"مـن" در برخورد با حقایق بیرونی انجام می­دهد. فرآیند درون­فکنی حقایق بیرونی و فراترازآن همذات­پنداری با این حقایق، آن­ها را چنان با وجود انسان عجین می­سازد، تا درنهایت منجر به تشکیل سازمان "فرامـن" در وجود او شود. بـه عبارتـی موجـودیت "فرامـن" یـا وجـدان، زاییده الگوبرداری­هـایست که از بیرون، درون­فکنی شده و چنان سازماندهی و مستقر می­شود، گویی بیگانه­ای را به درون آورده­ایم تا با یاری او طبیعت سرکش و بالقوه ویرانگر خود را مهار نماییم.

     همان­طور که نهاد صرفاً لذت­طلب و تمتع­جوست، فرامن هم همواره ناراضی، زیاده­خواه و گزافه­گوست. نهاد چیزی جز لذت و اجتناب از درد نمی­خواهد و فرامن نیز درهرشرایطی باید احساس گناه را بروجود انسان حاکم نماید. نهایت آمال نهاد آدمی فنا شدن و مرگ در طغیان انرژی غرایز است و نهایت کمال­طلبی فرامن نیز خاموشی تمام انرژی غرایز و سرانجام همان مرگ است. دفاع شایسته سازمان"مـن" در برابر ویرانگری این دوبخش حیاتی وجود انسان مستلزم زندگی متعادل اوست.

مقایسه قدرت ویرانگری "نهاد" و "فرامن" 

     "مـن" ضعیف و قوام­نیافته، اگر موفق به مدیریت و کنترل عملکرد طبیعی ساختارهای نهاد و فرامن نشود، ناگزیر شاهد بروز اثرات مخرب ویرانگر فعالیت­های این دو واحد خواهد بود. واحدهایی که فعالیت هرکدام از آن­ها به تـنهایی و کنترل نشده، بروز تعادل حیاتی انسان است. دراین بخش قصد داریم مقایسه­ای میان عوارض و تأثیرات عملکرد نامتعادل این ساختارها داشته باشیم.

     درشرایطی که انرژی­های نهاد و نیروی غرایز به خوبی مهار و کنترل نگردند. سرکشی غرایز لذت­جو باعث می­شوند شخصیت فرد از مسئولیت­هایی که درارتباط با دنیای بیرون و قوانین حاکم برآن دارد، شانه خالی کرده و گرفتار تعارض­های عمیق و سهمگینی شود که ناشی از تضاد میان درک لذت حاصل از ارضاء غریزه و درد ناشی از تحمیل واقعیت­های زندگی است. چنین فردی ناچاراست برای تأمین ارضاء غرایز نامحدود و سرکش خویش مدام قوانین و نظام­های محیط زندگی خویش را نقض نماید، ازچهارچوب­های محدودکننده زندگی منحرف شود و ضربات اجتناب­ناپذیر حقایق محیط را همزمان با شلاق­های وجدان تحمل کند. گرچه ممکن است خود را در سرمستی لذت ارضاء غرایز رها سازد، امّا ناهنجاری­ها و ناملایمات بسیاری تعادل روانی او را همواره تهدیدکرده و همگام با کشمکش­های بی­پایان با محیط، مسیرزندگی او را به سقوط سوق می­دهد. درچنین شرایطی طعم درک لذت ناگزیر معادل پرداخت هزینه رنجی است و این معادله پایان­ناپذیر لذت­ها و دردها عملاً شالوده وجودی انسان را از خط تعادل حیاتی منحرف ساخته و به نابودی رهنمون می­شود.

     امّا عوارض ناشی از سلطه و زیاده­خواهی فرامن کاملاً متفاوت است. فرامن اگر برساختار "مـن" مستولی شد و سازمان"مـن" را درسایه الزامات فرامن از کار انداخت، آنگاه شرایط خطرناکی بوجود می­آید که از شخصیت انسان می­تواند موجودی بالقوه ویرانگر و تباه­کننده سازد. موجودیتی که درعین عدم تعادل و نابودگری، برای خویشتن فرد عدم تعادلی را نمایان نمی­کند. همین موضوع اصلی­ترین خطر ویرانگری سلطه فرامن است. زیرا دراین حالت فردی که"مـن" او به تسخیر "فرامـن" درآمده، دیگر قدرت سازماندهی و کنترل تمام اجزای وجودش را به احکام وجدان واگذارکرده و عملاً "مـن" وجود ندارد تا عدم تعادلی را شناسایی کند. با مطالعه زندگی انسان­ها باید پذیرفت، بدترین شقاوت­ها ویرانگری­های او، بیش از آن­که ناشی از طغیان غرایز لجام­گسیخته باشد، نتیجه سلطه­جویی فرامن او بوده است. درطول تاریخ جنایتکاران بزرگ بشری غالباً باور داشتند جنایاتشان عین صواب بوده ویرانگری­های آن­ها حین مصلحت و اصلاح بوده است. زیرا فرامن محدودیتی نمی­شناسد.

     اگر فرامن چنان سلطه­جو شد که "مـن" را لگدمال کرد و شخصیت انسان را بطور کامل تسخیر کرد آنگاه وابسته به نوع نظام ارزشی که ساختار فرامن را تشکیل داده، هرعملکردی را می­توان متصور بود. هرجنایتی می­تواند اصلاح تلقی شود و هـر ظلمی ارزش. اینجاست که شاهد شخصیت­هایی خواهیم بود که اگر نظام ارزشی فرامن آن­ها نقض شود، با آسودگی و ایمان بزرگترین جنایات تاریخ بشری را بیافرینند.

     باید پذیرفت ریشه اصلی بسیاری از ویرانگری­های بشر در طول تاریخ، بیش از آن­که در شهوت و لذت­طلبی او باشد در نیروی اشتیاق و ایمان وی بوده است. زمانی­که شخصیت بسیاری از دیکتاتورها و جنایتکاران بـزرگ را روانکاوی می­کنیم، بـا شگفتی در می­یابیم بیش از آن­که لجام­گسیختگی و طغیان غـرایز درآن­هـا مشهود باشد، ایمان به آرمانی خـدشه­ناپذیر آن­هـا را چنین بی­پروا و نامحدود ساخته است.

     نکته پایانی و شگفت­انگیز درخصوص عوارض عملکرد نامتعادل نهاد و فرامن در انسان حقیقتی حائزاهمیت را نشان می­دهد. ساختار حیرت­آور و چندبعدی وجود انسان چنان است که به­رغم مخالفت و نبرد دائمی میان نهاد و فرامن، می­توان همزمان نوسانات این عدم تعادل­ها را در ابعادی مختلف و متضاد مشاهده کرد. نبرد میان نهاد و فرامن در وجود هرانسانی به­گونه­ایست که در جبهه­های مختلف گاه نهاد غالب است و گاه فرامن.  شاید منطق این نبرد ایجاب می­کرد با تقویت یکی دیگری تضعیف شود، امّا در عمل مشاهده می­شود، بی­تعادلی و ناهنجاری ناشی از گسترش ناموزون هریک از این قطب­های متضاد، همزمان درجبهه­های مختلف متفاوت است.

     انسانی که تـحت تأثیر تجـاوز و طغیان غـرایز نهـاد، دچار ناهنجاری ناشی از کنترل غریزه و بی­توجهی به تعهدات محیط و وجدان است می­تواند دربـعدی دیگر از وجود خویش گرفتار سلطه­جویی وجدان در سرکوب غریزه باشد.

     شاید انسانی طماع و پول­دوست، که لجام­گسیخته وجدان خویش را زیرپا می­گذارد، درمسائل اخلاقی بسیار متعهد و پایبند قوانین ارزشی خویش باشد و بالعکس. زمانی­که ناهنجاری­های شخصیتی را در اغلب انسان­ها مورد ارزیابی قرار می­دهیم، مشاهده می­شود همان­طورکه سرکشی انرژی غرایز علت بسیاری از این نابسامانی­هاست، درجهاتی دیگر سلطه فرامن موجب رفتارهای نامطلوب او می­شود. چنین است که می­پنداریم هرافراطی، تفریطی را در پی دارد.

معرفی سطوح پردازش­های ذهنی

     ازآن­جا که قالب شخصیت هرانسانی را محصول پردازش­های ذهنی او می­دانند، برای شناخت ساختار شخصیت، نخست باید سطوح مختلف این پردازش­های ذهنی را مورد تأمل قرارداد.

     پردازش­های ذهنی به­ هرگونه فعل و انفعال روانی و درونی اطلاق می­گردد که درچهارچوب ذهن انسان متولی تولید نتیجه است. به بیان ساده­تر، هرآنچه را که تحت عنوان عملکردهای شخصیت درخویش سراغ داریم، هریک معلول یک دسته پردازش­های ذهنی می­تواند باشد. هر رفتاری، گفتاری، احساسی و یا افکاری که درشخصیت ما مجال بروز پیدا می­کند، لزوماً علتی دارد. علت­هایی که در روانکاوی متعصبانه باور داریم، بطور مشخص وجود دارند و بدون آن علـت­ها هرگز هیچ رفتار، گفتار، افکار و یا احساسی بوجود نمی­آید. این علت­ها چیزی جز پردازش­های ذهنی ما نیستند.

    بنابراین مطابق با منـطق روانکاوی، نمی­توانیم بروز هیچ­یک از مظاهر شخصیت را تصادفی و بی­علت بشناسیم. قطعاً درهرلحظه نوع شخصیتی از ما صادر می­شود، درنتیجه عللی است که آن­ها را باید درکیفیت پردازش­های ذهنی جستجو کرد.

     به لحاظ سطوح آگاهی، پردازش­های ذهنی درسه لایه انجام می­گیرند:

     نخست سطح هوشیاری کامل است که درآن کیفیت پردازش­های ذهنی برای فرد کاملاً قابل مشاهده و تحلیل می­باشد. زمانی­که تردید داریم، کالایی را بخریم یا نخریم، در ذهن خویش حساب وکتابی انجـام می­دهیم. ایـن محاسبـات می­تـواند عطـف به معیارهایی نظیر، قدرت خـرید،شدت نیاز، کیفیت کالا و...... باشد. رویت و تحلیل چنین پردازش­هایی درسطح آگاهی کاملاً مشهود و روشن است.

     دوّم سطح نیمه­هوشیار ذهن است. دراین سطح پردازش­های ذهنی روشن و بلافاصله دردسترس آگاهی قرار ندارند ولی با تأمل و تعمیق بیشتر تاحدی قابل دسترس می­باشند. نظیرافکار و اعتقاداتی که همـواره نسبت به آن­ها آگاه نیستیم. ولی هنگامـی که درآن­هـا تـدبر می­نماییم ­و می­کوشیم نسبت به آن­ها آگاه شویم، در رویت آگاهی قرار می­گیرند. درمثال تصمیم به خرید، دسته­ای از پردازش­های ذهنی وجود دارند که در تصمیم­گیری ما مؤثرند ولی به روشنی نسبت به آن­ها آگاه نیستیم. امّا با کمی تأمل بیشتر در می­یابیم که مثلاً درشرایط خستگی و یا کسالت حوصله خریدکردن نداریم. دراین حالت ممکن است پردازش­های هوشیار(حساب وکتاب­ها) حکم به خرید داده باشند، امّا بـاز تمایلـی به خریدن نداریم. اینجاست که با کمی تأمل در پردازش­های نیمه­هوشیار ذهن متوجه می­شویم. دلیل اصلی عدم تمایل به خرید خستگی یا کسالت است. اینجا پردازش­های نیمه­هوشیار، حکم پردازش­های هوشیار را به حالت تعلیق در می­آورند.

     لایه سوّم ذهن، سطح ناهوشیاریست که مربوط به آن دسته از فعالیت­های ذهنی می­باشد که، کاملاً ازآن­ها ناآگاهیم و درشرایط عادی هرگز بطور واضح­ درآگاهی ما مرئی نمی­شوند. درمثال قبل شرایطی را تصور کنید که لزوم خرید در پردازش­های آگاهانه شما کاملاً به اثبات رسیده است. همچنین با تأمل و تدبر می­توانید درک کنید که هیچ پردازش نیمه­هوشیاری نیز از انجام خرید ممانعت بعمل نمی­آورد. امّا با این وجود، کاملاً ناخودآگاه در می­یابد اصلاً تمایلی به خریدن

ندارید. درحالی­که اصلاً نمی­توانید علت آن­را بفهمید. پردازش­های ناهوشیار ذهنی درسطح آگاهی ظاهر نمی­شوند واگر هم حاضرشوند چنان تحریف شده وملبس درآگاهی حضور می­یابند که ماهیت واقعی آن­ها قابل تشخیص نیست. متوجه می­شوید که چه دلایل و بهانه­های واهی را برای شانه خالی­کردن از خرید می­آورید. امّا واقعاً نمی­دانید چرا کاری را که لازم است انجام نمی­دهید. تنها اگر با استفاده از روانکاوی موفق به کشف و رمزگشایی پردازش ذهنی ناخودآگاه گردید، درمی­یابید که مثلاً یک خاطره ناگوار درشرایطی مشابه درناخودآگاه ذهن شماست که مانع اصلی برای اجرای این تصمیم است. پردازش­های ناهوشیار ذهنی بسیار قدرتمندند و می­توانند حکم به لغو تمام پردازش­های ذهنی هوشیار و نیمه­هوشیار دهند. درحالی­که، منطقی برای اینگونه رفتار را نمی­توان درآگاهی یافت. یک فوتبالیست درشرایطی علی­رغم تمام استعدادها و توانمندیهایش و به­رغم فراهم بودن همه شرایط مساعد دریک مسابقه حساس، بدترین بازی خود را ارائه می­دهد. گرچه تمام پردازش­های ذهنی هوشیار و نیمه­هوشیار او، بی­تردید درجهت ارائه یک بازی درخشان بوده، امّا گویی نیروی مرموز و نامرئی او را فلج کرده است. اینجاست که باید در جستجوی جریاناتی در ناخودآگاه بود که تمام انگیزش­ها و تلاش­های آگاهانه او را بی­اثر کرده است.

     نکته حائز اهمیت این­که هرقدر سطوح پردازش­های ذهنی ناهوشیارتر باشند، از قدرت و تأثیرگذاری بیشتری درعملکرد شخصیت فرد برخوردارند. بنابراین نتیجه تعیین­کننده­ای که حاصل می­شود ایـنست که می­تـوان بخـش عمده عـوامـل شکل­گیری و ساخـتارسازی شخصیت افـراد را مربوط به علت­های پنهان و نامرئی و پردازش­های ناهوشیار ذهن دانست. دریک کلام این ناخودآگاه شگرف انسان است که مرموز و پنهانی برقلمرو شخصیت اوحکوت می­کند وتمام تلاش­ها وکشش­هـای آگاهـانه اگـر درمقـام مخـالفت بـا نتایج ناخـودآگاه انسان باشند، تأثیر تعیین­کننده­ای برکیفیت شخصیت او نخواهند داشت. اگر برنامه­ریزی ناخودآگاه فردی منجر به شکل­گیری یک شخصیت ناهنجار و ناتوان شود، چندان مهم نیست چقدر انگیزه و تلاش آگاهانه صرف خلق یک شخصیت هنجار و قدرتمند شده باشد. باید نوع شخصیت انسان­ها را متأثر از نوع برنامه­ریزی ناخودآگاه آن­ها داشت.

سه سازمان اصلی تأثیرگذار بر شخصیت انسان

     چنان­که پیش از این بیان گردید، مطابق با نظریه فروید سه سازمان روان به نام­های نهاد، من و فرامن بخش­های اصلی و تأثیرگذار برکیفیت شخصیت انسان هستند. دراین بخش به بررسی تفضیلی این سه سازمان می­پردازیم:

é نهــاد:

نهاد ابتدایی­ترین بخش ساختار وجودی انسان محسوب می­شود. نوزادی که به دنیا می­آید شامل نظامی انباشته از تمایلات و کشش­های ذاتی در قالب غرایز است، که مجموعه آن­ها را در قالب نهاد بیان می­کنند. نوزاد با ایـن مجموعه تمایلات فطری غیراکتسابی پا به عرصه حضور در دنیا می­گذارد. موجودیت نهـاد، صرفاً انبانی از غرایز گوناگون، متعدد و متفاوت است. درساختار نهاد گرایشی برای تمایز درست از نادرست وجود ندارد. نهاد آدمی درکی از امکانات و محدودیت­های واقعی دنیای بیرون ندارد و هـرگونه منع و بـازداری برایش نامفـهوم است. جـهت­گیری نهـاد صرفـاً لذت­جوست. او تنها درصدد ارضاء غرایز خویش بوده و بنابراصل لذت فعالیت می­کند.

     نهاد جایگاه فعالیت غرایز است و این غرایز با جهت­گیری­های متضاد زندگی و مرگ هم­زمان عمل می­کنند. تنها این عنصر غریزه در انسان است که صاحب انرژیست و همین انرژی روانی است که به سایر فعالیت­های انسان نیرو می­بخشد.

     همان­طور که دسته­ای از غرایز و تمایلات در نهاد گرایش به زندگی و ادامه بقاء دارند، گروهی دیگر تمایل به سوی لذت منتهی به مرگ و نابودی را تداعی می­کنند. کشش­هایی نظیر گرسنگی و میل جنسی گرایش به حیات داشته و تمایلاتی مثل میل به خطر، ماجراجویی و آسیب­رسانی به خویش گرایش به مرگ دارند.

     درواقع نهاد یا انبارغرایز، منبع اصلی انرژی روانی انسان محسوب می­شود. این نیرو درادامه تکامل زندگی موجب شکل­گیری و رشد ابعاد مختلف شخصیت انسان شده و پویایی مداوم شخصیت انسان را که ملزوم زنده بودن نوع اوست، تأمین می­نماید. شروع فرآیند رشد شخصیت را بی­تردید، در فعالیت­های نهاد باید جست. ازآنجا که نهاد انسان را به مثابه یک سیستم تقریباً بسته به انرژی می­توان درنظرگرفت، مکانیزم توزیع این انرژی ثابت و گردش­های گوناگون آن در اجزاء و بخش­های مختلف، شخصیت انسان را تشکیل می­دهد. به بیان دیگر سازه شخصیت انسان، سیستم تـوزیع انـرژی غرایـز میان نهاد، من و فرامن می­باشد.

تفاوت در رژیم توزیع انرژی میان این بخش­ها، باعث می­شود افراد شخصیت­های متفاوتی داشته باشند. چون این توزیع کاملاً پویا و متغییراست، بنابراین پیش­بینی رفتار انسان نیز دشوار می­باشد. گاه تحت تأثیر تمرکز انرژی در بخش نهاد، و به لذت طبیعی و تمتع جویا درانسان غالب است وگاه با توزیع بیشترانرژی در سازمان "مـن" انسان موجودی متعادل، مدبر و واقعگرا به نظر می­رسد وگاه با اختصاص بیشتر این انرژی در"فرامـن" شخصیت انسان کاملاً اخلاق­گرا و متأثر از محدودیت­ها و تأثیرات وجدان است.

     اگر سایق­های موجود مرگ و زندگی در نهاد را معادل انرژی­های منفی و مثبت جاری درآن بدانیم، بنابراین جمع جبری این انرژی­ها، جهت­گیری انسان بسوی بقاء یا نابودی را نشان می­دهد. گرچه بطور مطلق نمی­توان سایق­های مرگ و زندگی را از هم تفکیک کرد، چراکه ماهیت شگرف این نیروها چنان است که انسان درعین کشش بسوی زندگی، مرگ را هم تعقیب می­نماید و در تمایلات مخرب خویش نیز ادامه و بقاء را می­جوید. انرژی­های موجود درنهاد قابل نابودی نیستند. شاید بتوان آن­ها را نادیده انگاشت و با راندن از رویت آگاهی از عوارض فعالیت عریان آن­ها اجتناب کرد. ولی به هرحال نابود نمی­شوند و هر لحظه می­توان درانتظار ظهور یک انرژی قبلاً رانده شده باقی ماند.

     انرژی­های موجود در غرایز نهاد در شرایط مختلف قابل تبدیل و والایش می­باشند. امّا یک انرژی مخرب درصورت سرکوب هم بالقوه مخرب باقی خواهد ماند. مگرآن­که آن ماهیت مخرب درفرآیند تبدیل و والایش در مجرایی فـعال شود که به­رغم اصـالتی مخـرب تـأثیری سازنده داشته باشد. این امکان­پذیری برگ برنده شخصیت انسان محسوب می­شود.

     انرژی­های موجود در غرایز نهاد در سراسر عمر تأمین­کننده نیروی لازم برای ادامه زندگی انسان هستند. مرگ زمانی اتفاق می­افتد که انرژی مثبت یا سایق زندگی کاملاً تحلیل رفته و انرژی منفی یا سایق مرگ کاملاً غالب شود. وجود سایق مرگ یا انرژی منفی درنهاد انسان، ریشه اصلی رفتارهای ویرانگرآدمی نظیر استثمارها، تحقیرها، شکنجه­ها، جنایات و قتل است.

     آنچه مسلم است، آن­که انرژی غرایز ناگزیر به جاری­سازی و فعال شدن هستند. نمی­توان  جلوی فعالیت انرژی­های نهاد را گرفت و در بلندمدت از بروز آن­ها جلوگیری کرد. درصورت تلاش"مـن" برای ممانعت  از جریان انرژی نهاد، ناگزیر مکانیزم­های دفاعی فعال می­گردند. تشدید فعالیت مکانیزم­های دفاعی"مـن" نیازمند مصرف انرژیست و چون منبع انرژی در انسان همان نهاد است، بنابراین انرژی­های انباشت شده خرج می­شوند. فلسفه فعالیت مکانیزم­های دفاعی "مـن" نیز جز این نیست. مکانیزم­های دفاعی برای مقابله مؤثرتر و قدرتمندتر با تجاوز انرژی­های نهاد فعال می­شوند و در این فعالیت انرژی نهاد را مصرف می­کنند و از انباشت انرژی ممانعت بعمل می­آورند. امّا عملکرد مکانیزم­های دفاعی لزوماً مستلزم عوارض گوناگونی است که به شکل ناهنجاری­های روانی نظیر اضطراب و آسیب­های شخصیتی ظاهر می­شوند.

     وجود نهاد یا انبار غرایز درساختار آدمی، گرچه تأمین­کننده انرژی­های حیاتی اوست امّا ناگزیر، باعث شکل­گیری یک نبرد همیشگی و اجتناب­ناپذیر می­گردد. نبردی برای کنترل و مهار انرژی­های ویرانگر. ایـن نبرد دائمی میان نـهاد و سایـر اجزاء وجودی انسان، جنگی مخفی و ناخودآگاه است ولی تأثیرات آن درتظاهرات شخصیت فرد و عوارض آگاهانه او قابل مشاهده است. همین نبـرد همیشگی و غـیرقابل اجتناب، موجبات تکامل و رشد شخصیت انسان ازیک­سو و شکل­گیری آسیب­های روانی از سوی دیگر را باعث می­شود.

é مــن:

اصالت اولیه وجود انسان، صرفاً شامل نهاد است. ساختاراولیه نوزاد چیزی بجز انبانی از غرایز بالقوه نیست. درابتدای زندگی تنها لذت­طلبانی کوچکیم که واقعیت­های محیط را نمی­فهمیم. امّا به تدریج واقعیت­ها خود را به ما تحمیل می­کنند. واقعیت­هایی که در بدو حضورمان دردنیا ناگزیر از مواجهه با آن­ها می­باشیم. درنوزادی صرفاً لذت سیری و خوردن شیرمادر را درک می­کنیم. امّا زمانی­که گرسنه­ایم و کسی گرسنگی ما را نمی­فهمد با اولین تحمیل واقعیت رودررو می­شویم و گریه را سَر می­دهیم.

     ابتدایی­ترین واکنش­های نهاد را ناچار برخلاف ذات لذت­جویش در برابر واقعیت­ها صورت می­دهد، فرآیندهای نخستین می­گویند. فرآیندهای نخستین، واکنش­های ابتدایی نهاد به تنش­هایی است که واقعیات دردناک محیط به او تحمیل می­کند و این اولین جرقه انشعاب سازمانی جدید از نهاد است. سازمانی تازه تأسیس که بعداً آن­را بعنوان "مـن" خواهیم شناخت.

     کودک  ابتدا تنها با حس تغذیه دربرابر گرسنگی آشناست. امّا کم­کم در می­یابد برای درک لذت رفع گرسنگی به غذا نیازدارد. او غذا را می­جوید و با کشف ماهیت غذا به تدریج می­فهمد با تصورش غذا نیز تا حدودی ارضا شده و از تنش او کاسته می­شود. ایـن ابتدایی­ترین ترفند و تدبیر برای پاسخگویی به تمایلات نهاد یا همان فرآیندهای نخستین است. فرآیندهای نخستین به تدریج گسترش یافته و به خیال­پردازی­ها و تصویرسازی­های گوناگون ذهنی نظیر هوس و توهم می­انجامد.با تجربه فرآیندهای نخستین بعنوان اولین تدابیر اتخاذی در برابر سرکشی غرایز نهاد، سنگ بنای اولیه تشکیل "مـن" بنیانگذاری می­شود. امّا با رشد تدریجی"مـن" کودک در می­یابد، فرآیندهای نخستین ممکن است تنش­های ناشی از کشش غریزه را کاهش دهد، امّا آن­ها را بر طرف نخواهدکرد. زیرا تصور را نمی­توان خورد و توهم را نمی­توان جایگزین نیاز واقعی ساخت. بنابراین کودک ناگزیر به تماس با دنیای واقعی است. تلاش برای درک مستقیم واقعیت­های محیط را فرآیندهای دومین می­گویند. به این ترتیب تعامل کودک با محیط آغاز می­شود و این به منزله رشد شخصیت و سازماندهی"مـن" درجریان تعامل با فرآیندهای نخستین و دوّمین است. طی این مراحل کودک به آزمون واقعیت­ها و تصاویرذهنی خویش پرداخته و درجریان این سنجش­ها به تدریج ساختار "مـن" در واقعی­سازی تصاویرذهنی سازماندهی می­شود.

     من، برخلاف نهاد که کاملاً ذهنی و واقعیت گریز است، به شدت واقعگرا حقیقت­یاب می­باشد. تلاش سازمان من برای این است که با برخوردی موفقیت­آمیز با محیط بتواند از تنش­های نهاد بکاهد. او قصد دارد برای خرج کردن انرژی­های نهاد قرینه­هایی بی­دردسر و مناسب درمحیط واقعی پیدا کند. درجریان فعالیت­های "مـن" بخشی از انرژی نهاد مصرف می­شود و خود این موجب کاهش سطح انرژی نهاد می­گردد. نهاد بی­پروا در جستجوی ارضاء غرایز است و"مـن" بی­وقفه می­کـوشد راهکارهایی ارائه دهد تـا ایـن غرایـز در دنیای واقـعی ارضاء شوند. زیرا تصاویر خیالی نمی­توانند مرجع مناسبی برای کاهش انرژی نهاد باشند.

     "مـن" که در ابتدا، خود را موظف به پاسخگوئی و خدمت به غرایز نهاد می­دید، حال در مواجهه با حقایق حاکم بر محیط درمی­یابد ناچار به کنترل و مهار نهاد است. زیرا غرایز نامحدود هرگز به­طورکامل و وسیع امکان ارضاء درمحیط را ندارند. با برعهده گرفتن این وظیفه ثانوی"مـن" تبدیل به محور شخصیت انسان می­شود. دراین مرکز کنترل و فرماندهی تلاش دوجانبه برای ادامه حیات متعادل و گریز از ناهنجاری­ها در جریان است. ازیک­سو باید بستری مناسب برای بروز ارضاء غرایز و انرژی­های نهاد را فراهم کند و از سوی دیگر باید الزامات و قوانین محـیط را نـیز رعـایت نماید. برای انجام بخش دوّم این وظیفه، بـه هرحال "مـن" ناگزیر می­گردد در بسیاری موارد جریان انرژی غرایز نهاد را کُند یا متوقف سازد. گرچه در این مقابله همچنان خود را متعهد به ارضاء نهاد نیز می­داند. هرچه باشد "مـن" برخاسته از دل نهاد است.

     "مـن" برای این تدبیر مهم و حیاتی، وظایف متضاد نیروگذاری و ضدنیروگذاری را برای تسهیل حرکت و یا محدودیت انرژی­های نهاد برعهده می­گیرد. اینجا تفاوت اساسی و متمایزکننده میان نهاد و سازمان"مـن" روشن می­شود. زیرا نهاد صرفاً نیروگذاراست و انرژی­های انباشته شده درآن تنها به سمت جلو حرکت می­کنند. امّا من بسیاری از اوقات مجبوراست با ترمز و ضدنیرو گذاری جریان این انرژی­ها را محدود سازد.

     ساختار"مـن"، سازمان­یافته از روش­ها، مکانیزم­ها و استراتژی­های مدبرانه­ایست که فرد از آن­ها برای کنترل نهاد بهره می­گیرد. ایـن روش­ها را "مـن"، از محیط پیرامون خـویش فرا می­گیرد. نکته حائزاهمیت آنست که سازماندهی همین روش­ها و مکانیزم­ها در هرفرد، ساختار"مـن" را مشخص می­نمایند. ساختاری که به بیان روشن­تر همان کیفیت شخصیت فرد می­باشد.

     امّا"مـن" روش­های دفاعی و کنترلی خود را چگونه فرا می­گیرد؟ پاسخ کلی تاحدود زیادی محیط است. ازآنجا که دراین فرآیند مؤثرترین المان­های محیط، والدین هستند عموماً ساختار "مـن" براساس تأثیرات و تربیت والدین شکل می­گیرد. دراین میان نباید از سایر بخش­های تأثیرگذار محیط که در شکل­گیری شخصیت فرد مؤثرند، به سادگی عبورکرد. به بیانی روشن­تر، شخصیت فرد یا همان کیفیت سازماندهی"مـن" را والدین هرشخص به همراهی سایر شاخص­های تأثیرگذار محیط می­سازند برای ارزیابی تفاوت­ها درشخصیت افراد نیز باید به نقش همین عوامل مراجعه کرد.

     ساختار"مـن" هرقدر نیرومند و مقتدر شکل بگیرد، ارکان یک شخصیت سالم و متعادل به نحوی مطلوب­تر تشکیل خواهد شد. منی نیرومند و مقتدر است که بتواند میان انرژی نامحدود غرایز و واقعیت­های محدودکننده محیط به بهترین شکل مصالحه برقرار کند. درصورت ضعف من و انجام ناقص این وظیفه، نهاد طغیان­گری می­کند. یا محیط با چهارچوبهایش فرد را بیش از حد محدود می­سازد و یا فرامن بی­رحمانه انرژی غرایز را سرکوب می­کند. تمام این­ها موجب عدم تعادل و اختلال روحی- روانی در فرد می­شوند که همه معلول نبود یک"مـن" مقتدر درفرد است.

     زمانی­که من درحل وفصل تناقض­ها و تعارض­ها دچار مشکل جدی می­شود، مکانیزم­های دفاعی به کمک آن می­آید. فعالیت مکانیزم­های دفـاعی که درفصول بعدی بطـور مفصل به آن­هـا خواهم پرداخت، گرچه"مـن" را دررسیدن به تعادل یاری می­کند، امّا همواره موجب عوارضی هستند که بستراصلی بسیاری ناهنجاری­های روحی و عقده­های روانی است.

é فـرامـن:

سازه آدمی درآغاز تنها شامل نهاد بود. سیستمی قدرتمند و کنترل­گریز که انباشته از انرژی غرایز تنها لذت ارضاء را می­جست. این سیستم در مواجهه با محدودیت­های محیط ناگزیر شد خود را چنان برنامه­ریزی کند تا از گزند تعارض­ها درامان باشد. سازمان"مـن" از دل نهاد بوجود آمد تا شرایط بقاء با کیفیتی لذت­جو و مصلحت­طلب برقرار شود. سازمانی که متولی خدمت­رسانی و کنترل همزمان نهاد شد. امّا"مـن"، درراستای اجرای وظایف کنترلی خویش در می­یابد مقابله با کشش­ها، تمایلات غریزی نهاد ساده نیست و مهار این انرژی­های نیرومند مستلزم بهره­مندی از پشتوانه­ای حامی و مقتدر است. با تـوجه بـه ایـن نیازکلیدی سازمان جدیدی از دل"مـن" خـلق می­شود که به آن "فرامـن" می­گوییم. فرامن یا با نگاهی ساده­تر وجدان، درمراحل تکامل "مـن" شکل می­گیرد. فرامن، مکان سازماندهی، استقرار یکپارچه­سازی آن دسته از ابزار کنترلی نیرومندی است که من برای کنترل بستر نهاد به آن­ها احتیاج پیدا می­کند. با سازماندهی این ابزار نظامی منسجم از باورها و ارزش­ها شکل می­گیرند، که در عالی­ترین سطح فرماندهی پردازش­های ذهنی مستقر می­شوند. این نظام مقتدر از ضمانت اجرایی توانایی برخوردار است زیرا احساس گناه ابزار تنبیهی است که من، درصورت تخطی از این نظام گرفتارش خواهد شد.

     اما سئوال کلیدی و تـعیین­کننده اینجاست که، مبنای تحـریف سازمان فـرامن کجاست؟ به بیـان ساده­تر نظام ارزش­ها و باورهایی که ساختار فرامن را تشکیل می­دهند، چگونه تعریف می­شوند؟ اهمیت این سئوال زمانی تعیین­کننده­تر به نظر می­رسد که بدانیم نظام ارزش­ها و باورها عالی­ترین مرکز کنترل و فرماندهی ذهن انسان را اشغال کرده و بی­تردید نقشی محور در تحریف شکل و کیفیت زندگی انسان خواهد داشت؟

     پاسخ به این سوال ساده و روشن است. با یادآوری مبنای تولد و شکل­گیری سازمان"مـن"، به نحوه تشکیل فرامن می­رسیم. سازمان"مـن"، زاییده تقابل­ها و تعارض­ها میان کشش­های نهاد با مختصات محیط بود. به بیانی تحمیل واقعیت­های محیط بر تمایلات کور و بی­پروای غرایز موجب پیدایش سازمان"مـن" گردید. ادامه همین فرآیند در مراحل پیشرفته­تر نیز علت اصلی پیدایش فرامن می­باشد. بنابراین بازهم تحمیل­های محیط را باید به عنوان اصلی­ترین بستر انشعاب فرامن از من دانست. حال اگر مختصات محیط را مورد ارزیابی دقیق­تری قرار دهیم به روشنی در می­یابیم عوامل معین و تأثیرگذار به شکلی غالب و سلطه­جو ساختار خود را برنامه­ریزی می­کنند که بطور مشخص می­توان به والدین اشاره کرد.

     فرامن محل استقرار نظام ارزش­ها و باورهای حاکم بر سازمان وجودی انسان است. ارزش­هایی که ناگزیر باید نقش اصلی را در تعریف آن­ها به محیط پیرامون هرفرد اختصاص دهیم. دراین محیط، بطور مشخص پدر و مادر، سپس سایراطرافیان، فرهنگ جامعه، رسانه­ها و افراد خاص تأثیرگذار نقش محوری را بازی می­کنند. بنابراین با تقریب بالا، پذیرفتنی است که بگوییم نظام ارزش­ها و بـاورهـای هـرشخص همان­هـایی هستند که ابتدا از پـدر و مـادر و سپس از شاخص­های تأثیرگذار محیط دریافت می­شود.

     با چنین تحلیلی نتیجه­ای تکان­دهنده، کم­کم عیان می­شود. این­که فرد را بسته به نوع محیطی که درآن واقع است نظام اولیه ارزش­ها و باورهای خود را دریافت می­کند. نظامی که سازمان­دهنده فرامن مقتدر اوست. فرامن تعیین­کننده­ای که به ظاهرآگاهی و انتخاب فرد نقشی در تعریف و تغییرآن ندارد. گرچه این نظام اولیه درمراحل بعدی تکامل شخصیت فرد می­تواند آگاهانه مورد تغییر و بازسازی قرارگیرد، امّا به دلیل آن­که هرگونه تغییری در ارزش­ها و باورهای پذیرفته شده فرد، مستلزم صرف انرژی بسیارزیاد و هزینه­ای گزاف است، عملاً دگرگونی درنظام باورها و ارزش­ها بسیار دشوار صورت پذیرفته و اکثریت شاهد تغییرات آگاهانه چندانی در این نظام نخواهند بود. زیرا انسان به شدت دلبسته و وابسته به ارزش­ها و باورهای خویش می­گردد.

"فرامـن" بازرس ویژه "مـن" می­شود. بازرسی که همزمان قاضی نیز بوده و احکامش را مقتدرانه صادر و ابلاغ می­کند. نیرویی که فرامن برای کنترل نهاد مورد استفاده قرار می­دهد. متفاوت با جنس نیروهایی است که پیش از این"مـن" برای مهار نهاد ازآن­ها استفاده می­کرد. سازمان"مـن" به منظور اجتناب از طغیان غرایز نهاد و هدایت آن­ها به مجاری مجاز، از بارگذاری و ضدبارگذاری استفاده می­نماید. به این معناکه بارگذاری تأیید و حمایت انرژی غرایز در مسیری مجاز بوده و ضدبارگذاری ترمزکننده و متوقف­کننده جریان انرژی درمسیرهای انحرافی است. در صورتی­که"مـن" بارگذاری­ها و ضدبارگذاری­ها درمهار کنترل نهاد موفق نشود، به ناچار از مکانیزم­های دفاعی نظیر سرکوب، برون­فکنی، درون­فکنی، عقلایی­سازی، انکار، والایـش و تصعید استفاده می­کند، تا انرژی­ها با فریب و تبدیل به مجاری امن منتقل شوند. همان­طور که گفته شد فعال شدن مکانیزم­های دفاعی، به­ناچار عوارض و ناهنجاری­های روانی را به انسان تحمیل خواهد کرد. امّا نیروهای مورد استفاده فرامن برای مقابله با نهاد از جنس دیگری هستند. به بیانی ساده این نیرو، نیروی وجدان است که بدلیل آن­که حامل مقدارعظیم انرژی منفی تنبیه و گناه می­باشد، از اثربخشی مقتدر و نیرومندی برخوردار است.

     فرامن در عالی­ترین سطح، نقش داوری را برای خویش قایل است و مسئولیت قضاوت دربارة خوب و بد را بطور انحصاری به خود اختصاص می­دهد. فرامن دراین داوری کاملاً سخت­گیر و در اغلب اوقـات مصالحه­ناپذیر است و بـا شلاق احساس گناه، قـوای نظارتی خـویش را اعمال می­کند. فرامن پاداش­دهنده نیز می­باشد که این پاداش در احساس غرور و رضایت فرد تجلی پیدا می­کند. امّا ابزار اصلی او برای اعمال قدرت همان تنبیه گناه است.

     سازمان"مـن" واقعگراست، زیرا صرفاً با رعایت حقایق موجود در محیط شکل می­گیرد. امّا فرامن در شباهتی شگرف با نهاد غیرواقعگرا و معطوف به تصاویر خیالی است. همان­طورکه نهاد مطلقاً لذت­جوست، فرامن نیز مطلقاً کمال­طلب است و به چیزی جزکمال مطلق رضایت نمی­دهد.

     تشکیل سازمان"فرامـن" یکی از الزامات اساسی تعادل و ادامه بقاء انسان است و تضعیف وجدان و یا کم­رنگ شدن آن تهدیدی جدی برای حیات متعادل انسان محسوب شده، او را به سمت نابودی سوق خواهد داد. زیرا سازمان"مـن" هرگز به تنهایی و بدون حمایت"فرامـن" قادر به کنترل و هـدایت نهـاد نخواهد شد. امّـا نکته بسیارمـهم و تعیین­کننده آن­که فـرامـن نیز مانند نهاد سلطه­جو و توسعه­طلب و نامحدود است و اگر به شایستگی توسط"مـن" کنترل نشود، تمایلی جدی برای تسخیر و حذف"مـن" دارد. درصورتی­که فرامن بیش از حد توانا شود، یعنی درتوازن تقسیم انرژی­های غریزی میان سه بخش نهاد، من و فرامن سهم ناموزونی به وی اختصاص یابد، سلطه خود را با حذف و انهدام"مـن" واقعگرا دنبال خواهدکرد. این موضوع یکی از ناهنجاری­ها و بی­تعادل­های خطرناک و ویرانگر در انسان است. ازآنجاکه فرامن دشمن ذاتی و قسم­خورده نهاد می­باشد و برای کنترل کامل نهاد برچیزی کمتر از خاموشی انرژی غرایز رضایت نمی­دهد، بنابراین غایت کمال­طلبی فرامن، خاموشی نهاد است که این موضوع مساوی مرگ است. زیرا نهاد منبع تأمین انرژی­های روانی درساختار انسان محسوب می­شود.

     در این خصومت ذاتی میان فرامن و نهاد، اگر فرامن بیش از حد تقویت شود، به راحتی سازمان "مـن" را تحت سلطه خویش خواهدگرفت و نبرد دوقطبی می­شود. نبردی خالص میان نهاد و فرامن. نبردی که با هر نتیجه­ای تولید شخصیتی خوب خواهدکرد. انسان متعادل و هنجار، فردیست که از"مـن" مقتدر و نیرومندی بهره­مند باشد. مدیریت تعارض­ها و نبردها برعهده"مـن" است و وظیفه اوست که نهاد و فرامن را واقعگرا، نه تحت کنترل خویش داشته باشد. فرامن بعنوان ابزار کنترلی"مـن" جایگاهی سازنده ومؤثر دارد، امّا اگر موقعیتش جابجا شده و"مـن" بعنوان ابزار فرامن بکارگرفته شود آنگاه غرایز با کیفیتی لجوج و متعصب سرکوب شده، من واقعگرا شرایط مناسب برای سازماندهی کیفیت زندگی را نخواهد داشت و کمال­طلبی کور و آشتی­ناپذیر فرمان کنترل زندگی را دردست می­گیرد.

مکان­سنجی ابعاد شخصیت با لایه­های ذهن

     پیشتر درخصوص سطوح مختلف اجرای پردازش­های ذهنی توضیح داده شد. پردازش­های ذهنی بعنوان شاخص­های عملکرد ابعاد مختلف شخصیت، درسه سطح هوشیار، نیمه­هوشیار و ناهوشیار فعال می­گردند. وابسـته به آن­که هـر پـردازش ذهنی درچه سطحی از هـوشیاری اجرا می­گردد، میزان دسترس، اطلاع و کنترل آگاهانه فرد برکیفیت اجرا و نتایج حاصل ازآن تعیین می­شود. از سوی دیگر هـرقدر پـردازش ذهنی از هـوشیاری و آگاهی دورتـر بوده، کنترل و جهت­دهی و یا تغییر آن دشوارتر خواهد بود. همچنین میزان قدرت و اثربخشی فرآیندهای ذهنی، نسبت معکوس با سطح هوشیاری دارد. لذا هرقدر پردازش ناخودآگاه­تر باشد، قدرتمندتر و مؤثرتر خواهد بود. دراین بخش مناسب است تا بررسی شود، پردازش­های اجرایی در سه سازمان اصلی شخصیت، یعنی نهاد، من و فرامن درچه سطحی از هوشیاری صورت می­گیرند. این بررسی کمک شایانی به ارزیابی و شناسایی این سه سازمان جهت کنترل و میزان اثربخشی آن­ها می­نماید.

     ازآنجا که سه سازمان اصلی نهاد، من و فرامن را به ترتیب نمایندگان غریزه­جویی، خردورزی و اخلاق می­توان دانست. تعیین میزان کنترل شعورآگاهی آدمی برفعالیت آن­ها بسیارحائز اهمیت است.

     نهاد، حاوی غرایز وتمایلات لذت­جو و دردگریز انسان است و علاوه برآن مکان استقرار و نگهداری جریانات سرکوب شده و واپس­زده شده توسط مکانیزم­های دفاعی"مـن" است. انرژی غرایز بطور طبیعی درناخودآگاه انسان جریان دارند و تمایلات سرکوب شده نیزتوسط مکانیزم­های دفاعی از سطح آگاهی به ناخودآگاه رانده می­شوند، تا دیگر دیده نشده و اسباب مزاحمت را فراهم نکنند. شعورآگاه تمام تجربیات ناخوشایندی که تحمل دردسر و مزاحمت آن­ها را نداریم به طور ناخودآگاه می­فرستد. بنابراین می­توان پذیرفت که کلیه پردازش­های ذهنی درحوزه نهاد در سطح ناهوشیاری جریان پیدا می­کنند و از دسترس آگاهی انسان دور هستند.

     سازمان"مـن" مکان برنامه­ریزی آگاهانه و سازماندهی مدبرانه برای برقراری ارتباط شایسته میان کشش­های درونی و واقعیات دنیای بیرون می­باشد. بنابراین پردازش­های ذهنی در حوزه"مـن" عمدتاً هوشیار و برخی نیمه­هوشیارند. سازمان"مـن" امکان محدودی برای اجرای پردازش­های ذهنی ناهوشیار دارد. پردازش­های ذهنی در"فرامـن" درهرسه سطح هوشیار، نیمه­هوشیار و ناهوشیار صورت می­گیرد. فـرامین کنترلی و نظارتی فـرامن، هم در قالب­های کاملاً آگاهانه و مـرئی اجـرا می­شوند و هم نیمه­هوشیار یا ناخودآگاه انسان را تحت تأثیر قرار می­­دهند.

     توجه به نمودار زیر، می­تواند چنین توزیعی را در هرسه حوزه نمایش دهـد.

 

فرامن                        

من

                                                    

 

 

نهاد

                                                                                                                                                                                        

                                                                                       هوشیــار

                                                                                                                        نیمه هوشیار

                                                                                                                           نـاهوشیار

                                                                                                                        

        تـوجه به ایـن تـوزیع، بیانگر آنست که پـردازش­های غریزی نـهاد کاملاً ناخـودآگاه صورت می­گـیرند. به نحـوی­که درآگاهی انسان ایـن تمایلات و کشش­ها بـه روشنی قـابل درک و تحـلیل نیستند و به سبب همین ناهوشیاری از توان مضاعفی برخوردارند.

     سازمان"مـن" برنامه­ریزی و سازماندهی ارتباطات و همچنین بازداری­ها و سرکوب­های خود را هوشیارانه و نیمه­هوشیار صورت می­دهد. یعنی درسطح آگاهی به روشنی می­توان این فعالیت­ها را مشاهده کرد و یا با کمی تعمق و تدبیر درلایه نیمه­هوشیار مسیرها را شناخت. گرچه برخی از این فرآیندها همچنان دور از دسترس آگاهی بوده و ناخودآگاه صورت می­گیرند. هرچه فعالیت­های "مـن" ناخودآگاهتر باشد از قدرت و تأثیر بیشتری برخوردار است.

     فرامن نیز در هر سه سطح پردازش­های خویش را اجرا می­کند. به همین سبب دربسیاری موارد ما متوجه دلایل احساس گناه می­شویم و دربسیاری نیزگرفتار نوعی حس گناه و عذاب ناخودآگاهیم که درآگاهی خویش قادر به درک ماهیت آن­ها نیستیم. بازهم احساس گناه ناخودآگاه نیرومندتر و تأثیرگذارتر از گناه آگاهانه است.

ارزیابی شخصیت، بر مبنای تقسیم انرژی میان سازمان­ها

     دانستیم شخصیت انسان شامل یک سیستم نیمه­بسته انرژیست. به این معناکه میزان انرژی موجود در شخصیت انسان تقریباً ثابت است، امّا این حجم انرژی ثابت در اجزاء مختلف آن درگردش بوده و قابل تبدیل و انتقال می­باشد. منبع اصلی و یگانه تأمین انرژی درونی انسان سازمان نهاد است که غرایز را درخود دارد امّا این انرژی عظیم به گردش درآمده در بخش­های مختلف نهـاد، من، فـرامن توزیع می­شود. رژیم توزیع انـرژی روانـی مـیان بخـش­ها می­تـوانـد تفـسیرکننده کیفیت شخصـیت و نـوع واکـنش­های فـرد در مناسبت­های مخـتلف باشـد. به ایـن ترتیب فـردی که بیشتر تـحت تأثیـر تمـایلات لذت­جو و منفعت­طلب بوده و احساسات و تفکرات ناخودآگاهی که گرایش به منافع غریزی دارند دراو غالب است، نهاد فعال­تری نسبت به دوبخش دیگر دارد. به بیان دیگر توزیع انرژی روانی درسازمان نهاد او متمرکزتر از من و فـرامن است. واکنش­های چنین فـردی را می­توان دور از واقعگرایی، کم­توجه به واقعیات محیط، خیال­پرداز و رویایی، کم­اعتنا به قوانین و هنجارهای حاکم برجامعه و بی­قید نسبت به اخلاق و معنویات پیش­بینی کرد.امّا انسانی که توزیع انرژی درونی در سازمان"مـن" وی بیشتر و متمرکزتر از بخش­های نهاد و فرامن است، فردیست واقعگراتر. با تدبیر و اندیشه سعی در اتخاذ بهترین تصمیم­ها دارد. به بهترین شکل خود را با الزامات محیط هماهنگ می­سازد. با هنجارهای جمع همراه است. تلاش می­کند نیازهای غریزی را ازکم دردسرترین و آسان­ترین راه پاسخ دهد. پایبند اخلاق و معنویات است امّا این الزامات برایش آزاردهنده و ریاضت­آور نیست. چنین فردی ازاستحکام و قوام شخصیتی بالایی برخورداراست. بنابراین به­سادگی می­توان نتیجه گرفت، مناسب­ترین رژیم توزیع انرژی روانی، اختصاص حجم برتر به سازمان"مـن" می­باشد. سرانجام زمانی­که به شدت تحت تأثیر ملاحظات معنوی و اخلاقی قرارداریم، چنان جهت­گیری می­کنیم گویی آماده قربانی کردن الزامات حیاتی در جهت باورهای خود هستیم، به مبارزه­ای متعصب با غرایز و کشش­های درونی برمی­خیزیم، اصالت وجودی خویش درسایه تحقق یک باور محو می­کنیم. نمی­خواهیم واقعیت­های حاکم بر محیط را آنجا که مخالف باورهایمان هستند، درک کنیم و به سادگی مجوز امورغیرمنطقی را با توجیهات ارزشی صادر می­کنیم، زمانیست که تمرکز انرژی روانی دربخش فرامن افزایش یافته.     

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 مکانیزمهای دفاعی من

 

 

 

 

 

 

 

                                                                       

 

 

 

ماهیت اضطراب

     می­توان اضطراب را بعنوان یکی از شاخص­های اصلی بروز ناهنجاری درعملکرد سیستم روانی انسان به رسمیت شناخت. به این معنی­که درک احساس اضطراب معادل برهم خوردن تعادلی در شخصیت و اتفاق یک معادله ناهنجار است. بنابراین ریشه­یابی و ارزیابی ساختار اضطراب برای یافتن بسترهای اصلی اختلال در عملکرد سازه روانی انسان اهمیت ویژه­ای پیدا می­کند.

     احساس اضطراب، نشانه­ای از عدم تعادل است. قطعاً انحرافی درعملکرد متعادل اجزاء شخصیت انسان حادث گردیده که عارضه این انحراف، علامتی را نشان خواهد داد که به شکل اضطراب ظاهر می­شود.

     اگرسازمان"مـن" درمراحل رشد و تکامل خویش به قدرکافی مستحکم و توانمند و مقتدر شده باشد، آنگونه که بتواند به شایستگی کشش­های غریزی نهاد را در مجاری امن پاسخگو بوده، واقعیت­های محیط بیرون را بخوبی درک کرده، برنامه­ریزی درونی را با مختصات محیط هماهنگ ساخته، منهیات و دستورات فرامن را نیز رعایت نموده و عملکرد نظارتی وجدان را درمحدودة مجازش محدود سازد، آنگاه انسان هرگز اضطرابی را تجربه نخواهدکرد. امّا به واقع می­دانیم شکل­گیری دائمی این حالت ایده­ال و مطلق غیرممکن است. درعمل"مـن" دراجرای مسئولیتهای محوری خویش گرفتار چالش­های جدی با نهاد و فرامن خواهد شد و در تعارض­ها و تقابل­ها میان غرایز و شرایط همیشه صلح و صفا و آرامش برقرار نیست. بنابراین تجربه اضطراب اجتناب­ناپذیر است. ظهور اضطـراب علاوه بـرآن­که عـارضه طبیعی اخـتلال در عملکرد متـعادل سیستم آدمی به حساب می­آید، نوعی علامت هشدارمفید و سازنده است که به سازمان آگاه"مـن" اعلام می­نماید یا درمهار نهاد دچار مشکل گردیده و یا درمحدودسازی فرامن گرفتار سلطه­جویی­هایش شده­است.

طبقه­بندی انواع اضطراب

      احساس اضطراب شامل درک نوعی نگرانی و ابتلا به بی­قراری آگاهانه یا ناخودآگاهی است که دربرابر مشکل بوجود آمده و یا پیش­بینی اتفاق مشکل درک می­شود. این احساس به شکل تجربه رنج هشداری برای تدارک بهتر و یا تغییر در برنامه­ریزی روانی می­باشد. گرچه طبق این الگو ماهیت اضطراب یکی است. امّا به لحاظ علت­یابی و نوع پیام انتقالی، انواع اضطراب­ها را در سه دسته می­توان تقسیم­بندی نمود:

      1- اضطراب واقعیت: دراین نوع اضطراب تهدیدی از جانب حقایق و واقعیت­های موجود در دنیای واقعی متوجه فرد می­باشد. چنین اضطرابی، علامت هشدار خطریت که درمحیط درکمین فرد نشسته است. دلیل بروز اضطراب واقعیت آنست که سازمان"مـن" نتوانسته قوانین و واقعیات محیط را به خوبی با برنامه­ریزی درونی خود هماهنگ سازد. مثل اضطرابی که در آستانه یک امتحان مهم در فرد بوجود می­آید، اضطراب شکست دریک معامله تجاری و یا حتی اضطراب ناشی از شکست یا احتمال شکست در یک رابطه عاطفی.

     تجربه این اضطراب­ها به روشنی بیانگر آن هستند که فرد هنوز آمادگی کامل مواجهه با حقایق و نظام موجود در دنیای بیرون را ندارد و نیازمند به تدارک و برنامه­ریزی درون مناسب­تریست. اضطراب واقعیت عمدتاً آگاهانه و قابل تحلیل در دیگری است.

     2- اضطراب روان رنجوری: این اضطراب زمانی حادث می­شود که تکانه­های نهاد تهدید به طغیان می­کنند. سرریزشدن انرژی غرایز نهاد، سازمان"مـن" را تحت فشار قرار می­دهد. دراین میان"مـن" ازیک­سو فرد را ناگزیر به تأمین و پاسخگویی نیاز غریزه می­داند، ولی درهمین شرایط نگران تعارض با هنجارهای حاکم بر واقعیت­های محیط است. از سوی دیگر الزامات و فرامین کنترلی فرامن، به او ممانعت و سرکوب را ابلاغ می­نمایند. دراین وضعیت"مـن"، راهکار و تدبیر مناسبی را برای مصالحه و جلب­نظر طرفین مخاصه ندارد وگرفتار اضطراب روان­رنجوری می­شود.

     چنین اضطرابی عمدتاً ناخودآگاه بوده و ردیابی و مشاهده آن درشعورآگاه دشوار است. امّا اثرات در تظاهرات آن درآگاهی انسان مشهود است.

     بعنوان مثال، فردی درجریان فعالیت­های معمول شغلی و سایر شئون زندگی گرفتار اضطرابی ناشناخته و مبهم اما آزاردهنده گردیده است. به­نحوی که تعادل روانی او به شکلی مشهود تحت تأثیر این اضطراب قراردارد. فرد نمی­تواند علت واقعی این اضطراب را درک کند. تحت روانکاوی می­توان مشخص کرد تمایل جاه­طلبانه وی برای کسب ثروت بیشتر مدتی است تشدید شده و فرد برای ارضاء این تمایل ناخودآگاه، درصدد انجام اموریست که مطابق با قوانین ارزشی خویش، آن­ها را ممنوع می­شناسد و به همین دلیل گرفتار اضطراب شده است.

     همان­طور که بیان شد، غالباً این اضطراب­ها بطور ناخودآگاه درانسان بروز پیدا می­کنند.

     3- اضطراب اخلاقی: تجربه این اضطراب بی­تردید ناشی از نفوذ و اعمال قدرت فرامن یا همان وجدان شخص است. اضطراب اخلاقی زمانی احساس می­شود که درحیطه رفتار و یـا حتی افکار و احساسات فرد، کنشی ارزش­ها و معیارهای فرامن را نقض نماید. فرامن مقتدر در برابر این تعدی به قوانین خویش، از ابزار تنبیهی که همان احساس گناه است، استفاده می­کند و فرد دچار اضطراب ناشی از احساس گناه می­شود. نکته حائزاهمیت درخصوص اضطراب اخلاقی آنست که درشرایط مختلف سازمان"مـن" ممکن است درگیر اضطراب­هایی شود که فرامن یا بواسطه تهدید اصول تثبیت شده خود از او بازخواست می­کند و یا به دلیل سلطه­جویی و کمال­طلبی نامحدود خود به قصد تهاجم به سوی نهاد و محدودسازی سازمان"مـن" تحمیل می­نماید. اضطراب­های اخلاقی هم بصورت آگاهانه و هم کاملاً ناخودآگاه می­توانند بروز پیدا کنند.

     فردی که عمل نامشروعی انجام داده، ناگزیر گرفتار اضطراب ناشی از احساس گناه می­شود. چنین اضطرابی کاملاً شناخته شده وآگاهانه و مرئی است. امّا ممکن است فرد دچار اضطرابی مبهم و گنگ باشد که حتی درشرایطی ماهیت اضطراب را نیز درک نکند. فقط متوجه است که حال روحی او مساعد نیست. دراین­حالت او از احساس گناهی کاملاً نهفته و مخفی رنج می­برد که اگر درفرآیندهای روانکاوی عریان شود، تحلیل ارتباط آن با فرامن روشن می­شود.

مکانیزم­های دفاعی "مـن"

     زمانی شاهد بروز اضطراب در فرد هستیم، که روش­های واقعگرایانه سازمان"مـن" میان شرایط محیط، تمایل غریزه یا الزام وجدان نتواند مصالحه برقرارکرده و تنش­ها را حل وفصل نماید، در این­حالت مکانیزم­های دفاعی"مـن" فعال می­شوند.

   مکانیزم­های دفاعی ابزارهای مؤثر وکارآمدی هستند که دراختیار"مـن" بوده، امّا تنها درشرایطی ازآن­ها استفاده می­کند که امکان برقراری موازنه تعادل و کاهش تنش میان نهاد، فرامن و محیط وجود نداشته باشد. مبنای کارکرد مکانیزم­های دفاعی تخفیف تأثیر تنش با نادیده­انگاری و فریب می­باشد. لذا غالباً مکانیزم­های دفاعی قادر به حل وفصل ریشه­ای تعارض­ها به طریق منطقی نیستند تنها درجهت محافظت از فرد در برابر عوارض ناشی از تناقض­ها و کشمکش­های درونی عمل مـی­کنند.

     به این ترتیب سازمان"مـن" اولاً بطور ناگزیر و نه با تدبیری منطقی از مکانیزم­های دفاعی­اش استفاده کرده و ثانیاً همواره بکارگیری یک مکانیزم دفاعی به­رغم آن­که تنشی را تخفیف می­دهد، خود موجب شکل­گیری عارضه و ناهنجاری جدید، متفاوت و نهفته­ای در تعادل روانی فرد خواهد شد.

     مکانیزم­های دفاعی"مـن"، ابزاری اجتناب­ناپذیر برای حمایت فرد در برابر اضطراب­ها و تهدیدهای نامتعادل روانی هستند. اساس عملکرد این روش­های دفاعی، کاملاً ناخودآگاه بوده و از آنجا که لازمه فعال شدن آن­ها تحریف و تبدیل شرایط و موقعیت­های واقعی است، لذا غفلت آگاهی انسان از کیفیت عملکرد آن­ها، شرط اثربخشی این مکانیزم­ها می­باشد.

     لازم به ذکر است، بهره­گیری از مکانیزم­های دفاعی نوعی پاسخ اولیه و طبیعی مستقیم انسان در مواجهه با واقعیت­های بیرونی محیط و نظام درونی خویش می­باشد. امّا اصرار و تأکید طولانی مدت براستفاده از آن­ها و رها نساختن پس از کارکرد اولیه، باعث پایداری ناهنجاری­های شخصیتی و روانی در انسان می­شود.

معرفی انواع مکانیزم­های دفاعی

- سرکـوب:

     سرکوب یکی از ابتدائی­ترین و بنیادی­ترین مکانیزم­های دفاعی است که براساس آن"مـن" آنچه را قابل پذیرش نیست از هوشیاری می­راند. این ساده­ترین و بدوی­ترین تدبیر"مـن" برای در امان ماندن از شر تمایلات غیرقابل پذیرش است.

     برای اجرای فرآیند سرکوب نیاز به زور و فشاری آگاهانه است تا کشش نامعقول محکوم به فراموشی شود. راندن یک رانش از سطح آگاهی، اگر با موفقیت صورت گیرد، به معنای نابودی آن نیست، بلکه این رانش به منطقه قدرتمندتر ناخودآگاه فرستاده می­شود و قطعاً باید درانتظار بازگشتی مؤثر و فریبکارتر به آگاهی بود.

     گرایش به جنس مخالف دریک نوجوان، اگر به شکلی مؤثر پاسخگویی نشده و انرژی غریزی در مجاری امن آن جاری نگردد صرفاً با اجبارهای بیرونی و درونی درسطح آگاهی فرد سرکوب شو د، آنگاه در ناخودآگاه وی به حیاتش ادامه خواهد داد و همواره تهدیدی جدی برای بازگشتی دوباره و البته تبدیل شده به آگاهی او محسوب می­شود. این گرایش سرکوب شده می­تواند به اشکالی مختلف نظیر پرخاشگری، خودتخریبی، تنفر و بسیاری واکنش­های ناهنجار دیگر بازگشتی مجدد به عرصه شخصیت فرد داشته باشد.

- واکنـش سازی:

    در این مکانیزم دفاعی سوژه، تفکر و یا احساس اضطراب برانگیز یا معکوس آن جابجا می­شود .با این تدبیر آگاهی فرد بجای پرداختن به موضوعی که تولید اضطراب می­کند برروی متضاد و مـعکوس آن متمرکز می­شود. بـا ایـن افـکار و وارونه­نمایـی، اضطراب از سطح هـوشیاری دور می­گردد. از اینگونه فعالیت دفاعی، سازمان"مـن" برای تدبیر و حل وفصل اختلال بوجود آمده درتمایلات غریزی و واقعیت­های محیط یا الزامات وجدان، واکنشی را طراحی و اجرا می­نماید که طی این واکنش فرد شخصیتی را از خود بروز می­دهد که اگر این اختلال وجود نداشت از خود نشان می­داد. با انجام چنین واکنشی فـرد در خـروجی شخصیت خـویش، شرایطی را بـازسازی می­نماید که کاملاً مجازی و غیرواقعی است. اما با تجربه آن وضعیت مجازی، فریبکارانه و غافل و البته بطور موقت از شر عوارض آن ناهنجاری رها می­شود.

     به بیان دیگر در واکنش­سازی سازمان"مـن" کاملاً منفعلانه وغیرواقعی، شرایطی متضاد با حقیقت بروز ناهنجاری را درتصویر ذهنی از شخصیت خویش بازسازی می­نماید. درشرایط مجازی جدید اوضاع همانگونه پیش می­رود که دلخواه فرد است. دراین بازنمایی، اغراق و معکوس­سازی در بالاترین درجه خود جریان یافته تا مکانیزم دفاعی بتواند با قدرت دفع خطرکند.

     شاگردی از معلم خویش وحشت دارد. این ترس بعنوان یک اختلال اضطرابی جدی برایش تدارک دیده است. سازمان"مـن" این شخص، با استفاده از مکانیزم واکنش­سازی، شخصیتی تهاجمی و بی­پروا از شاگرد مقابل معلم بروز می­دهد. شاگرد ترسو، نقش یک دلاورخشن را برابر معلمش بازی می­کند و به این ترتیب اضطراب را از خویش دفع می­کند.

     خانمی از مادرشوهرش متنفر است. این تنفر باعث بـروز اختلالی جدی در سازماندهی روانی او شده است که پیامدآن تحمل اضطرابی دردناک است. سازمان"مـن" برای دفع اضطراب می­تواند متوسل به مکانیزم واکنش­سازی شود. به شکلی کاملاً معکوس محبتی اغراق­آمیز از جانب خانم نسبت به مادرشوهر بروز پیدا می­کند. شکل­گیری ناخودآگاه این محبت غیرمنطقی در شخصیت خانم، واکنش­سازی سازمان"مـن" برای رهایی از اضطراب بوده است.

     به این ترتیب ریشه بسیاری از وجوه شخصیتی نامتعارف و اغراق­آمیز را در افراد می­توان ناشی از عملکرد مکانیزم دفاعی واکنش­سازی دانست. چنان­که در روانکاوی می­توان دریافت در لایه اصیل این شخصیت پردازش­هایی معکوس شرایط موجود در جریان است.

- عمـل­زدایـی:

     فعالیت این نوع مکانیزم دفاعی"مـن" مشتمل بر شکل­گیری تغییرات جدی درشکل و کیفیت اعمال و رفتاریست که پیش ازاین ناهنجاری­زا و اضطراب برانگیز بوده­اند. بواسطه عملکرد این مکانیزم دفاعی صورت عمل چنان دگرگون می­شود تا از اضطراب حاصل ازآن کاسته شود.

     بعنوان مثال شخصی که بواسطه صحبت درجمع دچار اضطراب می­گردد سعی می­کند بجای سخنرانی بیشتر از مکاتبه استفاده کند یا زمانی­که فـردی در فـرآیند ابراز محبت به فـرد مورد علاقه­اش دچار اضطراب می­شود تمایل دارد بجای ارتکاب به ابراز محبت از رفتار غیرمستقیم و یا ارائه نشانه­ها استفاده کند.

- فـرا فکنـی:

   بسیاری از عدم تعادل­ها و اضطراب­های ناشی ازآن در فرد، بدلیل وجود آن دسته از پردازش­های ذهنی(دربعد درونی) و نمودهای شخصیتی (دربعد بیرونی) است که قابل پذیرش و هضم منطقی نیستند. این پردازش­های ذهنی یا نمودهای شخصیتی ازآن جهت توسط شعورآگاه مردود شناختـه می­شوند که یا متناسب با نیازهای درونی فرد نیستند و یا نمی­توانند الزامات محیط را رعایت کنند. فرض کنید فردی تمایلی درونی به دروغگویی دارد ولی این پردازش ذهنی که در شخصیت وی نمود پیدا کرده با هنجارهای حاکم برمحیط و نظام ارزشی حاکم بر فرامن سازگار نیست. گرچه نیازهای طبیعی و لذت­جوی نهاد فرد چنین میلی را برانگیخته است. سازمان"مـن" امکان حل وفصل و مصالحه برسر این تضاد را با روش­های منطقی خویش ندارد. ازسویی نتوانسته کشش درونی ناپسند خویش را خاموش کند و از سوی دیگر در برابر الزامات محیط و وجدان دچار مشکل شده است. حل نشدن این تعارض به معنای بروز یک عدم تعادل روانی و درک اضطراب ناشی از آنست.

     در اینجا سازمان"مـن" که پیش ازاین با اهرم­های منطقی خویش موفق به حل این جدال نگردیده، به ناچار از مکانیزم­های دفاعی موجودش بهره می­گیرد.

     یکی از مؤثرترین و رایج­ترین این مکانیزم­ها، فرافکنی است. با استفاده ازاین مکانیزم فرد خصوصیت نامتعادل خـود را به مرجـعی خارج از خویش نسبت می­دهد. مثلاً دروغ­ پردازی­های خود را منتسب به دیگران دانسته یا آن­را مرتبط با واقعیت­های ناموزون جامعه می­داند. با بهره­گیری از این مکانیزم فرد بدون حل تعارض درونی، می­تواند از اضطراب آزاردهنده ناشی از دروغگو شناختن خود، رهایی یابد.

- دلیـل تراشـی:

     اصلی­ترین مبنای عملکرد سازمان"مـن"، خردگرایی است. منطقی متقاعدساز بر مبنای عقل را می­توان سیستم عامل حاکم در پردازشگر"مـن" دانست. لذا می­توان گفت عمده عدم تعادل­ها و تعارض­هایی که"مـن" درحل وفصل آن­ها ناکام مانده و موجب بروز ناهنجاری روانی و اضطراب می­گردند، به نوعی با منطق حاکم بر شعورآگاه یا همان نرم­افزار عامل سازمان"مـن" نامنطبق هستند. در مکانیزم دفاعی دلیل­تراشی سازمان "مـن" تلاش می­کند، از ابزار منطقی خویش استفاده­ای متفاوت نماید. به این ترتیب که تحلیل­هایی که تاکنون، بدلیل غیرمنطقی جلوه دادن شرایط موجود تولید ناهنجاری کرده، باید با تحلیل­های متفاوتی جایگزین شود که غیرمنطقی را منطقی نمایاند. این فرآیند چیزی جز تحریف و جعل واقعیت البته درچهارچوب منطق­های قابل پذیرش شعورآگاه نیست.

     از قدیم گفته­اند: خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را. این جمله می­تواند به روشنی عملکرد مکانیزم دفاعی دلیل­تراشی را بیان کند. تحلیل­های منطقی گرچه نتیجه ادراک شعورآگاه از حقایق درونی و بیرونی باید باشند، امّا می­توانند بعـنوان ابـزاری مؤثـر در اختیارسازمـان"مـن" با هـرجهت­گیری غیرواقعی نیز مورد استفاده قرار گیرند.

     زمانی­که سازمان"مـن" درحل یک تناقض درونی عاجز مانده، یکی از مکانیزم­های دفاعی برای رهایی از اضطراب بوجودآمده، توجیه و دلیل­تراشی به منظور منطقی نمایاندن امور غیرمنطقی است. دانش­آمـوزی آدم تنبل و خـوشگذرانـی است. تـعـطیلات نـوروز رسیده و او ذاتـاً تـمایل به مهمانی و گردش و تفریح دارد. امّا امسال سال کنکوراست. این واقعیت تحمیلی از شرایط محیط تعارضی جدی با تمایل درونی او دارد. ازطرفی وجدان هم مدام نهیب می­زند، مبادا فرصت­ها را از دست بدهی. دانش­آموز نمی­تواند میل و کشش درونی خویش را به تفریح درایام نوروز خاموش کند. ازطرفی نگران کنکور است. دراین تعارض حل نشده، دچار اضطراب شدیدی می­شود. "مـن" از  حل منطقی مشکل عاجز مانده زیرا به تمایل سرکوب شده و به عقب رانده می­شود و نه می­توان از الزامات محیط گریخت. لذا مکانیزم دفاعی دلیل­تراشی برای نجات او از این اضطراب وارد عمل می­شود: " تو نیاز به استراحت داری، مغزت نیاز به آرامش دارد. چند روز تفریح و آرامش می­تواندنقش بسیار مؤثری در موفقیت داشته باشد. حتماً با این استراحت پس از تعطیلات با راندمانی چندین برابر دوباره آماده کنکور می­شوی"

     این توجیه به ظاهر منطقی، اضطراب موجود را تخفیف داده و تعادل را برقرار می­سازد.

- انـکــار:

     حقیقت موجود، به روشنی بیانگر وضعیت نابسامان در تعادل روانی است. کششی قدرتمند از سوی نهاد، سازمان"مـن" را وادار به پاسخگویی کرده است. نهاد با تمام قدرتش به دنبال مطالبه غریزه است و این کاملاً حقیقت دارد.

     از سوی دیگر هنجارهای حاکم بر محیط خارج به روشنی اعلام می­کنند، امکان برآورده­سازی نیاز غریزه وجود ندارد و درصورتی­که "مـن" برای کامیابی نهاد و برآورده کردن مطالبات غریزه اقدامی بکند به شدت گرفتار مقابله با محدودیت­های محیط خواهد شد. سرانجام فرامن نیز غضبناک و سلطه­جو، من را بـرحذر می­دارد که مبـادا به کشش پلید نهاد تن­سپاری که محکوم به عقوبت گناه خواهی شد. اینجا من بیچاره درمانده شده است. نه توان مواجهه با حقیقت نیرومند کشش غریزه را دارد، نه امکان نادیده­انگاری حقیقت محدودیت­های محیط را. و نه می­تواند به حقیقت تازیانه وجدان بی­اعتنا باشد. این تعارض­های حل نشده، اضطراب­هـای دردناک را بـه "مـن" تحمیل می­کنند و "مـن" بـرای فـرار از این اضطراب مکانیزم­های دفاعی خویش را به یاری می­طلبد.

     یکی از مکانیزم­های بسیار ساده و ابتدایی، مکانیزم انکاراست. کافی است"مـن" بتواند یکی از این حقیقت­ها را انکارکند. آنگاه نبرد مختومه خواهد شد. آن زمان که"مـن" بتواند متقاعد شود، اصلاً این موضوع حقیقت ندارد، مکانیزم دفاعی موفق می­گردد اضطراب را از فرد دور کند و تعادل را به وی بازگرداند. این­که کدام حقیقت انکارشود، تفاوت زیادی درکیفیت عملکرد مکانیزم انکار ندارد. هدف از فعال­سازی این مکانیزم تنها حذف یکی از طرفین دعوا، آن هم با نادیده­انگاشتن حقیقت موجود درسطح آگاهی است. همانند سایر مکانیزم­های دفاعی، فرایند انکار نیز چیزی جز فریب و تحریف و جعل حقیقت نیست. با انکار هرحقیقتی، تضاد به ظاهر و در سطح آگاهی به تفاهم خواهد رسید. شاید حقیقت تمایل غریزی نهاد انکار شود، که نه چنین کشش و تمایلی در من واقعاً وجود ندارد و موهومی است. شاید حقیقت نظام موجود در محیط انکارشود، که نه چنین محدودیت­هایی واقعی نبوده و جعلی هستند و شاید هم حقیقت ندای وجدان خاموش شود که داری دروغ می­گویی. مـردی که بنا به دلایل متعـدد گرفتار تمایلی پلـید بـرای خیـانت بـه خانواده­اش شده، از سویی هنجارهای حاکم برمحیط او را از ارتکاب به برآورده­سازی نیاز غریزه باز می­دارد و از سوی دیگر ملامت وجدان با تهدید گناه وی را به سرکوبی غریزه فرا می­خواند. "مـن" مرد گرفتار اضطراب ناشی از این تناقض درونی است.

     مکانیزم دفاعی انکار، برای رفع فریبکارانه این اضطارب به کمکش می­شتابد چگونه؟ شاید او بخواهد حقیقت تمایل درونی خویش را انکار کند، بدون توجه به آن­که چه دلایل و بسترهایی این تمایل ناپسند را دراو برانگیخته است. برای مکانیزم انکار این موضوع اهمیتی ندارد، زیرا هدف مکانیزم دفاعی تنها دفع اضطراب و رسیدن به آرامش در سطح آگاهی است. مکانیزم انکار با نادیده  گرفتن این حقیقت و جعل و تحریف موفق می­گردد وظیفه­اش را انجام دهد.

     شاید هم بخواهد هنجارهای حاکم برمحیط را انکارکرده و نادیده بگیرد. انگار اصلاً درجامعه چنین منعی وجود ندارد و اگر هم هست بی­پایه واساس بوده و ارزش رعایت را ندارد. و یا ندای وجدان خویش را با غفلت و فریبکاری نادیده بگیرد. به هرحال مکانیزم­های دفاعی تنها یک هدف دارند؟ رهایی از اضطراب، مهم نیست با چه نوع انکاری سازمان"مـن" از اثر اضطراب خلاص می­گردد.

- همانندسـازی:

     معلمی از شاگردش شکایت داشت، زمانی­که به او اعتراض کرده و یا او را تنبیه می­نماید، رفتار ناهنجار و پرخاشگری از وی سر می­زند. شاگرد دراین موقعیت­ها بی­ادب شده و شروع به مسخره بـازی و شکلک درآوردن می­کند. درحـالی­که درسایر مـواقع او کودکی مـؤدب و متعادل است و تنها درحالت مواخذه انگار بصورت ناخودآگاه چنین رفتاری از او مشاهده می­شود.

     همسری مهربان و فداکار و بامحبت، درست زمانی­که شوهرش کوچکترین اعتراضی به اوکرده و یا ایرادی می­گیرد، ناگهان دگرگون شده و انگار ناخودآگاه به شدت خشن و بداخلاق می­شود.یک شریک تجاری که فردی امین و درستکار است، تنها در مواجهه با یک طرف تجاری خاص تبدیل به فردی حقه­باز، حیله­گر و کلاهبردار می­شود. انگار تنها در برابر این فردخاص، ناخودآگاه در قالبی جدید فرورفته، درحالی­که درسایر شرایط هرگز چنین شخصیتی ندارد.

     با تأمل در چنین مثال­هایی، با یکی از مکانیزم­های دفاعی مؤثر و پیچیده سازمان"مـن" مواجه می­شویم.

مکانیزم دفاعی همانندسازی.

این روش دفاعی، تلفیقی پیچیده و نیرومند از درون­فکنی­ها و بـرون­فکنی­هایست که سازمـان"مـن" به منظور قلب و تحریف حقیقتی غیرقابل تحمل انجـام می­دهد. فرد هنگام رویارویی با فرد دیگر یا موقعیتی خاص که شرایط نامتعادل و اضطراب­آوری را به وی تحمیل می­نماید، کاملاً اتوماتیک و ناخودآگاه با خصوصیات طرفی که از جانب او احساس آسیب­پذیری می­نماید، همانندسازی می­نماید. به­عبارتی برای رهایی از صدمات اجتماع و شرایط ناهنجار و اضطراب­آور، خود را در قالب شخصیت و یا شرایطی متقابلی قرار می­دهد که قصد حمله به آرامش و تعادل او را دارد. این تغییر قالب ناخودآگاه باعث می­شود، فرد از مفعول به فاعل بصورت مجازی تغییرنقش داده و بجای مدافع خویش را در نقش مهاجم بییند و دراین قالب مجازی جدید از اضطراب و خطر رهایی یابد.

    شاگردی که مواخذه و تنبیه معلم آرامش و تعـادل او را مختل می­نماید، ناخودآگاه پرخاشگر و تهاجمی می­شود تا از نقش اضطراب­آفرین و مخاطره­آمیز مدافع خارج شده و در نقش مهاجم از تعادل خویش محافظت نماید. و یا شریک تجاری که خود را درمعرض خطر و اضطراب کلاهبرداری می­بیند، خود نقش کلاهبردار را بصورت مجازی، بازی می­کند تا ازآسیب و اضطراب رها گردد. و یا همسری که از برخوردهای تهاجمی شوهرش دچار اضطراب و نگرانی می­شود، در شرایط برخورد، ناخودآگاه ترجیح می­دهد بجای مخاطب پرخاش خود پرخاشگر شود تا از آسیب و اضطراب ایمن باشد.

     لازم به ذکر است مکانیزم همانندسازی یکی از فرآیندهای طبیعی و مؤثر سازمان"مـن" محسوب می­گردد که نقش تعیین­کننده­ای در تکامل و پیشرفت سازمان"مـن" داشته و از عوامل مهم شکل­گیری"فرامـن" به حساب می­آید. فرد درطول زندگی برای نیرومندساختن"مـن" بارها و بارها خود را با افراد قدرتمندی که خویش را مقهور قدرت آن­ها می­بیند همانندسازی کرده و همین همانندسازی­ها سبب تقویت و پیشرفت سازمان"مـن" شده و فرامن را سازماندهی می­نماید.

     مکانیزم همانندسازی را بعنوان یکی از فاکتورهای بلوغ"مـن" در بازی­های کودکان می­توان به روشنی مشاهده کرد. کودکان در بازی­های خویش عمدتاً در قالب اشخاص بزرگتر همانندسازی می­کنند که این فرآیند بسان یکی از عوامل مهم انتقال سازماندهی برتر و بالغ­تر شخصیت در کودک بحساب می­آید.

- تثبیـت و واپـس­گرایی:

     در مراحل مختلف رشد شخصیت و تکامل روانی، ممکن است شخـص کم­ وبیش دچـار تثبیت شود. به این معناکه رشد کامل درهرمرحله که لازمه آن ارضاء کامل نیازهای درونی درشرایط خاص آن مرحله است کامل نشده و عبور به مرحله بعدی رشد بصورت ناقص صورت گیرد. کودک در دوران طفولیت نیازهای درونی خاصی مربوط به این مقطع از زندگی خویش دارد و برای عبور موفق و کامل از این مرحله و ورود به مقطع نوجوانی باید نیازها و تمایلات کودکانه خویش را ارضاء شده درک  کند وگرنه بخشی از الزامات و تمایلات کودکانه در او تثبیت خواهد شد. هرفردی که اقدام به ازدواج و شروع زندگی مشترک می­کند، در دوران پیشین یعنی تجرد نوعی تمایلات و نیازهای خاص آن دوره داشته است. ورود کامل و آماده او به مرحله زندگی مشترک مستلزم عبور موفق از مرحله قبلی است. این عبور موفق زمانی اتفاق می­افتد که الزامات و امیال دوران پیش از ازدواج بطورکامل تعریف، پیاده­سازی و ارضاء شوند. درغیراین صورت بخشی از الزامات دوران مجردی را خود بشکل تثبیت شده همراه خویش به مرحله زندگی مشترک می­برد.

     عبور ناقص و ارضاء نشده از هریک مراحل رشد زندگی باعث تثبیت نوعی تمایلات و پایگاههای ذهنی خاص می­گردد، که فرد آن­ها را همراه خود به مرحله بعدی می­برد. به این ترتیب هرشخصی در هر مقطع زندگی دسته­ای از پردازش­های ذهنی تجربه شده و شناخته شده را مربوط به مراحل پیشین زندگی همراه خود دارد که به این موضوع تثبیت می­گویند. بهترین دلیل تثبیت یا حضور و ماندگاری پردازش­های پیشین مربوط به دوران تکامل قبلی در ذهن، ناکامی درهـریک از مقاطع رشد قـبلی بـه دلیل کم ارضایی و یـا پایداری اضطراب نـاشی از ورود به مقاطع تکامل جدیدتر زندگی می­باشد.  ازآنجا که چنین پردازش­های ذهنی تثبیت­شده­ای درسازمان"مـن" هرشخص به شکل تجربه شده و شناخته شده وجود دارد، سازمان"مـن" ازاین پردازش­های ماندگار و تثبیت شده بعنوان مکانیزم دفاعی در مواجهه با شرایط جدید بهره می­گیرد. ازاین­رو وقتی شخص با مشکلی جدید مواجه می­شود، تمایل دارد به روش­ها و پردازش­های قبلی و تثبیت شده بازگردد و با کمک آن­ها موضوع را حل وفصل کرده و خویش را از اضطراب و ناهنجاری ایمن دارد.

      پسری که دیگر بزرگ شده، ممکن است هنگام روبرو شدن با شرایط تنش­زا و مخاطره­آمیز جدید تمایل داشته باشد، همچنان پشت مادرش پنهان شود. زیرا این پردازش ذهنی که درمراحل قبلی رشد به خوبی از وی محافظت می­کرده، به شکلی تثبیت شده هنوز در وی وجود دارد. نوعروس با درک اولین تنش­های زندگی مشترک تمایل دارد به محیط امن خانه پدری برگشته و تحت حمایت پدر و مادر قرارگیرد. زیرا این پردازش­های محافظتی در وی به شکل تثبیت شده وجود دارند. مرد هنگام برخورد با شرایط سخت کاری و مسئولیت­های دشوار ناخودآگاه تمایل دارد بیمار شود و تحت مراقبت همسرش قرار گیرد.

     مکانیزم دفاعی تثبیت و واپس­گرایی مانند سایر مکانیزم­های دفاعی، ناخودآگاه فعال می­شود. هدف آن استفاده از روش­ها و الگوهای تاریخ مصرف گذشته­ایست که درفرد تثبیت گردیده است.

- تـصعیـد:

     مکانیزم دفاعی تصعید را می­توان نوع متعالی و سازنده جابجایی امیال و کشش­ها دانست. استفاده از این روش دفاعی موجب می­شود مطالبات و کشش­های غریزی ممنوع و دردسرسازدر فرآیند تبدیل و تحریف مکانیزم­های دفاعی، بدل به تمایلات و انگیزه­های سازنده، پویا و اجتماعی شوند. با این تبدیل و جابجا شدن تمایل غریزی هم ارضا شده و هم اسباب رشد شخصیت فرد و تفاهم و سازگاری بیشتر با محیط و فرامن را فراهم می­آورد. مثلاً تمایل غریزی به پرخاشگری و تهاجم علیه دیگران می­تواند با عملکرد مکانیزم تصعید به گونه­ای جابجا شود که انگیزه و انرژی لازم برای تلاش و فعالیت شغلی سازنده خود را تأمین نماید. و یا شرکت در فعالیت­های گروهی سازنده و پویا می­توان شکل تبدیل­یافته و تصعیدشده تمایل به جاه­طلبی و برتری­جویی بردیگران باشد. همچنین می­توان زمینه اصلی ظهور و اجرای بسیاری از استعدادهای هنری و خلاق را نظیر نقاشی، نویسندگی، شعر و.... وجود برخی تمایلات غریزی و نهفته، ناپسند و غیرقابل پذیرش دانست. حضور برخی کشش­ها و نیازهای نامشروع و غیرمنطقی می­تواند بسترساز نوشتن یک رمان برجسته و ارزشمند شود و یا تمایلات خیالی و دست­نیافتنی می­تواند زمینه­ساز خلق یک تابلوی نقاشی باشکوه گردد. و یا یک موسیقی­دان انرژی اصلی مورد نیاز برای خلق اثر الهام بخش خویش را از کشش­ها و تمایلاتی وام گیرد که در دنیای واقعی مجال پرداختن به آن­ها نیست. به شرطی که چنین کشش­هایی در قالب مکانیزم تصعید به شکلی پویا وسازنده جابجا شوند. بسیاری از موفقیت­های ورزشکاران برتر، اگر براحتی روانکاوی شوند را می­توان در بستر برخی کشش­ها و

نیازهای غریزی دانست که دردنیای واقعی به شکلی غیرمجاز امکان شکوفایی نداشتند. ازآنجا که همواره خلق و آفرینش یک اثر هنری برجسته و خلاق و یا پرورش یک استعداد ورزشی برتر و قهرمان­آفرین نیاز به انرژی و کشش­هایی فراتر از شرایط طبیعی و نرمال اکثریت دارند، باید دانست منبع اصلی تأمین تمام انرژی­های روانی آدمی، غرایز موجود در نهاد وی می­باشد. درفرآیند روانکاوی به روشنی می­توان دریافت دراشخاص موفق و برتر، تمایلات و کشش­های ممنوع بجای سرکوب و رانده شدن ازآگاهی جابجا و تبدیل می­شوند و درفرآیند تصعید چنان در مجاری امن و متعالی به جریان می­افتند که موجب شکل­گیری شخصیت­های هنجار، متعادل و درخشان می­گردند .شخصیت­هـایی که دارای انـرژی­هـای نهـفته برتری هستند که منشاء مـوفقیت­ها و آفرینش­های آن­هاست. بدون شک این انرژی­های برتر، اشکال تبدیل­یافته بسیاری از تمایلات ممنوع بوده­اند. به بیان دیگر یکی از مجال­های مهم و امتیازات تعیین­کننده در تعالی و شکوفایی شخصیت افراد، رشد فـرهنگ و پـیشرفت تمـدن، تصعید تمایلات و کشش­های ممنـوع و غیـرمجاز به انگیزه­ها و انرژی­هایی شکوفا و بالنده می­باشد.

درمان روانکاوی یا رمزگشایی مکانیزم­های دفاعی

     همان­طور که شناسایی و ریشه­یابی امیال و کشش­های نهفته در ناخودآگاه آدمی، یکی از رسالت­های مهم درمان روانکاوی به منظور حل وفصل تعارض­های درونی است، رمزگشایی مکانیزم­های دفاعی نیز از ابزار تعیین­کننده روانکاوی بحساب می­آید. زیرا وظیفه مکانیزم­های دفاعی تحریف و تبدیل و جـعل جـدال­های درونی فـرد به گونه­ایست که حقیقت تحریف شده و جعل شده کم خطرتر و امن­تر باشند. با توجه به این­که فعال شدن مکانیزم­های دفاعی"مـن" به­رغم کاهش و تخفیف بسیاری از تنش­ها، خود تولیدکننده بسیاری ناهنجاری­ها و عوارض روانی از نوعی متفاوت و جدیدتـر است، بنابرایـن روانکاوی بـرای ورود به حیطه ناخودآگاه فرد و علت­یابی و ریشه­یابی مشکلاتش، ناگزیر باید نحوه عملکرد مکانیزم­های دفاعی سازمان"مـن" فرد را شناسایی نماید.

     تجربه اضطراب علامت هشداردهنده مشخصی است که وقوع یک ناهنجاری و تعارض روان درونی را گزارش می­دهد. اگر درمان ریشه­ای و پایدار این اضطراب هدف روانکاو باشد، بدون شک باید منبع تولید این اضطراب را به روشنی شناسایی کرد. چه زمانی اضطراب درساختار روانی فرد شکل می­گیرد؟

     تمایل و کششی غریزی در نهاد بدنبال ارضاء است. سازمان"مـن" بعنوان مجری اصلی فرمایشات نهاد در می­یابد برای انجام این وظیفه دچار مشکل شده و نمی­تواند پاسخ غریزه را به شکلی شایسته بدهد. زیرا این تمایل غریزی با هنجارهای محیط بیرون تعارض داشته و یا فرامین کنترلی- نظارتی فرامن پرداختن به ارضاء غریزه را غیـرمجاز شمرده و آن­ها را مستوجب گنـاه می­داند. وجود این تناقض­ها روال طبیعی اجرای وظیفه سازمان"مـن" را که همانا پاسخگویی به غرایز است، مختل می­نماید. این اختلال موجب خلق یک اضطراب اولیه می­شود. اضطرابی که تحمل آن در درازمدت برای ساختار روانی فرد مقدور نیست. امّا سازمان"مـن" پیشرفته­تر و نیرومندتـر از آنست که مجـبور به تـحمل اضطراب اولیه غیرقابل تحمل و کشنده نـاشی از تعارض غرایزش با شرایط واقعی باشد. بنابراین امکاناتش را درجهت حل وفصل این جدال­ها وکشمکش­ها با هرراه ممکن بسیج می­کند. اینجاست که مکانیزم­های دفاعی"مـن" بصورت ناخودآگاه وارد عمل می­شوند. کار مکانیزم­های دفاعی این است که تناقض­ها و تعارض­هایی که حل وفصل نشده و تفاهم­ناپذیر است را با تحریف و فریب و جعل تبدیل به کشمکش­هایی قابل تفاهم و مصالحه نماید. بعبارتی مکانیزم دفاعی تدبیر پیشرفته سازمان"مـن" است تا به هرطریق ممکن طرفین دعوا را فریب داده، سرآن­ها راکلاه گذاشته و نبرد را فیصله دهد. بنابراین ذات عملکرد مکانیزم­های دفاعی "مـن" حل وفصل ریشه­ای دعوا میان نهاد، محیط و فرامن نیست، بلکه با فریب و نیرنگ صلح و صفا را برقرارساخته و وضعیت را به حال متعادل باز می­گرداند. امّا از آنجا که چنین جعل و تحریف­ها یا هرگز ریشه تعارض­های دائمی در وجود انسان را خشک نمی­کند، نتیجه کار مکانیزم­های دفاعی تخفیف و یا از بین بردن اضطراب اولیه­ایست که برای ساختار روانی فرد غیر قابل تحمل بود و تعادل ساختاری او را مختل می­کرد. با رفع این ناهنجاری و اضطراب اولیه و وحشتناک، عارضه فعالیت مکانیزم­های دفاعی خود تولیدکننده اضطراب­ها و ناهنجاری­های ثانویه­ای هستند که البته به شکل اضطراب اولیه ویرانگر و تحمل­ناپذیر نیستند ولی وجود آن­ها نیز علت اصلی بسیاری از ناهنجاری­ها و  گرفتاری­های روحی و روانی فرد محسوب می­گردد.

     به بیان دیگر مکانیزم­های دفاعی اختلال حاد و ویرانگر اولیه را تبدیل به اختلالاتی کوچکتر و تحمل­پذیرتر می­کنند، که وجود همین اختلالات دلیل اصلی بسیاری مشکلات روحی و روانی انسان است. اغلب اوقـات، استفاده ناگـزیر سازمان"مـن" از مکانیزم­های دفـاعی، مـولد عارضه­ها و مشکلات متنوع و گوناگون روحی- روانی است که درزمان فعال شدن مکانیزم پدید آمده و یا پس ازآن درساختار فرد پایدار می­شوند. بنابرای در این مرحله روانکاوی با نوع دوّم و پیشرفته­تر و پیچیده­تری از اضطراب و ناهنجاری روبروست. اضطرابی که پنهان­تر و مزمن­تر از اضطراب اولیه ناشی از تعارض میان غریزه با محیط و وجدان است. سازمان"مـن" با توانمندی­هایش به سادگی قادر بود به کمک مکانیزم­های دفاعی براضطراب اولیه فایق شود. امّا اضطراب ثانوی که نتیجه عملکرد همان مکانیزم­های دفاعیست، درسازمان شخصیتی فرد پایدارشده و می­تواند تا پایان عمر او را آزار دهد. لذا این سئوال پیش می­آید که چرا سازمان"مـن" چنان برنامه­ریزی شده که برای رهایی از اضطرابی ساده و روشن، خود را گرفتار اضطرابی پیچیده و نهفته می­سازد؟ پاسخ روشن است. اضطراب اولیه که ناشی از عدم امکان­پذیری و یا دردسرساز بودن ارضاء غریزه است، اضطرابی روشن و ساده، امّا بسیار ناگوار و تحمل­ناپذیر است. سازمان"مـن" نمی­تواند در برابر ناتوانی خویش در ارضاء غرایز تعادلش را حفظ کند. "مـن" نمی­تواند در نبرد سهمگین و پیوسته و رودررو میان نهاد، محیط و عوامل متعادل و پایدار باقی بماند. مجبوراست تدبیری را برای رهایی ازاین شرایط ویرانگر اتخاذ نماید. بنابراین سازمان"مـن" که برای مصالحه و برقراری تفاهم مستقیم میان نهاد، محیط و فرامن خود را  عاجز می­یابد، به سرعت دست بکار فریب و نیرنگ می­شود. هر یک از مکانیزم­های دفاعی و یا ترکیبی ازآن­ها فعال شده و با انجام این وظیفه از ادامه شرایط خطرناک نبرد جلوگیری می­کنند. بکارگیری مکانیزم­های دفاعی، تدبیر مؤثر سازمان"مـن" برای خاموش سازی و نهفته کردن نبردی سخت و مستقیم و ویرانگر در ساختار درونی فرد است تـا نبرد نابودکننده تبدیل به جنگ سرد و نهفته شود. آنجا که نمی­توان طرفین دعوا را صلح داد باید به تحریف و فریب متوسل شد. مکانیزم­های دفاعی می­توانند این وظیفه را با موفقیت انجام دهند. با این وجود اصل تعارض همچنان حل نشده است. تنها شرایط پیچیده­تر، تحریف­شده­تر و فریبکارانه­تر شده است. لذا هنوز هم اضطراب­ها و ناهنجای­هایی نهفته و پیچیده سلامت و تعادل روانی فرد را دچار اختلال می­کند. اختلالی مزمن و پایدار که البته برخلاف اضطراب اولیه تا مـدت­ها و حتی تا پایان عمر نیز می­توان با آزار آن­ها زندگی کرد.

     نکته حائز اهمیت این­که بخش عمده این فرآیندها، بطورناخودآگاه صورت می­گیرند. یعنی فرد در سطح شعورآگاه خویش اطلاع و درک آگاهانه­ای از کیفیت کشش­های غریزی و نحوه فریب مکانیزم­های دفاعی ندارد. لذا علت اصلی وجود ناهنجاری روانی و اضطراب درونی خویش را نیز نمی­شناسد. گرچه از وجود ناهنجاری و مشکل در درون خویش مطلع بوده و آزار آن­را آگاهانه حس می­کند. بر مبنای منطق روانکاوی، کلید اصلی رفع این اضطراب­ها و درمان ناهنجاری­های روحی- روانی، شناسایی منبع و ریشه تولید اضطراب و به بیان دقیق­تر نوع مکانیزم دفاعی است که سازمان"مـن" آن را فعال ساخته است.

     به عبارت روشن­تر، تأثیر درمان روانکاوی مستلزم آنست که تضاد موجود در ساختار روانی که اضطراب اولیه را تولید کرده بود و نوع مکانیزم دفاعی که با تخفیف اضطراب اولیه، اضطراب ثانوی را بوجود آورده، از ناخودآگاه نامرئی به آگاهی نقل مکان کرده و رویت شوند. بـا خروج ایـن بستـرهای ناهنجارآفـرین از سنگرهای ناخـودآگاه آن­هـا درمعـرض ابـزار آگاهانه انسان قـرار می­گیرند و شعور آگاه آدمی فرصت تدبیری آگاهانه را مجدداً پیدا می­کند.

     ساختارآدمی هیچگاه تحمل بی­دفاعی و تسلیم در برابر اضطراب را ندارد. اضطرابی که حکایت از وجود یک ناهنجاری و بی­تعادلی در لایه­های شخصیتی فرد می­کند. وظیفه مکانیزم دفاعی، تنها تخفیف اضطراب هولناک اولیه است. این مکانیزم­ها در تمام شرایط امکان تأمین کلیه الزامات یک شخصیت سالم و متعادل را ندارند. همچنان این شعور آگاه و مختارانسان است که باید با احاطه بیشتر بر زوایای ناخودآگاه خویش بتواند تعادل نهایی و پایداری را برقرار سازد. امّا چنین امکان برتری برای شعورآگاه آدمی زمانی میسراست که زاویه او درناخودآگاه گسترش یابد. مکانیزم­های دفاعی برای ایمنی سازمان